اهمیت تعلیق و کشمکش در داستان




عنوان داستان : مهدکودک گلناز
نویسنده داستان : محمدامین آذری

مهدکودک گلناز
آقای کاظمی چشمهایش را باز کرد،چندبار پلک زد،نه همه جاخاکستری بود،اشتباه نمی کرد از آن روزهای خاکستری زمستانی بود که هیچ کس نمیخواهد از جایش بلند شود،اما امروز آقای کاظمی دلش میخواست از جایش بلند شود و سرکار برود،غلطی زد و به پهلوی چپ خوابید وحالا از پنجره سرتاسری اتاق که پرده هایش تا نیمه کنار زده شده بود و درزگیرهای پلاستیکی اش در بعضی از جاها پیدا بود بارش برف را تماشا می کرد که بر روی برگ های پهن و نرم درخت خرمالوی حیاط خانه شان مینشست،هیچ بادی نبود و دانه های برف آرام و به نوبت روی برگ ها می نشستند و وقتی سنگینی شان از تحمل برگ بیشتر می شد،برگ خرمالو سرش را خم می کرد و توده برف سر می خورد و یکجا در هوا رها می شد.همه اینها را آقای کاظمی با چشمهای خودش که امروز اصلا خواب آلود نبودند می دید.بدون عجله و با حوصله.زمانی بعد نگاهش به ساعت قرمز رومیزی افتاد. خودش را کمی بالا کشید،ساعت را برداشت. ساعت پنج و پنجاه دقیقه بود،ساعت را برگرداند و پشت آن را وارسی کرد،پیچ تنظیم عقربه ها و دکمه گردی که دو طرف آن کلمه on و off نوشته شده بود . دکمه سمت کلمه off بود.یادش آمد که دیشب بر حسب عادت ساعت را برداشت تا کوک کند که منیر خانم که نور شبرنگ عقربه ها را دیده بود پرسیده بود:ایرج جان چکار می کنی؟و آقای کاظمی جواب داده بود: ای بابا اصلا حواسم نبود منیر،بعد آهی بلند کشیده بود و ساعت را به حالت off درآورده بود،بعد در تاریکی اتاق، طاق باز دراز کشیده بود و بعد از کمی سکوت گفته بود:منیر خانم بیداری؟
-آره جانم
-یادته این ساعته رو کی خریدم؟
-اوو بعد از این همه سال؟نه کی خریدی؟
-درست همون روزی که استخدام شدم.
-جدی؟چطور یادته؟
-خدا بیامرز آقا خلیل شوهر خاله عصمت رو که یادته؟
-آره.
-اون یه معرفی نامه داد بهم برای استخدام،خودشم بنده خدا اومد اونروز. آخه آقاجون خدابیامرزم رو خیلی دوست داشت.خلاصه از اتاق کارگزینی که اومدم بیرون برگه استخدام دستم بود،اصلا باورم نمی شد،از خوشحالی نمیدونستم باید چیکار کنم،توی اتاق چشمم افتاد به آقا خلیل.اونم من رو که دید دستش رو گذاشت رو زانوهاش و بلند شدو کلاه شاپوش رو گذاشت سرش منم با خوشحالی و نگرانی پرسیدم آقا خلیل حالا باید چیکار کنم؟
آقای کاظمی صدای نفس های بلند و منظم منیر خانم را شنید،آروم صدا کرد:منیر؟ بعد نفس عمیقی کشید و لحاف را روی خودش کشید و چشمانش را بست. بعد یاد جواب آقا خلیل افتاده بود.که برگه استخدام را گرفته بود،نگاهی به آن کرده بود و همینجور که برگه را آرام به سینه او زده بود گفته بود:
-هیچی باید سر راه بری بازار یه ساعت کوکی بگیری،کوکش کنی برای 6 صبح و از فردا سر هشت اینجا باشی بری تو اتاق مرسولات و به کارت برسی.
حالا ساعت دقیقا شش صبح بود،آقای کاظمی هنوز روی تخت دراز کشیده بود و به جای خالی منیر خانم که صدای پر شدن قوری چایی اش از آشپزخانه به گوش می رسید. نگاه می کرد.
صدای باز و بسته شدن در دستشویی خبر از بیدار شدن مهتاب دختر ته تغاری آقای کاظمی می داد.آقای کاظمی لحاف را روی سرش کشید و مصمم شد که بخوابد،چشمانش را محکم بهم فشار داد و سعی کرد به چیزی فکر نکند،صدای راه رفتن های مهتاب که با عجله از این اتاق به آن اتاق می رفت را می شنید،غلط می زد،لحاف را پس می زد و دوباره روی سرش می کشید و دوباره پس میزد،به پنجره نگاه کرد،برف با همان شدت قبل می بارید ولی هوا کمی روشن تر شده بود. در یکی از غلط زدن ها چشمش به بارونی سرمه ای بلندش و کلاه بره خاکستری رنگی که طاسی وسط سرش را می پوشاند افتاد که به چوب لباسی آویزان بود.مهتاب و منیر خانم گاهی بلند و گاهی پج پچ کنان باهم حرف می زدند که از میان حرف هایشان چیزهایی برای آقای کاظمی مفهموم بود:
-مهتاب جان یه روز به حرف من گوش کن بزار لقمه برات بگیرم ببری دانشگاه بخوری.
-مامان جان یه روز این جمله رو نگو.با بچه ها میریم بوفه یه چیزی میخوریم.
-آخی بابا خوابه،خوش بحالش،آخ تو این برف بری زیر لحاف بخوابی بعد سر حوصله چایی ات رو شیرین کنی هم بزنی و ازپنجره برف رو نگاه کنی ،کی میشه منم بازنشست بشم.
بعد یک سری پچ پچ های نامفهوم و خنده هایی که به هیس های منیر خانم ختم می شد. و آخر هم صدای بسته شدن در.
آقای کاظمی بالاخره بلند شد و لبه تخت نشست. کمی احساس سرما کرد بافتنی قهوه ای رنگش را صاف کرد،دمپایی های اش را از کنار تخت پا کرد و بعد بلند شد و رفت سمت پنجره.سوز سردی از لای درز پنجره به سینه و صورت سه تیغ کرده آقای کاظمی میخورد. مهتاب را دید که با مانتو و مقنعه دانشگاه و کاپشن قرمز رنگش که با چترش ست شده بود نوک پا نوک پا در برف کف حیاط جلو می رفت. آقای کاظمی با شصت و انگشت اشاره چشمانش را پاک کرد تا بهتر ببیند.مهتاب چندباری لیز خورد و راهش را عوض کرد . بعد رسید به سایبان ماشین،روی موزاییک های خشک آنجا کف کفش هایش را تمیز کرد،موهایش را در آینه پژو نقره ای رنگشان مرتب کرد و بیرون رفت.
آقای کاظمی با دو دست موهای کنار سرش را مرتب کرد و به جای پاهای مهتاب در برف نگاه کرد.بعد با خودش فکر کرد: حتما میرزایی امروز رو مرخصی گرفته. چاقالوی جون عزیز کافیه یکمی برفی بارونی آلودگی ای باشه،سریع زنگ میزنه و شلوغش می کنه که آره اومدم بیام دیدم جلوی کوچمون سه متر برف اومده و همه دست و پاهاشون شکسته و خود منم پام انگار مو برداشته و الان درمانگاهم.هه چاقالوی چاخان فرداش نهایتا تا ظهر سر ناهار اعتراف می کنه که همش چاخان بوده و نشسته بود خونه ور دل زنش.
-ایرج جان چرا بیدار شدی؟هنوز ساعت هفت هم نشده.
منیر خانم آن سر اتاق در چهارچوب در ایستاده بود و با چشمان سبز پر انرژی اش آقای کاظمی را نگاه می کرد.
سلام،عادته دیگه،بیشتر از این خوابم نمی بره.
-آخی پس بیا صبحونه بخور.
آقای کاظمی همیشه بعد از صبحانه چایی دومش را با عجله سر می کشید و همینطور که داشت از سر میز بلند میشد کلاهش را برمیداشت و می گفت:دست شما درد نکنه. و بعد می رفت اداره پست منطقه چهارده تهران که دو ایستگاه اتوبوس با خانه شان فاصله داشت.
ولی حالا استکان چایی دومش هم خالی روی میز بود و او هنوز نشسته بود سر میز و داشت با انگشت کنجد های روی سفره را دانه دانه میخورد.سعی کرد نان را در پارچه مخصوصش بگذارد که منیر خانم نان را گرفت و گفت:نوش جان،من جمع می کنم،یه چایی دیگه بریزم؟
-نه ممنون.
-پس شما برو من خودم جمع می کنم.
آقای کاظمی از سرمیز بلند شد ولی منظور منیر خانم را از برو نفهمید،نمیدانست الان دقیقا کجا باید برود.روی مبل جلوی تلویزیون نشست و آن را روشن کرد.صدای جابجا کردن ظرف ها و رفت و آمد منیر خانم را می شیند.
با دقت اخبار را تماشا کرد:بله مشاهده می کنید که رحمت الهی امروز تهران را سفید پوش کرده و مردم رو پشت سر من میبینید که با چه شور و انرژی مضاعفی زیر بارش شدید به محل های کارشون میرن.بعد با چند نفر مصاحبه کرد،پسر جوان لاغری که با مکث و تپق زیادی حرف میزد.راننده تاکسی که پشت فرمان با لهجه تهرانی می گفت:برف که سهله،سنگم از آسمون بباره، ما باس وظیفمون رو انجام بدیم.و مسافرانش که لبخند به لب داشتند نامحسوس به دوربین نگاه می کردند.
منیر خانم با چادر نمازش ظاهر شد و گفت:ایرج جان یکمی کمترش کن من نمازم تموم شد دوباره زیادش کن قربونت برم.
-نماز میخونی؟چه وقته؟
-نذر دارم،چندساله،یکسال دیگه تموم میشه.
-آهان باشه،نه چیزی نداره اصلا نمی بینم.
-نه چرا؟ببین.گفتم اگه میشه صداش رو یکمی کم کنی.
-باشه.
آقای کاظمی صدای تلویزیون را کم کرد و چرخی در کانال ها زد،در یک شبکه دکتر متخصص زنان داشت درمورد شرایط پیش از بارداری صحبت می کرد.
یادش به میرزایی افتاد که الان چه دلقک بازی هایی در اداره راه انداخته،با شکم گنده اش دور می چرخد در اداره تا سوژه ای پیدا کند و بعد می آید توی اتاق و با لهجه اصفهانی اش شروع می کند که:
بچا این خانوم جوادی نیمیخاد بزاد؟مرگی خودم الان ده مارم رد کردس،بچه فیلم بود دیگه اومده بود بیرون.
وجوری لابلای تعریف کردن قهقه می زد که همه را به قهقه می انداخت.
آقای کاظمی بلند خندید و زیر لب گفت:چاقال دلقک.دلش میخواست زنگی به اداره بزند ولی غرورش اجازه نمی داد:هرچی باشه اونا باید روز اولی یه زنگی بزنن.
صدای تلویزیون را کمی زیاد کرد،به صحبت های متخصص زنان گوش کرد و پیش خودش فکر کرد او و منیرخانم چقدر راحت بچه دار شدند.
صدای الله اکبر منیر خانم بلند شد که معنیش این بود که آقای کاظمی باید صدای تلویزیون را کم کند.آقای کاظمی تلویزیون را خاموش کرد و بی هدف دور خانه چرخید،نگاهی به اتاق مهتاب انداخت. کف اتاق پر بود از برگه هایی که روی آنها طرح هایی از چهره و اندام انسان با مداد سیاه کشیده شده بود.اتاق بعدی اتاق مریم دختر بزرگ آقای کاظمی بود که بعد از ازدواجش شده بود اتاق خیاطی و شخصی منیر خانم.آقای کاظمی لحظه ای ایستاد و نماز خواندن منیر خانم را تماشا کرد،دور تا دورش تکه های پارچه بود و وقتی با زحمت دست روی زانو میگذاشت و بلند می شد نخ ها و تکه پارچه های به چادرش میچسبیدند. بین اتاق مهتاب و مریم یک فضای خالی بود که منیرخانم چند گلدان شمعدانی آنجا گذاشته بود،آقای کاظمی نگاهی به گل ها کرد و دستی به برگ هایشان کشید،حس کرد کمی تشنه و پژمرده اند به فکر افتاد آبی به آنها بدهد که با نگاه هایی که منیر خانم وسط نماز به او می کرد پشیمان شد.
در همین لحظه آقای کاظمی صدای زنگ موبایلش را شنید،رفت به اتاقش و لبه تخت کنار میز پاتختی نشست.موبایلش را برداشت،شماره ناشناس بود:
-بله بفرمایید
صدای عجیب و غیر معمولی از پشت خط صحبت می کرد:
-جناب آقای کاظمی؟
-بله خودم هستم.
-آقای ایرج کاظمی؟
-بله بله،امرتون؟
-ازکانون بازنشستگان تماس می گیرم،جناب خواستم به عرضتون برسونم که شما امروز اولین روز بازنشستگیتون هست،درسته؟
-بله بله چطور؟
-به به چه عالی بهتون تبریک میگم.
-چرا چی شده؟
-شما برنده جایزه ویژه ما شدید،ما برای کسانی که امروز بازنشسته شدن یک واحد مسکونی مجلل بصورت رایگان...
و بعد صدا که لحنش رفته رفته تغییر کرده بود یک دفعه از خنده منفجر شد و ادامه داد:
-یه واحدی مجللی رایگان تو بهشتی زهرا واسدون جایزه گذاشتیم که دیگه با خیالی راحت ریقی رحمتا سر بکشید.
و بعد صدای خنده و همهمه ی عده ای از پشت تلفن شنیده شد.
آقای کاظمی قهقه زنان داد زد که:
میرزایی تو روح پدرت ری.. و بعد نگاهی به در کرد و با صدای آهسته تری حرفش را تمام کرد.
بعد سلام و احوال پرسی سایرین از آن طرف خط شنیده می شد که آقای کاظمی به خوبی تشخیصشان می داد:احمدی با معرفت که می گفت بگو جات خیلی خالیه،رضایی که حال نداشت از جایش بلند شود و با صدای ضعیف تری می گفت سلام برسون،مظفری که از بازرگانی آمده بود اتاق آن ها و مدام می گفت بسه دیگه گوشیم رو بده و صالحی پاچه خوار دستمال به دست همش می گفت خیلی خوب دیگه برید سرکارتون،باید هم روز اولی سر جای من اینجوری خوش خدمتی کنه.
تلفن که تمام شد،سرحال تر شده بود،دلش هوس چایی کرده بود.ساعت ده ونیم بود ومیرآقا نیم ساعت پیش چایی همه را داده بود.بلند شد و رفت آشپزخانه تا چایی درست کند. کمی دور سماور چرخید تا بفهمد روشن است یا خاموش و فهمید که روی شمع کار می کند.بعد در کابینت های بالای سماور دنبال چایی دان گشت و بالاخره چشمش به ظرف بزرگی که روی آن نوشته بود چایی افتاد. قوری لابلای ظرف های شسته شده بالای آبچکان بود،آمد قوری را بردارد که در قوری که آن را ندید بود افتاد زمین و صدای شکستنش در آشپزخانه پیچید.
منیر خانم از اتاق خیاطی اش رسید به آشپزخانه :
-ایرج جان چکار می کنی،چرا به من نمیگی چایی میخواهی؟من همیشه یازده و نیم چاییم آماده است.
منیر خانم نگاهی به قوری بی در و در شکسته اش انداخت و گفت:نگاه نگاه من سی سال بود این قوری رو داشتم.حالا فدای سرت شما برو استراحت کن من چایی آماده شد برات میارم.
آقای کاظمی عرق روی پیشانی اش را پاک کرد،من من کنان بهانه هایی آورد و شکستن در قوری را توجیه کرد و بعد هم رفت به اتاقش.
دراز کشید روی تخت،برف بند آمده بود،صدای غار غار کلاغ روی درخت خرمالو در سکوت برفی آن روز برایش حکم لالایی را داشت،کم کم بخواب رفت:
وسط اتاق مرسولات اداره در گودالی به شکل قبر دراز کشیده بود و همه کارمندان شاد و خندان بالای سرش حلقه زده بودند. میرزایی قهقه زنان با بیلی خاک رویش می ریخت،آقای کاظمی با خنده و شوخی می گفت:میرزایی نکن لباسم خاکی شد،این چه شوخیه آخه؟ و میرزایی قهقه زنان می گفت:یک واحدی مسکونی مجلل. و مدام خاک می ریخت داخل گودال.صالحی مدام از پشت میز آقای کاظمی با خونسردی می گفت:بچه ها تمام شد برید سر کارتون.منیر خانم با خاک انداز تکه های شکسته قوری را خالی می کرد توی گودال و می گفت:سی سال من این قوری رو داشتم.میرزایی گودال را پر می کرد.آقای کاظمی نفسش گرفته بود با التماس گفت:میرزایی بسه جدی جدی داره پر میشه،شوخی نیستا،دیگه نمیتونم بیام بیرون.
میرزایی با خنده می گفت:مجلل و رایگان.آقای کاظمی رو به منیر خانم می گفت:منیر بهش بگو نکنه،نفسم گرفته،داره پر میشه دارم خفه میشم. و منیر خانم بی توجه خاک انداز را در گودال می تکاند و مدام می گفت:سی سال من این قوری رو داشتم.و همینطور گودال پرتر می شد.
آقای کاظمی از خواب پرید،نفس نفس می زد،خودش را بالا کشید و به بالای تخت تکیه داد. صدای منیر خانم از اتاق نشیمن می آمد: مامان جان چرا تعارف می کنی با من آخه؟بچه گناه داره،برفم که دیگه بند اومده.
آقای کاظمی رفت آشپزخانه وشیشه آب را از یخچال بیرون آورد.
منیر خانم داشت با تلفن صحبت می کرد:
-مریم جان لیز نیست،تازه من با تاکسی میرم با تاکسی میام.هیچ سختی نداره.
باشه اصلا نگران نباش،زحمتی نسیت،بعد از ظهر هم هرموقع خواستی بیا دنبالش.
قربونت مامان به کارت برس،خداحافظ.
آقای کاظمی یک قلپ آب از لیوان خورد:
-مریم بود؟چی شده؟
-آره میگه بیمارستان امروز شکستگی زیاده،نمی تونه سروقت بره مهد دنبال باربد.حالا ایرج جان من یه تک پا میرم دنبال باربد و میام. غذا روهم گذاشتم رو بار کاری باهاش نداشته باش بزار آروم برای خودش قل بخوره.
-تو این برف کجا میخوای بری؟با این پات؟
راهی نیست همین بغله.
-کجاس مهدش؟
-همین بغل،کوچه شهید ناصری مهدکودک نارگل،گلنوش.
-مهدکودک گلناز؟کنار مخابرات؟
-آفرین آفرین آره آره گلناز.
-خوب بزار من میرم،فهمیدم کجاست.
-نه بابا چه حرفی می زنی،تو؟نمیتونی،اصلا باربد با تو نمیاد.بهونه می گیره.
یک ساعت بعد آقای کاظمی نشسته بود جلوی در و داشت بند کفش های باربد را باز می کرد،درحالی که جای چند گلوله برفی روی صورت و بارونی اش مانده بود. باربد دستش را گذاشته بود روی شانه های آقای کاظمی و میخواند:
برف سفید روی بوم
چکه چکه شد تموم
آفتاب با نور زردش
میگه که سرما رفتش
دیگه بهار اومده
شکوفه در اومده
نقد این داستان از : مریم فردی
دوست گرامی، جناب آقای «محمدامین آذری»
سلام
داستان شما با عنوان «مهدکودک گلناز» را خواندم. سپاسگزارم که داستانتان را برای پایگاه نقد داستان ارسال کرده‌اید.
در توضیحات خود فرموده‌‌اید که این داستان حاصل یک تلاش و تمرین کارگاهی است و جمله‌ی ابتدایی متعلق به سرکار خانم ناهید طباطبایی. داستان با بیدار شدن آقای کاظمی شروع می‌شود و این می تواند یک مطلع مناسب برای داستان باشد. ولی در ادامه کار به مشکل برخورده‌اید. در مشخصات خود گفته‌اید که حدود چهارسال است که داستان می‌نویسید. حتما در این مدت درباره اهمیت شروع داستان خوانده و مطالبی شنیده‌اید. شروع داستان نقطه‌ای است که خواننده با داستان مواجه می‌شود و تصمیم می‌گیرد که ادامه بدهد یا خیر. نویسنده برای اینکه بتواند خواننده را درگیر متن خود کند و با خود نگه دارد باید شروع داستان را «طراحی» کند. طوری که کنجکاوی خواننده تحریک شود و نتواند خواندن را رها کند تا به جواب این سوال که «بعد چه می‌شود؟» برسد. در داستان «مهدکودک گلناز» شروع داستان مکالمه آقای کاظمی و همسرش درباره ساعت زنگدارشان است. این قلاب مناسبی برای به دام انداختن مخاطب نیست. در ادامه هم ما متوجه نمی‌شویم که داستان درباره چیست. آقای کاظمی بیدار شده و وارد روزمرگی زندگی با همسر و دخترش می‌شود. تقریبا تا نیمه کار ما شاهد هیچ اتفاق داستانی‌ای نیستیم. تازه در جایی که گفتید:« هرچی باشه اونا باید روز اولی یه زنگی بزنن.» من متوجه موضوع داستان شدم. در حالی که بهتر بود موضوع اولین روز بازنشستگی آقای کاظمی در همان پاراگراف اول مطرح می شد تا خواننده برای ادامه داستان انگیزه داشته باشد. من که منتقد داستان بودم و وظیفه داشتم همه آن را بخوانم دائم از خودم می‌پرسیدم که اصلا داستان درباره چیست و چه می‌خواهد بگوید؟ مطمئن باشید خواننده معمولی چنین کاری نمی‌کند.
داستان شما درباره اولین روز بازنشستگی یک مرد است. کارمندی که سالها در کنار همکارانش کار کرده و حالا که در خانه است می‌تواند تک‌تک رفتارهای آنها را پیش‌بینی کند. در خانه است و تمام فکرش پیش دوستانش. آقای کاظمی سال‌ها با یک زمانبندی خاص زندگی کرده و حالا همه چیز به هم خورده. چیزهایی که به ظاهر خیلی ساده‌اند. مثل چای ساعت 10 صبح. این می‌تواند یک بحران بزرگ برای هر شخصیتی و یک سوژه داستانی خوب باشد. چون با یک عدم تعادل مهمی روبرو هستیم. ولی هر عدم تعادلی باید منجر به کشمکشی شود. در داستان شما این اتفاق نیفتاده. آقای کاظمی با تغییر مهم زندگی‌اش کاری نمی‌کند. هیچ تلاشی نمی‌کند. هیچ تقلایی نمی‌کند که تصمیمی بگیرد. بلند می‌شود. صبحانه‌اش را می‌‌خورد. به دوستانش فکر می‌کند و ... در نهایت به مهدکودک نوه‌اش می‌رود. منظور من از تقلا این است که مثلا این مرد در اولین روز بازنشستگی هم نتواند در خانه بماند و در همان شرایط سخت برفی بیرون برود. مثلا مسیر اداره‌اش را برود یا کاری از این دست. و در نهایت با یک پایان بندی داستان تمام شود. این تنها یک مثال بود و قطعا شما باید تصمیم بگیرید که با شخصیت خود چه کنید.
به جزئیات داستان بیشتر دقت کنید. این همه مکالمه بین این زن و شوهر فقط حجم داستان را بالا برده و هیچ نقش پیش‌برنده‌ای در خود داستان ندارد. همینطور توصیف‌ها و کنش‌های متوالی و بی اهمیت مثل جمع کردن میز و ... تمام عناصر داستان باید هدفمند و در خدمت داستان باشند، در غیر این صورت تنها به ریتم اثر آسیب می‌رسانند.
مساله‌ای آخری که باید عرض کنم بحث نثر و زبان داستان است. یک نویسنده اجازه ندارد که املای کلمه‌ای را اشتباه بنویسد. چون کلمه تنها ابزار نویسنده برای نوشتن است. پس به جای «غلط زدن» عبارت «غلت زدن» را جایگزین کنید. جمله‌ها را کوتاه‌تر کنید و آنها را به جای ویرگول به نقطه به هم وصل کنید. مثل این جمله: « آقای کاظمی چشمهایش را باز کرد،چندبار پلک زد،نه همه جاخاکستری بود،اشتباه نمی کرد از آن روزهای خاکستری زمستانی بود که هیچ کس نمیخواهد از جایش بلند شود،اما امروز ...... ،برگ خرمالو سرش را خم می کرد و توده برف سر می خورد و یکجا در هوا رها می شد.» یعنی تقریبا یک پاراگراف را تنها با ویرگول به هم وصل کرده‌اید. چنین کاری تمرکز خواننده را از بین می‌برد.
و مورد آخر اسم داستان است. «مهدکودک گلناز» هیچ ارتباط معنایی با داستان شما ندارد و بهتر است بیشتر به آن فکر کنید.
در نهایت باید بگویم که سوژه داستانی شما را خیلی دوست داشتم. ولی هر محتوای خوبی باید در ظرف مناسب خودش ریخته شود تا تبدیل به یک اثر هنری شود.
باز هم برای ما داستان بفرستید.
موفق باشید.

منتقد : مریم فردی

لابه‌لای کتاب‌ها بزرگ شدم. در خانه‌ای که پر بود از کتاب و مجله و روزنامه. «تیستوی سبز انگشتی» اولین کتابی بود که خواندم. تا به خودم آمدم دیدم نویسنده‌ها و قهرمان‌های کتابهایشان را بیشتر از آدم‌های اطرافم می‌شناسم. سوم راهنمایی بودم که جهان ...



دیدگاه ها - ۳
مریم فردی » 11 روز پیش
منتقد داستان
عرض سلام. تصمیم شما برای انتقال حس کسالت به خواننده، تصمیم درستی بوده. ولی این معنای کسل و خسته کردن مخاطب نیست. این حس را می توان با کلماتی کمتر و در فضایی موجزتر هم به خواننده منتقل کرد. موفق باشید.
محمدامین آذری » 10 روز پیش
ممنونم،حتما داستان رو بر اساس نقد شما بازنویسی میکنم.
محمدامین آذری » 11 روز پیش
سرکار خانم فردی سلام،روز بخیر ممنون از وقت و انرژی که بابت خواندن ونقد داستان من کردید. این داستان روایت کسالت بار بودن اولین روز بازنشستگی آقای کاظمی بود و بعد جرقه امید و شروع دوباره. سعی کرده بودم که با شوخی ها و موقعیت طنزی که در داستان بود این کسالت به مخاطب منتقل نشه و در بازخورد خوانش داستان خوشبحتانه این اتفاق افتاد(با خنده و تشویق)، اما نکات نقد شما من رو به فکر انداخت،انگار که داستان کسالت بار شده. حتما نقدتون رو مجدد میخونم و داستان رو بازنویسی می کنم. متشکرم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت