داستان صوت نیست، تصویر است




عنوان داستان : حباب باور
نویسنده داستان : فاطمه غفاری

به نام موصوف بی‌تشبیه
حباب باور / فاطمه غفّاری
- آدم به خودشم دروغ می‌گه؟ می‌گه خانم دکتر. صادق‌ترین آدم دنیا هم که باشی گاهی برای دلداری دادن خودت هم که شده، خودت به خودت دروغ می‌گی. می‌دونی چرا؟ چون حرف راست تلخه. بارت رو سبک می‌کنه اما دلت رو نه. من ترجیح دادم بارم سنگین باشه و دلم آروم.
این‌ها را زن نسبتا جوانی گفت که با چشم‌های قهوه‌ای روشنش به مریم نگاه می‌کرد و در نگاهش به سختی رنگی از عذاب وجدان دیده می‌شد. مریم از دست او عصبانی بود، دلش می‌خواست تا صبح سر او داد بزند، اما سعی می‌کرد خودش را آرام نگاه دارد چون این شاید تنها فرصت بود برای این که بفهمد چطور یک انسان می‌تواند آنقدر پست و بی‌وجدان باشد.
- نیومدم اینجا که برام فلسفه‌های زندگیت رو بگی. برو سر اصل مطلب.
- باشه. طولش نمی‌دم. اما بذار از عقب‌تر شروع کنم، وگرنه من رو درک نمی‌کنی. بیست و شش سالم بود، با پسر یکی از آشناهای خانوادگی‌مون ازدواج کردم. ازدواج اجباری و اینا نبودا. اومدند خواستگاری. بابام گفت نظرت هست یا نه، دورادور می‌شناختمش، خوش قیافه بود و کار و بارش به راه. مغازه چینی‌فروشی داشت. دنبال زندگی عاشقانه نبودم. دیدم ازش خوشم میاد، خانواده‌ش رو می‌شناسیم، دستشم به دهنش می‌رسه. دیگه از یه ازدواج چی‌ می‌خواستم؟ قبول کردم. زندگی‌مون هم زیاد رویایی نبود ولی می‌شد بهش گفت زندگی. دو سال از زندگی مشترکمون گذشته بود که بهم گفت می‌خواد کارش رو توسعه بده. از دوست و آشنا قرض گرفتیم و مغازه بزرگ کردیم و جنس خریدیم. اما کارش نگرفت. ورشکست شد. آدم کم‌جنبه‌ای بود. طاقت شکست خوردن نداشت. این شد که بد‌اخلاق شد، معتاد شد و من قبل از این که کار بیخ پیدا کنه ازش طلاق گرفتم.
راضی به طلاق نمی‌شد، اما من تخصصم تو قانع کردن بود. هیچ وقت اون مکالمه‌یی که باعث شد رضایت به طلاق بده رو یادم نمی‌ره.
- مهوش من تو رو دوستت دارم. طلاقت نمی‌دم. اون کوفتی رو ترک می‌کنم اما تو رو نه. بیا به پای هم بمونیم. من یک ساله معتاد شدم، معتاد ده ساله نیستم که ترک کردن برام سخت باشه. تو کنارم باش من ترک می‌کنم.
- ببین بذار راستش رو بهت بگم. منم دوستت داشتم که باهات ازدواج کردم. که ورشکست شدی پات موندم. بد‌اخلاقی کردی درکت کردم و گفتم شرایطش سخته می‌گذره خوب می‌شه. ولی پای معتاد شدنت نمی‌تونم بمونم. شرمنده‌ ولی من خودمو از تو بیشتر دوست دارم، نمی‌تونم هم پای بی‌پولیت بمونم هم پای بد‌اخلاقیت هم پای اعتیادت. من نمی‌خوام جوونیم رو پای احتمال ترک کردن یا نکردن تو هدر بدم. من دکتر و روانشناس نیستم که بدونم چند درصد احتمال داره واقعا ترک کنی و دیگه نری سرش که احتمال بالایی هم نیست. من یار و همراه خماری و نشئگی تو و به باد دادن سرمایه زندگیمون سر چند گرم مواد نیستم. تازه اگر یه روز کار به کلانتری و زندان نکشه و فردا روزش اور دوز نکنی. یه روز نری همه اموالمون رو بدی بابت مواد مخدر و بریم کارتون خواب بشیم. شاید فکر کنی خیلی بی‌رحمانه و بی‌احساس دارم باهات حرف می‌زنم. اما من فقط باهات صادقم. تو تمام طول زندگی‍مون همیشه در برابر تو صادق بودم. الان هم دوباره می‌گم من هنوزم دوستت دارم. خیلی زیاد. اما نه بیشتر از خودم و زندگیم و جوونیم. نمی‌تونم سر زندگیم قمار کنم. موندن با تو یه قماره که عاقبتش معلوم نیست و اگر ببازم زندگیم رو از دست می‌دم.
- خانم دکتر قبول کرد. باورت می‌شه؟خب زندگی من با دروغ می‌گذره و دلیل این که دروغام قابل باوره اینه که می‌دونم کی راست بگم. هم راست گفتنم به کارم میاد هم دروغ گفتنم. مرد مغروری بود. حرفای من به غرورش برخورد. این که بیشتر از خودم دوستش نداشتم براش گرون تموم شد. خب تقصیر من چیه. اون تو دنیای رویایی خودش زندگی می‌کرد. فکر می‌کرد همه خانوما مثل مهمونای برنامه‌های تلویزیونی‌اند که ده سال بیست سال پای شوهر معتاد بمونن بلکه یه جایی سرش به سنگ بخوره و تصمیم به ترک بگیره. اگر این وفاداری عادی بود که این آدما رو نمی‌آوردن تو تلویزیون.
مریم اصلا علاقه نداشت بنشیند پای درد دل زندگی شخصی خانم کلاهبرداری که چشم نداشت ببیندش. نگاهی به ساعتش کرد و با کلافگی پرسید:
- می‌شه از داستان زندگی شخصیت بگذریم و برسیم به اصل مطلب؟
- دارم می‌گم دیگه. خلاصه ما طلاق گرفتیم. روی برگشتن به خونه پدر و مادرم رو نداشتم. بیچاره‌ها آخر عمری یه نون خور اضافی پیدا کرده بودند. جایی هم برای رفتن نداشتم و به ناچار سر‌افکنده برگشتم به خونه و تصمیم گرفتم برای این که سربار مامان و بابام نشم، برم سر کار. لیسانس شیمی داشتم. به سختی تو یه شرکت داروسازی کار پیدا کردم و مدتی همینجوری می‌گذروندم. حقوقش کم بود ولی چون سابقه کاری نداشتم می‌تونستم اوّل کاری انتظار بیشتری داشته باشم. تا این که اون اتّفاق افتاد. فهمیدم سارا یکی از دوستای نسبتا نزدیکم سرطان گرفته. 28 سالش بود و تازه عروس. و خیلی هم دیر فهمیده بود. خیلی شکست و خودش رو باخت. پنج ماه نکشید که از دستش دادیم. مرگش خیلی سخت بود برام. دل غریبه هم برای مرگ جوون به درد میاد چه برسه من. وقتی یکی از نزدیکانت رو از دست می‌دی همش حسرت می‌خوری که کاش فلان کار رو کرده بودم و اینو فهمیده بودم و اونو بهش می‌گفتم. منم خودمو سرزنش می‌کردم که چرا به عنوان دوستش بهش انرژی مثبت و امید بیشتری ندادم؟ فکر می‌کردم اگر امید داشت توان مبارزه کردن رو هم پیدا می‌کرد و چون خیلی خودش رو باخته بود دووم نیاورد. وقتی داشت شیمی درمانی می‌شد باور نداشت که این درمان می‌تونه جواب بده. در صورتی که می‌تونست و برای خیلی آدما چاره بود. سرت رو درد نمی‌آرم. از اون طرف حقوقم کفاف نمی‌داد و پدرم بدهی بالا آورده بود و اوضاع مالی‌مون بدتر شده بود. منم دیگه سر سی سالگی نمی‌تونستم صبر کنم تا پنج سال دیگه شاید حقوقم پونصد تومان بره روش. اون میون پسرخاله یکی از همکارام هم سرطان گرفت. اون هم چون چهل سالش بیشتر نبود، خیلی خودش رو باخته بود. منم تصمیم گرفتم با تجربه مریضی دوستم و نیاز مالی خودم، در حقّ خودم و اون مرد کار خیر بکنم. به همکارم گفتم من یه دارویی درست کردم برای درمان سرطان و هزینه‌های تولیدش زیاده و تو بیا هزینه‌های تولیدش رو بده، منم به حساب رفاقت هیچ سودی ازت نمی‌گیرم و دارو رو روی پسر‌خاله‌ت امتحان کن. چون بهشون گفته بودند بیشتر از دو ماه دووم نمی‌آره و شیمی درمانی هم فقط عذابش می‌ده، اونا هم از سر ناچاری قبول کردند. بیست میلیون پول گرفتم و با سه میلیونش یه سری مواد رو با هم ترکیب کردم و اون شد داروی پسرخاله‌ش. فکر نکن همینجوری الکی یه چیزایی رو ترکیب کردم و دادم به خوردش. نخیر کلّی تحقیق و بررسی کردم که برای بدنش و بیماریش ضرر نداشته باشه و در نهایت مطمئن شدم دارویی که درست کردم نتیجه مورد نظر رو من میده. یعنی هیچ تاثیر مثبت یا منفی نداره.
بار اوّل که رفتم توی خونه‌شون، دلم برای اون ته‌مونده امیدی که تو چشمای زنش و پدرش و حتی خودش دیدم سوخت. دستشون به هیچ جا بند نبود و همه امیدشون به من بود. مردی بود با موهای مجعّد که به سختی بین موهاش سفید پیدا می‌شد. ته‌ریش منظم و مرتبی گذاشته بود و با این که چهره‌ش از درد تو هم بود، موقع حرف زدن سعی می‌کرد طوری حرف بزنه که انگار وسط یه جلسه کاری‌ئه و همه چیز سرجاشه.
باید قانع‌کننده حرف می‌زدم، نباید الکی شلوغش می‌کردم و یا با‌‌قاطعیت صحبت می‌کردم.
- ببینید من به دختر خاله‌تون هم گفتم دارویی که دارم بهتون می‌دم هنوز در مرحله آزمایشیه...تو مراحل آزمایش حیوانی نتایج خیلی خوبی رو نشون داده ولی از نظر انسانی رو تعداد افراد زیادی انجام نشده، به جز شما چهار نفر دیگه از این دارو استفاده کردند و خدا رو شکر بعد ا ز حدود شش ماه که از مصرف دارو می‌گذره وضعیت همشون مطلوبه...اما خب آینده معلوم نیست...من تضمین نمی‌دم که سرطان شما بعد از درمان و گذشت زمان دوباره برنگرده اما تو تمام این آزمایش‌ها ندیدم که جواب اولیه خوبی نده. باید بهش فرصت بدید. از همون روز و هفته اوّل انتظار بهبودی نداشته باشید ولی از هفته چهارم به بعد کم کم تاثیر این دارو رو می‌بینید، بابت عوارضش هم خیالتون راحت باشه که هیچ عارضه‌ای نداره.
چشمان پدرش برق زد، با نگاهی قدردان گفت:« حسّ خیلی مثبتی در مورد شما دارم. شاید کار ما از نظر خیلیا منطقی و عاقلانه نباشه ولی من عمیقا حس می‌کنم بعد از این دوره دارو، پسرم دوباره سلامتی‌ش رو به دست می‌آره.
- ان شاء اللّه. امیدتون رو نا‌امید نمی‌کنم. خیالتون راحت.
سه ماه گذشت و اون مرد چهل ساله همچنان داشت داروی من رو استفاده می‌کرد و بله درد‌هاش کمتر شده بود و یک ماه هم بیشتر از مهلت دکتر‌ها، عمر کرده بود. برای دوره سه ماهه بعدی هم بیست میلیون گرفتم با چاشنی نگاه قدردان خانواده اون مرد و برقی که در چشمان دردآلود خود او دیده می‌شد. برق امید به زندگی. سه ماه دیگه گذشت، آزمایش داد و بعضی از تومورهاش از بین رفته بودند و یه سری هم کوچیک شده بودند. داروی من و امید دادنام ‌شد معجزه زندگی اونا. من رو به بقیه کسانی که مشکل مشابه داشتند معرفی کردند و کارم گرفت. متاسفانه سه سال بعد بیماری‌ش عود کرد، داروی من طبیعتا دیگه جواب نداد و اون فرد هم از دنیا رفت. اما کسی با من دعوا نکرد. من قبلا شمشیرم رو از رو بسته بودم و درباره احتمال بازگشت بیماری و این که درمان ممکنه تا همیشه جواب نده حرف زده بودم. اون‌ها همچنان از من ممنون بودند که باعث شدم دو سال و چند ماه دیگه هم از داشتن پسرشون لذت ببرند.
حسّ خوبی داشتم. هم طول عمر یه آدم رو زیاد کرده بودم هم پول خوبی گیرم اومده بود. از طریق خانواده همین مرحوم با دو نفر دیگه آشنا شدم و حالا با خیال راحت‌تر به شغل جدیدم ادامه می‌دادم. اوّلش باهاشون قرارداد امضا می‌کردم که اگر در حین درمان بیمارتون فوت شد من مسئولیتش رو قبول نمی‌کنم ولی اگر پس از تموم شدن دوره درمانی هنوز خوب نشده بود تمام پولتون رو پس میدم. اینجوری اعتماد آدما بیشتر بهم جلب می‌شد و از دردسر شکایت و این که تو عزیزمو از دستم گرفتی هم راحت می‌شدم.این شد که از سه سال پیش تا الان اینجوری زندگی می‌گذروندم.
- بعد از نفر اوّل، بقیه بیمار‌هات چه اتّفاقی براشون افتاد؟
- بعد از اون شاید به حدود صد نفر دیگه هم معرفی شدم. از این تعداد، درمان روی سی چهل نفرشون واقعا تاثیر مثبت داشت و عمرشون رو طولانی کرد. اما خب البته لزوما نجاتشون نداد. من بهشون می‌گفتم شیمی‌درمانی رو هم در کنارش ادامه بدن و برای همین درمان اصلی‌شون قطع نمی‌شد و یه وقتایی ترکیب شیمی‌درمانی و این امید و انرژی مثبتی که من بهشون می‌دادم باعث می‌شد که موقتا و یا حتی دائمی درمان بشن. حالا کی میومد بررسی کنه این خوب شدنه تاثیر داروی منه یا داروی شیمی‌درمانی؟ اون بقیه‌ای که خوب نشدن رو هم من همیشه یه بهونه‌ای براشون داشتم.
«خانم شما خیلی دیر به من مراجعه کردید حال بیمارتون خیلی وخیم بود»، «آقا به نظرم بیمار شما به توصیه‌های من به خوبی عمل نکردند برای همین نتیجه نداده»، «ببخشید دوره درمان هنوز کامل نشده بود برای همین نتیجه نداد.» و از این دست جملاتی که آدمای داغدار رو تا حدّی قانع می‌کرد.
- اصلا عذاب وجدان نداری شما خانوم؟
- من کاری رو که نتونستم برای دوستم بکنم برای اونا کردم و بهشون امید دادم. گاهی همه چیزی که آدما برای ادامه دادن احتیاج دارن یه دروغه. یه امید الکی. به قول شخصیت اصلس اون داستانه که می‌گفت:« دروغ خوب نصف حرف راست ارزش داره.». آره من دروغ گفتم و کار من دروغ و دغله. ولی دروغ خوب. فکر کردی اونایی که تو این شرایط برای دلداری می‌گن «خوب می‌شه» وقتی می‌دونن درصد خوب شدنش خیلی کمه، «من دلم روشنه» وقتی تو دلشون یه شمع هم روشن نیست، «معجزه می‌شه» وقتی تا حالا معجزه رو از نزدیک ندیدند و از اینجور دلداری‌های مسخره، خیلی آدمای خوب و راستگویی‌اند و بهتر از من‌؟ این خانواده‌ها و بیمار‌ها برای ادامه دادن به امید نیاز دارند. به یه امیدی که باورش کنن. نه از این امیدایی که همه می‌دونن برای دلداریه و الکی. من بهشون قدرت ادامه دادن دادم.
- مهارتت تو توجیه کردن کلاهبرداریات و آروم کردن وجدان نداشته خودت قابل تحسینه. ولی بذار تا وقت تموم نشده یه چیزایی رو بهت بگم. اون آدمایی که دلداری می‌دن به خاطرش پول نمی‌گیرن از آدما و خیلیاشون واقعا باور دارند و یا حداقل دوست دارند باور کنن که اون فرد واقعا خوب می‌شه. تو کلاهبرداری و شیّاد چون هم دونسته دروغ گفتی، هم با احساسات مردم بازی کردی و امید الکی بهشون دادی و تازه بابتش خداد تومان پول گرفتی. اون مردم بیچاره به هر سختی که شده اون پول رو جور می‌کردند، وسایل خونه‌شون رو می‌فروختن و از کس و ناکس پول قرض می‌گرفتن که بیان پول تو رو بدن به امید واهی خوب شدن عزیزشون. تو شده بودی روزنه امید اونا و به کثیف‌ترین شکل ممکن با احساسات آدما تو اوج استیصالشون بازی کردی.
مهوش بی‌قرار شده بود و حس می‌کرد یک تکّه سنگ بزرگ روی قلبش گذاشتند، نفس کشیدن برایش سخت شده بود انگار، امّا این‌ها به خاطر جوّ خاص آن مکان و لحن حرف زدن خانم دکتر بود. کار مهوش شاید خیلی اخلاقی نبود ولی کلاهبرداری هم محسوب نمی‌شد. مگر آدم‌ها به دروغ به یکدیگر امید نمی‌دادند؟ چرا آن‌ها را پلیس دستگیر نمی‌کرد؟ چرا آدم بد ماجرا مهوشی شده بود که با امید دادن‌هایش بعضی آدم‌ها را نجات داده بود؟ این‌ها را که با خودش گفت تصمیم گرفت دوباره سینه سپر کند، سرش را بالا ببرد، با چشمان خونسرد و مصمم به آن خانم دکترِ کاسه داغ‌تر از آش نگاه کند و بگوید:« خانم دکتر! من نمی‌دونم قصدت از اومدن به اینجا چیه دقیقا. من اگر خطایی هم کردم، الان دارم حبسشو می‌کشم. قبل از شما هم به اندازه کافی از خانواده‌های خیلیاشون فحش خوردم و این حرفا رو بهم زدن. فکر نکن الان داری خیلی حرفای متفاوت و وجدان بیدار کنی می‌زنی. من دیگه عادت کردم هر هفته یکیشون بیاد زندگی عزیزش رو از من طلب داشته باشه. برای همین الکی نفست و وقتت رو حروم من نکن. برو به زندگیت برس. باشه من آدم بد که دکتر نیستم و الکی می‌خواستم سرطان درمان کنم. تو که دکتری از این به بعد کارت رو درست انجام بده که مردم برای نجات خانواده‌شون به منِ به قول شما کلاهبردار محتاج نشن. کاری رو که تو نتوستی بکنی من کردم خانم دکتر. حالا من تو و دکترای شبیه خودت رو با وجدانت تنها می‌ذارم.
مریم دلش می‌خواست آنجا زندان نبود و می‌توانست محکم به آن کلاهبردار یک سیلی جانانه بزند که عذاب وجدان که نداشت هیچ، تازه دست پیش هم گرفته بود که پس نیفتد و او را به بی‌وجدانی محکوم می‌کرد.
- رعایت زندان بودن اینجا و شخصیت خودم رو می‌کنم که الان چیزی بهت نمی‌گم. فقط این رو بدون اونی که عمر آدما رو تعیین و زیاد و کم می‌کنه خداست نه تو و من. آنقدر نگو «من نجاتش دادم من امید دادم که بیشتر زندگی کنه.» تو فقط از این موقعیت سوءاستفاده کردی و پول درآوردی.
از جایش بلند شد و به سمت در خروجی رفت، لحظه آخر قبل از این که در را ببندد دوباره جمله‌ای از مهوشِ همیشه حاضر جواب شنید که زیر لب اما طوری که او بشنود گفت:« و اینو دکتری به من می‌گه که تا یه مریض اینجوری می‌بینه برمی‌گرده می‌گه دو ماه بیشتر زنده نمی‌مونی و مهلت زندگی بیمار بیچاره رو جای خدا تعیین می‌کنه بعد به من می‌گه عمر دست خداست، ولم کن بابا.»
زیر لب ناسزایی گفت و در را بست چون دیگر حتی یک ثانیه اضافه‌تر هم طاقت شنیدن حرف‌هایش را نداشت.
مهوش هم از جایش بلند شد و به همراه مامور زندان راهی سلولش شد. در راه بی آن که بخواهد، صدا و چهره خانواده‌هایی که دیده بود در ذهنش مرور می‌شد:
- من پول نداشتم برای بچه‌م گوشت و مرغ بخرم. اما فقط برای این که بچه‌م تو ده سالگی بی‌بابا نشه رفتم پول نزول کردم که بدم به تو. چطور وجدانت راضی شد پنجاه میلیون پول بگیری به خاطر هیچی؟ می‌دونی الان وضعیتمون چیه؟ بچه‌م نه گوشت و مرغ می‌خوره، نه سقفی بالای سرشه و نه بابا داره. اما تو هنوز روی اینو داری که تو روی من نگاه کنی.
بعد یاد پدری افتاد که نویسنده بود و هر چه داشت و نداشت را برای شیمی درمانی داده بود و برای آن امیدی که مهوش به او داده بود تمام کتاب‌های کتابخانه‌اش را و فرش زیر پایش را فروخت.
یاد دختر جوانی که از ترس ریختن موهایش و به امید داروهای مهوش حاضر به شیمی درمانی نشده بود و با خوشحالی از این که برای زنده ماندنش لازم نیست زیباییش را فدا کند، با لبخند و شور و شوق می‌آمد پیش مهوش و خودش را به او می‌سپارد و در نهایت به سه ماه نکشید که از این دنیا پر کشید. یاد داد و فریادهای نامزد آن دختر افتاد که رعشه بر تنش انداخته بود:« اگه توی دروغگوی دغلکار بی‌وجدان وعده داروی معجزه‌آسای بی‌عارضه به شقایق نداده بودی، احتمالش بود که شیمی درمانی روش جواب بده و زنده بمونه. تو فقط یه کلاهبردار نیستی. تو قاتلی. یه روز خوش تو زندگیت نبینی که همه دلخوشیم رو ازم گرفتی.»
رسیده بود به سلولش، اما صدای آدم‌ها هنوز از گوشش بیرون نمی‌رفت، بدون این که حواسش باشد چند قطره اشک از چشمانش غلتید. منیره هم‎سلولی‌اش صدایش زد:
- مهوش! مهوش با توام!
از فکر و خیال بیرون آمد، اما همچنان مبهوت بود. به منیره جواب داد:
- چی می‌گی؟
- دیدم داری گریه می‌کنی...چیزی شده؟
- گریه؟ نه بابا. یه چیزی انگار رفته تو چشمم برای همونه. خیلی چشمام می‌سوزه. چرا گریه کنم؟
بعد سریع اشک‌هایش را پاک کرد و انگار خودش هم هنوز قانع نشده باشد، زیر لب با خودش تکرار می‌کرد:« چرا گریه کنم؟ من به اونا امید دادم. تقصیر خودشونه که اونجوری شد. قسمت نبود. عمر دست خداست، مگه نیست؟ من کاری نکردم. تقدیرشون این بود.»
نقد این داستان از : علی چنگیزی
سلام.
در این متن موضوعات مختلفی وجود دارد که به بیشتر آنها در متن‌های قبلی اشاره‌ای کرده‌ایم و اینجا مجدداً همان نکات را تاکید می‌کنیم برای ایجاد ساختار بهتر برای داستان.
درباره دیالوگ‌های شبیه ابتدای متن شما که پر از شعار و افاضات سطحی است پیش از این به تاکید گفته‌ایم از آن پرهیز کنید و مطالب شبه فسلفی و به اصطلاح نکته‌دار نگویید.
داستان کارش همین است که مثلا دروغ و در عین‌حال صداقت را بیان کند این تضادهای نوع بشر. اگر نه گفتن آن به این شکل، داستانی نیست، متنی است که به کار شبکه‌های اجتماعی می‌آید
در ادامه نوشته‌اید: این‌ها را زن نسبتا جوانی گفت که با چشم‌های قهوه‌ای روشنش به مریم نگاه می‌کرد و در نگاهش به سختی رنگی از عذاب وجدان دیده می‌شد.

باز هم تاکید کرده‌ایم صف و به کار بردن صفت را فراموش کنید. باید نشان دهید...
زن نسبتا جوان؟ یعنی چه؟ چیزی از این زن دستگیر ما نمی‌شود.
چشم قهوه‌ای روشن چه تاثیری در داستان دارد. مثلا اگر سیاه بود چه می‌شد؟ اگر چیزی را به کار می‌برید باید در داستان دلیلی برای آن وجود داشته باشد اگر نه که اطاله کلام است.
در ادامه بیشتر و واضح‌تر آنچه به کار بردن صفت بر سر داستان می‌آورد را می‌توان مشاهده کرد
در نگاهش به سختی رنگی از عذاب وجدان دیده می‌شد

رنگی از عذاب وجدان؟ بناست شما این عذاب وجدان را در کل داستان نشان دهید. کار داستان این است این جدا از بی‌معنا بودن این جمله است البته. دارم می‌گویم همه چیز را باید تصویر کنید در طول داستان باید خواننده دریابد که این طرف عذاب وجدان دارد.
تصور کنید شما دارید فیلم می‌سازید. خب؟ وقتی دارید فیلم می‌سازید مثلا یکی در می‌آید می‌گوید فلانی رنگی از عذاب وجدان داشت؟ نشانش می‌دهد. بازیگر با حرکاتش، رفتارش و امثال ان به ما نشان می‌دهد که از چیزی دلخور است یا هر چیزی مثل این.
خب ادامه دهیم
این مشکل در جمله بعدی هم وجود دارد
مریم از دست او عصبانی بود، دلش می‌خواست تا صبح سر او داد بزند، اما سعی می‌کرد خودش را آرام نگاه دارد چون این شاید تنها فرصت بود برای این که بفهمد چطور یک انسان می‌تواند آنقدر پست و بی‌وجدان باشد.

عصبانیت را نشان دهید. اینکه سعی می‌کند خودش را هم آرام نشان دهد را هم باید نشان دهید. بنشینید حرکات چنین ادمی را تماشا کنید. وقتی تماشایش کردید بهتر می‌توانید باز هم این تضاد را تصویر کنید و بنویسید.

ادامه داستان وضع بدتر می‌شود یعنی یکی از اساسی‌ترین مشکلات نوقلم‌ها خودش را به طور واضح نشان می‌دهد: به جای اینکه داستان بنویسید، قصه تعریف می‌کنید. انگار مثلا برای همکاران دارید ماجرایی را تعریف می‌کنید. گرچه نوعی قصه‌گویی و قصه‌بافی است، اما داستان نوشتن نیست. داستان نوشتن با ساختن همراه است. باید یک چارچوب بسازید. کم کم بنایی را که داستان است بسازید. نه اینکه تعریفش کنید
داستان صوت نیست که ما بشنویمش، بلکه تصویر است که می‌شود تماشایش کرد. حتا می‌تواند صوت نداشته باشد، اما همان تصویر کل ماجرا را بیان کند.

نکته آخر... از چیزی بنویسید که بلدید و زندگی کرده‌اید. چیزی که نوشته‌اید هم اشکالات ساختاری دارد که مهم‌ترین آنها را بیان کردم و هم داستان و موضوع جذاب نیست. آدم موجودی پیچیده است به این دلیل می‌گویم چیزی را که تجربه کرده‌اید بنویسید. درون آدم پر است از تضاد... که با جمله‌ای مثل این اصلا بیان نمی‌شود
مهوش من تو رو دوستت دارم. طلاقت نمی‌دم. اون کوفتی رو ترک می‌کنم اما تو رو نه. بیا به پای هم بمونیم. من یک ساله معتاد شدم، معتاد ده‌ساله نیستم که ترک کردن برام سخت باشه. تو کنارم باش من ترک می‌کنم.
گذشته از اینکه همین را هم باید در متن نشان دهید. دوست داشتن. اعتیاد. ترک کردن. مگر موضوعات ساده‌ای است؟

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت