حتی دیالوگ‌های به ظاهر ساده هم، در صورتِ تعبیۀ ضرورت‌مندانه و همچنین تنظیم قاعده‌مندانه، موجب موفقیتِ بخش دیالوگ‌نویسی داستان می‌شوند




عنوان داستان : مصائب یک ناخواسته
نویسنده داستان : نورالدین لطفی

ای کاش هیچ وقت به دنیا نیامده بودم. بودن یا نبودن یکی است، دیگر خسته شده ام. کاش می توانستم در این سکوت شب فریاد بکشم، حتی فریاد کشیدن هم برایم سخت است.
می خواهم نباشم. حوصله ساختن دنیای جدیدی را ندارم؛ باید کار را تمام کنم.
آنجا مسافرخانه ای است باید آنجا کار را تمام کنم. بیچاره صاحبش که گرفتار خواهد شد و باید هزار جور سؤال را جواب دهد. وارد مسافرخانه می شوم، پیرمردی نحیف پشت میزش بر آرنج هایش آرمیده است. با انگشت هایم چند ضربه بر روی میز می زنم، پیرمرد سرش را بلند می کند و با چشمان نیمه بازش به من خیره می شود؛ اجازه حرف زدن به او را نمی دهم.
- اتاق می خوام.
خمیازه کشان جواب می دهد:
- واسه چند روز؟
- شاید تا آخر همین امشب.
- شبی صد تومان، کرایه هر روز رو اول می گیرم. شناسنامه که داری؟
شناسنامه را از جیبم بیرون می کشم و با صد تومان روی میزش می گذارم. مشخصاتم را در دفتری ثبت می کند. امضا می کنم. از روی دیوار پشت سرش که پر بود از میخ کلیدی برمی دارد و حرکت می کند.
پشت سرش راه می افتم.
از پله ها بالا می رویم به دخمه می ماند، دیوارهای نم کشیده و رنگ و رو رفته. به اتاق ها و آدمهای درونشان فکر می کنم که در سکوت فرو رفته اند.
به راستی من در کجای این دنیا هستم.
دنیای آنها که درون اتاق ها و زیر ملحفه ها خوابیده اند چیست؟
ناگهان پیرمرد رشته افکارم را پاره می کند و بلند می گوید:
- چرا راه نمیای آخه؟ چرا زل زدی به در و دیوار مگه موزه لووره؟
با دستپاچگی می گویم:
- آمدم.
نگاه عجیبی به من می کند وحشت سرتاپای وجودم را می گیرد.
وارد اتاق می شوم و محکم در را می بندم. بی آنکه کلید چراغ را بزنم کورمال کورمال در را از داخل قفل می کنم. اتاق بوی پسر تازه بالغ شده می دهد.
خود را روی تخت می اندازم و دمر دراز می کشم. چشمانم را در سفیدی ملحفه فرو می بندم.
انگار پرده سینماست همه چیز را بخاطر می آورم، از کودکی تا ساعتی پیش.
دور شوید تاب دیدنتان را ندارم انگار روز محشر است همه چیز جلو چشمانم است.
پسرکی زیبا می بینم. در شهری کوچک به دنیا آمده ام و غیر آن چیزی نمی شناسم. برایم تعریف کرده اند که حاصل یک رابطه ناخواسته هستم.
گفتند که همسر مادرم به جرم قتل زندان می افتد و بعد از چند سال اعدام شد. من هم در فاصله بین زندان و اعدام همسر مادرم به دنیا آمده ام.
پسری با چشمان سبز و موهای فرفری که هیچ شباهتی به همسر مادرم نداشت. مادرم در زمانی که من یک سال داشتم یک شب خود را به دار آویخت و من را به پدربزرگم یعنی پدر مادرم سپرده بودند.
سنین کودکی ام تا جایی که بخاطر می آورم مورد لحن و نفرت اهالی محل بودم، هیچ گاه دوستی نداشتم ولی من هیچ گاه بد آنها را نخواستم اما آنها از من متنفر بودند مثل اینکه تهدید بزرگی برایشان باشم.
زنگ آخر مدرسه که به صدا درمی آمد خودم را در کوچه ای پنهان می کردم و منتظر شب می ماندم تا به خانه برگردم و همیشه راه کم نورتر را انتخاب می کردم و کوچه های تنگ را. شهر را با نور شامگاهی و جاده های تاریک را آرزو داشتم تا سایه ای را به دنبالم حس نکنم.
احدی با من شریک نمی شد، ارتباط و اتصالی در هیچ کجا به وجود نمی آمد، هیچ کس نمی خواست و نمی توانست که در زندگی من شریک شود.
هوای تنهایی و غربت و خاموشی بر من چیره شده بود. با دنیایِ دور و برم پیوندی نداشتم، برای ایجاد ارتباط با دیگران ناتوان بودم و در این مورد دیگر از اراده و اشتیاق هم کاری ساخته نبود و این یکی از برجسته ترین مشخصات زندگی من به شمار می رفت.
پدربزرگم سنش زیاد بود، روزهای سرد زمستان که از بیرون می آمد چند دقیقه سیخکی کنار چراغ نفتی وسط اتاق می ایستاد و دستهایش را رویش می گرفت.
همیشه زیر چشمی نگاهم می کرد و بعد از اینکه توی دلش تفُ لعنتم می کرد (این را از چشمانش می خواندم) می رفت به دیوار تکیه می داد و رادیو را روی گوش پهنش می گذاشت و موج هایش را بالا و پایین می کرد.
پدربزرگ زخم معده داشت، یک زخم خیلی دردناک، زخم عمیق سوراخ سوراخ در دو انگشتی دهانه معده داخل شکمش؛ انگار انبری بود که آتش ها را به هم می زد و همه دل و روده اش را خاکستر می کرد.
در یک روز سرد در کوچه و پس کوچه های محل قدم می زدم، رهگذران با حالتی مانند این که من یک سیاه پوست در میان گروهی سفیدپوست هستم به من نگاه می کردند.
چه حسی باید می داشتم؟
من این واقعیت را قبول کرده بودم که یک فرزند نامشروع هستم. ولی چون هستم پس حق دارم که باشم.
دنیا قبولم نکرده بود، با این حرف ها دنیای به این قشنگی را گند زده اند؛ از کجا معلوم که خودشان بچه پدرشان هستند یا تخم ترکه کی هستند.
یکی از همان روزهای نکبت بار که از مدرسه برمی گشتم طبق معمول از کوچه ای تاریک گذر می کردم که چشمم به مردی قل چماق افتاد که به دیوار تکیه داده بود. ترسیدم، نگاهم را از نگاهش دزدیدم و چشم به قدم هایم دوختم و سرعتم را بیشتر کردم؛ از کنارش گذشتم، به یک باره دستی پهن و بزرگ جلوی دهانم را گرفت دست دیگرش را دور کمرم حلقه کرده بود و بلندم کرد، با سرعت به طرف انتهای کوچه می دوید هر چقدر داد می زدم صدایم در گلویم خفه می شد.
وارد خانه خرابه ای شدیم، از چند پله پایین رفتیم. بدون اینکه دستش را از روی دهانم بردارد با شکم روی زمین درازم کرد به خاک زمین چنگ می زدم.
با چشمانم که در تاریکی زیر زمین جایی را نمی دید دنبال کورسوی بودم.
مثل هیولا بر رویم دراز کشید. صدای داد زدنم در دستانش گم می شد. بعد از چند لحظه از رویم بلند شد؛ صدای قدم هایش را می شنیدم که با عجله از پله ها بالا می رفت.
جرأت رفتن نداشتم، جز هق هق خودم صدایی به گوش نمی رسید. بلند شدم و از خرابه بیرون رفتم، به سر کوچه که رسیدم کتاب هایم که روی زمین افتاده بود را برداشتم. تمام لباسهایم گلی شده بود.
هیچ جا برایم امن نبود مانند توله سگی زخمی کنار دیواری افتاده بودم و هر کس که رد می شد سنگی نثارم می کرد.
به خانه که رسیدم پدربزرگ لباس های گل مالی شده ام را که دید به جانم افتاد که امروز دیگه با کی دعوا کردم.
من یکی حق شکوه و آه و ناله نداشتم هرگز.
زار زدن و الم شنگه به پا کردن حق انحصاری پدربزرگ بود. من چیزی نبودم جز یک لات وحشی نمک نشناسِ تن لش. همین که لب باز می کردم که از چیزی اظهار ناراحتی کنم پدربزرگ خون به چهره می آورد
همه کوچه های تاریک برایم یادآور آن روز بودند.
بلند می شوم، لبه تخت می نشینم و شروع به گشتن جیب هایم می کنم؛ پاکت سیگار را پیدا می کنم.
در جیب شلوارم شئی سردی را حس می کنم، بیرونش می آورم و دست می کشم به دسته چوبی صیقل خورده اش.
تیغه اش را باز می کنم و با نوک انگشت شستم تیزی اش را امتحان می کنم، تیغه اش برق می زند. می بندمش و زیر تشک تختم پنهانش می کنم.
از نوجوانی با خودم حملش می کنم، از وقتی کوچه ها برایم ترسناک و ناامن شد توی جیبم بود.
صدای داخل راه رو مسافرخانه رشته ی افکارم را پاره می کند، با کنجکاوی از لای در سرک می کشم. پیرمرد را می بینم که زنی پشت سرش ایستاده و دارد در اتاق را برایش باز می کند.
داستان زندگی این زن چیست؟
چرا تنهاست؟
آیا او هم مثل من است؟ طرد شده ای است یا مردم کوچه و خیابان فراری اش داده اند؟
به اتاق برمی گردم چمدانم که هنوز گوشه اتاق است را به زیر تخت سُر می دهم.
سعی می کنم نوجوانی ام را به یاد بیاورم.
وقتی پشت سر پدربزرگ راه می رفتم پدربزرگ تندتند راه می رفت مثل دزدها، به زحمت می توانستم خودم را به او برسانم انگار از خدا می خواست که گمم کند.
بعد از طی کردن مسیر زیادی پدربزرگ یکی از دوستانش را دید. من که یک گوشه نشسته بودم را نشان می داد، منِ ناخلف... آب زیر کاه، دله، منی که هر چه فداکاری بود به خاطر من بود.
من... منِ چشم رنگی که که چشمهایم هیچ شباهتی به مادر و شوهر مادرم نداشت و منی که قاتل مادرم بودم.
من بودم که همه نتیجه گیری ها آخرش به من ختم می شد. من بز بلاگردان همه بدبختی ها.
درد معده پدربزرگ روز به روز بدتر می شد. یک روز گوشه اتاق افتاده بود و صورتش مثل خمیر وا رفته بود.
دوست داشتم زودتر بمیرد نبودنش را به بودنش ترجیح می دادم. در یکی از نیمه های شب در پاییز هیچ صدایی از پدربزرگ شنیده نشد.
مُرده بود، مثل همه مردگان، بی جان و سنگین در رختخوابش افتاده بود. اندامهای خشکیده اش مُرده وار در تشک فرو رفته بود.
سرش را برای همیشه روی بالش واپس رفته بود و پیشانی زرد و موم وارش مثل هر مرده ی دیگری بیرون زده بود.
چهره اش سخت عوض شده بود و نسبت به آخرین دیدارمان لاغرتر شده بود.
شاید منی که باعث عذابش بودم کارش را به اینجا کشاند و از بخت بدش آخرین نفس هایش را وقتی کشید که من هنوز جلوی چشمانش بودم.
دوران نوجوانی فرا رسیده بود ولی هنوز مردم محله چیزی را فراموش نکرده بودند اگر هم فراموش شده بود با دیدنم همه چیز را به یاد می آوردند.
دیگر آقا بالاسر نداشتم و مدرسه را برای همیشه ترک کردم و در یکی از محله های دور افتاده که کسی مرا نمی شناخت در یک نجاری شروع به کار کردم پیش یک پیرمرد پاچه ور مالیده که جز چرت و پرت گفتن و توهین کردن چیزی دیگه ای از دهانش خارج نمی شد.
آنجا جایی نبود که بتوانم دوام بیاورم برای همین یک روز بعد از تعطیل شدن مغازه که به خانه برمی گشتم دیگر هیچ وقت به آنجا برنگشتم.
خانه پدربزرگ را برای همیشه ترک کردم، در و دیوار آن خانه جز نکبت و فلاکت چیزی برایم نداشت.
صدای پاشنه کفشی بر روی سنگ فرش راه رو مسافرخانه مرا به خود می آورد، با عجله به طرف در می روم، از لای در نگاه می کنم به زنی که جلوی در اتاق روبه رویم ایستاده است؛ یک لحظه صورتش را می بینم. متوجه دید زدنم می شود، چشم از من برنمی دارد. لبخندی بر روی لب هایش نقش می بندد، در را می بندم، پشتم را محکم به در فشار می دهم.
یادم نمی آید کسی به من لبخند زده باشد. شاید اگر او هم گذشته مرا می دانست به جای لبخند گره به ابرو می آورد.
از اینکه خودم احساس می کنم به ته خط رسیده ام احساس نفرت می کنم اما طوری دیگری نمی تواند باشد هیچ راه خلاصی ندارم و هرگز نمی توانم آدم دیگری شوم. حتی اگر هنوز زمان را از دست نداده باشم و ایمان به تغییر هم در من نمرده باشد.
عوض نمی شوم چون خودم نمی خواهم، نمی خواهم هیچ حرکتی کنم چون چیز دیگری نیست که امکان تبدیل شدن به آن را داشته باشم. باید تیر خلاص را بزنم.
دوران نوجوانی به سرعت می گذشت و من از این محله به محله دیگری رفتم و روزگارم را با دله دزدی می گذراندم. موقع همین دله دزدی ها گیر می افتادم و چند صباحی را در زندان سر می کردم.
خلاص که می شدم دوباره روز از نو روزی از نو. زیر دست و پای گنده لات ها و دزدها که موی دماغشان شده بودم له می شدم. یک جای سالم توی صورتم باقی نمانده بود. من چه می دانستم دزدی و کلاشی هم قاعده و قانون دارد، یا باید با آنها می بودم یا تنهایی نمی شد، اگر هم می شد عاقبت گیر می افتادم جز یک کتک مفصل چیزی عایدم نمی شد.
دیگر خسته شده بودم، توان دربه دری را نداشتم باید تمام می کردم این زندگی نکبتی را.
من حق حیات نداشتم. همین طوری پدید آمده بودم، مثل وجود یک سنگ، یک گیاه، یک میکروب.
زندگی ام همین طوری در هر جهتی می رویید. گاهی علائم مبهمی احساس می کردم و گاهی هم جز وزوزی بیهوده چیزی احساس نمی کردم.
صدایی از داخل راه رو می شنوم، سرک می کشم پیرمرد را می بینم که با زن اتاق روبه رویی در حال جر و بحث کردن بود.
پیرمرد می رود و زن در حالی که رفتنش را نظاره می کند، با صدای بلند می گوید:
- انگار هتل هیلتونه. حالا یکی دو روز کرایه این دخمه عقب بیوفته قرآن خدا غلط میشه؟
پیرمرد رو برمی گرداند و ابرو در هم می کشد و زن را مخاطب قرار می دهد:
- پتیاره.
نگاهم را از زن برنمی دارم، سر تا پایش را برانداز می کنم. سرم را بلند می کنم، می بینم او هم نگاهش را به من دوخته است.
به داخل اتاق برمی گردم، در را باز می گذارم و لبه تخت می نشینم.
سرم گُر گرفته بود. انگار جسم سنگینی بر من فشار می آورد، طاقتم را طاق کرده بود. غم دوباره در وجودم می جوشید و می خروشید.
ناگهان کنارم یک جفت چشم دیدم که با سماجت و کنجکاوی براندازم می کنند.
نگاهی سرد و بی روح، آن قدر محبوس و ناآشنا که سنگینی اش را بر وجودم حس می کردم.
فکری ناخوشایند در سرم زاده شد و با حسی منزجر کننده در تمام تنم دوید؛ حسی شبیه احساس چندشی که وقتی وارد این اتاق شدم بهم هجوم می آورد.
به نظرم غیرعادی بود که چشم ها درست همین حالا به فکرشان رسیده بیایند و زل بزنند به من.
یادم آمد در آن چند دقیقه داخل راه رو یک کلام هم با صاحب چشم ها حرف نزده و ضرورتش را هم حس نکرده بودم. حتی ظاهراً از این کار لذت می بردم. اما حالا ناگهان احساس بد و ناخوشایندی مثل عنکبوت به جانم نشسته و در دلم می افتاد؛ لذتی ناقص و نابهنجار و عاری از مهر که خشن و بی شرمانه بود.
این احساس در این اوضاع بهم ریخته که تمام وجودم را تحت الشعاع قرار داده بود از کجا شروع شد؟
مدتی همان طور به هم نگاه می کردیم. اما او نه نگاهش را از من برداشت و تغییرش داد، چنان که بالاخره برایم آزارنده شد.
برای این که زودتر از این وضعیت خلاص شوم بریده بریده پرسیدم:
- اسمت چیه؟
- چه فرقی می کنه، هر اسمی دوس داشتی بذار.
دوباره سکوت اتاق را فرا گرفته بود. واقعاً هیچ حرفی برای گفتن نداشتم.
لبه تخت نشسته بود انگار یک جسم قوی بر روی سینه ام سنگینی می کرد، نفس کشیدنم سخت شده بود و پاهایم سُست بود.
صدای جیرجیر تخت مرا به خود آورد؛ کنارم را نگاه کردم روی تخت دراز کشیده بود. صورتش را نگاه کردم چشم هایش را بسته بود.
اتاق در سکوت فرو رفته بود طوری که صدای نفس هایش را می شنیدم. بی اختیار کنارش دراز کشیدم.
کنترل حرکات اعضای بدنم را از دست داده بودم ولی می دانستم دارم چکار می کنم.
دستم را بر روی بدنش کشیدم، به چشمان بسته اش زل زده بودم منتظر بودم هر آن چشم هایش را باز کند و دستم را پس بزند ولی خبری نبود انگار مُرده بود ولی تکان خوردن پلک های بسته اش را می دیدم.
یک آن دوران کودکی نکبت بارم جلوی چشمانم به رژه درآمد، کودکی ناخواسته که همیشه مورد لحن و نفرین اهالی محل بود. در به دری هایی که کشیده بودم و سربار یک پیرمرد که چشم دیدنم را نداشت.
به این فکر کردم که حاصل این رابطه الان شاید فرزندی است مثل خودم در آینده که مادرش در گوشه کناری رهایش خواهد کرد و مشقت های که من در گذشته و حال کشیده ام را او باید در آینده بکشد.
فکر و خیال به مغزم هجوم آورده بود و مانند کرمی در مغزم وول می خورد.
دستم را به زیر تشک تخت می برم، چاقو را بیرون می کشم، از جایم نیم خیز می شوم، دستم را محکم روی دهانش می گذارم و با سرعت چاقو را بر روی گردنش فرود می آورم.
چشمانش به یک باره باز می شود، صدای جیغ کوتاه اش در درون دستم گم می شود؛ بی درنگ چندین ضربه دیگر بر روی گردن و سینه اش فرود می آورم.
خون بر روی در و دیوار و صورتم می پاشد، تمام می شود، کشته بودمش اما به چه گناهی؟ نمی دانم.
لکه های خون بر روی موکت خیس بود و کنار لک چند قطره خون هم مثل اقمار دور یک سیاره به چشم می خورد.
از روی تخت بلند می شوم، سرم را بلند می کنم چون آینه روبه رویم بود نمی خواستم صورت خودم را ببینم.
سرم را پایین می اندازم و به طرف انتهای اتاق می روم، سرم را بلند می کنم در دام شیشه پنجره می افتم.
چهره جانی خود را که خون مالی شده بود را می بینم، یک رنگ پریده عصبی شرور و پست فطرت که با موهای نامرتب و کثیف قاب گرفته شده بود. سریع به طرف دیگر اتاق رو برمی گردانم.
باید خون های روی دیوار را پاک می کردم، با دستمال خیس به جان دیوارها می افتم همه را تمیز می کنم.
الان مشکلم از بین بردن جنازه بود ولی از بین بردن جنازه دیگر مهم نبود همین جا می گذاشتمش؛ فلنگ را می بستم. شناسنامه هم دیگر به دردم نمی خورد.
صورتم را می شورم و کمی موها و ریشم را مرتب می کنم و از اتاق بیرون می زنم، چیزی با خود نمی برم که پیرمرد شکی نکند و مطمئن باشد که برمی گردم.
از جلو اتاقک پیرمرد می گذرم، صدای پیرمرد که چیزی را زمزمه می کند به گوش می رسید.
دستم را برایش بلند می کنم و لبخندی هم چاشنی اش می کنم و از مسافرخانه بیرون می زنم.
کوچه و خیابان ها را گز می کنم. ساختمان ها به دور سرم می چرخند.
هر سایه ای برایم خطری می شود که دنبالم می کند. نفس نفس می زنم، در این هوای سرد عرق از هفت چاکم جاری می شود. کنترل پاهایم را ندارم، سکندری می خورم و گوشه ای می افتم، به دیوار تکیه می زنم.
سرم را میان دست هایم می گیرم و فشار می دهم. صدای جیغ کوتاه اش درون سرم می پیچد و چشمانش را که از شدت ضربه چاقو باز شد را می بینم.
دیگر امیدی نمی بینم، آخرین روزنه امیدم را هم از بین بردم. وقتی انسان پی ببرد که سرنوشت او نیز رنج بردن است، ناچار است رنجش را به عنوان وظیفه ای استثنایی و یگانه بپذیرد، ناگزیر باید این حقیقت را بپذیرد که در رنج بردن نیز در جهان تک و تنهاست.
دستم را روی زانوی لرزانم می گذارم، بلند می شوم و بی هدف با قدمهای کوتاه پرسه می زنم. اطرافم را نگاه می کنم به خارج شهر رسیده ام.
بازتاب نور را از روی زمین می بینم، چشمانم تار می بیند ولی ریل قطار را تشخیص می دهم.
روی ریل دراز می کشم. سردی آهن را روی گونه ام حس می کنم. منتظر آمدن قطار می مانم.
دیگر استرس ندارم همه چیز را شفاف می بینم. چشم به آسمان می دوزم و به ماه زل می زنم که هرزگاهی تکه ابری از جلویش عبور می کند.
تقریباً از بچگی تمام لذت ها را تجربه کرده اما، هیچ خط قرمزی هم نداشتم، قمار، دزدی، زن بارگی و الآن می خواهم مرگ را هم تجربه کنم.
دیگر همه چیز دارد تمام می شود، گذشته از بین خواهد رفت و برای اولین بار راحت خواهم شد.
با گذر زمان همه چیز گذشته بود، به آهنگی کم و بیش باور نکردنی. آن چه زمانی سیلِ بی امان و پرتپش احساسات بود یکهو پس نشسته بود و پشت سرش خرواری از چیزی باقی گذاشته بود شبیه رؤیاهای قدیمی بی معنا.
صدای لرزیدن ریل قطار را حس می کنم، سرم را به عقب برمی گردانم، تک چراغی در حال نزدیک شدن است.
صدای قطار نزدیک و نزدیک می شود و لرزش ریل بیشتر.
من که جایم در وسط جهنم است اما به راستی آدم ها به بهشت بروند چگونه خواهند زیست؟
در یک زندگی ابدی بدون درد و رنج و محدودیت چه می کنند؟
در چنین حالتی چگونه می توان زیست؟ چه معنا و هدف و انگیزه ای در بهشت متصور است؟
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای نورالدین لطفی
یکی از مشکلات احتمالی که ممکن است، موجب اختلال در شکل‌گیری «انسجام روایی» روند تألیفی آثار برخی از دوستانِ سوژه‌یاب و دغدغه‌مند گرامی شود، عدم تطابق و تناسب حداکثریِ ظرفیت‌های روایی موجود در سوژه انتخابی با «قالب نوشتاری» انتخاب شده، توسط شخص مؤلف اثر است، مشکلی که ناخواسته به ایجاد تمرکز «واقعه‌پردازانه» و «سیر توالی حوادث ضروری» و «کشش روایی» و «شخصیت‌پردازی» مؤثر [و درگیرکنندۀ ذهن مخاطب مکاشفه‌گر و سخت‌پسند حرفه‌ای]، آسیبی جدی وارد کند؛ وضعیت ناخواسته‌ای که طبعاً مورد تأیید مؤلف گرامی اثر نیست و طبعاً برای رفع و ترمیمِ مدیریت شد]، نیاز به بازنگری و برنامه‌ریزی مجدد و تدقیق بیشتر و مؤثر در «نیت اصلی روایی» و در نتیجه تنظیم و تمرکز هدفمندانه‌ترِ «خط اصلی روایت» خواهد شد.
مطابق با همین توضیح مختصر تقدیمی، لازم به ذکر است که این اثر ارسالی [علی‌رغم سوژۀ دغدغه‌مندانه و تعمیم‌پذیرانۀ تأمل‌برانگیزی که دارد]، به دلیل عدم تطابق حداکثریِ ظرفیت‌های قابل گسترش روایی سوژه، با قالب انتخابی «داستان کوتاه» [گونه‌ای از ادبیات داستانی که نسبت به قالب نوشتاریِ «رمان» یا «داستان بلند»، از حجم و ظرفیت و فرصت داستان‌پردازیِ بسیار محدودتر و کم‌تری برخوردار است و به همین دلیل هم، نویسنده در آن فقط به برشی از زندگی یا حوادث را می‌پردازد و...]، دچار چنین وضعیتی شده است؛ خوشبختانه و البته در صورت تمایل و صلاحدیِد مؤلف گرامی و اهل تأمل و تحلیل گرامی این اثر ارسالی، برای رفع مشکل به وجود آمده [به منظور ترمیم و تقویت و تمرکز و تنظیم دقیق‌تر و کاربردی‌ترِ خط اصلی روایت و سیر توالی حوادث و ...]، به دلیل ظرفیت‌های روایی و قابل گسترش سوژه مورد نظر، از چند حق انتخاب مؤثر بهره‌مند است: 1- اول این که با تغییر قالب نوشتاری از داستان کوتاه به رمان، با بهره‌گیری از فرصت و امکانات روایت‌پردازی که گسترده‌تری که در این قالب نوشتاری وجود دارد و با تعبیل و تنظیمِ برنامه‌ریزی و مدیریت شدۀ «فصل‌بندی»‌هایی پرکشش و پیش‌برنده و مستدل و به دقت چینش شده، هم به تمامی رخدادهایِ مهمِ مطرح شده در داستان [اعم از وقایع مرتبط و ضروری قبل از تولد، خانواده و دوران کودکی و مصائب اندوه بار و ...] و هم به تمامی کاراکترهای معرفی شده [اعم از کاراکترهای «قربانی» و حتی کاراکترهای «منفی»؛ جهت تبدیل مؤثرتر و قاعده‌مندانه‌ترِ افراد وارد شده به روایت، از «اسم» و «تیپ» به شخصیت‌هایی داستانی و «همزادپندارانه» ]، فرصت واقعه‌‌پردازی‌ها و شخصیت‌پردازهایی ، دقیق‌تر و کامل‌تر و تأثیرگذار داده شود. 2- و یا به دلیل رعایت برخی از «ضرورت‌مندی‌»های رواییِ مورد نظر شخص مولف اثر و در نتیجه، مصمم بودن بر به‌کارگیری قالب داستان کوتاه، پس از بازخوانی مجدد و صبورانه متن، روندی ضروری و «گزینشی»، جهت تفکیک «مصالح ضروری اصلی و مرتبط» هر یک از رخدادهای مهم و تعیین‌کنندۀ مطرح شده برای حضور در داستان هایِ کوتاه مستقل از یکدیگر و در نتیجه متمرکزتر و منسجم‌تر و تأثیرگذارتر [مانندِ صرفاً تمرکز کردن بر روی واقعۀ مسافرخانه و یا متمرکز شدن بر روی ارتباط خانوادگیِ تأمل‌برانگیز و تحلیل‌گرایانۀ پدربزرگ بیماری که با نوۀ ناخواسته‌اش زندگی می‌کند و یا مصائب روزمرۀ زندگی مشقت‌بار چنین کودکی که به دلیل بی‌پناهی و بی‌حمایتی به مصیبت‌های وحشتناک و دلهره‌آور و ویران‌کنندۀ غافلگیرکننده‌ای هم مواجه می‌شود و ...] را مد نظر قرار دهند.
درواقع و مطابق با گزینۀ پیشنهادی دوم، لازم به یادآوری و تأکید است که بدون شک، یکی از ویژگی‌های مهم یک اثر داستانی به دقت تألیف شده، «به میزان لازم» نوشته شدن روایت است، درواقع این اثر ارسالی [با حدود «سه هزار و چهارصد و سی و هفت» واژۀ هنوز کاملاً برنامه‌ریزی و مدیریت نشده؛ اعم از بخش «بدنۀ توصیفی متن» و همچنین بخش گفتگونویسی متن]، به لحاظ ضرورتِ مدیریت حداکثریِ «اقتصاد واژگانی» [به‌کارگیری حداکثری روایی از حداقل واژگان به کار گرفته در داستان]، هنوز به تدقیق برنامه‌ریزانه و روایت‌پردازانۀ دقیق‌تر و متمرکزانه‌تر و صبورانه‌تری نیاز دارد، به همین جهت پیشنهاد می‌شود که روند شکل‌دهیِ رویدادی و شخصیتیِ روایت در هر اثر [البته در صورت تمایل و صلاحدید و پس از تفکیک و گزینش احتمالیِ خط سر حوادث اصلی، برای «دو» یا «چند» داستان کوتاه مستقل]، توسط کاراکترهایی اصلی و رخدادهایی صرفاً ضروری، به شیوه‌ای مستدل‌تر، پرکشش‌تر و مدیریت شده‌تر [و با حدود «هشتصد» تا حداکثر «هزار» واژۀ مدیریت شده‌تر و منسجم‌‌کننده‌تر]، از انسجام و کاربردِ روایی واقعه‌پردازانه‌تر و شخصیت‌پردازانه‌تری بهره‌مند شود؛ همچنین مطابق با همین ضرورت انسجام‌گرایانۀ مطرح شده، پیشنهاد می‌شود که برای مدت زمانی، به منظور تقبل و حضور در روندی تمرینی و کارگاهی، لطفاً و حتماً تمامی آثار ارسالیِ ارزشمندتان را با همین حدود «هشتصد» تا حداکثر «هزار» واژۀ توصیه شده و به شیوۀ صبورانه‌تر و متمرکزانه‌تری تألیف و تجربه کنید، مطمئن باشید که تقبلِ چنین تمرین کارگاهی نسبتاً سخت و صبورانه‌ای، به مرور موجب تقویت مهارت‌های روایت‌پردازی‌تان در داستان کوتاه [و حتی تقویت شیوۀ فصل‌نویسی در زمان تألیف رمان‌هایی پرکشش و جذاب] خواهد شد.
همچنین پیشنهاد می‌شود که در صورتِ تصمیم به تفکیک ظرفیت‌های روایی موجود در سوژۀ مورد نظر و تألیفِ داستان‌هایی کوتاه و مستقل، به دلیل ضرورت «اطلاع‌رسانی روایی» حداکثری و مؤثرتر، روند داستان‌پردازی این آثار را از طریق به‌کارگیری هدفمندانه‌تر و منطبق‌تر راوی «سوم‌شخص» تألیف و تجربه کنید تا امکان ایجاد استدلال روایی و منطقیِ برخی از اطلاع‌رسانی‌ها در ساختار ضروری روایی، از وجۀ باورپذیرانۀ مدیریت شده‌تری بهره‌مند شود [ به طور مثال: «...، یک زخم خیلی دردناک، زخم عمیق سوراخ سوراخ در دو انگشتی دهانه معده داخل شکمش؛ انگار انبری بود که آتش ها را به هم می زد و همه دل و روده اش را خاکستر می کرد...»، راوی «اول‌شخص» داستان، حداقل مطابق با شیوۀ ارائه شده در متن، به راحتی قادر به آگاهی، از این وضعیت درد کشیدن نیست، مگر این که در این میان، دیالوگ‌هایی مابین او پدربزرگ ردوبدل شود و یا این که همین بخش به طرز راحت‌تر و مؤثرتری، از طریق به‌کارگیریِ راوی «دانای کِل» سوم شخص به مخاطب ارائه شود]؛ البته لازم به ذکر است که در صورت تصمیم مؤلف گرامی، به تألیفِ البته زمان‌بَر و صبورانه‌تر یک رمان پرکشش و تعمیم‌پذیرانه و ...، در صورت ضرورت روایی متن، طبعاً امکان بهره‌گیری احاطه‌مندانه و مدیریت شده، از «راوی چرخشی» هم وجود دارد.
از سویی دیگر و مطابق با ضرورتِ تعبیه و تنظیم قاعده‌مندانه و ضرورت‌مندانۀ دیالوگ‌هایی که در جریان شکل‌دهی و اتصال سیر متوالی و مستدل روایت، هم کاملاً ضروری و غیرقابل چشم‌پوشی باشند و هم از کارکرد دیالوگ‌نویسانۀ منطبق و مؤثری برخوردار باشند، بایستی که به دو دیالوگ‌ به ظاهر ساده و در عین حال کاملاً مرتبط و ضروری و کاربردیِ تعبیه شده در متن اشاره کرد: «...، شاید تا آخر همین امشب...، چه فرقی می کنه، هر اسمی دوس داشتی بذار...»؛ دقت نظر و ضرورت‌سنجیِ قابل تقدیری که طبعاً در صورت مد نظر قرار دادن، در هنگام به‌کارگیری و تألیف و تنظیم مابقیِ گفتگوهای تعبیه شده درون متن، موجب تقویت بخش‌های دیالوگ‌نویسی متن خواهد شد.
همچنین با توجه به ضرورتِ مدیریت دقیق و قابل تصورتر ساختن رخدادهای ضروری روایت، در بخش بدنۀ توصیفی متن، آن هم به گونه‌ای که رویدادهای منطبق و ضروری روایی، از طریق به‌کارگیری هدفمندانه و مدیریت شدۀ توصیف‌هایی دقیق و «جزءپردازانه» به مخاطب حرفه‌‌ای و مکاشفه‌گر «نشان» داده شوند، لازم به ذکر است که بخش‌هایی از این اثر ارسالی هم تا حدی با چنین رویکرد توصیفی ارزشمندی، تألیف و تنظیم و ارائه شده‌اند: «...، پیرمردی نحیف پشت میزش بر آرنج هایش آرمیده...، با انگشت هایم چند ضربه بر روی میز...، با چشمان نیمه بازش به من خیره...، خمیازه کشان جواب...، شناسنامه را از جیبم بیرون...، روی دیوار پشت سرش که پر بود از میخ...، دیوارهای نم کشیده و رنگ و رو رفته...، کورمال کورمال در را از داخل قفل...، چشمانم را در سفیدی ملحفه...، پسری با چشمان سبز و موهای فرفری...، با نوک انگشت شستم تیزی اش را امتحان...، صدای پاشنه کفشی بر روی سنگ فرش...، نگاهی سرد و بی روح، آن قدر محبوس و ناآشنا که سنگینی اش...، تکان خوردن پلک های بسته اش...، لکه های خون بر روی موکت خیس...، سردی آهن را روی گونه ام حس...»؛ آفرین بر شما، لطفاً پس از تدقیق و تفکیک و تنظیم مجدد مصالح روایی انتخابیِ صرفاً ضروری و منطقی، تمامی متن را به با چنین دقت نظر جزءپردازانه‌ای، به شیوه‌ای متمرکزتر و متصل‌کننده‌تر و پیشبرنده‌تر، ترمیم و تقویت کنید تا مخاطب به طرز ملموس‌تر و باورپذیرانه‌تری با رخدادها و عملکردهای تعبیه شده در روایت، ارتباط مستحکم‌تر و ماندگارتری را برقرار کند.
دوست نویسندۀ فرهیخته و گرامی، همان طور که خودتان هم به خوبی مستحضر هستید، تمامی مطالب مطرح شده، صرفاً به نیت ارتقاء هرچه سریع‌تر و صحیح‌تر مهارت‌های نوشتاری ارزشمندتان، تقدیم حضور شریف‌تان شده‌اند و امیدوارم که مورد توجه و عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته باشند، مشتاقانه منتظر خوانش داستان کوتاه جدیدتان هستم. با سپاس و احترام بسیار و با آرزوی موفقیت روزافزون

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت