روند معناداری داستان از توضیح محیط آغاز می‌شود




عنوان داستان : که هرچه دیده بیند دل کند یاد
نویسنده داستان : احمد صفری

محله‌ی ما هم مثل تمام محله‌های پایینِ شهر همیشه پر بود از فروشنده‌های دوره‌گردی که وقت و بی‌وقت می‌آمدند و به انواع وسایل اطلاع رسانی هم مجهز بودند.
انگار درست برعکسِ ساکنین بالای شهر که خودشان برای پول خرج کردن پیش‌قدم می‌شوند، این مردم نیاز داشتند یکی بیاید و با فریاد، به خرید تشویق‌شان کند، یا حتی به تفریح.
یکی از همین فروشندگانِ سیار، مش ابراهیم خرازی بود. پیرمردی که درست ظهر جمعه می آمد و با آن لحجه‌ی یزدی‌اش، پشت بلندگویی که فکر می‌کنم قبلا در جنگ جهانی اول برای فرمانِ حمله، در دست فرمانده توپخانه‌ای عصبانی بوده، فریاد می‌زد:
- "خرازی‌ئه. سوزن، نخ، تکمه".
و این آخری را طوری با تشدید می‌گفت که هر کسی که در محل لباس به تن داشت، از بسته بودنِ تمام دکمه‌هایش مطمئن شود.
اجناسِ مش ابراهیم برای یک پسر بچه‌ی پانزده ساله که می‌تواند یک سال را بدونِ ناراحتی، با جوراب‌هایی سوراخ سر کند، جذابیتی نمی‌توانست داشته باشد.
اما از آنجا که دستِ روزگار به دنبال جذابیت‌های دلخواه خودش است و کاری با مسائل مورد علاقه‌ی انسان ندارد، یک‌روز که برای بیرون آوردن توپ پلاستیکی‌ام از زیر ماشینِ مش ابراهیم دست‌هایم را دراز کرده بودم. اتفاقی افتاد که باعث شد از خیرِ ادامه‌ی بازی‌ام بگذرم.
در کنار محل رویشِ هفتگیِ مش‌ابراهیم، سبزه‌ی کوچکی روییده بود، گویی همین الان سر از خاک بیرون آورده باشد.
قبل از آن هیچ‌گاه در محله ندیده بودمش.
چادری سفید به سر داشت با گلهای قهوه‌ای. با اینکه لااقل یک مترش را در دستان خودش جمع کرده بود، هنوز هم روی زمین کشیده می‌شد. مثل یک مادربزرگ که هر سال برای یکی از نوه‌هایش شال‌گردن می‌بافت، طوری بین رنگ‌های گرم و شاد می‌گشت که انگار این صدمین بافتنی‌اش بود. و در آخر دو توپ کاموا انتخاب کرد و به مشتی گفت:
- آقا مشتی اینا رو گفتن بی زحمت به حساب‌‌شون بنویسید.
صدایش مثل رنگ‌های سبز یشمی و خردلیِ سیر، گرم و شاد بود. چون همان موقع خودم را در زمستانی سرد تصور می‌کردم که می‌توانستم با یک عرق‌گیر و یک شال‌گردن خردلی با نوار یشمی در کوچه بازی کنم.
حیای بیش از اندازه‌ام باعث شد نتوانم بلیطِ تماشای چشم‌هایش را تهیه کنم، ولی دیدنِ ابروهای نازکش، مثل تماشای عکس‌های فیلم از پشت شیشه‌ی سینما، رایگان بود.
وقتی خنده‌هایش از شوخی‌های بی‌مزه‌ی مشتی از لبخند به صدا تبدیل می‌شد، برای اولین و آخرین بار به این فکر کردم که خرازی هم میتوانست بجای خلبانی، شغل بهتری برای آینده‌ام باشد.
دست‌کم به این خاطر که یک خلبان هیچ‌وقت نمی‌توانست دختر مورد علاقه‌اش را از میان مسافرین پیدا کند.
وقتی رفت، چهره‌ام شده بود مثل کلاه‌برداری که سالها پیش کلاهِ مش ابراهیم و همبازی‌هایش را برداشته و حالا طوری نگاهم می‌کردند که انگار دستگیر شده باشم.
همین‌طور ایستاده بودم و خیره به دکان سیارِ خرازی شده بودم که مش ابراهیم با تشر گفت:
-اگه میخوای همین‌طور بر و بر کتونی‌ها رو نگاه کنی، چشم ازشون بر ندار. تا من برم مسجد و برگردم.
گفتم:
-باشه حواسم هست مشتی. فقط می خواستم بدونم شما که چند ساله میای اینجا، آدرس همه‌ی اهالی رو داری؟
با نیش‌خندی که معمولا پهلوان‌های معرکه موقع نگاه کردن به زنجیر می‌اندازند، گفت:
- همه رو، بجز این دختره که الان "کامبا" خرید.
من‌که با نگاه کردن به کتانی‌ها، در انحراف اذهان عمومی شکست خورده بودم، جواب دادم:
- من چیکار به اون خانوم دارم کلی گفتم.
مشتی فوت کرد زیر سبیل‌هایش و با بدجنسی گفت:
-بچه جون دوستات اومدن و توپ رو برداشتن و رفتن. تو هنوز وایستادی اینجا، مثلا کتونی نگاه می‌کنی. منم لابد علف خوردم تا این سن رسیدم!
این‌ را گفت و از پشت ماشینش پیاده شد و رفت به سمت مسجد برای اجابت مزاج.
وقتی رفت، به فکرم آمد برای پیدا کردن آدرس آن‌ دختر بروم‌ به سراغ دفتری که مشتی لااقل هر چیزی را که در طول عمرش فروخته بود، با ذکر نام مشتری در آن ثبت می‌کرد. بارها در حین نگارش تاریخچه‌ی دکمه و سوزن محله‌مان دیده بودمش. دفترچه کاهی که لای هر ورقش چندین برگه یادداشت و فاکتور خرید گذاشته بود.
پیدا کردن یک اسم از دفتری که صاحبش لجاجت مشهودی با روی یک خط نوشتن داشت، با دست‌خط کسی که حتی اسم کاموا را هم اشتباه می‌گفت چه برسد به نوشتنش. و به این اضافه کنید نوشته‌هایی که معلوم بود اثر تلاشِ خودکاری بوده که شاید سه سال پیش، مشتی با درخواست بازنشستگی‌اش مخالفت کرده بود، واقعا غیر ممکن بود.
پس از چند دقیقه که معلوم نشد چقدر طول کشید. با صدای خش‌خش دمپایی‌های مشتی، دستپاچه شدم و تا خواستم دفتر را لای همان قفسه‌ای که بود بگذارم‌، از دستم افتاد و تمام دکه پر از کاغذ های لای دفتر شد.
نمی‌توانستم فرار کنم. لااقل تا وقتی که گوشم لای انگشتان مش ابراهیم بود.

کفش‌های صورتی رنگ دختر، چادر مادرش با آن گلهای جذاب، پلک زدن‌های سریع‌اش وقتی که می‌خواست خود را نسبت به پسری که دارد نگاهش می‌کند، بی تفاوت نشان دهد. رنگ‌های آرامش بخش کامواهایش، و راه رفتنش وقتی که می‌دانست از پشتِ سرش دلِ یک پسر پانزده ساله مثل قند دارد در استکان تماشایش ذوب می‌شود. همه و همه لای انگشت‌های زبر و خیس مشتی، مثل گوشِ راست من پیچید و از سرم پرید.

مشتی که انگار داشت دستش را با گوش من خشک می‌کرد، همان‌طور که انگشت‌هایش را به هم می‌سایید، گفت:
- چیکار داشتی می‌کردی‌ هان؟
- آخ.. آخ مشتی داشتم دفترت رو مرتب می‌کردم... گوشم... گوشم کنده شد.

نمی‌دانم دلش به رحم آمد یا دلیل دیگری داشت که از خیرِ گوش نسبتا بزرگ من گذشت و به جمع کردن تکه کاغذ‌ها مشغول شد:
- نگاه کن... نگاه کن. پسره‌ی بی عقل همه حساب کتاب مردم رو به هم ریخت...چی بگم آخه به تو بچه... برو اینجا واینستا...

آن شب، هم‌زمان با برگشتن رنگِ قرمز گوشم به حالت طبیعی، دوباره چهره‌ی دختر هم به جای قبلیِ خودش در فکر و خیالم برگشت و دیگر بیرون نرفت که نرفت.

ظهر جمعه‌‌ی هفته بعد تنها کسی که از شنیدن صدای بلندگوی مشتی در آن محل خوشحال شد من بودم، که پس از یک هفته انتظار و خیابان گردیِ بی نتیجه برای دیدنِ دوباره‌ی آن دختر، به محض شنیدن صدای مشتی، با عجله دمپایی‌هایم را پیدا کردم و به خیابان دویدم.
مشتی زیر درخت بید کنار خیابان پارک کرده بود و داشت طبق معمول داشت قسمت عقبِ وانت را به ویترنِ خرازی‌ تبدیل می‌کرد.
وقتی جلو رفتم و سلام کردم، نفهمیدم او هم منتظر من بود یا کلا قضیه‌ی دفترچه را فراموش کرده بود.
با لبخندی که از بین ریش‌هایش، با آدم قایم باشک بازی می‌کرد گفت:
- سلام... پسر خوب. چیه دوباره اومدی خراب‌کاری کنی؟ یا کمک هم بلدی بکنی؟

وقتی گفت که حاضر است در ازای جمع آوری اقساط ماهانه‌اش از کسانی که بصورت نسیه خرید می‌کردند، او هم مرا به مراد دلم برساند، فهمیدم من تنها کسی نبودم که تمام هفته را به نقشه کشیدن گذرانده بودم. که الحق و الانصاف نقشه‌ی من در مقابل طرح مشتی، مثل نقشه‌های "بازرس کلوسو" برای پلنگ صورتی بود.
چرا که هم من به خواسته‌ام می‌رسیدم و هم مشتی، که اگر به‌جای چهارزانو نشستن در میان سوزن‌ها و دکمه‌ها، مثلا نماینده‌‌ مجلس شده بود، می‌توانست تمام قوانین را قسطی تصویب کند.
برای این‌که مطمئن‌ شوم پرسیدم:
- یعنی امروز بعداز ظهر اون آدرس رو بهم میدین دیگه؟
سرش را که تکان داد. من هم قبول کردم.
به سرعت کارم این شد که، مش‌ابراهیم یک آدرس می‌داد و من به در خانه‌‌‌ای می‌رفتم و بعد از معرفیِ خودم به عنوان پادوی جدید مشتی، از مردمِ نیمه خواب و نیمه بیدار مبالغی بین پانصد تومان تا هزار تومان می‌گرفتم و برایش می‌آوردم.
بعد از چند باری که مبالغ را برایش آوردم، یا با دیدن تیشرت عرق کرده و گردن آفتاب سوخته‌ام و یا بخاطر جلوگیری اتلاف وقتِ خودش، روش‌ را عوض کرد و نشانی تمام بدهکارانِ در یک کوچه را روی کاغذی نوشت تا دیگر مجبور نباشم یک مسیر را چندین بار بروم و برگردم.

در اولین سطر نوشته بود" اسراف... هزار و سیصد تومن". که بعد از پرسش من معلوم شد "اشرف" بوده. اشرف خانم همسر آقای نصیری که در کوچه‌ی سوم با هم زندگی می‌کردند. در راه به این فکر می‌کردم که اسم"اسراف" زیاد هم بیراه نبود‌. چون خرید یک بسته‌ی سیصد متری کشِ تمبان، آن‌ هم بصورت قسطی واقعا نشانه‌ی بد رفتاریِ یک انسان با شلوارش بود. چون اشرف خانم لااقل می‌توانست بجای اقساط، هر دفعه بیاید و به صورت نقدی به اندازه‌ی دور کمرِ آقای نصیری کش بخرد. جواب سوالم را وقتی آقای نصیری درب را باز کرد و کنترلِ تلویزیون را زیر کشِ شلوارش گذاشته بود، گرفتم.

غروب که شد، یک لنگه پا روبروی مشتی ایستاده بودم که آدرس آخر را که وعده کرده بود، نشانی آن دختر باشد، بگیرم.
مشتی بی توجه به من داشت اسکناس‌های لوله‌ شده‌ای را که در مشتم برایش آورده بودم، مرتب می‌کرد و گاهی در دفترش چیزی می‌نوشت و یا خط می‌کشید که گفتم:
- مشتی آدرس آخر رو هم بده برم دیگه.
همچنان لب‌هایش غنچه کرده بود وتمام حواسش به شمارشِ پول‌هایش بود.
کارش که تمام شد، دست کرد در قفسه‌‌ای و یک کتانی قرمز با خط‌های سفید برداشت و داخل یک کیسه پلاستیکی انداخت و به سمت من گرفت:
- خب پسر خوب، باریکلا... دستت درد نکنه.
دیدم وقتی بازی می‌کردی کتونی نداشتی. با دمپایی پاهات زخم‌ میشه پسرجون... بیا اینا رو بگیر... اینم مزدِت.
با این که یک نگاهم به قرمزی کتانی‌ها بود، اما دست مشتی را همانطور دراز گذاشتم و گفتم:
- مشتی قرار بود آدرس آخر رو بدی...همون خونه که گفتی...
با اینکه سعی می‌کرد صدایش را بالا نبرد، با تشرِ مختصری جواب داد:
- بچه‌جون، اون دختر مال این محل نبود. اون هفته از شهرستان اومده بودن این‌جا مهمونی و چند روز بعد رفتن‌... بعدشم مگه تو چند سالته که از الان دنبال این کارایی؟.. خجالتم خوب چیزیه...هر چی من هیچی نمیگم ...حیا نمیکنی از ریش سفید من؟
اشتباه می‌کرد. اگر نبود احترامی که باید به همان ریش سفیدش می‌گذاشتم، می‌توانستم تمام دکه‌اش را به هم بریزم.
آن‌شب وقتی پدر فهمید، کتانی‌های جفت شده‌ی کنار درب را بخاطر یک روز کار برای مش ابراهیم به عنوان مزد گرفته‌ام، به پسرش افتخار می‌کرد. ولی من اصلا از این‌‌که بازیچه‌ی دست آن پیرمرد بد جنس قرار گفته بودم، به خودم افتخار نمی‌کردم که هیچ، از خودم بیزار هم بودم.

تنها کاری که از دستم برمی‌آمد و اندکی از داغِ از دست دادنِ آن دختر می‌کاست، این بود که در جمعه‌های بعد وقتی با بچه‌ها مشغول فوتبال بودم، با تمام توانم و با همان کتانیِ نو توپ را به ماشین مشتی می‌کوبیدم و صدای فریادش را در می‌آوردم.

پایان
نقد این داستان از : معید داستان
با سلام.
همیشه در داستان‌ها و فیلم‌های کلاسیک برای اینکه مخاطب را به صورت نرم و آرام وارد جهان قصه یا فیلم کنند، با یک شمایل و نمای کل از مکان شروع می‌کردند. در فیلم‌ها یک نمای گاملا «واید» بود و در داستان هم. این کار به مخاطب این فهم را می‌داد که قصه از کجا و در کجا آغاز می‌شود. ترسیم مکان اولیه می‌توانست به فهم قصه کمک کند. شما نیز در این داستان با یک کلیت از یک مکان آغاز کرده‌اید: «محله‌ی ما هم مثل تمام محله‌های پایینِ شهر همیشه پر بود.» یک نکته مثبت قضیه است، اما اگر به همین نکته بسنده کنید، و دیگر محله‌تان را حالت مثل مانند بودن درنیاورید، دیگر مکان همه‌جایی می‌شود و آن تشخص مکانی که باید پیدا کند، پیدا نمی‌کند. تشخص مکانی چه کمکی می‌تواند به قصه کند؟ با ذکر مثل در آثار کلاسیک توضیح می‌دهم. ارنست همینگوی در داستان کاملا کوتاه «تپه‌هایی شبیه فیل‌های سفید» با زاویه دیدی دوربین‌گونه شروع به توضیح محیط و مکان می‌کند. از بالای تپه شروع می‌کند تا برسد به مکانی که در آن حاضر است. همینگوی با این کار دارد چه اتفاقی را در داستان خود پی می‌گیرد؟ مخاطب با اینکار متوجه خشک بودن بود محیط می‌کند. این خشک بودن فقط توصیف و توضیح بیکاره‌ای نیست. همینگوی این بی‌باری و بی‌حاصلی محیط را در دل آدم‌های داستانش می‌نشاند. در واقع ترسیم محیط، مقدمه‌ی توضیح آدم‌ها می‌شود. هم خود محیط را از هرجایی و همه جایی بودن می‌رهاند و هم شخصیت را مماس با این محیط می‌کند. «محله‌ای مثل تمام محله‌های پایین شهر» یعنی معلوم نمی‌شود مکان داستان کجاست؟ چرا در اینجا مکان قصه انتخاب شده است؟ روند معناداری داستان از توضیح محیط آغاز می‌شود. اگر اتفاق صورت نگیرد، نوشته دیگر داستان محسوب نمی‌شود و در حد قصه می‌ماند. در قصه مهم نیست مکان تشخص پیدا کند. خود روایت مهم‌تر از شخصیت، زمان و مکان می‌شود. با این توضیحات نوشته شما به داستان کوتاه نمی‌رسد. و قصه می‌شود. در اینکه آیا قصه عیب یا داستان خوب نیست، مساله این نوشته نیست. مساله این است که نویسنده چه مدیومی را می‌خواهد پیگیری کند، قصه یا داستان؟ وقتی پایین شهر درست نقاشی نشده است، پس بالطبع بالا شهر هم مختصاتش در نمی‌آید. و نویسنده فقط به گفتن کلمات بسنده کرده است. با گفتن کلمات، - و نه ترسیم‌شان-، مخاطب سهل از متن می‌گذرد و اعتنایی که باید به نوشته نمی‌کند. پاراگراف بعدی کمی شوخی و شنگی می‌خواهد متن را از همه‌جایی برهاند. کمی هم موفق است. اما آدم نوشته در حد تیپ باقی می‌ماند. یک مش ابراهیمی وجود دارد که خراز است. آیا صرف خراز بودن، می‌توان شخصیت را مخاطب بفهمد؟ سن، شکل و شمایل، رفتار، خلق، و... مخاطب از این ویژگی‌ها می‌فهمد شخصیت چه شکلی و چه رفتاری دارد. نویسنده چه اینکه باید مش ابراهیم تبدیل به شخصیت یکه و ممتاز کند، حتی باید دوچرخه‌اش را نیز به یک شیء جاندار کند. «اما از آنجا که دستِ روزگار به دنبال جذابیت‌های دلخواه خودش است و کاری با مسائل مورد علاقه‌ی انسان ندارد» این جمله مؤید این است که این نوشته قصه است و نه داستان کوتاه با تمام مختصاتش. حرف‌های کلی که در روند پیشبرد قصه کاری نمی‌کند. یکی دیگر نشانه‌های قصه بودن این نوشته، حضور دفعتا موقعیت‌هاست. بعد جمله کلی یک موقعیت (زیر چرخ رفتن توپ) بی‌مقدمه می‌آید. مخاطب چه نشانی از عاشق فوتبال‌باز دارد؟ و چه درکی از موقعیت بوجود آمده؟ مشکل اساسی که در این نوشته وجود دارد (با وجود از متن پیداست که نثر را متوجه می‌شوید)، نثر شاعرانه‌گویی است که می‌خواهد متن را بزک کند: «حیای بیش از اندازه‌ام باعث شد نتوانم بلیطِ تماشای چشم‌هایش را تهیه کنم، ولی دیدنِ ابروهای نازکش، مثل تماشای عکس‌های فیلم از پشت شیشه‌ی سینما، رایگان بود.» یا «صدایش مثل رنگ‌های سبز یشمی و خردلیِ سیر، گرم و شاد بود. چون همان موقع خودم را در زمستانی سرد تصور می‌کردم» الان مخاطب ماقبل اینکه بفهمد این دختر چه چیزی و چه کسی است دارد با توصیف‌های زائد از او فقط می‌شنود. داستان شنیدنی نیست، تصویر است. به شدت از شاعرانگی پرهیز کنید. توصیف زمانی معنا می‌دهد که همه چیز یک شخص مشخص باشد. از آنجا نیز توصیف‌ها مماس با بیرون و درون شخصیت باشد، وگرنه کلماتی زیبا اما بی‌حس می‌شوند. این مساله را در داستان‌های احمد محمود به خوبی میشود دید و متوجه شد. سریعتر از میانه داستان بگذریم و برسیم به پایان داستان‌تان. دفعتا بودن نوشته از پایان بیشتر مبرهن است. تمام این موقعیت‌ها را دارید می‌چینید که به یک داستان عاشق و معشوقی برسیم (یا حتی اگر نخواهیم برسیم و بخواهیم ناکامی آن را بگوییم)، باز می‌بینیم که در خالتی هیچ بی‌مقدمه برای این نبودن وجود ندارد، به صورت خیلی معمولی و از بان مش ابراهیم خراز می‌گویید: «- بچه‌جون، اون دختر مال این محل نبود. اون هفته از شهرستان اومده بودن این‌جا مهمونی و چند روز بعد رفتن» این یکدفعه گفتن در قصه شاید مورد قبول قرار بگیرد، اما در داستان باید رابطه علت و معلول رعایت شود. داستان مهمل علت و معلول است. هر موقعیت در پی موقعیتی دیگر می‌آید تا هم موقعیت قبلی را معنا کند و به پیشبرد قصه کمک کند. وقتی ایت موضوع رعایت نمی‌شود، نویسنده مجبور می‌شود با توضیح بی‌ربط داستان را به پایان برساند: «تنها کاری که از دستم برمی‌آمد و اندکی از داغِ از دست دادنِ آن دختر می‌کاست، این بود که در جمعه‌های بعد وقتی با بچه‌ها مشغول فوتبال بودم، با تمام توانم و با همان کتانیِ نو توپ را به ماشین مشتی می‌کوبیدم و صدای فریادش را در می‌آوردم.»
چند نکته: محیط را بیشتر و دقیق‌تر توضیح دهید.
آدم‌های قصه را مشخص‌تر کنید. از آدم‌ها به مخاطب کد بدهید.
مساله کامیابی یا ناکامی در عاشقی چفت و بست‌دار کنید. پایان را حذف کنید.
از توصیف‌ها حذر کنید.
موفق باشید.

منتقد : معید داستان




دیدگاه ها - ۲
معید داستان » 16 روز پیش
منتقد داستان
درود. موفق باشید. منتظر آثار جدیدتان هستیم.
احمد صفری » 16 روز پیش
سلام و درود به استاد عزیز از نقد تعلیم گونه و بجای شما متشکرم. حتما در ویرایش‌های مجدد نکات بسیار مهمی را که اشاره کردید به کار خواهم بست. از عزیزان این پایگاه صمیمانه تشکر می‌کنم. از تلاشی که برای هویت بخشی و استاندارد سازی متون دوستان نو قلم و غیر حرفه‌ای انجام میدهند. با احترام احمد صفری

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت