ماده گذشته را باید صورتی امروزین زد




عنوان داستان : مرضیه
نویسنده داستان : امیر طاهرزاده

جلوی آینه ایستاد و مقنعه اش را سرش کرد. دیرش شده بود. با عجله چایی را در فلاسک ریخت تا هر وقت پسرش از خواب بیدار شد، صبحانه اش را بخورد. خودش هم سرپایی یک چیزی خورد تا ناشتا سرکار نرود.
از خانه آمد بیرون. با قدم های سریع به طرف خیابان به راه افتاد. به ایستگاه اتوبوس رسید و در آنجا منتظر ایستاد. چند لحظه بعد اتوبوس آمد و جلوی ایستگاه توقف کرد. مرضیه و دیگر مسافرها سوار شدند.
نیم ساعت طول کشید تا اتوبوس به ایستگاه صفایی رسید. مرضیه پیاده شد. تا محل کارش کمتر از ده دقیقه پیاده روی بود. با عجله به راه افتاد. خدا خدا می کرد صاحب کارش امروز خوش خُلق باشد، چون اصلا حوصله غُرغُرش را نداشت.
وقتی به خیاط خانه رسید، از پله ها بالا رفت. آقای موسوی، رئیس کارگاه تو اتاقش نشسته بود و داشت با تلفن صحبت می کرد. مرضیه مثل خجالت زده ها به او سلام کرد. موسوی تا مرضیه را دید، چپ چپ نگاهش کرد و با سر جوابش را داد. زن آمد به سالن کار. به همکارانش سلام کرد و یک راست رفت پشت میز کارش.
صدای مکرر چرخ خیاطی ها در فضا حکم فرما بود. مرضیه داشت کارش را می کرد. مثل همیشه با دقت. پارچه های پوپلین که از روی الگوها برش خورده بودند را زیر چرخ می گذاشت و به هم می دوخت. وقتی هم که مانتو کامل دوخته می شد، سایزش را می زد و روی رگال آویزان می کرد.
مرضیه سه سالی می شد که در این خیاط خانه کار می کرد. با اینکه یک حقوق بخور و نمیر می گرفت و هر روز هم مجبور بود بد عُنقی های صاحب کارش را تحمل کند ولی باز هم از کارش راضی بود. چون کارگاه زیاد از خانه اش دور نبود و ساعت کاری نسبتا مناسبی هم داشت. زن از هفت سال پیش که همسرش را از دست داده بود، دیگر شده بود سرپرست خانه. با تنها پسرش که نُه سالش بود، در خانه‌ای کوچک و اجاره ای در یافت آباد زندگی می کرد.
مرضیه همینطور داشت کارش را می کرد که یکدفعه یاد چیزی افتاد. یک چیز بسیار مهم. کیفش کنارش بود. آن را برداشت و موبایل قدیمی اش را درآورد. شماره خانه اش را گرفت. تلفن داشت بوق می خورد. کسی جواب نداد. مرضیه دوباره شماره را گرفت. منتظر بود تا پسرش گوشی را بردارد. اما باز هم جواب نداد. موبایلش را کنار گذاشت و دوباره مشغول کار شد.
با دستان استخوانی و لاغرش، پارچه ها را زیر چرخ حرکت می داد. هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که دوباره دست از کار کشید و موبایلش را برداشت. شماره خانه را گرفت. کمی دچار استرس شده بود.
تلفن همینطور بوق خورد و در آخر قطع شد. مرضیه مانده بود چه کار کند. به ساعت نگاه کرد. پسرش تا الان باید بیدار می شد یا اگر هم خواب بود، باید صدای زنگ تلفن بیدارش می کرد. محض اطمینان دوباره زنگ زد. باز پسرش جواب نداد. نگرانی مرضیه بیشتر شده بود. به ذهنش رسید مرخصی بگیرد و به خانه برود. اما می دانست موسوی به همین راحتی ها مرخصی نمی دهد. بخصوص که امروز هم دیر به سرکار آمده بود.
احساس کرد بهتر است کمی صبر کند. پارچه را گذاشت زیر سوزن و پدال چرخ را فشار داد. سوزن شروع کرد پایین بالا رفتن. پایش را از روی پدال برداشت. پارچه را بالا گرفت و به آن نگاه کرد. آن را گذاشت کنار. انگار تو دلش داشتند رخت می شستند. دوباره موبایلش را برداشت. شماره خانه را گرفت. نه. این بار هم فایده ای نداشت. پسرش تلفن را جواب نمی داد. فکر کرد تا دیر نشده، باید کاری کند.
از جایش بلند شد و به طرف اتاق رئیسش رفت. در زد و وارد شد. موسوی مردی چهل ساله بود. شاید هم کمی بیشتر. موهای کم پشت جوگندمی و صورت نتراشیده ای داشت. پیراهن آستین کوتاه پوشیده بود و دکمه اول و دوم آن را باز گذاشته بود. مرضیه نمی دانست چطور حرفش را شروع کند.
موسوی گفت: «فرمایش؟ کاری داشتی؟»
زن کمی به خودش آمد و گفت: «میشه یه مرخصی ساعتی به من بدید؟»
موسوی سرش تو کار خودش بود. داشت چندتا کاعذ و ورقه را بررسی می کرد. با لحن طلبکارانه پرسید: «واسه چی؟»
مرضیه شُل شد. مِن مِن کرد و گفت: «یه کاری پیش اومده. خیلی مهمه.»
«این موقع چه کار مهمی پیش اومده؟»
«فکر کنم آبگرمکنمون رو خاموش نکردم.»
مرد همینطور که داشت با ماشین حساب کار می کرد با تعجب پرسید: «مگه آبگرمکن رو باید خاموش کرد؟»
مرضیه آب دهانش را قورت داد. با تامل گفت: «آبگرمکن خونمون خرابه. گازش نشتی داره. امروز صبح کار داشتم یه لحظه روشن کردم. ولی مطمئن نیستم خاموش کرده باشم.»
موسوی هنوز سرش را از روی کاغذها برنداشته بود. «خب زنگ بزن خونه اگه روشنه، خاموش کنن. این که چیزی نیست.»
«زنگ زدم. ولی پسرم گوشی رو برنمی داره... بیشتر نگران شدم.»
«خب شاید هنوز خوابیده.»
«نه، تا الان باید بیدار می شد. کلی هم زنگ زدم.»
موسوی انگار عصبی شد. خودکاری که در دست داشت را روی میز کوبید و به مرضیه نگاه کرد. «میگی الان من چی کار کنم؟»
زن با حالتی ملتمسانه گفت: «فقط یکی دو ساعت به من مرخصی بدید برم خونه خیالم راحت بشه. الان یه هفته‌ست آبگرمکنمون خرابه. یعنی کار میکنه، ولی گازش نشتی داره. تعمیرکار آوردم، گفت دودکشش باید کلا عوض بشه. خرجش یه کم زیاده. منتظرم سر ماه تعمیرش کنم.»
«این حرفا به من چه ربطی داره؟ الان وقت مرخصی نیست... تازه دو ساعته اومدید سرکار.»
«اگه اتفاقی بیفته چی؟»
موسوی جوری که انگار حال و حوصله حرف زدن نداشته باشد گفت: «خب زنگ بزن به همسایه‌ای، آشنایی بره در خونتون حال پسرت رو بپرسه. بعدم ببینه آبگرمکن خاموشه یا نه. تموم شد رفت.»
«شماره همسایه‌مون رو تو موبایلم ندارم. این بچه هم به جز من کسی رو نداره، خودتون که می دونید... حالا چی میشه یه ساعت مرخصی بدید؟ شاید زودتر اومدم.»
موسوی بجای جواب دادن، دوباره نگاهش را انداخت تو کاغذها.
مرضیه پی حرفش را گرفت و گفت: «اصلا پول امروزم رو از حقوقم کم کنید. من راضیم.»
موسوی بی تفاوت گفت: «نخیر. بفرمایید سرکارتون. الان وقت مرخصی نیست.»
مرضیه دیگر نمی دانست چه بگوید. بدنش سرد شده بود. دوست داشت دست بندازد دور گلوی مرد و او را خفه کند. بدون حرفی برگشت سرکارش. پشت میزش نشست. به موبایلش نگاه کرد. کسی زنگ نزده بود. شماره خانه را دوباره گرفت. با هر صدای بوق، نفسش در سینه حبس می شد. وقتی دید پسرش جواب نمی دهد، موبایلش را گذاشت کنار و مشغول کار شد.
پایش را گذاشت روی پدال چرخ خیاطی. صدای مکرر آن، اضطرابش را بیشتر می کرد. می خواست یک جوری سر خودش را گرم کند تا چند دقیقه دیگر دوباره زنگ بزند. اما طاقت نیاورد. دستانش داشت می لرزید و نمی‌توانست پارچه را زیر چرخ به درستی حرکت دهد. فکر کرد اگر واقعا شیر آبگرمکن را نبسته باشد و اتفاقی برای پسرش افتاده باشد، همینطور نشستن و صبر کردن کار احمقانه ای است. صندلی اش را داد عقب و از جایش بلند شد. با قدم های محکم به طرف اتاق موسوی رفت.
در نیمه باز را هُل داد و رفت تو. این بار در نزد. موسوی داشت تلفنی با یک نفر صحبت می کرد. تا زن را دید، عکس العملی نشان نداد. مرضیه منتظر بود تا تلفن صاحب کارش تمام شود. از نگرانی دستانش را به هم می‌مالید. چند دقیقه بعد موسوی تلفنش تمام شد و آن را قطع کرد. نگاهش رفت دوباره تو کاغذها و ورقه ها.
مرضیه گلویش را صاف کرد و گفت: «ببخشید... من دوباره به خونمون زنگ زدم ولی پسرم جواب نمیده. اگه امکانش هست، فقط نیم ساعت به من مرخصی بدید. خیلی نگرانم.»
مرد اخم هایش رفت تو هم و گفت: «عجب گرفتاری شدیم... خانم نمیشه هر کی بیاد بگه فکر کنم آبگرمکن رو خاموش نکردم، در یخچال رو نبستم یا فلان چیز رو یادم رفته، بخواد مرخصی بگیره. اینجوری دو روزه ورشکست میشم.»
به کاغذها و فاکتورهایی که در دست داشت اشاره کرد و گفت: «ببین... کلی بدهی دارم. دخل و خرجم باهم نمی خونه. حالا فرض کن به هر کی از راه می رسه بخوام مرخصی بدم.»
مرضیه انگار بغض کرده بود. صدایش می لرزید. «آخه این مرخصی فرق می کنه. پسرم خونه تنهاست. اگه آبگرمکن رو خاموش نکرده باشم تا الان بوی گاز کل خونه رو گرفته... فرض کنید پسر خودتون بود، همین جوری رفتار می‌کردید؟»
از این حرف، موسوی ترش کرد. انگار به او برخورده بود که کارگرش دارد با او این طوری صحبت می کند. صدایش را کلفت کرد و گفت: «چرا حرف بی خود می زنی؟ مگه من گفتم بچه‌تو تنها بزاری بعد بیای سرکار؟»
مرضیه دستپاچه شد و گفت: «به خدا منظوری نداشتم. این چند وقت یه کم حواس پرت شدم. امروزم با عجله از خونه اومدم بیرون. فکر کنم آبگرمکن رو خاموش نکردم. پسرم فقط نُه سالشه. نه می‌فهمه بوی گاز چیه، نه می‌تونه آبگرمکن رو خاموش کنه.»
موسوی که انگار کلافه شده بود، دستی روی صورتش کشید و گفت: «بجای اینکه وقت من رو بگیری، برو سرکارت. اگرم مرخصی می خوای، بفرما. راه باز و جاده دراز. ولی دیگه حق نداری بیای اینجا. برو دنبال یه کار دیگه بگرد. آدم حواس پرت بدرد من نمی خوره.»
این حرف را زد و کاغذهای ولو شده روی میزش را شروع کرد به جمع و جور کردن. مرضیه لال شده بود. رنگش شده بود مثل گچ. هاج و واج ایستاده بود و داشت به صاحب کارش نگاه می کرد. بد جوری از دست مرد کفری شده بود. از اتاق آمد بیرون و رفت پشت میز کارش نشست.
تن و بدنش می لرزید. نمی توانست قیچی و پارچه را به دست بگیرد. موبایلش را برداشت و شماره خانه را گرفت. هی بوق، بوق، بوق. پسرش برنمی داشت. دیگر تو دلش افتاده بود حتما اتفاقی پیش آمده. حالا باید تصمیم می گرفت. یا بماند، یا قید کارش را بزند و برود سراغ پسرش.
موبایلش را تو کیفش گذاشت. از جایش بلند شد. بدون اینکه از همکارانش خداحافظی کند یا به موسوی چیزی بگوید، از کارگاه زد بیرون. خیلی دلش می خواست قبل از اینکه آنجا را ترک کند، برود دو تا کشیده بزند تو گوش صاحب کارش.
با قدم های تندی خودش را به ایستگاه اتوبوس رساند. ولی دید اتوبوس حالا حالاها نمی آید. از آنجا که باید عجله می کرد، آمد کنار خیابان و تاکسی دربست گرفت.
روی صندلی عقب نشسته بود. موبایلش را در دست گرفته بود و مرتب به خانه زنگ می زد. اما هیچ فایده ای نداشت. چند لحظه بعد، تاکسی سر کوچه توقف کرد. مرضیه کرایه را داد و پیاده شد. بعد بدو بدو به طرف خانه‌اش رفت. اول چند بار زنگ اِف اِف را زد. بلافاصله کیفش را باز کرد تا دسته کلیدش را دربیاورد. اما هرچه گشت کلیدش را پیدا نکرد. انگار آن را در خانه جا گذاشته بود.
زنگ همسایه اش را زد. خانم افخمی جواب داد: «کیه؟»
مرضیه گفت: «منم خانم افخمی. مرضیه. کلیدم رو جا گذاشتم. میشه در رو باز کنید؟»
در باز شد. مرضیه سراسیمه خودش را به جلوی در خانه اش رساند. با دو دست به در می کوبید و پسرش را صدا می زد. دیگر تحمل نکرد. زد زیر گریه. از اضطراب داشت می مُرد. از سر و صداها، خانم افخمی آمد پایین. همین طور که رو پله ها ایستاده بود، از مرضیه پرسید: «چی شده مرضیه خانم؟»
مرضیه برگشت و همسایه اش را دید. آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت: «هر چی زنگ می زنم، در می زنم پسرم جواب نمیده. کلیدم رو تو خونه جا گذاشتم نمی تونم برم تو.»
افخمی که جای مادر مرضیه بود، با خونسردی گفت: «نگران نباش. تابستونه، حتما با دوستاش رفته تو کوچه دارن بازی می کنن.»
مرضیه با صدای گرفته ای گفت: «تو کوچه کسی نبود. بهش هم گفتم تا من نیومدم حق نداره بره بیرون. راستش، شیر آبگرمکنمون خرابه. نشتی داره. می ترسم بلایی سرش اومده باشه.»
خانم افخمی نگران شد. «یه لحظه صبر کن. شوهرم خونه‌ست. میگم بیاد در رو باز کنه.»
بعد با عجله از پله ها بالا رفت تا شوهرش را صدا بزند. مرضیه جلوی در مانده بود. فکر کرد بجای آب غوره گرفتن، بهتر است زنگ بزند اورژانس یا آتش نشانی. اما اول باید در خانه باز می شد. اگر اورژانس هم می آمد، مثل آن ها پشت در می ماند.
مرضیه مثل مرغ پر کنده تو پاگرد ایستاده بود و رو پا بند نمی شد. آقای افخمی داشت با پیچ گوشتی و انبردست با قفلِ در وَر می رفت. خانم افخمی پشت سر شوهرش ایستاده بود. برای اینکه به مرضیه دلداری بدهد، گفت: «نگران نباش. ایشالا چیزی نیست.»
کمی بعد، آقای افخمی در را باز کرد. رو به مرضیه کرد و گفت: «در باز شد.»
مرضیه در چشم به هم زدنی، رفت تو. حتی کفشش را هم درنیاورد. خانه را بوی گاز برداشته بود. زن تمام بدنش داشت می لرزید. با این بوی گاز احساس کرد اتفاقی که نباید می افتاد، افتاده. درِ اتاق خواب را به آرامی باز کرد. چیزی نمانده بود که دیگر سکته کند. یکهو از تعجب چهره اش وا ماند. رختخواب پسرش خالی بود. زن از اتاق آمد بیرون. داخل توالت و حمام را نگاه کرد. خبری از پسرش نبود.
خانم افخمی گوشه چادرش را جلوی دهانش گرفته بود. آقای افخمی شیر آبگرمکن را بست و پنجره ها را باز کرد تا بوی گاز برود بیرون.
مرضیه کفش هایش را درآورد و آمد وسط خانه ایستاد. داشت فکر می کرد پسرش کجا رفته. آقای افخمی گفت: «انقدر حرص و جوش نخور. حالا خدا رو شکر از بوی گاز طوریش نشده.»
مرضیه سرفه ای کرد و گفت: «از کجا معلوم؟ شاید بوی گاز رو فهمیده از خونه رفته بیرون. بچه‌ست دیگه. حتما ترسیده.»
خانم افخمی کنار شوهرش دمِ در ایستاده بود. «تو که می دونستی آبگرمکنت خرابه چرا روشنش کردی؟»
«خیر سرم صبح یه لحظه روشنش کردم برم حموم. از بس عجله کردم یادم رفت خاموشش کنم.»
آقای افخمی گفت: «می خوای بریم تو کوچه و خیابون رو بگردیم؟»
خانم افخمی حرف شوهرش را کامل کرد و گفت: «من دلم روشنه. جای دوری نرفته. حتما رفته با دوستاش تو همین دور و بر بازی کنه.»
مرضیه از گرما و استرس، همینطور شُر شُر عرق می ریخت. انگار یاد چیزی افتاد. به آقا و خانم افخمی گفت: «یه لحظه همین جا وایستید الان برمی گردم.»
خانم افخمی پرسید: «کجا می خوای بری؟ بذار یکی از ما باهات بیاد.»
مرضیه با عجله آمد کفش هایش را پوشید و گفت: «نه ممنون. الان برمی گردم. جایی نرید. کلید نبردم.»
خانم افخمی با دلسوزی گفت: «لااقل یه آبی به سر و صورتت بزن.»
مرضیه رو هوا جواب داد: «الان برمی گردم.» و از پله ها پایین رفت.
وقتی از ساختمان آمد بیرون، به سمت خیابان بالایی رفت. در آن گرما، از بس تند تند راه رفته بود، داشت از نفس می افتاد. از دو تا چهارراه گذشت و به یک پارک رسید. مرضیه این پارک را برای پسرش ممنوع کرده بود. به او بارها گفته بود حق ندارد به این پارک بیاید چون آنجا پاتوق ارازل اوباش و مواد فروش ها بود. اما می دانست پسرش دور از چشم او، یواشکی با دوستانش به آن پارک می رود.
زن در همان بَدو ورودش، نگاهی کلی به پارک انداخت. اما پسرش را ندید. راه افتاد و رفت به طرف زمین ورزش. محوطه بزرگی بود که معمولا جوان ها می آمدند آنجا فوتبال یا والیبال بازی می کردند. وقتی به آنجا رسید، اول به آن بچه هایی که داشتند با هم فوتبال بازی می کردند خیره شد. اما هیچکدام از آن ها پسر او نبودند.
مرضیه بیرون محوطه ایستاده بود. مضطرب و نگران، با چشمانی ورم کرده، به تک تک آدم های آنجا نگاه کرد. تعدادشان کم نبود. خیلی زیاد هم نبود. یکدفعه چشمش افتاد به پسرش که با چندتا از دوستان خود در گوشه¬ای از محوطه، روی سکویی نشسته بودند. زن بی اراده نفس راحتی کشید. از آن تلاطم افتاد. همینطور چشم دوخته بود به پسرش. نمی دانست بخاطر حرف گوش نکردن و بی اجازه آمدنش به پارک عصبی شود و او را دعوا کند، یا بخاطر اینکه در خانه نمانده و خطر از بیخ گوشش رد شده خوشحال باشد.
با آستین لباسش، عرق روی پیشانی و اشک های روی گونه هایش را پاک کرد. جلو نرفت تا پسرش او را نبیند. دزدکی داشت همینطور به او نگاه می کرد. بعد راه افتاد و برگشت به طرف خانه.
نقد این داستان از : معید داستان
با سلام.
احتمالا زیاد شنیده‌اید که داستان کوتاه برش یا تکه‌ای معنادار از یک بخش از زندگی است. نویسنده براساس علت و معلول ابتدا تا انتهایی چفت و بست‌دار را براساس طراحی دقیق رسم می‌کند. صحنه‌ها و دکوپاژ آن را با حساسیتی مینیاتوری صحنه‌آرایی می‌کند. حتما و صدالبته یک «چه» در همه داستان‌ها وجود دارد که: آیا داستان درباره غم است؟ درباره عشق است؟ درباره رنج است؟ درباره تنهایی است؟ درباره سختی روزگار است؟ درباره مرگ است؟ درباره زندگی است؟ و... آیا به فرض اینکه بدانیم و بپذیریم و باور کنیم که چیستی داستان درباره یکی از این موارد مذکور است، کلمه‌های آن داستان می‌توانند حسی عمیق در ما ایجاد کنند؟ چه کنشی توسط نویسنده داستان را هم جذاب و هم عمق معنایی می‌بخشد؟ در واقع چه چیزی علاوه بر سرگرمی، باعث می‌شود داستان یک قدم به درون ما نفوذ کند؟ هیچ چیزی/ بیانی در هنر از راهی غیر از چگونگی نبوجود نمی‌آید. چگونگی رنگ و طعم و صدا و سکوت هنر است. لازمه بیانگری چگونگی است. مثالی بزنم: یک نفر عاشق کسی است. می‌خواهد عشقش را به وسیله گل دادن بیان کند. او گل را می‌توان پرت کرد که یک معنا می‌دهد. می‌تواند گل را با پیک برای معشوقه‌اش بفرستد که یک معنای دیگر می‌دهد و می‌تواند گل را کادوپیچ شده با لباسی شیک و اتو زده و منفس به عطر و موهایی شانه زده و در کمال احترام به او بدهد. «چه»ی همه این موارد یکی است: ابراز ارادات و عشق است، اما معناها براساس شیوه و روشی که اتخاذ کرده متفاوت است. یک مثال دیگر: دونفر در حالت گفتگو روبروی همدیگر نشسته‌اند یک نفرشان با پای باز و حالتی لم داده نشسته و دیگری صاف و محکم. یکی لحنش بی‌رغبت است و حالت تمسخر دارد و دیگری در حال استدلال آوردن است. موضوع و تم گفتگو است، اما میزانسن غیر از آن را بیان می‌کند. غیر گفتگوست. یک مونولوگ دو طرفه است احیانا. حال درباره داستان شما: درباره فقر و فلاکت است و ناملایمات زندگی. این روی قصه است. اینکه آیا توانسته حس ترحم را در مخاطب بوجود بیاورد و جس تنفر را نسبت صاحب خیاطی، بعید می‌دانم. اولا اینکه تفکر و نگاه به صاحب خیاط‌خانه قبل از حتی تیپ است. کلیشه‌ای و کاریکاتور یک یک عکاسی خوب است. می‌گویم کاریکاتور عکاسی، چون حس می‌کنم این آدم را از خواندن یک رمان و دیدن یک فیلم شناخته‌اید و حتی آدم درجه یکی نیست که مستقیما او را لمس کرده باشید (که اگر کرده باشید مساله را بغرنج‌تر می‌کند).
در داستان باید نسبت‌ها دقیق نقاشی شپند تا مخاطب آنها رد یا بپذیرد. می‌خواهید یک حس مادرانگی را در مخاطب بپرورانید، امام حتی از یک حس معلم نسبت به شاگردش در فضای مجازی هم جلوتر نمی‌رود. می‌دانید دلیلش چیست؟ تماما از نشناختن شخصیت داستانتان است. حتی خود نویسنده مخاطبش را نمی‌شناسد، چه برسد به مخاطب. می‌دانید از کجا دارید ضربه می‌خورید؟ از نشناختن راوی غیر هم‌جنس. اینکه یک نویسنده‌ی مذکر چقدر می‌تواند از یک جنس مخالفش روایت کند، یا جنس مونث چقدر می‌تواند از راوی مذکر بگوید، مساله تاریخی است در داستان‌نویسی. از زمان جورج الیوت (نویسنده انگلیسی‌زبان) این موضوع وجود داشت. ما از درونیات یک زن خبر نداریم. حس زنان نسبت به فرزند را هم نداریم. توجه آنها را نداریم. فیزیولوژیک است. روان‌شناختی است. اجتماعی است و... ما در بهترین حالت بتوانیم باغچه‌ي خودمان را بیل بزنیم. بتوانبم از دغدغه‌های مردانه و تجربه‌هایی که همواره در زندگی برای ما رخ می‌دهد بنویسیم. اینطور هم دقیق‌تر درمی‌آید و هم حد شخصیت و داستان را می‌فهمیم.
مساله دیگر که به نظرم مهم است: مماس با زندگی و زمانه نوشتن است. قصه امروز را نوشتن، یک نوشته را مساله‌مند می‌کند. بله می‌شود از گذشته هم نوشت، به‌ شرطی که آن ماده را صورتی امروزین زد. مثلا از فقر بگویید در مورد صدر اسلام و یا حتی تاریخ ایران، اما معنایی و زبان و موقعیت باید امروزی باشد. مخاطب نسبتش را با امروزش بفهمد. وگرنه گذشته‌نویسی آفت است. جلوی دید نویسنده را می‌گیرد. انگار با کسی دست روی صورتت گذاشته باشد و داستانی را برایت تعریف کند، درحالیکه خودتان می‌توانید با چشمان باز آن منظره را بهتر و دقیق‌تر ببنید. امروز و اطراف را می‌شود موی‌گری دید. خوب است که از دردها و رنج‌های انسان می‌نویسید، اما از انسان امروز و تجربه شده بنویسید. وقتی از انسان تجربه شده می‌نویسید رنگ و بو و مزه آن آدم و موقعیت را درک می‌کنید و می‌توانید به صورت توانمندانه‌ای به مخاطب انتقال دهید. به نظرم این داستان عمر خودش را پی می‌گیرد. شما داستان جدیدی بنویسید. سعی کنید زمانتان حال استمراری باشد. از گزند زمان حفظتان می‌کند. مثل آثار احمد محمود و ارنست همینگوی.

منتقد : معید داستان




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت