داستان یعنی چه؟




عنوان داستان : مُرده شور
نویسنده داستان : اکرم گلپایگانی

امروز دقیقا یک ماه میشود که وارد شغل جدیدم شده ام. موقعه استراحت تنها نسکافه ی باقی مانده از دوران قبل را دم میکنم و به خودم افرین میگویم برای اینکه یک ماه دوام اوردم
روزهای اول خیلی سخت بود چند بار خواستم کنار بکشم ،نشد ،نه اینکه نخواهم یا نشود ،میشد دلم نمی امد. شب موقعه خواب میگفتم فردا نمیروم اما صبح ،بعد نماز چکمه ام را میپوشیدم و میرفتم داخل کاور ،مستقیم میرفتم چادر تطهیر
مادرم وقتی سر به سرش میگذاشتم و یا اذیتش میکردم گاهی با خنده و گاهی با فریاد میگفت مرده شورت را ببرند
خدا رحمتش کند ،نیست ببیند چه مرده شوری شده ام
روزهای اول ،کار خیلی سختر بود. آخر مرده پشت مرده میاوردند و کل بیابان جنوب بهشت زهرا پر میشد از مرد و زن و پیر و جوان و نوزاد ،آخ که دلم اتش میگرفت وقتی نوزاد میدیدم که آش و لاش شده است نمیتوانستم طاقت بیاورم حالم بد میشد خیلی از ما که تازه کار بودیم همین حال را داشتیم
این موارد را میدادیم به مردشورهای با سابقه ،یعنی بندگان خدا خودشان اول می امدند مرده های له شده و یا نصفه ونیمه یا کودکان وغیره را جدا میکردند
مرده های کمی سالم تر را به ما میدادند این که میگویم سالم ،نه اینکه فکر کنید ترگل ور گل ،فقط میزان خردو خاکشی شدنش کمتر بود و اعضا و جوارحش تقریبا سرجایش بود
رفته رفته با مرده های تیک پاره هم کنار امدیم
اولین بار تصویر این همه مرده را در حادثه منا از تلویزیون دیدم
کانتینر های پر از جسد و مرده های کفن شده در کنار هم ،چقدر وحشت اور بود برایم
هیچ گاه گمان نمیکردم با چشم خود ببینم و ای کاش نمیدیدیم
گاهی فقط یک دست بود یا یک پا و گاهی اصلا نمیدانیم کجایش بود، گوشت مچاله شده همراه با استخوان بود که تطهیر میکردیم کفن میکردیم میدادیم بیرون
بیشتر اجساد نام نشان نداشتن از طرف وزارت بهداشت اطلاعیه داده بودند که افراد بی نام و نشان را حتما یک نمونه کوچک به طریقی که کفته شده بود نمونه برداری کنیم و بدهیم به بانک دی ان ای کشور برای شناسایی در اینده البته اگر کسی میامد سراغشان
این کار اولین بار در سال 81برای شناسایی شهدای تازه تفحص شده انجام میشد فکر کنم گمان نمیکردند روزی برای میلیونها انسان نابود شده در تهران این کار را انجام بدهند
چادر بغلی ما محل تطهیر اقایون بودگاهی اوقات ، یکی از اآقایون مرده شور ،شروع میکرد به فحش دادن و بد و بیراه گفتن
روزهای اول که امده بود ما فکر میکردیم به مرده فحش میدهد و خیلی ناراحت میشدیم دلمان برای مرده زیر دستش میسوخت اما بعد ها ،از طریق فضوله محله فهمیدیم به خودش و جد و اباد خودش فحش میدهد که چرا زنده مانده است
آن وقت بود که دلمان برای اوهم در کنار مرده زیر دستش سوخت
فضول خانم محله زن مرده شوربا سابقع ای بود که شوهرش هم مرده شور بود و هر دو مشغول شغل شریف مرده شوری بودن
استادی بودند برای خودشان ،هر تازه واردی باید چند روزی زیر دست استاد شاگردی میکرد تا استاد اجازه بده مستقل شود و بتواند یک مرده به دلخواه انتخاب کند و تجهیز کند
آن روزچیزی کمتر از جشن فارغ تحصیلی نداشت با آن همه غم برایش جشن میگرفتیم با خوشحالی با صلوات همراهیش میکردیم و میبردیمش کنار حوض مخصوص که از آن به بعد خودش بشود اوسا کار
شفیت کاری که شروع میشد اوضاع مرده ها ی زیردستمان ،بهتر بود ، باسلام و صلوات شروع میکردیم اما رفته رفته ،خراب میشد حالمان
وقتی صدای فحشهای مرد همسایه بالا میرفت دیگر معلوم بود کار را باید داد شیفت بعدی ، معلوم بود که جنازه پسری بچه ی است که او را یاد زن و فرزندش که نمیدانست کجای این شهر ،رفته اند زیر آوار می انداخت و بعد صدایش ارام ارام ،بلند و بلند تر میشد که ای بر پدر مادرمن ،چرا من زنده ام و گریه امانش را میبرید و ما هم این ور اشک میریختیم و در دل به بخت سیاهمان فحش میدادیم
خیلی از ما بارها و بارها این حس را تجربه میکردیم و مرگ را ارزو میکردیم بخصوص در روزهای اول که تا چشم باز کردیم فهمیدیم چه خاکی به سرمان شده است ،مرده شور شدیم
البته اینطور هم نبود که از صبح تا شب گریه کنیم چون انسان بسیار فراموشکار است و زمانی که عادت میکردیم که کار را فقط کار ببینیم و خارج میشدیم از حس انسانی ،اوضاع روحی بهتری داشتیم
شیفتمان که تمام میشد کار را به دیگر می دادیم و میرفتیم در چادرهایمان برای استراحت ، انجا بود که خودمان را میزدیم به فراموشی تا یادمان برود چه چیزها دیده ایم و با این دستها چه اجسادی را لمس کرده ایم، روزهای اول ،احساس میکردم بوی صدر و کافور میدم و با کلی دوش گرفتن هم ،غذا خوردن برایم سخت بود انگار کل وجودم بوی مرده میداد ، اما حالا بالای سرجناز با همان دستکش مرده شوری چای و خرما میخورم
بعضی روزها به خاطر امدن گروه هایی جهادی از شهر های دیگر کمی کار ما سبکتر می شود ان وقت مینشستیم دور هم و حرف میزدیم و خاطره های خنده دار تعریف می کنیم از روزایی که فقط حسرتش به دلمان مانده و از آرزوهایمان میگوییم،در این وانفسا یکی از دخترهای مردشورمان ،عاشق مرد مردشور همسایه شده است و ما حسابی دستش می اندازیم
با صدای ورود وانت حمل جنازه ،جرعه آخر نسکافه ی بازمانده از قبل زلزله را سر میکشم و با خود می اندیشم،کی این مصیبت تمام میشود معلوم نیست تا کی مجبور باشیم این طور روزگار را سپری کنیم اما چیزی که معلومس اوضاع به این زودی ارام نمیشود و حالا حالا به جای پرستاری از ادمهای زنده باید به شستن ادمهای مرده ادامه دهم شاید هم دیگر این کار را ترک نکردم وقتی کسی را بین زنده ها نداری بهتر است با مرده ها دمخور شوی
اما بالاخره یک روز تمام میشود مثل تمام روزهای تلخ جنگ که روزی تمام شد و یادمان رفت روزی از ترس بمب و موشک کل کودکیمان را در پناهگاه ها گذراندیم
روزی تمام میشود و آن روز جشن خواهم گرفت در همین قبرستان کنار تمام مرده هایی که شستم

گلپایگانی
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام. داستان شما را خواندم. نکاتی را که در ارتباط با داستان شما به نظرم می‌رسد در ادامه می‌آورم. اولین مسئله‌ای که به ذهنم می‌رسد مسئله‌ی بسیاربسیار مهمی است. برای کسی که کارش نوشتن داستان است یا بهتر است بگویم قرار است شغل تمام وقتش نوشتن داستان باشد، داستان بباید به اندازه‌ی خودش مهم باشد. ما تکلیفمان در مورد خودمان مشخص است: می‌گوییم خودت را جدی بگیر تا دیگران تو را جدی بگیرند. می‌گوییم به خودت احترام بگذار تا دیگران به تو احترام بگذارند. این مسئله عیناً در مورد داستان هم صدق می‌کند. مخاطب می‌تواند همان‌قدری یک داستان را جدی بگیرد که نویسنده‌اش آن را جدی گرفته باشد. در مورد داستان شما باید بگویم که من نتوانستم آن را جدی بگیرم چون متاسفانه نویسنده‌ی داستان اصلاً داستانش را جدی نگرفته بود.
داستان شما پر بود از غلط‌های دیکته‌ای و غلط‌های نگارشی. راستش را بخواهید غلط ه جای کسره و کسره جای ه را از یک نویسنده نمی‌توانم هضم بکنم. نویسندگی یک کار حرفه‌ای است و کار حرفه‌ای آدم حرفه‌ای می‌طلبد. در تمام سال‌های که سروکارم با داستان است داستانی ندیده بودم که از نظر ظاهری این‌قدر سروشکل آشفته و نابه‌سامانی داشته باشد. خلاصه‌ی کلام را بگویم در مواجهه‌ی اول سروشکل داستان و اوضاع ظاهری‌اش آن‌قدر نابه‌سامان بود که انگار در هر خطی به من می‌گفت من را جدی نگیر.
لطفاً پیش از نوشتن داستان اول تکلیف خودتان را با ماجرای ه و کسره روشن بکنید چون این‌یکی واقعاً از نوشتن داستان مهم‌تر است. بعد از آن اگر خواستید داستانتان را برای کسی بفرستید حتماً چند مرتبه آن را بخوانید و غلط‌های املایی آن را برطرف بکنید. چطور انتظار دارید وقتی حتی خودتان دو مرتبه داستانتان را نخوانده‌اید و برای آن وقت نگذاشته‌اید دیگران برای آن وقت بگذارند؟ چرا باید داستانی را که خود شما جدی نگرفته‌اید دیگران جدی بگیرند؟
من معمولاً در مورد داستان‌ها این‌قدر تلخ و گزنده صحبت نمی‌کنم اما نوشتن شغل من است و برای من بسیار محترم به همین‌ خاطر انتظار دارم هرکس که قصد دارد این کار محترم را انتخاب بکند آن را جدی بگیرد و برای آن وقت بگذارد و باید و نبایدهای ابتدایی آن را در قدم اول یاد بگیرد.
اما برسیم به خود داستان یا محتوای آن. در قدم اول یک سؤال مهم از شما دارم: داستان یعنی چه؟ فرق خاطره با داستان در چیست؟ یک نوشته باید از چه کیفیتی برخوردار باشد تا از نظر دیگران یک داستان باشد؟ از نظر من برای شکل‌گرفتن داستان حداقل به دو اتفاق نیاز است و داستان به ساده‌ترین شکل ممکن مسیری است که این دو اتفاق را به هم ربط می‌دهد. این شاید حداقل مصالحی باشد که برای شکل‌گیری یک داستان نیاز است و بدون آن‌ها تحت هیچ شرایطی داستانی شکل نمی‌گیرد. در قدم بعدی می‌رسیم به سایر عناصر داستان که نقش خود را در شکل‌گیری داستان ایفا می‌کنند. من دو مرتبه داستان شما را خواندم. یک مرده‌شور بدون رعایت هیچ تناسب و قاعده‌ای خاطراتی تکه‌پاره از کارش می‌گوید. با این حساب هرکسی می‌تواند خرده‌روایت‌هایی از شغلش تعریف کند و ادعا کند که داستان تعریف کرده است. به نظرم در این حالت ما در بهترین حالت با خاطرات طرف هستیم و نه با داستان. من هرچه در داستان شما دقیق شدم اتفاق دوم را پیدا نکردم. یعنی نفهمیدم که چه می‌شود که این آدم‌ مجبور به مرور این خاطرات با خودش می‌شود و در انتها با مرور این خاطرات از کجا به کجا می‌رسد؟ یعنی من در این مسیر چه چیزی را دنبال می‌کنم؟ قرار است به بهانه‌ی این داستان چه چیزی دستگیر من بشود؟ اصلاً بیایید این داستان را به ساده‌ترین شکل ممکن تعریف بکنیم. اگر بخواهید آن را برای یک نفر تعریف بکنید چه می‌گویید؟ اگر من در میانه‌ی داستان دست از خواندن آن بکشم و قید خواندن ادامه‌ی داستان را بزنم چه چیزی را از دست می‌دهم و متوجه چه چیزی نمی‌شوم؟ وقتی برای هیچ‌کدام از سؤال‌های من جوابی در داستان شما وجود ندارد یعنی جایی از کار می‌لنگد. این‌طور که نوشته بودید در حال گذاراندن دوره‌های داستان‌نویسی هستید و از آنجایی که دست به قلم شده‌اید و داستان می‌نویسید یعنی عناصر داستان را می‌شناسید. سؤالم این است که شما برای شخصیت‌پردازی داستانتان چکار کرده بودید؟ سعی در شناساندن کدام‌یک از شخصیت‌های داستانتان به مخاطب کردید. انتظار دارید که کدام‌یک از شخصیت‌های داستانتان در یاد مخاطب بماند؟ اصلاً اجازه بدهید سؤالم را جور دیگری بپرسم خودتتان چقدر شخصیت‌های داستانتان را می‌شناسید؟ همین راوی شما اسمش چیست؟ کجا زندگی می‌کند؟ چرا مرده‌شور شده است؟ در چه خانواده‌ای به دنیا آمده است؟ بچه‌ی چندم خانواده است؟ غذای مورد علاقه‌اش چیست؟ متاهل است یا مجرد؟ از چه غذایی متنفر است؟ بزرگ‌ترین آرزوی زندگی‌اش چیست؟ اگر جواب این سؤال‌ها را نمی‌دانید یعنی خود شما نه شخصیت‌های داستانتان که حتی شخصیت اصلی داستانتان را هم نمی‌شناسید.
و سؤال بعدی راوی اول‌شخص یعنی چه؟ کسی که فقط فعل‌هایش اول‌شخص است؟ او داستانش را برای چه کسی تعریف می‌کند؟ برای خودش؟ برای دیگران؟ آیا او این دیگران را می‌بیند؟ آیا این دیگران در داستانش حضور دارند؟ شما باید این‌ها را بدانید که شروع به روایت داستانتان بکنید. الان سؤالم در مورد داستان شما این است که راوی داستانش را برای کسی تعریف می‌کند یا به داستانش فکر می‌کند و ما صدای فکر او را می‌شنویم؟ اگر برای دیگران تعریف می‌کند این دیگران در داستانش حاضر هستند؟
یک جایی راوی داستان می‌گوید: «اینکه می‌گویم سالم نه‌اینکه فکر بکنید... » این جمله را به چه کسانی می‌گوید؟ چه‌کسانی قرار است فکر نکنند که منظور راوی از سالم ترگل‌وورگل است. داستان شما پر است از این فرض‌های اشتباه.
راستش را بخواهید نمی‌شود به بهانه‌ی یک داستان تمام نکات داستان‌نویسی را به یک نفر آموزش داد. وقتی با چنین داستان آشفته‌ای چه از نظر ظاهر و چه از نظر باطن سروکار دارم یعنی یا آموزش درستی در ارتباط با داستان‌نویسی به شما نداده‌اند که در این صورت باید کلاس داستان‌نویسی خودتان را عوض کنید. یا آموزش داده‌اند و شما آن را جدی نگرفته‌اید که برمی‌گردیم به بخش اولیه‌ی صحبت‌های من و تکرار حرفه‌ای بودن این شغل و جدی‌گرفتن آن.
کمتر پیش می‌آید که بهانه‌ی داستانی این‌همه آدم تلخی باشم اما به نظرم رسید با توجه به سرسری گرفته‌شدن کاری که برای من و خیلی‌ها کار مهمی است، بد نیست سخت بگیرم.

منتقد : رامبد خانلری




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت