اهمیت مهندسی اطلاعات



عنوان داستان : «چهارده و بیست و پنج صدم»

آخ گردنم! درد می‌کند ! وای چقدر داغ کردم! آفتاب چرا روی صورت من است؟
_وای ظهر شد پس مدرسم چی ؟ دیرم شد!
پتو را یکهویی می‌زنم کنار. چرا مامان من را بیدار نکرد؟ آهان یادم آمد امروز ..
_امروز تعطیله راستی! عید مبعثه!
از جایم می‌پرم.
_ واااای
یادم می‌آید که یک قرار مهم گذاشتم. بدجوری هم پای شرفم وسط است. همه چیز برمی‌گردد به روزی که امتحان ریاضی داشتیم و «راضی» معلم ریاضی با آن قد بلند و گردن کشیده وسط کلاس رژه می‌رفت. و داد می‌زد که: «مثل پلنگ بالای سرتون وایمیستم. نمی‌ذارم کسی سرش رو از رو برگه‌ش نیم سانت بلند کنه» با چه اعتماد به نفسی گفت مثل پلنگ، بیشتر شبیه زرافه است.
خدایی آن روز راضی ترفند خوبی زد. من را انداخت گوشه‌ی کلاس. آی ضد حال بود! جلوم که مانی نشسته بود. بچه مثبت کلاس. کنارم هم که نگو تنبل ترین موجودی که تا امروز دیده‌ام. آنقدر تنبل که نه درس می‌خواند و نه حتی حوصله‌اش می‌گذارد تقلب کند و یا یک ذره نگاهش را بندازد روی برگه‌ی هم کلاسی‌اش. خلاصه امیدم به دو تا دیواری که پشت و کنارم بودند خیلی بیشتر بود تا آن دو تا جوجه. آخرش هم هر چه پیس پیس کردم و هر چه با پا به پایه‌ی‌ صندلی مانی زدم. و هر چه خودم را هی کش و قوس دادم که یک جمع و منهایی از روی برگه‌ی مانی ببینم نشد که نشد. عرضه‌ی دو تا کلمه تقلب هم ندارد. فکر کنم از تقلب بیشتر از امتحان می‌ترسد. تا ازش تقلب می‌خواستم یک جوری گوشهایش قرمز می‌شد که انگار لبوست. نمی‌دانم مگر صندلیِ این مانی میخ دارد که همیشه اینقدر زود برگه‌اش را می‌دهد. دیگر هیچ جوره نتوانستم تقلب کنم و با گردن کج برگه را دادم به راضی. تا یک هفته‌ی بعدش که «عالی» معلم علوم کارنامه‌ها را می‌داد. به من که رسید کارنامه‌ را نگاهی کرد و گفت: «بابک این بار نشد، چهارم شدی… نمره‌ی ریاضیت، نمره‌ی ریاضیت کار رو خراب کرد»
من هم در حالی که چشمم را از روی عالی بدون چرخاندن سر انداختم روی مانی برگه را از دست عالی کشیدم. مانی شاگرد سوم شده بود و در حالی که موهای زردش ریخته بود توی پیشانی‌اش و از خنده لب‌های صورتی‌اش کش آمده بود داشت کارنامه‌اش را نگاه می‌کرد. واقعا که آدم باید آنقدر شرف داشته باشد که حتی به رقیبش تقلب برساند نه مثل این مانی! چه خنده‌ای هم می‌کرد. حتی یک نگاه به من نینداخت! ترسو!
عالی در حالی که داشت کارنامه‌ی بعدی را نگاه می‌کرد گفت:« باید بیشتر تلاش کنی بابک تا دفعه‌ی بعد…»
که یکدفعه یکی از این زبان درازهای بی نمک کلاس گفت:« آره باید بیشتر تلاش کنه اما تو تقلب کردن» و یکهو همه‌ی کلاس مثل یک گروه سرود خیلی هماهنگ زدند زیر خنده. و خیلی هماهنگ هم تمام شد فقط یکی شان که نمی‌دانم کدام بی مزه‌ای بود بی خودی کشش داد.
عالی هم در حالی که یک ابرویش بالا و آن یکی پایین بود به من خیره شده بود. من هم کم نیاوردم و گفتم :« آقا جنم دارم. عرضه دارم»
عالی هم که دست به ریش نداشته‌اش می‌کشید تا کنار میز رفت. پشتش را به میز کرد. دست‌هایش را گذاشت لبه‌اش و با یک پرش به هوا رفت و افتاد روی میز. صدای تقی بلند شد. رو به من کرد و گفت:« تقلب که جنم نمی‌خواد. اینجوری که همه جنم دارن راست میگی جنم داری یه بار تقلب نکن» من هم دهانم را با خنده‌ای کج کردم و گفتم :« آقا بچه گول می‌زنید؟»
_ اصلا تقلب هیچی، راست میگی خیلی با جنمی یه روز دروغ نگو!
همانطور ساکت نگاهم کرد همه‌ی کلاس ساکت بود. تا آنجایی که من می‌دانم دروغ گفتن جنم می‌خواهد. جرات می‌خواهد. حتی به نظرم آدم‌های باهوش بهتر دروغ می‌گویند. بله آنهایی که دروغ نمی‌گویند بلد نیستند. مثل تقلب که جرات می‌خواهد و این مانیِ بی عرضه هیچوقت نه جراتش را دارد و نه عرضه‌اش را
عالی گفت:« هفته‌ی دیگه عید مبعثه… راست می‌گی دروغ نگو. یه روز… حضرت محمد هر روز دروغ نمی‌گفت تو همون یه روز رو دروغ نگو… البته اگه جنمش رو داری؟»
گفتم :« قبول»
_قول؟
_ قول!.. به شرفم قسم می‌خورم
و اینطوری شد که پای شرفم آمد وسط. حالا هم اشکالی ندارد یک روز دروغ نگفتن که کاری ندارد. عالی بی‌خودی بزرگش کرد
سوت زنان از اتاق بیرون می‌روم که مامانم از کنار اپن آشپزخانه داد می‌زند:« بابک اول تختت رو مرتب کن»
انگار مامان همه جا دوربین کار گذاشته چطور از آشپزخانه اتاق من را می‌بیند؟!
_ آخه مامان دستشوییم داره میری‍…
که یکدفعه یادم می‌آید نباید دروغ بگویم و ادامه می‌دهم:« نمی‌ریزه»
و با گردن کج برمی‌گردم به اتاقم. یک شوت می‌کنم زیر بالشم و بالشم کج می‌افتد روی تخت. پتو را هم برمی‌دارم و با یک حرکت پهنش میکنم روی تخت. یک صحنه‌ی قشنگ و کج و معوجی از نظم روی تختم درست می‌شود که خودم خنده‌ام می‌گیرد. می‌خواهم بروم سراغ دستشویی که یکهو یک‌ سنگریزه می‌خورد به شیشه‌ی اتاقم. پنجره را باز می‌کنم. هوای سرد می‌خورد به صورتم. داوود را می‌بینم. جوری سرش را به طرف بالا بلند کرده که بدن لاغرش کاملا زیرش قایم شده.
_ بابک امروز فیناله! دو ساعت دیگه تو زمین فوتبال باش
_ باشه داوی جون. آماده‌ی باختن باش
از اتاق می‌زنم بیرون بابا کنار یخچال ایستاده و بطری شیر را سر می‌کشد و بعد بطری را بالا نگه می‌دارد و خیره خیره نگاهش می‌کند و می‌گوید: «باید به جای کم چرب بینویسن کم شیر» من هم می‌دوم کنار بابا و می‌گویم: «یعنی چی؟»
_ یعنی شیر کم داره، بیشترش آبه
_ یعنی رو بطری دروغ نوشته؟!
_ آره…
بطری را از دست بابا می‌گیرم می‌گذارم روی لبم و شروع می‌کنم به شیر خوردن و با خودم فکر می‌کنم اگر من رییس کارخانه‌ی شیر می‌شدم نمی‌توانستم به شرفم قسم بخورم و حداقل یک روز در سال دروغ نگویم مگر اینکه: و ناگهان خودم را تصور می‌کنم که با کت و شلوار شیک نشسته‌ام وسط کارخانه و دارم یکی یکی با ماژیک روی کم چرب خط می‌کشم و به جایش می‌نویسم کم شیر. می‌خندم و نگاهی به بطری می‌کنم. تمام شده!
_ چرا می‌خندی داداش؟
می‌خواهم بگویم هیچی، که دیدم این هم یک جور دروغ است.
_به خاطر یه چیزی می‌خندم دیگه، چه سوالایی می‌پرسی روز عیدی!
_ خب حالا!... همه‌ی شیر رو هم که سر کشیدی
و با ناراحتی می‌رود کنار مامان جون. مامان جون دیروز آمده خانه‌ی ما. روی مبل جلوی تلویزیون نشسته. یک متکا گذاشته زیر پایش چون قربانش بروم پاهای ریزه پیزه‌اش به زمین نمی‌رسد. حسابی هم اخم کرده. فکر کنم ناراحت این است که چرا تام و جری پخش نمی‌کنند پس؟!
_ بابک مادر… بیا پیش من ببینم روز عیدی چت شده با ابجی‌ت بد حرف می‌زنی؟!
_ آخه مامان جون روز عیدم وقت سین جیم کردنه؟
و می‌روم نزدیکش می‌نشینم. مامان از توی آشپزخانه بیرون می‌آید و می‌گوید:« مامان نمی‌دونی! پسرم شاگرد چهارم کلاسشون شده! پاشو بابک‌جون پاشو برو کارنامه‌ت رو بیار»
پا می‌شوم که یک هو یادم می‌آید تمام نمره‌های من با تقلب است. اگر مامان‌جون یک حرفی بزند یک سوالی بپرسد من مجبور می‌شوم دروغ بگویم. آنوقت با شرفم چیکار کنم.
با عجله سوئیشرتم را می‌پوشم از توی اتاق می‌زنم بیرون و می‌گویم: «حالا ولش کن بعد از غروب» و پشت سرم را نگاه می‌کنم. همه با چشم‌های گرد بهم نگاه می‌کنند.
_ حالا چرا بعد از غروب؟
_ هنوز کو تا غروب مادر
_ ای بابا! چقدر روز عیدی سوال می‌پرسید!
مامان هم می‌دود طرفم و یک لقمه‌ی بزرگ نون سنگک که از سوراخ‌هایش پنیر زده بیرون می‌گذارد توی دستم
_ مامان یه لقمه پنیر بخور برو… حالا کجا میری؟
_ زمین فوتبال! فیناله
از لقمه‌ گاز می‌گیرم و می‌روم به سمت زمین خاکی فوتبال. دور تا دور زمین چند تایی تماشاچی ایستاده‌اند.
وسط زمین می‌ایستم. خب تا اینجا که عالی پیش رفتم. یک دروغ هم نگفتم. جنم هم نمی‌خواست…
***
اینبار مجید داورمان است. حسابی باهاش قاطی شده‌ام. سوتش را گم کرده. دو تا انگشتش را می‌گذارد زیر زبانش و سوت می‌زند و من با اولین پاس بازی را شروع می‌کنم. توپ قل می‌خورد پیش سجاد. سجاد توپ را می‌گیرد جلویش کسی نیست پا به توپ می‌شود که یکهو مانی جلویش ظاهر می‌شود. توپ را پاس می‌دهد به من. من می‌اندازم پیش سعید. سعید هم می‌رود جلو اما یکهو داوود و مانی و بچه‌های دیگر تیمِ مقابل سر و کله‌یشان ظاهر می‌شود توپ را داوود می‌گیرد. پاس می‌دهد به مانی. مانی با سرعت به طرف دروازه‌ی ما می‌دود جلوی دروازه‌ی ما پر از گرد و خاک شده من چیزی نمی‌بینم. ناگهان مانی و به دنبالش بچه‌های تیمش از توی گرد و خاک ها با داد و فریاد و شادی بیرون می‌آیند. معلوم است که گل زده‌اند. مجید هاج و واج دور و برش را نگاه می‌کند و بعد از کمی مکث سوت می‌زند. این مانی همیشه رقیب من بوده و هست اما چون عرضه ندارد من به هر کلکی شده ازش جلو می‌زنم
***
آخرهای بازی‌ست. چیزی به پایان بازی نمانده. ما شش پنج جلو هستیم. اگر مساوی شویم می‌بازیم. اما نمی‌دانم چی شده که این دقایق آخر همه جمع شده‌اند جلوی دروازه‌ی ما. اینطوری باشد حتما گل می‌خوریم. مانی پا به توپ است. به من نزدیک می‌شود. بیشتر بچه‌ها توی همین گله جا جمع شدند. صدای نفس نفس‌های خودم را که هیچ، صدای نفس‌های کسانی را که نزدیکم هستند را هم می‌شنوم. مانی شوت می‌کند سرم زیادی بالاست نمی‌توانم با سرم جلوی توپ را بگیرم. با پا هم نمی‌شود‌. توپ دارد از نزدیک شانه‌ام رد می‌شود. نه نباید با دست جلویش را بگیرم. مجید نمی‌بیند اما نباید جلویش را بگیرم. آنوقت مجبور می‌شوم دروغ بگویم. آنوقت با شرفم چیکار کنم؟ آخه اگر نگیرم گل می‌شود. همه جا هم که پر از گرد و خاک است. دستم می‌رود کمی بالا کمی خودم را کج می‌کنم سرم را جا به جا می‌کنم انگار توپ خورده به سرم و یک جوری که تابلو نباشد جلوی توپ را با دست می گیرم. توپ می‌افتد روی زمین و قل می‌خورد و از زمین بیرون می‌رود.
همه به طرف من می‌آیند. داوود داد می‌زند:« هند شد، خورد به دستش، پنالتیه!»
سعید در حالی که با چشم‌های تیز و لبخندی که فقط من تشخیصش می‌دهم به طرف داوود می‌رود داد می‌زند: «نه خیر»
داوود می‌گوید: «خودم دیدم. مجید هند شد به خدا»
سعید با کف دستش محکم می‌کوبد به شانه‌ی داوود و می‌گوید: «قسم نخور بی خودی! »
مجید که حسابی هیجان زده شده شروع می‌کند با انگشت‌هایش به سوت زدن تا همه ساکت شوند و بعد به من خیره می‌شود. نگاهش پر از سوال است. ای کاش نگاهش نمی‌کردم. بهش نگاه می‌کنم و می‌گویم: «نه! نخورد» توی دلم فریاد می‌کشم: «خورد، خورد، بابک راستش رو بگو، بگو که خودت با دست جلوی توپ رو گرفتی… بگو!» اما نمی‌توانم. نمی‌شود. در حالی که نفس نفس می‌زنم باز هم می‌گویم: «نه نخورد… نخورد به دستم» کاش یک نفر دهان من را می‌بست.
مجید با نگرانی به مانی زل می‌زند. مانی که موهای کنار صورتش از عرق چسبیده به صورتش و یک لایه خاک سر تاسر بدنش را پوشانده سری تکان می‌دهد و می‌گوید: «نمی‌دونم. من چه می‌دونم… فکر نکنم خورده باشه به دستش. توپ بالا بود ولی دستش…»
همینجاست که مجید دو تا انگشت پر از خاکشش را فرو می‌کند زیر زبانش و با تمام قدرتش سوت می‌زند و می‌گوید: «بازی تموم شد». ما برنده می‌شویم. من خودم را می‌اندازم روی زمین. بچه‌های تیم ما می‌پرند روی سر و کول هم و خوشحالی می‌کنند و چند قیقه‌ای یکبار یک نفر هم می‌پرد روی من و می‌رود. من تمام حواسم پیش مانی‌ست. آرام از زمین بیرون می‌رود و می‌نشیند روی خاکها و رفیق‌هایش هم کنارش ردیف می‌شوند ناگهان صدای خنده‌ی مانی بلند می‌شود. لب‌های صورتی‌اش از خنده نیم دایره شده‌اند و حتی یک نگاه هم به من نمی‌اندازد. مثل برنده‌ها می‌خندد.
از روی زمین بلند می‌شوم. لباسهایم را می‌تکانم و یک عالمه گرد و خاک بلند می‌شود. و باز هم یکی از بچه ها یکهو می‌پرد روی شانه‌ام و جیغ می‌کشد‌. من لبخندی زورکی می‌زنم و به طرف خانه راه می‌افتم
توی حیاط کنار شیر آب می‌نشینم و پاهایم را با آب سرد می‌شویم. به خورشید نگاه می‌کنم. هنوز تا غروب خیلی مانده.
_ چی شد بابک‌بردی؟
نفسی می‌کشم و آرام آرام پاهایم را می‌شویم. سرما تا زانویم‌ خودش را می‌کشاند
_ پس باختی!
مشتم را می‌برم زیر آب و وقتی پر می‌شود آب را با شدت به صورتم می‌کوبم. یخ می‌کنم.
_ حالا اشکال نداره داداشی. ناراحت نباش
آرام آرام به طرف اتاق می‌روم. مامان جون پای تلویزیون نشسته روی مبل و با اخم به اخبار نگاه می‌کند.
_ نگاه کن تو رو خدا… می‌گن چون پول نداریم نمی‌تونیم به مردم یمن کمک کنیم.
_ کی میگه
_ این سازمان نمی‌دونم چی چی
_ ملل
_ آره همین
مامان توی آشپزخانه من را نگاه می‌کند.
_ سلام‌ پسر گلم… برنده شدی مامان؟
هنوز از موهایم آب می چکد توی پیشانی‌ام و سر می‌خورد تا زیر چانه‌ام. می‌روم کنار شوفاژ
_ بدو برو لباساتو عوض کن یه دوش بگیر… بچه‌م عادت نداره به باختن!
می‌روم توی اتاقم و خودم را می‌اندازم روی تخت. چشم‌هایم را می‌بندم. وقتی چشم‌هایم باز می‌شود که هوا تاریک است. لباس‌هایم را برمی‌دارم و مستقیم می‌روم حمام.
***
_ عافیت باشه مادر! کارنامه‌تو نیاوردی ببینم ها!
من هم با حوله‌ی روی دوشم می‌روم به اتاقم و با کارنامه بر می‌گردم.
_ بریکلا… باریکلا پسرم. ماشالا. این نمره‌ها رو خودت گرفتی؟
_ هان؟!
_ هیچی مامان‌جون داره میگه این نمره‌ها رو خودت گرفتی
این را آبجی می‌گوید و دوباره به مامان‌جون نگاه می‌کند و می‌گوید:« خب معلومه که خودش گرفته مامان جون… پس کی گرفته؟»
با چشم‌های گرد می‌روم کنار مامان جون می نشینم حوله را پرت می‌کنم روی شوفاژ. یک طرف کارنامه را می‌گیرم و می‌گویم:« نه مامان جون. اینا همشون با تقلبن. مثلا این نمره‌ی دینی رو ببین کلا برگه‌م‌ رو شاگرد اول کلاس پر کرد. یا این یکی فارسی رو همش رو از رو بغل دستیم نوشتم. سر علوم هم هر سوالی که من رو میز جوابش رو نوشته بودم همون اومده بود تو امتحان… به خدا»
مامان با دست‌های پر از کف در حالی که بشقاب هم توی دستش خشکش زده کنار اپن هاج و واج من را نگاه می‌کند. آبجی یک لبخند ریز روی لبش است. مامان جون از بالای عینک با لب‌های آویزان نگاهم می‌کند و می‌گوید:« حتی این چهارده و بیست پنج صدم؟»
کارنامه را کامل از دست مامان جون می‌گیرم نگاهش می‌کنم و با خوشحالی می‌گویم:« نه… نه این نمره‌‌ی خودمه، خودم گرفتم. به خدا!... تقلب نکردم. تو امتحان ریاضی نتونستم تقلب کنم!»
بلند می‌شوم. لب‌هایم را درست می‌گذارم روی چهارده و بیست و پنج صدم و محکم ماچش می‌کنم.
_ نمره‌ی خودم




محدثه اکبرپور
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام. داستان شما را خواندم و قرار است در ادامه چند کلمه‌ای در ارتباط با داستان شما بنویسم. داستان شما تمام آن‌چیزهایی را که ساختمان یک داستان برای کامل‌شدن به آن نیاز دارد، در اختیار دارد و این اتفاق مبارکی است. پس آنچه در ادامه می‌گویم با جابه‌‌جایی گاهی جزئی و گاهی کلان همین مصالح موجود در داستان حاصل می‌شود. اولین مسئله‌ای که با داستان شما دارم انتخاب جنسیت راوی است. جنسیت راوی بیشتر از آنکه به ادعای او مربوط باشد به عمق روایتش ربط پیدا می‌کند. در حقیقت اولین و آخرین چیزی که راوی به مخاطب عرضه می‌کند جهان‌بینی‌اش است. جهان‌بینی راوی تا حدود زیادی بیشتر از آنکه به جهان‌بینی یک پسر شبیه باشد به جهان‌بینی یک دختر شبیه است. او برای اینکه یک پسربچه‌ی متقلب باشد زیادی معصوم و خوب است. به نظرم یک راوی ناسازگارتر و اتفاقاً شرورتر می‌توانست داستان بهتری بسازد. داستان وقتی بیشتر به دل مخاطب می‌نشیند که از همه‌ی پتانسیل بحران‌سازی آن استفاده بشود. به‌ نظرم شما داستانتان را بی‌خطر روایت کردید و از روی بحران‌های احتمالی آن پریدید. یک پسربچه‌ی ناسازگارتر و بی‌کله‌تر می‌توانست از همین موقعیت داستان بهتری بسازد. راوی داستان شما آن‌قدر تسلیم موقعیت داستان است که اجازه نمی‌دهد داستان آن‌طور که باید شکل بگیرد. او از ابتدای داستان در خدمت پایان‌بندی داستان است. او می‌تواند نویسنده را به زحمت بیندازد و داستان بهتری بسازد. یک شخصیت پرداخت‌شده دقیقاً همان کار را می‌کند اما شخصیت شما زیادی در خدمت نویسنده است. اجازه می‌دهد نویسنده جای او فکر بکند. جای او تصمیم بگیرد و جای او عمل بکند. اینکه می‌گویم معلوم است راوی و نویسنده هم‌جنس نیستند در میدان فوتبال خیلی خوب خودش را نشان می‌دهد. روایت راوی از فوتبال اصلاً یک روایت پسرانه نیست. حتی روایت او از تقلب هم این‌طور نیست. او همه‌چیز را خیلی راحت قبول می‌کند. اگر نتواند تقلب کند نمی‌کند. اگر معلمش بگوید یک روز دروغ نگو قبول می‌کند. ادعای داستان این است که در مسیر خود یک نوجوان متقلب را به مرحله‌ای از صداقت می‌رساند اما اگر نظر من را بخواهید می‌گویم این نوجوان از اول داستان هم همین‌قدر صادق بود.
اگر می‌خواهید این داستان را بازنویسی کنید نظرم این است که او را با دختر مدرسه‌‌ای عوض کنید. اتفاقاً یک دختربچه‌ی متقلب برای اینکه قهرمان یک داستان باشد از یک پسربچه‌ی متقلب که مقداری هم کلیشه است، دراماتیک‌تر است. طبیعتاً باید خرده‌روایت زمین فوتبال را هم با خرده‌روایتی دیگر عوض بکنید. کل‌کل او با معلم علوم را باید قدری بیشتر بپردازید. این کل‌کل در نسخه‌ی فعلی کل‌کل باورپذیری نیست یعنی اصلاً کل‌کلی اتفاق نمی‌افتد معلم می‌گوید و دانش‌آموز قبول می‌کند. هیچ اینرسی و مانعی در مسیر این پذیرش نیست. همان‌طور که قبل از این هم گفته بودم شخصیت داستان شما همه‌چیز را پیش از شروع داستان قبول کرده است و اجازه نمی‌دهد که داستان آن‌طور که باید شکل بگیرد.
اما مسئله‌ی مهم‌تری هست که دوست دارم در ادامه بگویم. برای بیان این مسئله باید با هم یک مرتبه روایت اول‌شخص را به ساده‌ترین شکل ممکن با هم مرور بکنیم. در روایت اول شخص ما مسیر فکری راوی را مرور می‌کنیم. یعنی انگار این طور است که راوی با صدای بلند با خودش فکر می‌کند و ما صدای فکر او را می‌شنویم اما در روایت اول‌شخص شما در موارد زیادی این‌طور است که انگار راوی با افعال اول‌شخص ماجرا را برای دیگران تعریف می‌کند طوری که انگار مخاطب داستان را می‌بیند و این مسئله برای باورپذیری داستان خیلی بد است. این را از کجا می‌گویم از آنجایی که خیلی جاها راوی بدون هیچ بهانه‌ و تمهیدی شروع می‌کند به واگویه‌کردن نکاتی که خودش خوب آن‌ها را می‌داند اما دوباره آن‌ها را می‌گوید تا مخاطب هم از آن‌ها مطلع بشود و این دقیقاً همان‌جایی است که می‌گویم راوی داستان شما مخاطب را می‌بیند. برای این موارد شما باید به دنبال تهمیداتی باشید که راوی را مجبور به دوره‌کردن آنچه می‌داند با خودش بکند. به‌عنوان مثال داستان شما بازه‌ی زمانی بسیار بسیار درستی را برای خودش فرض گرفته است. داستان از صبح تا شب عید مبعث روایت می‌شود. راوی از خواب بیدار می‌شود و بدون هیچ دلیلی کل ماجرای شرط را با خودش مرور می‌کند. در صورتی که راوی می‌توانست از آنجایی شروع بکند که در صبح عید مبعث مجبور دروغ‌گفتن می‌شود. مثل همان‌ ماجرایی که در ارتباط با مرتب‌کردن تختش میان او و مادرش اتفاق می‌افتد. آنجا این بهانه مهیاست که راوی ماجرای کل‌کل با آقای عالی را در ذهنش مرور بکند و قدری از ماجرای امروز را بگوید. حتی لازم نیست قلفتی همه‌ی ماجرا را دوره کند. وقتی که در معرض دروغ بعدی قرار گرفت می‌تواند باقی حرف‌هایی را که از آقای عالی شنیده است با خودش مرور بکند. راوی می‌تواند از حرف‌های آقای عالی تکه‌های پازلی بسازد و تا شب با قرارگرفتن در معرض هر دروغ تکه‌ای از پازل را سرجای خودش بنشاند و داستان را کامل کند. این همان چیزی است که اسمش را گذاشته‌ایم مهندسی اطلاعات؛ راهکاری که اگر در خدمت داستان از آن یک شاهکار می‌سازد. تفاوت نویسنده‌ی خوب و بد در همین مهندسی اطلاعات مشخص می‌شود. البته که شما در بعضی از جاهای داستان در مهندسی اطلاعات بسیار خوب عمل کرده‌اید. به نظرم بعد از تغییر جنسیت راوی و شناخت خرده‌روایت‌های مربوط به او و مهندسی اطلاعات داستان، حالا در نقش یک خالق بدقلق عمل بکنید و تا جایی که می‌توانید در مسیر شخصیت داستانتان مانع ایجاد بکنید. از طرفی راضی نباشید که شخصیت داستانتان این‌قدر مطیع باشد و به حرف‌های نویسنده گوش بکند. او را هم بدقلق خلق کنید. کسی که به راحتی حرف‌های آقای عالی را گوش نمی‌کند و تن به آن‌ها اما مسیر اتفاقاتی که در روز مبعث برای او می‌افتد به او ثابت می‌کند که حق با آقای عالی بود و همین ماجرای چهارده و بیست‌وپنج صدم اتفاق می‌افتد. اجازه بدهید که این داستان در طول روز برای او کشف بشود و یک ماجرای از پیش تعیین‌شده برای او نباشد. این نکاتی بود که در ارتباط با داستان شما به ذهنم رسید. امیدوارم که برای شما نکاتی کاربردی باشد و در مسیر بازنویسی این داستان برای شما راهگشا باشد. ممنونم که داستانتان را برای پایگاه نقد داستان فرستادید. امیدوارم که داستان‌نویسی را جدی بگیرد و داستان‌های بیشتری برای پایگاه نقد داستان بفرستید. منتظر خواندن نسخه‌های بعدی این داستان و داستان‌های بعدی شما هستم.

منتقد : رامبد خانلری




دیدگاه ها - ۱
محدثه اکبرپور » 15 روز پیش
سلام استاد حقیقتا از نقد شما لذت بردم. نکات خیلی خوبی فرمودید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت