یک برش از یک زندگی




عنوان داستان : بازگشت سحر
نویسنده داستان : افروز جعفری نور

دلگيرى ذاتى عصر جمعه با آن آسمان ابرى پاييزى دوچندان شده بود. بادى كه از ديروز تا به حال پيوسته وزيده بود و ابرهاى سياه و سنگين را تا بالاى شهر به دوش كشيده بود حالا انگار  خسته شده بود و می خواست با افزايش سرعت و كاهش دمايش زودتر كار را به انجام برساند و برود استراحتى بكند تا وقتى كه ابرها خبرش كنند كه بارانشان تمام شده و وقت رفتن است.  گاه گاه قطره اى از جايى روى صورت پيرمرد مى افتاد و او را به خود مى آورد. نگاهى به آسمان و نگاهى به ساعتش می كرد. هنوز ساعت شش هم نشده بود و براى رفتن به خانه ی سوت و كور و بى روح زود بود. هنوز خيلی ها بى توجه به هوا در گوشه و كنار پارك نشسته بودند. البته پارك آنقدر وسيع بود كه خلوت به نظر می رسيد و مخصوصاً در اين قسمت انتهايى كه تعداد نيمكتها هم كمتر و پراكنده تر بود هيچوقت ازدحام قسمتهاى جلويى به چشم نمی خورد. در اينجا بود كه پيرمرد راحت تر ميتوانست چشم بگرداند و ميان هيكلها و چهره ها جستجوى بى سرانجامش را هر روز دنبال كند. 
شصت و پنج ساله بود و مرتب. كت و شلوارش هميشه ميان خاكسترى روشن تا سياه متغير بود. موهاى سفيد و كم پشتش را هميشه رو به عقب شانه می کرد و صورتش هرگز ته ريش نداشت. پاى چپش را كه درد ميكرد جلويش دراز ميكرد و عصايش را كنارش به نيمكت تكيه می داد. هميشه وسط نيمكت می نشست. 
در افق ابرها لحظه به لحظه تيره تر می شدند و خورشيد كم رمق را در خود پنهان می كردند. صداى پاهايى كه از دور به گوش می رسيد بلند تر و بلندتر شد تا بلاخره گوشهاى نه چندان تيز پيرمرد را به خود جلب كرد. به سمت صدا برگشت و با حيرت دخترى را ديد كه با كفشهاى تخت ناشيانه می دويد و تمام كف پايش را در هر گام به زمين می كوبيد. پيرمرد ناخودآگاه دردى را در ناحيه زانويش احساس كرد و دست به عصايش برد. دختر با نزديك شدن به او در همان حالت دو شروع به فرياد زدن كرد:
"آقا،آقا توروخدا، آقا كمكم كن!"
پير مرد عصايش را به زمين فشار داد و بلند شد. نمی دانست بايد چه واكنشى نشان دهد. فقط با تعجب دستهايش را از هم باز كرده و تكرار می كرد:" چی شده دخترم؟ چی شده؟"
دختر خودش را به پشت سر پير مرد رسانده و به نقطه اى اشاره كرد. 
" آقا تورو خدا كمك كنين، اونا دنبالمن. نذارين منو بگيرن."
در دور دست دو مرد جوان درشت هيكل كه پيراهنهاى تيره و شلوارهاى آبى روشن به پا داشتند با ديدن پيرمرد كه عصايش را بلند كرده بود و به طرف آنها تكان می داد توقف كردند.
" برين گم شين، بى شرفها. مگه خودتون خواهر مادر ندارين. الان زنگ ميزنم پليس." بعد گوشى همراهش را درآورده و شروع كرد به شماره گرفتن. با ديدن اين صحنه مردها برگشته و از آنجا دور شدند. پيرمرد رو به دختر كه حالا پشت نيمكت كز كرده بود كرد:" رفتن بابا جان، بلند شو، ديگه نترس، گورشونو گم كردن!"
دختر از جايش بلند شد. سر و وضع چندان مرتبى نداشت.مانتو و شلوار ارزان قيمتى به تن كرده و موهاى  سياه و صافش از دو طرف روسرى گونه هايش را پوشانده بود. كيفش را به خودش چسبانده بود. شروع كرد به مرتب كردن روسرى اش و تشكر كردن:
"آقا خدا عمرتون بده. پدرى كردين. اگه شما اينجا نبودين...." 
پيرمرد هنوز نگران حال دختر بود." بيا،بيا بريم يه چيزى برات بگيرم بخور تا حالت جا بياد.اين پارك خلوت جاى مناسبى براى يه دختر تنها نيست. خونه تون كجاست تا برسونمت؟"
دختر كه به دنبال پيرمرد راه افتاده بود ناگهان ايستاد.
"نه آقا، خيلى ممنون . من خونه نميرم. بابام منو ميكشه. اونم نكشه برادرام ميكشن. شما فقط لطف كنين منو تا يه جايى برسونين از اينجا دور بشم يه خاكى به سرم ميكنم. فعلاً پول دارم."
پير مرد با تعجب و دقيق تر نگاهش كرد و انگار حرفش را زياد جدى نگرفته بود گفت:" حالا بيا بريم. تو ماشين صحبت می كنيم."
دختر با ترديد به همراهش رفت. آنها سر راهشان جلوى دكه اى ايستادند و بعد از تعارف زياد دختر اجازه داد پيرمرد برايش آب ميوه و بستنى بخرد. بيرون از پارك، اتوموبيل پير مرد در انتظارشان بود. مثل خودش تميز و شيك، اما البته يك مدل قديمى خارجى. دختر كنار پيرمرد سوار شد و همچنان مشغول خوردن بود. پيرمرد می خواست حركت كند اما نمى دانست به كجا بايد برود. رو به طرف دختر كرد و براى چند لحظه به نيمرخ او كه بيشتر از هفده سال نداشت خيره شد. دختر از سنگينى نگاه پيرمرد معذب شده بود ولى جرات نمی کرد با او چشم در چشم شود و فقط با هوشيارى و آماده براى عكس العمل دور و برش را نگاه می كرد. پيرمرد به خود آمده و براى رفع تنش به وجود آمده خنده اى سر داد و سرش را تكان داد.
" عجيبه، ياد دخترم افتادم كلاً حواسم پرت شد. تقريباً هم سن شماست. نيم رخش هم خيلى شبيه شماست. خب حالا كجا بريم دختر؟ فاميلى كسى دارى، آدرس بده تا ببرمت پيشش. اصلاً تو از كى تا حالا بيرونى؟ مشكلت چيه؟ "
دختر ابتدا جوابى نداد و فقط پايين را نگاه كرد. بعد در حاليكه اشك در چشمهايش جمع شده بود گفت:" آدم بدبخت هرجا بره بدبختيش جلوتر اونجاست. خونه كى برم؟ اون دو نفرى هم كه ديدين مثلاً آشنا بودن. ميخواستن منو بدن دست بابام  تا يه پولى گيرشون بياد."
چهره پير مرد حالتى  توأم از تعجب و تأثر به خود گرفته بود. نگاهش را به شيشه جلوى خودرو دوخته بود كه داشت از قطرات باران پوشيده می شد. بعد كه ديد نمی تواند از قضيه سردرآورد پرسيد:" آخه براى چى؟"
حالا ديگر اشك دختر هم روى گونه اش جارى شده بود و با مكثى جواب داد:" بابام به يه نفر بدهكاره، الان چند ساله . حالا طرف گفته دخترتو بده جاى قرضت. برادرامم نشستن زير پاى بابام كه اين آدم خوبيه و بهتر از اين نميشه و فردا تو نباشى ما چطورى شوهرش بديم. نميگن آخه اون از بابامم پيرتره، آخه منم آدمم حق انتخاب دارم..." بغض دختر شكست و برقى از آسمان جهيد و به دنبالش صداى رعد پيرمرد را كه در خود فرو رفته بود ترساند. بى اختيار ماشين را روشن كرد و به راه افتاد. در طول راه ديگر هيچكدام حرفى نزدند و در خيابانهاى نيمه خلوت آن غروب بارانى پاييز به سمت خانه پيرمرد رفتند. 
در محله اى كه خانه هايش همه نشان از رفاه و ثروت ساكنينش داشت اتوموبيل پيرمرد جلوى درب پاركينگ يك خانه جنوبى توقف كرد. خانه يك طبقه بود اما وسعت زيادش از ديوار سفيد سنگ مرمرش پيدا بود. پيرمرد رو به دختر كرد و گفت:" من اينجا تنها زندگى می كنم. به جز اينجا جايى ندارم ببرمت. گفتم كه تو مثل دخترمى، دلم نمياد توى اين شب بارانى بذارم برى. ميخوام يه جورى مشكلتو حل كنم، ولى اول تو بايد به من اعتماد كنى."
دختر براى اولين بار مستقيم به چشمان پيرمرد نگاه كرد و گفت:" من تا همين جاشم مديون شمام. نميخوام بيشتر از اين مزاحم بشم ولى واقعاً نميدونم چكار كنم."
پيرمرد لبخندى زد و گفت:"پس پياده شو تا ماشينو بزنم تو پاركينگ، بريم تو داره سرد ميشه!"

خانه پيرمرد بزرگ بود و مجهز به تمام وسايل راحتى و انواع تزيينات قيمتى. اما براى هر زنى واضح بود كه سليقه و ناشى گرى مردانه آن را اداره می كند. پرده ها نامرتب و چرك مرده به نظر می رسيدند. با يك نگاه می شد گرد و غبار را در جاى جاى خانه پيدا كرد. چند گلدان در گوشه و كنار ديده می شد كه گياهان سبز بى رمقى را در خود داشت.  پيرمرد اتاقى را به دختر نشان داد و گفت كه اتاق دخترش بوده است و او می تواند آنجا لباسش را عوض كند چون لباسهايشان هم اندازه است. خودش هم به اتاق ديگرى رفت و بعد از چند دقيقه با لباس راحت برگشت و روى يكى از مبلها نشست. به فكر فرو رفته بود كه با صداى باز شدن در اتاق دخترش سرش را بلند كرد. چهره پيرمرد ناگهان از هم باز شد:" شدى عين سحر، دخترم!" بعد به خود آمد و به دختر تعارف كرد كه بنشيند و خودش به طرف آشپزخانه رفت. 
"برم يه چايى درست كنم بخوريم. خيلى وقته كسى نبوده براش چاى مخصوص درست كنم." 
 دختر از جايش بلند شد و با لبخند به دنبال پيرمرد رفت. " آقا اجازه بدين من درست كنم. اينجورى ديگه خيلى شرمنده شما می شم." پيرمرد با مهربانى او را به آشپزخانه هدايت كرد. "بفرما خانم، من كه راضى به زحمت شما نيستم ولى دلم ميخواد راحت باشى. منم برم زنگ بزنم اين رستورانه برامون يه شام حسابى بياره بخوريم. من ناهارم چيزى نخوردم، يعنى ميل نداشتم." دختر كه حالا خيلى بيشتر احساس راحتى می كرد با لحن خودمانى باز مانع او شد:" زحمت نكشين. من يه چيزى درست می كنم. آشپزيم خوبه."
پيرمرد با خوشحالى پيشنهاد غذاى خانگى را پذيرفت و هرچه لازم بود در اختيار دختر گذاشت. خودش هم سر ميز آشپزخانه نشست تا در اين فاصله به قول خودش تلافى مدتها حرف نزدنش را درآورد. 
در تمام مدتى كه دختر مشغول آشپزى بود و چاى ميريخت و بعد كه شام خورندند و ظرفها هم شسته شد، آن دو مثل مسافرانى كه از راههاى دور آمده و بر سر كاروانسرايی ساعاتى براى استراحت اتراق كرده باشند تا در سپيده دم هريك مسير مخالف را در پيش گيرد و بداند كه شايد هرگز ديدار دوباره اى با ديگرى نداشته باشد، حرف مى زدند. فارغ از هر نوع ملاحظات آشنايى و بى دغدغه ی آنچه بايد گفت يا نگفت آنها از هر درى حرف زدند و بيشتر درد دل كردند. پيرمرد براى دختر از گذشته ها گفت؛ آن وقتها كه در اين خانه زنى بود و دخترى بود و سه پسر. از بيمارى و مرگ همسرش گفت و بزرگ كردن بچه ها در ميان كار و  مشغله زياد در كارگاه قطعه سازى. از بى مهرى اقوام و تنهايى. از شيطنتهاى پسرها و اعتراض هميشگی شان به توجه خاص پدر به خواهرشان.
" سحر بچه آخر بود و دختر. همش شيش سالش بود كه مادرش مرد. بايد كارى می كردم كه غصه نخوره. هرچى می خواست فراهم می كردم. هركارى می گفت می كردم كه بهانه مادرشو نگيره. برادراش نمی فهميدن. حسادت می كردن. دعواشون می شد. با من می جنگيدن. آخرشم يكى يكى گذاشتن رفتن. هركدام رفت يه گوشه دنيا كه درس بخونه ولى ماندگار شد. من ماندم و سحر كه روز به روز بزرگتر شد و توقعاتشم بيشتر می شد. كم كم دوست و رفيق دورشو گرفتن. هرچى از من می گرفت خرج اونها می كرد. ديدم داره پاى بد كسايى به اينجا باز ميشه، قدغن كردم رفيق بياره. بعدش ديگه اين می رفت پيش اونا. تا اينكه يه روز رفت و برنگشت. هرچى گشتم پيداش نكردم. فقط شنيدم با چند نفر هم خونه شده و يكى دوبار توى همين پارك ديده شده. الان نه ماهه هر روز ميرم اونجا ميشينم شايد ببينمش،بگم برگرده خونه."
دختر كه با علاقه خاصى به حرفهاى پيرمرد گوش می كرد و حالتى از دلسوزى و خشم در چهره اش پيدا بود، خود داستانها براى گفتن داشت. مرگ مادرش، ورشكستگى و بيكارى پدرش، دردسرهاى برادرانش، و تنهايى و احساس سربارى خودش. 
" هميشه فكر ميكردم زيادى ام. يه نون خور اضافى. دلم می خواست كار كنم، پول دربيارم، ولى حتى خريد هم نميذاشتن تنهايى برم. مدرسه به زور چند كلاس رفتم. آخرشم كه ميخواستن منو بدن به يكى مثل پدربزرگم. ديگه تحمل نكردم. زدم به چاك. ولى همه جا دنبالمن. تا كى ميشه فرار كرد؟"
پيرمرد حرص می خورد:" مگه صدسال پيشه كه دختر بدن جاى قرض؟ من فردا ميرم ببينم اينا ديگه چه جور آدمايى اند. حرف حساب فهميدن كه هيچى، وگرنه برات وكيل ميگيرم. غصه نخور. من براى دختر خودم اشتباهاتى كردم كه شايد ديگه جبران نشه ولى حد اقل براى تو ميشه يه كارايى كرد."

ساعت يازده شب پيرمرد ديگر خسته بود و می خواست بخوابد. پيش از رفتن به اتاقش نگاهى به دختر كرد و گفت :" بعد از مدتها امشب شايد راحت تا صبح بخوابم. خيلى خوبه كه آدم حس كنه يه نفر ديگه هم داره زير اين سقف نفس ميكشه. " بعد كمى از حرف خودش خجالت كشيد و سرش را پايين انداخت. دختر با لبخند گفت:" تنهايى تو شب خوف داره. درو قفل ميكنين؟"
" نه ، سحر كليد داره. شايد يه شب برگرده. من تو خواب زياد سر و صدا نمی شنوم. ميمونه پشت در!"
آن دو به هم شب خير گفتند و هريك به اتاقش رفت.

پاسى از نيمه شب گذشته بود كه دختر آهسته در اتاق را باز كرد و بيرون آمد. همان مانتو و شلوارى را كه در پارك به تن داشت پوشيده بود. آهسته به طرف اتاق پيرمرد رفت و گوشش را به در نزديك كرد. صداى خر و پف او به گوش می رسيد. دختر همانطور آهسته به طرف در خروجى خانه رفت و بى سر وصدا بازش كرد. دختر ديگرى كه انگار پشت در منتظر بود وارد شد. هم سن وسال اولى بود ولى خوش لباس تر و البته برعكس اولى صورت ساده و دخترانه اى نداشت. آن دو بلافاصله شروع به پچ پچ كردند.
" سلام، خوابيده؟"
"آره خواب خوابه. ولى دلم براش ميسوزه، سحر! " 
سحر به تندى انگشتش را جلوى دهانش گرفته و اخم كرد: "س س س خفه! تو رو نفرستاديم اينجا براى دلسوزى! برو به اونا بگو يواش بيان تو، خودتم بشين تو ماشين!"
دختر با اينكه گفت" باشه" باز مكثى كرد و گفت:" سحر، به خدا آدم خوبيه. همش منتظره تو برگردى." 
سحرآنقدر عصبى بود كه در آن موقعيت تحمل هيچ حرفى را نداشت. دختر را به ديوار پشت سرش چسباند و با خشم در گوشش نجوا كرد:" كبرى خفه ميشى يا نه؟ من الان پول لازم دارم، پول! يادت رفت خودتم براى  چى اينجايى؟ چند تيكه چيز می بريم می ديم به اون كفتار فعلاً كارمون راه بيفته تا بعداً يه خاكى تو سرمون بكنيم. من كه نخواستم بكشمش! برو ببينم!"
دختر با ناراحتى خانه را ترك كرد و بعد از چند لحظه همان دو مردى كه او را در پارك تعقيب می كردند وارد خانه شدند. سحر آنها را بى سر و صدا به اطراف هدايت كرد تا بدانند چه چيزهايى ارزش بردن داشت و بعد خودش به سرعت از خانه بيرون رفت.
دو مرد شروع كردند به جمع كردن قاليچه، گلدان، تابلو، مجسمه و چيزهاى كوچك و با ارزش ديگر. هركدام ساكى و چراغ قوه كوچكى در دست داشت. در يك لحظه يكى از آنها موقع برداشتن تابلوى كوچكى از روى در اتاق پيرمرد دستش به در خورد و صدايى بلند شد. مرد فوراً خودش را گوشه اى قايم كرد اما تا خواست به دوستش هشدار دهد در اتاق باز شد و پيرمرد درحاليكه عصايش را بالا گرفته بود به آهستگى گفت:" سحر جان، آمدى بابا؟" و همزمان چراغ اتاق را روشن كرد. دزد دوم كه فرصت پنهان شدن نداشت دستپاچه در ميان نور قرار گرفته بود. پيرمرد عصايش را براى حمله بالاى سر برد و می خواست چيزى بگويد كه دزد ديگر از پشت سر عصا را گرفته و پيرمرد را با قدرت به سمت زمين هل داد. او تعادلش را از دست داد و با سر به دسته مبلى خورد و نقش زمين شد. دو مرد به سرعت خانه را ترك كردند و در را پشت سرشان بستند.

ساعتى بعد در ورودى با كليد باز شد و سحر گريه كنان و هراسان به خانه آمد. سر و وضعش به هم ريخته بود و نشان از درگيرى داشت. صورتش كبود بود و ردى از خون گوشه لبش به جا مانده بود. با ديدن پدرش كه بى حركت روى زمين افتاده بود شيون سرداد و شروع كرد به تكان دادن او.
" بابا، بابا پاشو توروخدا، بابا! بابا غلط كردم، به خدا نمی خواستم اينجورى بشه. گولم زدن بابا! گفتن اگه بيدار شد فرار می كنيم. كثافتا! ببين چه بلايى سر سحرت آوردن! پاشو بابا، باباجون پاشو!"
چشمان پيرمرد در اين لحظه تكانى خورد و دوباره بسته شد. سحر با عجله به طرف تلفن رفت و شماره گرفت:" الو،الو اورژانس، الو!"
نقد این داستان از : مریم فردی
دوست گرامی، سرکار خانم «افروز جعفری نور»
سلام
داستان شما با عنوان «بازگشت سحر» را خواندم. سپاسگزارم که داستانتان را برای پایگاه نقد داستان ارسال کرده‌اید. در مشخصات خود گفته‌اید که کمتر از یک سال است که داستان‌نویسی را شروع کرده‌اید. یک سال فرصت زیادی برای تجربه‌اندوزی نیست و نمی‌توان توقع داشت که بتوانید داستان‌های بی‌نقص بنویسید. ولی یک سری اصول هست که از همان ابتدا باید رعایت کنید تا به مرور زمان در قلم شما ماندگار شود.
خانم جعفری‌نور عزیز، داستان کوتاه یک برش از زندگی است. یک لحظه، یه صحنه... لحظه‌ای که با لحظات پیش و پس از خودش متفاوت است. یک نقطه متمایز از بقیه روزمرگی آدمی. یک جایی که تعادل همیشگی زندگی برای یک شخصیت به هم می‌خورد. آنچه شما نوشته‌اید یک برش وسیع تر است. گذشته چند آدم را شامل می‌شود. چند شخصیت مهم دارد. چنین طرحی بیشتر در قالب رمان تعریف می‌شود. جایی که فضای وسیعی وجود دارد تا با خیال راحت از آدمها و گذشته و نیت‌های آنها صحبت کنید. با آسودگی توصیف کنید و دیالوگ بیاورید و جهان رمان را بسازید. داستان کوتاه چنین مجالی به شما نمی دهد. هر کلمه در داستان کوتاه دارای اهمیت است. در توصیف‌ها و فضاسازی‌ها باید مهارت بیشتری به خرج بدهید تا داستان از نفس نیفتد. دیالوگ‌ها باید هدفمند و زیرکانه باشند تا داستان را پیش ببرند و....
می‌گویند که هر داستان کوتاه باید به چند سوال پاسخ دهد: این داستان کیست؟ این داستان درباره چیست؟ چرا این اتفاق افتاد؟ چگونه این اتفاق افتاد؟ کی و کجا این اتفاق افتاد؟ می‌بینید که قالب داستان کوتاه اگر بخواهد به این سوالات – یا تعدادی از آنها- پاسخ بدهد مجال زیادی ندارد و به سرعت باید پیش برود. پس می‌بینید که باید همه اضافات را حذف کرد و داستان را سرضرب و با ریتم مناسب پیش برد. مثلا مشهوری هست که به «تفنگ چخوف» شناخته می‌شود. چخوف می‌گوید اگر در ابتدای داستان تفنگی روی دیوار خانه باشد، حتما باید تا آخر داستان شلیک شود. یعنی اگر از چیزی در ابتدای داستان نام می‌برید حتما باید کارکردی داشته باشد. البته که جزئیات در داستان بسیار مهم هستند ولی جزئیات اضافه هم به داستان آسیب می‌زنند. تشخیص این موضوع نیازمند تجربه بیشتر در مسیر داستان‌نویسی است.
«درونمایه» در داستان کوتاه یک عنصر بسیار مهم است. هر نویسنده‌ای باید بداند که هدفش از نوشتن داستان چیست و دقیقا چه می‌خواهد بگوید. از بی‌عدالتی، عشق، مرگ، تنهایی، شادی یا .... وقتی داستان دچار تعدد شخصیت و ماجرا می‌شود دیگر درونمایه واحدی ندارد. بیایید به داستان «بازگشت سحر» فکر کنیم. این داستان درباره چیست؟ تنهایی پیرمرد؟ بی‌وفایی سحر؟ حیله گری دختر فراری؟ ... می‌بینید که داستان شما درونمایه مشخصی ندارد. چون یک برش بزرگ از زندگی است.
نکته مهم بعدی زبان داستان شماست. خانم جعفری‌نور گرامی، برای نوشتن زبان شاعرانه را کنار بگذارید. به هیچ وجه سعی نکنید با استفاده از کلمات شاعرانه و فضاسازی رمانتیک خواننده خودتان را تحت تاثیر قرار دهید. از طرف دیگر زبان داستان نباید به سمت مقاله‌نویسی برود و خشک و بی‌روح شود. به هر حال هر داستانی در اولین لایه خودش باید لذت‌بخش باشد. این لذت‌بخشی هم در قالب داستان باید باشد و هم در محتوای آن. یکی از عناصری که خوانش داستان را لذت‌بخش می‌کند زبان زیبا است. باز تاکید می‌کنم که این زیبایی به معنای شاعرانه بودن نیست. به معنای داشتن جملات درست، کلمه‌های به‌جا و قلم روان است. در اولین قدم سعی کنید که جملات را کوتاه کنید و از آوردن جملات طولانی اجتناب کنید. به عنوان مثال این جمله را ببینید:«بادى كه از ديروز تا به حال پيوسته وزيده بود و ابرهاى سياه و سنگين را تا بالاى شهر به دوش كشيده بود حالا انگار خسته شده بود و می خواست با افزايش سرعت و كاهش دمايش زودتر كار را به انجام برساند و برود استراحتى بكند تا وقتى كه ابرها خبرش كنند كه بارانشان تمام شده و وقت رفتن است.» چند جمله را با حرف ربط به هم چسبانده‌اید و یک جمله طولانی ساخته‌اید. آن هم در شروع داستان که به جذابیت داستان آسیب جدی زده و اجازه نمی‌دهد خواننده تمرکز لازم را پیدا کند.
رسیدن به زبان سالم داستانی نیازمند دو کار خیلی مهم است. مطالعه فراوان شاهکارهای ادبی ایران و جهان و البته نوشتن و تمرین فراوان. توصیه می‌کنم خواندن آثار عامه‌پسند را کنار بگذارید و تنها داستان‌های مهم و جدی را مطالعه کنید.
می‌توان درباره عناصر دیگر داستانی هم صحبت کرد، ولی به زعم من مشکلات اصلی داستان شما همان مواردی است که اشاره کردم. به این معنی که قبل از همه باید این مسائل کلی را برطرف کنید تا جایی برای بررسی جزئیات باشد.
منتظر خواندن داستان‌های بعدی شما هستم.
موفق باشید.

منتقد : مریم فردی

لابه‌لای کتاب‌ها بزرگ شدم. در خانه‌ای که پر بود از کتاب و مجله و روزنامه. «تیستوی سبز انگشتی» اولین کتابی بود که خواندم. تا به خودم آمدم دیدم نویسنده‌ها و قهرمان‌های کتابهایشان را بیشتر از آدم‌های اطرافم می‌شناسم. سوم راهنمایی بودم که جهان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت