مخاطب را باهوش فرض کنید




عنوان داستان : خاتون
نویسنده داستان : محمد سبزی خوشنامی

گند،بوی گند خاص و متعفنی که شبیه تمام بو های بد دنیاست اما هیچ وقت شبیه هیچ کدامشان نبوده است ،شاید فقط درون جمجمه من این بو میپیچد،یا درون مغزم این اتفاقات می افتد، واقعا نمی دانم. گاهی اوقات که به این مسئله فکر میکنم پاک گیج می شوم حتی نمی توانم جواب سوال های خودم را بدهم.چرا باید تنها من این بو را حس کنم!؟ چرا وقتی یک نفر گندی بالا می آورد یا اطراف من دارد غلطی می کند من باید این بوی تهوع آور را حس کنم واقعا عذاب آور است اما در کمال تعجب گاهی اوقات برای خودم یا دیگران نجات بخش بوده است دقیقا مثل آن روز،روز اول ماه آبان.
آن روز هم بوی بدی توی هوا پیچیده بود هر چه تلاش می کردم به خوبی نمیتوانستم نفس بکشم پتو را کنار زدم و پارچه ای را از روی تاقچه اتاق برداشتم_همیشه برای روز مبادا پارچه معطری را کنار خودم می گذاشتم که اگر بویی حس کردم خفه ام نکند_ آنرا جلوی بینی و دهانم گرفتم در را باز کردم تا ببینم منشا بو از کجا بلند شده است.از پله ها پایین آمدم پله های اتاق من و محمدرضا هشت تا بودند آنها هارا یکی در میان رنگ سبز و آبی زده بودند.روی پله ها گلدان های شمعدانی، مریم ورازقی آرام روی شاخه هایشان لم داده بودند حتی عطر خوش آنها هم نمی توانست ذره ای از آن بو را کم کند.
رد بو را که گرفتم فهمیدم منشا بو از اتاق خدابس است آرام آرام جلو رفتم که ببینم چه اتفاقی دارد می افتد،سرم را داخل پنجره اتاق خدابس کردم ،انقدر حجم بو زیاد بود که نتوانستم تحمل کنم چشمانم را بستم و سریع سرم را بیرون کشیدم، انگار یک نفر را سالها در چاه دستشویی ته حیاط زندانی کرده باشند و بعد گذاشته باشندش داخل آن اتاق.
چشمم را باز کردم پارچه را محکم تر روی صورتم گرفتم نفسی عمیق کشیدم و نفسم را حبس کردم ، سعی کردم از پشت شیشه اتاق از کنار گلدان خشک شده مریم ببینم دارد چه اتفاقی می افتد.
همینکه آن صحنه را دیدم به خودم شک کردم که دارم خواب می بینم یا نه!
دیدن آن صحنه آنقدر غیر قابل باور بود که به خودم شک کردم نکند خواب باشم و این صحنه کابوسی وحشتناک است که دارم در خواب میبینم.
گاهی افرادی در زندگی آدم دست به انجام کارهایی می زنند که توقع انجام چنین کارهایی را از آنها نداری و تاریخ زندگی من پر است از نمایان شدن چهره واقعی افراد.
مادر محمد رضا گوهر خانم و خواهر بزرگش مهلقا رفتارشان با من خیلی محترمانه بود، و سعی می کردند محبتشان را به من ابراز کنند شاید به خاطر پدرم بود یا دلیل دیگری داشت واقعا نمیدانم. من تا روزی که ان اتفاقات افتاد دوستشان داشتم و احترام خاصی برایشان قائل بودم اما از آن روز به بعد بوی چاه دستشویی ته حیاط را می دادند.بوی گندشان هیچ وقت پاک نشد،کمتر شد اما اینکه به کل پاک شود نه!.
با بهت داشتم نگاهشان می کردم به گونه ای با هم حرف می زدند که کسی صدایشان را نشنود:
_زنیکه معلوم نیست این جلیقه رو کجا گذاشته!
_زیر رخت خوابارو نگاه کن، تو این کیسه لباس که نیست.
_زود باش دختر الانکه سر و کله یکی پیدا بشه
_خودشه،اره خودشه پیداش کردم، ببین کجا قایمش کرده! پیچیده لای دو تا پیرهن که کسی پیداش نکند
آن لحظه یکی از دوازده النگویی که پدرم روز عروسی برایم خریده بود را نذر امامزاده روستا کردم که دنبال هرچه میگردند دنبال جلیقه خدابس نباشند.
اما دعاهایم به جایی نرسید و مستجاب نشد
نمی دانم شاید اگر مادرم شب قبل از عروسی من و محمدرضا آن حرف های به قول خودش حیاتی را به من گوشزد نمی کرد و مرا نسبت به این مسئله هوشیار نمی کرد من هیچوقت در آن روز بوی بدی احساس نمی کردم یا اگر‌ حس می کردم اتفاقی دارد می افتد دلیلش را نمی دانستم
اما مادرم،مادر جهان دیده ام زن خان،باعث شد بفهمم آن لحظه دارد چه اتفاقی می افتد.
_ ببین خاتون، این رو همیشه یادت باشد که تو دختر خانی و هیچ کس حق نداره تو رو اذیت کنه خونواده حاج علی خونواده بزرگین ، اونا بزرگترین و ثروتمندترین خونواده این منطقه هستن البته بعد از خونواده ما، پس این وصلت به سود هردو خونواده هستش،توهم که خودت موافق ازدواج با محمد رضا بودی و از این مسئله هم با خبر بودی که محمدرضا زن داره و زنش باردار نمی شه.
_اره مادر ، من همه این مسائل رو میدونم
_پس باید تمام تلاشت رو بکنی که از محمد رضا باردار شی
و تا زمانی که تو اون خونواده زندگی میکنی باید احترام خدابس رو نگه داری، طوری هم که شنیدم،خدابس هیچ اعتراضی نسبت به ازدواج تو و محمد رضانداشته.
من از حرف های مادرم جا خوردم اینکه باید هوای هوویم را داشته باشم. آن لحظه، هم به خدابس حسودیم شد و هم دلم برایش سوخت برای اینکه باید محمد رضا را با من شریک شود.
تا آنجا با حرف های مادرم مشکلی نداشتم و فقط با گفتن چشم عزیزجان ، مطمین باش، حرفهایش را تایید میکردم که نگرانی بابت این مسایل نداسته باشد تا اینکه ادامه حرف هایش را شنیدم:

_ببین خاتون این جلیقه رو که به تو هدیه دادیم دوسش داری

که؟
جلیقه از جنس مخمل قرمز بود که خیاط از شهر آمده بود و به بهترین شکل برایم دوخته بود قسمت جلو جلیقه اکثرا با سکه های نقره یک تومانی مظفری پوشیده شده بود که بین هر سه تا از آنها یک سکه ی طلا یک تومانی ناصری چشم نوازی می کرد بین هر ردیف از سکه ها،سنگ های عقیق و یاقوت سرخ و فیروزه نیشابور دوخته شده بود، طوری که خود خیاط اذعان می کرد که تا به حال حتی برای اشراف زاده ها هم لباسی به این زیبایی ندوخته است.
ذوق عجیبی برای پوشیدنش داشتم.
_اره عزیز خیلی دوسش دارم
_این جلیقه رو باید از امروز به بعد صدچندان نسبت به قبل دوست داشته باشی،این جلیقه برای تو و همه ی ما با ارزش اونقدر که آبرومون ممکنه به این بستگی داشته باشه.
عرق سردی روی پیشانیم نشست دهنم به یکباره خشک شد دردی تیر کشنده قفسه سینه ام را چنگ انداخت یک لحظه فقط با بهت مادرم را نگاه کردم.
_ مگه این مهره و سکه ها چقدر ارزش دارن که آبرومون در گرو اینه!؟
مادرم نگاهی به من انداخت لبخند تلخی زد دستی به سرم کشید
_نه عزیز مادر این سکه ها و مهره ها با ارزش که به اون دوخته شده برای ما ارزشی ندارن ، یک تار موی تو از همه اینا برای ما با ارزش تره
بهت من چند برابر شده بود با چشمانی از حدقه ببرون زده و دهانی نیمه باز ، داشتم مادرم را نگاه میکردم
_عزیز من گیج شدم پس چرا میگی آبرومون در گرو این لباس؟_هرتوضیحی که مادرم میداد من بلافاصله این سوال را میپرسیدم._
_ خوب به حرفام گوش کن عزیز دلم، رسم و رسومات و فرهنگ اینجا باعث شده این لباس ارزش مند بشه، اگه عروس یه خانواده خدایی نکرده زبانم لال...
_مادرم وقتی این را گفت دستش را دوبار با دندان هایش گاز گرفت و هوا را فوت کرد_
_...اگه اون عروس جلیقه رو گم کنه بهش تهمت خیانت میزنن اینکه با مرد دیگه ای رابطه داشته و برای اینکه نشون بده وفادار نیست و زندگیش رو دوست نداره جلیقه رو به اون مرد داده.
این جملات آخر را که گفت دیگر نمی توانستم آب دهانم را قورت دهم عرق کل صورتم را خیس کرده بود درد سینه ام به پشتم زده بود ناخودآگاه سینه ام را با دست راستم فشار دادم مادرم سمیه کارگرمان را صدا زد که برایم آب بیاورد سمیه دختری با پوستی مشکی قدی بلند و دستهایی شبیه مردها بود نمیدانم به خاطر کار زیاد دستهایش آنقدر بزرگ شده بود یا کلا دلیل دیگری داشت. سمیه از بچگی با من بزرگ شد ولی من زیاد علاقه ای نداشتم با او حرف بزنم
_بیا خاتون جان این آبو بخور
آب را از سمیه گرفتم جرعه ای از آب را که نوشیدم نفسم بالا آمد.
_ عزیز، من این جلیقه رو نمی خوام شاید یکی بدزدتش یا گم بشه اینجوری که تهمت خیانتو میکشن سمت من.
عزیز از حرف من جا نخورد انتظار این حرف را داشت لبخندی زد و ایندفعه دستانم را گرفت و بوسیدشان
_عزیزکم این جلیقه نشانه تعهد تو به ازدواجت با محمد رضا
اگه اونو نپوشی عملا نمیتونی با محمد رضا ازدواج کنی
این عشق چیست که پادزهر تمام مشکلات است پای محمدرضا که وسط کشیده می شد نمیتوانستم مقاومت کنم
تک تک ثانیه ها و لحظه های آن شب را به یاد داشتم و با تمام وجودم مراقب جلیقه ام بودم.آن روز که از لای پنجره داشتم مادر محمد رضا و خواهرش مهلقا را نگاه میکردم فهمیدم دارد چه فاجعه ای رخ می دهد،خدابس هم بی خبر از همه جا داشت حمام میکرد.
مهلقا جلیقه را برداشت، مادر محمد رضا بقیه لباس هارا مرتب می کرد که خدابس به چیزی شک نکند.
کارشان تقریبا تمام شده بود می خواستند از اتاق بیرون بیایند که من به سرعت روی پنجه پایم رفتم و با گامهایی بلند خودم را به آشپزخانه رساندم آشپزخانه دقیقا روبروی اتاق خدابس بود.
جلیقه را داخل یک کیسه نخی گذاشته بودند و به صورت نامحسوس، طوری که کسی آنها را نبیند خودشان را به مطبخ نان رساندند.
همینکه در مطبخ را بستند،از آشپزخانه بیرون آمدم کفش نپوشیدم مبادا صدای پایم موقع راه رفتن آنها را با خبر کند، سلانه سلانه خودم رابه مطبخ نزدیک کردم که یک قطعه شیشه انگشت پایم را زخمی کرد اگر در آن شرایط نبودم قطعا جیغ میزدم و داد فریادم همه را باخبر می کرد، دختر نازپرورده خان تحمل درد را نداشت.
با یک دست جلوی دهانم را گرفتم مبادا جیغ بزنم و با دست دیگرم شیشه را از انگشت بزرگ پای راستم بیرون کشیدم درد شدیدی داشت کف پایم خون آلود شده بود به هر صورتی بود به دیوار تکیه دادم و با کمک دیوار
خودم را به پشت دریچه مطبخ رساندم
دریچه مطبخ برای خروج دود هیزم هنگام پخت نان تعبیه شده بود ارتفاع زیادی نداشت و اگر روی پنجه می ایستادم میشد داخل را ببینم
روی پنجه ایستادم درد انگشت پایم داشت بیشتر میشد خیس شدن کف پایم را کامل حس میکردم،همچنان جلوی دهانم را با با دست چپم گرفته بودم.از درد، بیصدا داشتم اشک میریختم‌، چشمم که به داخل مطبخ افتاد دنیا روی سرم آوار شد درد پایم را به کلی فراموش کردم.
تمام حدس هایم درست بود خواب نمی دیدم این را میشد از درد پایم و آن خونی که به آرامی بیرون می زد فهمی

د.
((میخواستند خدابس را بی آبرو کنند))
جلیقه را روی زمین سیاه مطبخ گذاشته بودند و روی آن خیمه زده بودند مثل دو کفتار که روی لاشه آهویی خیمه زده باشند، داشتند جان بی رمق خدابس را تکه تکه می کردند.
مهلقا قیچی بزرگی دستش بود و مادرش با چاقو داشت مهره و سکه های جلیقه را جدا می کرد.
_از جلیقه ات مثل جانت محافظت کن خاتون آبروی ما و پاکدامنی تو ممکن است در گرو این جلیقه باشد_
حرف های عزیز آن لحظه مدام در سرم چرخ میخورد.
مطبخ بوی گند گرفته بود، دیگر نتوانستم تحمل کنم بوی آنجا داشت حالم را بهم می زد، برای آخرین بار نگاه کردم کارشان تقریبا تمام شده بود.خواستم برگردم، پای راستم را که روی زمین گذاشتم دوباره درد به سراغم آمد، هر طور بود لنگان لنگان خودم را به اتاقم رساندم روی پله ها که رسیدم دستمال را دور انگشتم پیچیدم و پای راستم را روی پله ها نگذاشتم با کمک دستهایم از پله ها بالا رفتم و خودم را رها کردم داخل اتاق، در را بستم و نفس عمیقی کشیدم، تشتی که ته اتاق بود را از آب کوزه سفالی روی طاقچه پر کردم
پایم را به آرامی داخل تشت گذاشتم. گریه ام گرفته بود اما درصد کمی از آن به خاطر زخم پایم بود. زخمی که آن روز روحم از اعتمادم نسبت به آدمهای اطرافم برداشته بود قابل مقایسه با آن جراحت کوچک پایم نبود
زیر گریه زدم اما بی صدا جوری که فقط خودم صدای خودم را می شنیدم زخم پایم را خوب شستم اما زخم روحم داشت عمیق تر می شد.با دستمالی تمیز انگشتم پایم را بستم
محمدرضا رفته بود کوه برای شکار، شکار روحش را ارضا می کرد.
از شکار که برگشت دست و صورتش را شست و دو کبک و یک قرقاولی را که شکار کرده بود را به سمیه داده بود برای شام امشب.
داخل اتاق که شد خواست بیاید بغلم کند که پای زخمی بسته شده ام را دید.
پایم را با دستش گرفت و با بهت نگاهم کرد
_پات چی شده چرا اونو بستی؟!!!! زخمی شدی؟!!!
نگاهش کردم لبخندی تقدیم چشمان مهربانش کردم و گفتم:
_ نگران نباش، چیزی نیست یه زخم سطحیه.
او نگران نو عروسش شده بود و من نگران زن اولش بودم نگران هوویم ،نگران آبرویش،اینکه فردا روزی بخواهد برای مراسمی جلیقه اش را بپوشد اما آنرا پیدا نکند چه حالی می شود؟
خدابس زن بسیار خوبی بود هیچوقت روز عروسیمان را فراموش نمیکنم با چشمانی پف کرده( معلوم بود تمام شب را گریه کرده است) به استقبالمان آمد لبخند زد لبخندش بی ریا بود و خشم و نفرتی در آن وجود نداشت بوی خوبی هم میداد مرا بوسید و مرا به اتاقی که برای من آماده شده بود برد_ حجله را هم خودش برایمان آماده کرده بود_
خودش را خواهر من خواند و گفت که میتوانم همیشه رو او حساب باز کنم. چطور میتوانستم کاری نکنم و دست روی دست بگذارم. حتی اگر خدابس زن خوبی هم نبود باید کاری میکردم. آبروی تمام زنان دنیا در گرو کارهایی بود که من میباست میکردم من آن لحظه وکیل مدافع تمام زنان بودم جز مادر و خواهر محمدرضا،که نمی دانستم چه چیزی آنها را به این جنایت سوق داده بود.
با خودم کلنجار رفتم که به محمد رضا بگویم یا نه! نکند اشتباه کنم و او فکر کند دارم دروغ می گویم و نشود کاری از پیش برد آن لحظه فقط خدابس مهم بود.
محمد رضا کنارم دراز کشیده بود و داشت داستان شکار امروزش را تعریف می کردسرم را سمت محمدرضا برگرداندم و نگاهش کردم، برایم همیشه عجیب بود که یک مرد چطور می تواند تا این اندازه خوش سیما باشد، چشم هایی آبی داشت و موهایی با رنگ شراب که همیشه مرتب بود، سبیل هایی تاب خورده که هر روز به آنها رسیدگی می کرد و با روغن بادام معطری چربشان می کرد. محمد رضا قد متوسطی داشت، با جثه ای قوی. تمام شرایطش را داشت که هر دختری آرزوی ازدواج با او را داشته باشد حتی با وجود اینکه زن داشته باشد و آن دختر هم تنها دختر خان باشد، خود این مسئله کمی مرا می ترساند.
او را در مسابقات تیر اندازی و اسب سواری منطقه ای دیده بودم مسابقه ای که هر ساله پدرم ترتیب برگزاری آن را
می دهد روز مسابقات بود که فهمیدم تپش قلب، عرق، پریدن پلک و تنگ شدن نفس می تواند نشانه ی وجود بیماری نباشد، می تواند نشانه نفوذ عشق در آدم باشد.
من را بوسید می خواست حلقه آغوشش را تنگ تر کند که با هر دو دست پسش زدم، به چشم هایش خیره شدم و گفتم:
_ امشب فکر کن تو پدر من هستی و من دخترت یا بیا فکر کنیم خواهر و برادریم.
رنگ محمد رضا پرید دستانش به همان حالت بغل کردن خشک شده بود.
من چیزی نگفتم و از جایم بلند شدم و نشستم مسمم بودم و مجدد به چشمانش خیره شدم.
چند ثانیه گذشت دستانش را جمع کرد و سر جایش نشست و رو به من کرد:
_یعنی چی؟! میفهمی داری چی میگی دیوونه شدی خاتون؟
_محمد رضا جان، امشب می خوام چیزی بهت بگم اما باید قول بدی عصبی نشی و عجولانه تصمیم نگیری .
_بگو دیگه جون به سرم کردی چی شده!؟
دستانش را گرفتم و ادامه دادم:
_بگو جان حاجی، به جان پدرت قسم بخور که عصبی نمیشی و الم شنگه به پا نمی کنی.
عصبی شد دستش را کشید و به

دیوار پشت سرمان تکیه داد:
_ بگو دیگه سکتمون میخوای بدی زن ؟ چی شده اتفاقی برا کسی افتاده؟
دیگر طاقتش طاق شده بود تحمل حرف اضافی را نداشت حالش را که دیدم شروع کردم به توضیح و شرح ماجرا.
_ امروز صبح که خدابس رفته بود حموم منم از اتاقم بیرون اومدم دیدم مادرت و مهلقا رفتن تو اتاق خدابس.
_خب، چه اشکالی داره برن تو اتاق خدابس.
_ اشکالی نداره ولی اونا رفته بودن سر لباسای خدابس، دنبال چیزی میگشتن یه وسیله رو برداشتن و دوتایی رفتن داخل مطبخ منم با پای بدون کفش رفتم ببینم چی شده که پامم سر همین اتفاق زخمی شد.
_کارت خیلی زشت بوده خاتون مادرم هرکاریم بکنه تو نباید بری و تعقیبش کنی
نگاهش کردم مستقیم به چشم های آبی دیوانه کننده اش خیره شدم و گفتم:
_ حتی اگه جلیقه خدابس رو برداشته باشن؟
_چی؟ میفهمی داری چی میگی؟؟؟
رنگ محمدرضا پرید،صورتش مثل گچ دیوار پشت سرمان سفید شده بود.
تنها اتاق مارا با گچ سفید کرده بودند، گچ سمنان درجه یک
آن زمان گچ هم کمیاب بود هم گران اما اینها برای خان
بی معنا بود، پدرم یک گچ بر حرفه ای به همراه چند عمله بنا فرستاده بود خانه حاج رضا تا اتاق یا خانه ای که قرار بود اتاق من باشد را گچ کاری کنند،این مسئله برای محمدرضا سنگین بود و غیر قابل هضم به غرورش برخورده بود این را بعد از ده سال وقتی پسر سومم کاوه را حامله بودم فهمیدم.
محمد رضا نمیخواست باور کند چه اتفاقی افتاده است پاشد چند قدمی در اتاق راه رفت و دوباره روبروی من نشست و به دیوار تکیه داد و گفت :
_ میگم میفهمی چی داری میگی؟ چرا باید مادرم و مهلقا اینکارو بکنن ؟
_ والا به جان خان بابا به جان عزیزم راستشو میگم
خودم دیدم جلیقه رو داخل یک کیسه گذاشتن و تو مطبخ قایمش کردن.
_ خب شاید، شاید خواستن که...
برای چند لحظه به فکر فرو رفت اما انگار نمی خواست این افکار ادامه پیدا کند‌:
_چه میدونم شاید خواستن که تعمیرش کنن یا بهش جواهراتی چیزی اضافه کنن.
_ محمد رضا جان،اونا داشتن با قیچی و چاقو سکه و جواهراتش رو جدا می کردن فکر نمیکنم قصدشون تعمیر اون بوده باشه، بعدشم چرا باید اینکارو قایمکی انجام بدن درست موقعی که خدابس تو حمومه.
_من باید خودم برم و ببینم چه اتفاقی افتاده.
_ من می ترسم محمد علی نکنه برداشته باشنش یا من و دیده باشن؟
حرف حرف خودش بود وقتی حرفی می زد باید همان می شد.
_ چراغ اتاق رو خاموش کن اون فانوسم بده من باید کیسه رو بیارم.
نگاهش کردم و با نگرانی گفتم که:
_نمیشه فردا بری؟ الان دیروقته.
_ نه حیاتیه.
این را گفت فانوس را گرفت در را باز کرد و از اتاق بیرون رفت، من هم سریع چراغ اتاق را خاموش کردم ، چند دقیقه بیشتر طول نکشید که برگشت کیسه ای در دستش بود، همان کیسه ای که جلیقه را داخلش گذاشته بودند،
در را آرام بست و آمد کنار من نشست و گفت:
_همین کیسه بود؟
با دقت به کیسه نگاه کردم همان کیسه بود کیسه ای قهوه ای که آرم برنج شمیم رویش خورده بود گفتم:
_اره همین بود.
گروه محکمی به به کیسه زده بودند و آنرا دوخته بودند معلوم نبود میخواستند آنرا همان جا قایم کنند یا ببرند گم و گورش کنند اما هرچه بود بدجور محکم بسته بودنش.
کیسه را باز کردیم جلیقه را داخلش گذاشته بودند داخل کیسه پر بود از لباس کهنه.تعداد زیادی از سکه ها و جواهرات را جدا کرده بودند و در کیسه کوچکتری داخل همان کیسه گذاشته بودند.
رو به محمد رضا کردم رنگش پریده بود آب دهانش را قورت داد و نفس عمیقی کشید،گفتم که:
_چه کار کنیم، تکلیف چیه؟ دو سه روز دیگه عروسی برادر خدابس همه باید جلیقه هامونو تنمون کنیم اگه نباشه بپوشه خودت میدونی چی میشه.
محمد رضا حرفی نزد، سکوت کرد. از اتاق بیرون رفت و چپقش را چاق کرد. قدم می زد و دود از پره های بینی اش بیرون می زد مثل اژدهایی خشمگین که می خواهد همه جا را آتش بزند ، پذیرش این واقعیت برایش سخت بود.
نیم ساعتی بیرون قدم زد و برگشت داخل اتاق و،کنارم دراز کشید بدون آنکه حرفی بزند آن شب یکی از سخت ترین شبهای زندگی من و محمدعلی بود.
نمی دانم صبح کی بیدار شده بود که من نفهمیده بودم.
نور از لابلای نرده ها،از درز پرده اتاق رد شده بود و به داخل اتاق من نفوذ کرده بود همین که نور آفتاب را روی صورتم احساس کردم بیدار شدم چشم که باز کردم نه اثری از محمدرضا بود نه کیسه و نه محتویاتش. رخت خوابمان را جمع کردم از اتاقم بیرون آمدم صدای بره ها و بزغاله های کوچک کل آبادی را برداشته بود،صدای سگهای گله هم از دور می آمد معلوم بود کمتر از یکساعت پیش گوسفندان را برای چرا بیرون برده اند.
کفش های صندل چرمم را پوشیدم و طوری که کسی من را نبیند داخل مطبخ سرک کشیدم کیسه با همان فرمی که بسته بودنش ، سرجایش بود انگار اصلا باز نشده بود.
سه روز از آن آن روز کذایی گذشت زخم انگشت پایم تقریبا خوب شده بود داشتیم برای عروسی برادر خدابس آماده میشدیم و من استرس شدیدی را داشتم تحمل می کردم یعنی چه اتفاقی قرار است

بیفتد؟
در افکار خودم غرق بودم که صدای مادر محمدرضا بلند شد
_یعنی چی که نیستش؟ زود باش برو جلیقه رو بیار بپوش دیر شده باید بریم
_به خدا همه ی اتاق رو گشتم اما نبود دفعه آخر خودم گذاشتمش لای رخت و لباسام.
صدای خدابس بود که با گریه داشت جواب مادر محمد رضا را می داد
این دفعه مهلقا شروع کرد به جیغ و داد زدن که مگر لولو لباست را برده یا مگر غیب شده که میگویی نیست. صدای داد و هوار مهلقا و مادرش و گریه های خدابس از یک طرف
مرا ترسانده بود و از طرفی فکر اینکه نکند محمدرضا سکوت کند و بگذارد آبروی خدابس برود چون در مدت آن سه روز حرفی راجع به آن شب نزد و از من هم خواست ماجرا را فراموش کنم.
_خدا بس جان باید مرا ببخشی
صدای محمدرضا بود که از مهمان خانه می آمد.مهمان خانه اتاق بزرگی بود که ده فرش را داخل آن پهن کرده بودند هر قالی هم با قالی دیگر متفاوت بود قالی های دستبافتی از تبریز و کاشان و کرمان که با ظرافت خاصی انتخاب شده بودند‌.
حاج رضا آدم مهمان داری بود و وجود این اتاق در آنجا جای تعجب نداشت
محمد رضا هر شب که نمیخواست کنار من یا خدابس بخوابد آنجا می خوابید مثل دیشب که آنجا خوابیده بود.
در مهمانخانه را باز کرد و بیرون آمد وقتی بیرون آمد و نگاهش کردیم همه سر جایمان خشکمان زد حتی من که تا حدود زیادی از ماجرا باخبر بودم.
جلیقه خدابس را از دو طرف گرفته بود مثل لباس فروش های معروف شهر که میخواستند برای خرید لباس ترغیبمان کنند. جلیقه مثل روز اولش شده بود چه بسا زیبا تر و پر بارتر از قبل.
_خدا بس جان من را ببخش که بی اجازه جلیقه ات را برداشتم چند وقت پیش که آن را تنت کرده بودی دیدم که جواهراتش شل شده و دارند می افتند برای همین بدون اینکه به تو بگویم آن را بردم شهر و دادم خیاط برایت درستش کند.
کلمه درستش کند از دهان محمد رضا بیرون نیامده بود که در کسری از لحظه خدابس سمت محمدرضا دوید پله هارا دوتا یکی طی کرد و بی هوا محمد رضا را بغل کرد کاری که از او بعید بود و به گفته خودش که بعدها برایم تعریف کرد اولین و آخرین باری بود که آنگونه محمد رضا را بغل کرده بود.
چهره خدابس انگار ده سال جوانتر شده بود جلیقه را گرفت پایین آمد رفت مهلقا را بوسید و مادر محمد رضا راهم بغل کرد چقدر یک آدم می تواند ساده باشد که کسی که کمر به نابودیش بسته بود را بغل کند یا ببوسد.
آدمها وقتی از مهلکه ای نجات پیدا می کنند آن لحظه دشمنانشان را هم دوست دارند و تمام کینه هایشان از آن آدم را فراموش می کنند، البته خدابس نه از ماجرا خبر داشت، نه آدم کینه ای بود.
شاید اگر خروج از زندگی برای انسان خروج از مهلکه سخت و جان فرسایی باشد انسان همان لحظه در ان اوج شادی و پاکی وارد بهشت می شود اما اگر جان کندن سخت باشد ورود به بهشت هم برای آدم جهنم می شود.
مادر محمد رضا خدابس را از خودش جدا کرد و نگاهش میخکوب جلیقه دست محمد علی شد.
مهلقا گوشه حیاط یک چشمش به خدابس بود و جلیقه در دستش و یک چشمش به مطبخ و کیسه ای که خودش صبح دیده بود دست نخورده سر جایش است.
مادر محمد رضا از شدت عصبانیت سرخ شده بود و ناخودآگاه به مطبخ نگاه می کرد نمی دانست چه اتفاقی افتاده است.
با صدای خدابس به خودش آمد که می گفت:
_ببخشید که نگرانتون کردم.
خودش را جمع کرد ،رو به خدابس کرد و با اخم گفت:
خوبه خوبه دختره چشم سفید خجالت نمیکشه جلو همه محمدرضا رو بغل میکنه، حواسشم که کلا نیست جلیقه اش و بردن..‌‌.
خدابس در این دنیا نبود روی ابرها سیر میکرد رفت که لباسش را عوض کند و جلیقه اش را بپوشد.
من هم که آن لحظه نظاره گر ماجرا بودم، حس های عجیبی هم زمان به ذهنم هجوم آورده بود؛ حس خوشحالی، از اینکه خدابس نجات پیدا کرده بود،حس خجالت از فکرهایی که در این سه روز راجع به محمد رضا داشتم، حس حسادت از اینکه خدابس محمدرضا را آنطور بغل کرد و حس تنفر نسبت به مهلقا و مادرش.
چهره ام آمیخته ای بود از تمام آن حس های گذرا
لبخند، اخم و گلگون شدن چهره ام .
می دانستم زندگی چالش های زیادی را پیش رویم گذاشته است نمی دانستم می توانم مثل امروز کمکی در حل آنها داشته باشم یا نه اما هرچه بود دیگر از آن روز از حس کردن آن بوهای تهوع آور و این قابلیت زجر آور عصبی نمی شدم.
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای محمد سبزی‌خوشنامی عزیز، سلام. کمتر از یک سال است به نوشتن روی آوردید و «خاتون» اولین داستانی است که از شما خواندم. امیدوارم در نوشتن مصمم باشید و به زودی داستان‌های بیشتری از شما به دست مان برسد.
«خاتون» با گره‌ای جذاب و درگیرکننده آغاز می‌شود و مخاطب را به خواندن ادامه‌ی متن تشویق می‌کند. شخصیت داستان قدرت عجیبی دارد. وقتی کسی گندی بالا می‌آورد بوی بدی در مغز شخصیت می‌پیچد. البته همین‌جا پرانتزی باز می‌کنم و می‌گویم که بهتر است این بو در مشامش بپیچد. چون باور این‌که بویی در مغز بپیچد و شخص آن را احساس کند کمی سخت است. البته اگر این دغدغه‌ی نویسنده بود، می‌توانست باورپذیرش کند اما نبوده. پس پیشنهاد می‌کنم پیچیدن بو در مغز و سر و جمجمه را از داستان حذف کنید. برمی‌گردیم به داستان. همان‌طور که پیشتر گفتم شروع عالی بود. مخاطب احساس می‌کند با جادویی در داستان مواجه شده. قدرتی فرا انسانی و قرار است این جادو در به سر انجام رساندن روایت عنصری مهم و قابل توجه باشد. پس راحت از آن نگذرید. این بو باید شخصیت را آزار بدهد. حالت تهوع داشته باشد. اتفاقی افتاده و هنوز به سرانجامی نرسیده. نامردی را که مادر و خواهر محمدرضا در حق خدابس کرده‌اند هنوز ادامه دارد. شخصیت باید از حال بدش بگوید. این‌که به محمدرضا اعتماد کرده و حالا نمی‌داند چرا این بو دست از سرش برنمی‌دارد. این معنی خوبی نمی‌دهد. یعنی محمدرضا راهی برای نجات خدابس پیدا نکرده؟ اما روز عروسی بو از بین برود. راوی از خواب بیدار شود و ببیند که هیچ خبری از آن بوی بد نیست. حالا شخصیت و مخاطب مشتاق‌اند که بدانند محمدرضا چه راهی برای نجات خدابس پیدا کرده. با این کار هم از قدرتی که خاتون دارد در داستان استفاده کرده‌اید هم تعلیق را بالا برده‌اید تا مخاطب با هیجان بیشتری روایت را دنبال کند.
مخاطب تا جایی که شخصیت به النگوهایش اشاره می‌کند متوجه نمی‌شود که راوی مرد است یا زن نام‌بردن از محمد رضا و مه‌لقا و خدابس هم کمکی نمی‌کند. بهتر است در همان سطرهای اول با نشانه‌ای به مخاطب بگویید که شخصیت اصلی داستان زن است. وقتی نویسنده شخصیت اصلی را غیرهم‌جنس انتخاب می‌کند بهتر است از همان شروع مخاطب را متوجه این مسئله بکند چون مخاطب ناخودآگاه شخصیت را هم‌جنس نویسنده تصور می‌کند.
زاویه دید خوبی برای داستان انتخاب کرده‌اید اما این راوی اول شخصِ مفسر در موجز شدن متن اخلال ایجاد می‌کند. داستان کوتاه همان‌طور که از اسمش پیداست باید کوتاه باشد. هر جمله‌ای که به متن ورود می‌کند باید ضرورتش احساس شود در کنار این مسائل بهتر است نویسنده به مخاطب فرصت کشف موازی با قرائت بدهد. مخاطبش را باهوش فرض کند. پس وقتی نشانه می‌دهد بداند که مخاطب نشانه را می‌گیرد و خودش متوجه قضیه و موقعیت می‌شود. توضیحات و تفسیرهای راوی فقط متن را دچار اطناب کرده. به این نمونه از متن توجه کنید: محمد رضا به خاتون می‌گوید: «بگو دیگه. می‌خوای سکته‌مون بدی زن؟» مخاطب با همین دو جمله متوجه می‌شود که طاقت محمدرضا طاق شده و خاتون باید برود سر اصل مطلب. اما راوی شروع به توضیح دادن می‌کند: «دیگر طاقتش طاق شده بود. تحمل حرف اضافی را نداشت و ... .» به مخاطب اعتماد کنید. وقتی داستان پرداخت خوبی داشته باشد و نشانه‌ها برای برداشت درست مخاطب از متن کافی باشند، توضیحات اضافه فقط فرصت یک داستان کوتاه خوب با روایتی موجز را از متن می‌گیرد. از این نمونه‌ای که به آن اشاره کردم، در داستان کم نیست. امیدوارم در بازنویسی به آن‌ها توجه بیشتری کنید و در صورتی که به متن صدمه نمی‌زنند، حذف‌شان کنید.
اطلاعات باید پیش‌برنده باشند. جایی که راوی در مورد گچ دیوار توضیح می‌دهد چه کمکی به پیشبرد روایت می‌کند؟ یا جایی که در مورد کارگر خانه می‌گوید. جزئیات با توجه به محتوا وارد متن می‌شوند. این داستان جایی برای گفتن از این جزئیات ندارد. اتفاق بدی در راه است و خاتون که شخصیت اصلی داستان است نگران است و ذهنش درگیر ماجرایی که ممکن است باعث رسوایی و بی‌آبرویی خدابس شود. این وسط از سفید شدن صورت شوهرش یاد گچ دیوار می‌افتد؟ اشکالی ندارد. به وقت نوشتن گاهی جزئیاتی در جهان ممکن داستان ورود می‌کنند و نویسنده تسلیم‌شان می‌شود. بازنویسی برای همین وقت‌هاست. به نویسنده فرصت می‌دهد که اضافات داستانش را پاک کند و متن در بهترین و موجزترین موقعیت به مخاطب ارائه شوئد.
گفتگو یکی از بهترین ابزار در داستان‌نویسی است به شرط آن‌که نویسنده از پتانسیلش به خوبی بهره‌برداری کند. در داستان جواب سلام، علیک نیست. گفتگو سرابی است که نویسنده مقابل مخاطب می‌گذارد و با استفاده‌ی از این سراب به هدفی که دارد می‌رسد. گفتگو اگر پیش‌برنده نباشد، موجز نباشد، اطلاعات داستانی را در کم‌ترین استفاده از واژه‌ها به مخاطب ندهد و اگر در ساختن شخصیت‌ها درست عمل نکند، گفتگو نیست.
آقای سبزی‌خوشنامی عزیز، امیدوارم برای اثری که خلق کردید و مخاطبی که قرار است آن را بخواند احترام قائل باشید و متن را در وقت مناسب بازنویسی کنید. این داستان پتانسیل آن را دارد که به روایتی خواندنی‌تر بدل شود.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
نازنین جودت » 16 روز پیش
منتقد داستان
خواهش می کنم. موفق باشید.
محمد سبزی خوشنامی » 17 روز پیش
ممنون بابت نقدتون

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت