داستان هم برای خودش ترکیب‌بندی دارد




عنوان داستان : سنگ ابابیل‌ها
نویسنده داستان : پریسا پاکنیا

به‌نام خدا
سنگ‌ ابابیل‌ها




- همش تقصیر توعه مرد! بچه‌ام حالش خیلی بهتر شده بود. نباید... نباید می‌ذاشتی اون مردیکه بیاد خواستگاریش! پیش خودش چی فکر کرده؟! پیرمرد مردنی! هه... پولدار هستی که باش! الحمدالله ما که دستمون به دهنمون می‌رسه.
با شنیدن کلمه‌ی خواستگار و پیرمرد، به سختی لای چشم‌های گر گرفته‌ام را باز
می‌کنم. سرم از درد در حال انفجار است. تصویر تار پدر را مقابلم، کمی دور و در انتهای اتاق می‌بینم. در جای همیشگی‌اش نشسته و به پشتی تکیه داده است. دستش را بر روی زانویش قرار داده. دود سیگار لای انگشتان آویزانش، چهره‌اش را کمرنگ‌تر کرده است. دستمال خنک که بر پیشانیم می‌نشیند، تازه حضور مادر را در کنارم حس می‌کنم. مردمک چشم‌هایم را به زحمت به سمتش می‌چرخانم.‌ بالای بسترم نشسته. کمی دورتر و گوشه‌ی اتاق مهتاب را می‌بینم که آرام خوابیده. نور ماه از لای پنجره کمی اتاق را روشن کرده است. باید نصفه شب باشد. پلک‌هایم بدون اراده‌ی من بسته می‌شوند؛ ولی صدای پدر را می‌شنوم:
- چی می‌گی زن! بحث این حرفها نیست. مگه خودت هی نمی‌گفتی کی می‌آد یه دختر غشی و مریض رو بگیره؟ وقتی میرزا سلیمون گفت عصر می‌خواد واسه کار خیری یه تک پا بیاد خونه‌مون، به عقلم اصلا این حرفها نرسید. گفتم لابد می‌خواد بیاد چند میش از گله که می‌خواستم واسه دوا و درمون خورشید بفروشم رو بخره. چه می‌دونستم چنین خیالی تو سرشه. وگرنه من جنازه‌ی خورشید رو هم رو شونه‌ی اون مرتیکه‌ی جهود نمی‌ذارم.
صدای هق هق گریه‌ی مادر در سرم می‌پیچید: "اصلا معلوم نیست هفت سال پیش تو اون باغ خراب شده‌اش چی سر بچه‌ام آورده! که از اون موقع لام تا کام حرف نزده و انگار لال شده و این شده حال و روزش."
اسم باغ که می‌آید، نفسم به شماره می‌افتد. انگار یکی از همان‌‌هایی که در آن باغ لعنتی دیدم با آن هیکل بزرگ و سیاهش روی قفسه‌ی سینه‌ام نشسته و راه نفس کشیدنم را قطع کرده است. لرزش شدید بدنم را حس می‌کنم. این حالم را دوست ندارم. چشم‌های قرمزش را می‌بینم که برق می‌زند. صدای قهقه‌ی خنده‌اش اتاق را برداشته است. به زحمت صدای مادر را می‌شنوم: "باز بهش حمله دست داده. خدایا ... یا ابوالفضل... یا زهرا! به دادم برسید! بچه‌ام... یازهرا!"
موجود وحشتناک مثل آتشی که رویش آب بریزی ناپدید می‌شود و خاکسترش به آسمان می‌رود.
تصویر محو احسان را می‌بینم که مقابلم ایستاده است. با لبخندی بر لب. در همان قد و قواره‌ی هفت سال پیش وقتی که سیزده سال بیشتر نداشت. با همان لباس‌ها. آرام لب می‌زنم: "احسان بلاخره برگشتی!" هر بار و بعد از هر حمله، وقتی کمی آرام شدم می‌بینمش که انگار مثل همیشه برای نجاتم آمده و هر بار همین سوال را می‌پرسم. اما ته دلم می‌دانم این رویایی بیش نیست. ولی باز از دیدنش حتی در توهم، لبخند بر لبم می‌نشیند. به دیوار مقابلم نگاه می‌کنم. احسان هنوز هم اینجاست. کمی جلوتر می‌آید. یادم نیست هر بار بیشتر از یک لحظه او را دیده باشم. اشک‌هایم شدت می‌گیرند دلم می‌خواهد دستش را بگیرم. ولی نایی در خود نمی‌بینم. کنارم دو زانو می‌نشیند. می‌خواهم بگویم که امروز سلیمون لعنتی واسه چه‌کاری اینجا بود. ولی او زودتر با لحن مهربانی می‌گوید: "گردنبندی که بهت دادم رو چکار کردی؟ چرا گردنت نیست؟"
دیوانه وار دستم را بر گردنم می‌کشم. فریاد می‌زنم: "گردنبندم... من گردنبندم را می‌خواهم."
صدای گریه‌ی شدید مادرم در سرم می‌پیچید: "خدایا... خدایا... "
با پدر محکم دست‌هایم را می‌گیرند. "چی شده؟ چی می‌خوای؟" تازه یادم می‌افتد که صدایی از حنجره‌ی من بیرون نمی‌آید. زندگی تمام چیزهایش را وقتی ده سالم بود از من گرفت.
دست کوچکی گردنبند را بر گردنم می‌اندازد. صدای مهتاب را می‌شنوم: "آبجی اینو می‌خواهی؟ من نگهش داشته بودم واست." آرام می‌شوم. مادر سرم را یواش یواش بر روی بالش قرار می‌دهد. قلب سرخ پایین گردنبند را سفت در دست می‌گیرم و بر قلبم فشار می‌دهم. صدای شوخ احسان را می‌شنوم: "تنبل خانم بلاخره اسم سنگ‌ها یادت نیومد؟"
قطرات مداوم اشک صورتم را داغ کرده است. نگاهش می‌کنم: " احسان چرا نمی‌آیی؟" چشم‌هایش غمگین می‌شود.
- اگه می‌خوای برگردم، چرا با بقیه نمی‌آیی دنبالم؟ چرا همش خوابیدی؟
- من... من...
از کنارم بلند می‌شود. رویش را برمی‌گرداند." خوب شو خورشید! من هنوز هم منتظرم کمک بیاری." بعد در میان دیوار محو می‌شود.
سرم را به طرفین تکان می‌دهم. می‌خواهم دنبالش بروم و او را برگردانم؛ اما پدر و مادر دوباره محکم بازوهایم را گرفته‌اند. سوزش ریزی را در بازویم حس می‌کنم. سرم سنگین می‌شود. روزهای خوب گذشته یک لحظه از مقابل چشمان خسته‌ام رد می‌شوند. دلم آن‌روزها را می‌خواهد. ولی افسوس...
می‌خواهم چشم‌هایم را باز کنم ولی پلک‌هایم از گریه‌ی زیاد به هم چسبیده‌. خانه در سکوت فرو رفته است. سیاهی شب کم‌رنگتر شده و چیزی تا صبح نمانده. کمی سرم را بالا می‌آورم. پدر بیچاره‌ام همانطور نشسته و در خود مچاله شده خوابش برده است. مادر هم کنارم روی زمین دراز کشیده و دستش را زیر سرش گذاشته. چیزی رویشان نیست. دلم می‌خواهد می‌توانستم بلند شوم و حداقل رویشان را بکشم. هوای دم صبح سرد است. اشک در چشمانم جمع می‌شود. الان هفت سال است که آرامش از خانه‌ی ما رفته و خواب و خوراک و اصلا زندگی برای پدر و مادر و حتی خواهر کوچکم مهتاب روال طبیعی‌اش را از دست داده است.
سرم را بر بالش می‌کوبم. دلم می‌خواهد بلند گریه کنم و فریاد بزنم. از این هفت سال در خاموشی بودن خسته شده‌ام. ولی دیگر دست خودم نیست. نمی‌توانم. مادر کمی تکان می‌خورد. نباید بیدارش کنم. می‌دانم همگی خسته‌اند و بی‌خواب. آرام به سقف خیره می‌شوم.‌ اشک‌هایم بالش و موهایم را خیس کرده است.
****

- احسان نکن! بسه! ببین همه‌ی موهام خیس شد. مامان ببینه دعوام می‌کنه.
صدای خنده‌هایمان همه‌ی دشت را پر کرده است. احسان پاچه‌های شلوارش را بالا زده و در آب خنک و زلال رودخانه ایستاده و به سمتم آب می‌پاشد. این بازی مورد علاقه‌ی ما بود. آب قلمرو احسان بود. من و مهتاب هم سنگ‌های بزرگ را جمع و پرتاپ می‌کنیم جایی که احسان ایستاده. آب شالاپی بالا می‌پرد و بر سر و رویش می‌ریزد. احسان از آب بیرون می‌آید و دنبالمان می‌کند. یادش بخیر، همیشه بعد از کلی بدو بدو، زیر سایه‌ی درخت بزرگ توت می‌نشستیم و ناهاری که مادر از ما خواسته بود برای احسان ببریم را با لذت می‌خوردیم. احسان پسرعمویم بود. سه سالی می‌شد با ما زندگی می‌کرد. از وقتی که عمو و زنعمو در یک حادثه‌ی عجیب در جاده‌ی خلوت ده که سالی چند ماشین بیشتر از آن رد نمی‌شد بر اثر تصادف از دنیا رفتند. احسان آن‌روز خانه‌ی ما بود که خبر تصادف را آوردند. ده ما فقط یک مدرسه‌ی ابتدایی داشت و عمو معلمش بود. همه خیلی او را دوست داشتند. بعد از عمو هیچ معلم درست و حسابی نداشتیم. مدرسه نیمه تعطیل شده بود. چند روز معلمی می‌آمد و بدون اینکه بدانیم چرا می‌رفت و پشت سرش را هم نگاه نمی‌کرد. احسان هم بعد از تمام کردن ابتدائی دیگر مدرسه نرفت. نه اینکه نخواهد. نشد که برود. بابا امکان آن را نداشت که او را هر روز به شهر که خیلی دور بود ببرد و بیاورد. بعد از تصادف هم چشمش ترسیده بود و نمی‌خواست او را تنها به شهر بفرستد. مطمئن بود برادرش را کشته‌اند. می‌گفت: "حتما بدخواه و دشمن داریم. نمی‌توانم تنها یادگار برادرم را از خودم دور کنم." اما احسان اهل یک جا ماندن نبود. هر روز صبح گوسفندهایمان را هی می‌کرد و در راه هم همه‌ی گوسفندان ده را جمع می‌کرد و راهی صحرا می‌شد تا غروب. من هم بعد از آمدن از مدرسه به بهانه‌ی بردن ناهار برایش دست مهتاب سه ساله را می‌گرفتم و راهی صحرا می‌شدم. مادر همیشه می‌گفت: "ناهار رو که رسوندی برگردد." اما وقتی در کنار احسان بودی زمان معنایش را برایت از دست می‌داد. بیشتر روزها هنگام غروب با احسان به خانه برمی‌گشتیم. اما آن‌روز... آن‌روز شوم که همه چیزم را با خود برد...
آن‌روز هم بعد از آمدن از مدرسه ناهار احسان را از مادر گرفتم تا با مهتاب برایش ببریم. مادر سفارش کرد، به احسان بگویم امروز گله را زودتر جمع کند و برگردد. پدر برای کاری به شهر رفته و شب نمی‌آیید. نیمه‌های مهر بود ولی باز زیر موهایم عرق کرده بود. آخر آنوقت ظهر هوا دست کمی از هوای تابستان نداشت. درختان کنار جاده تک و توک در حال زرد شدن بودند. کمی از ده که دور می‌شدی، حصارهای زمین‌های سلیمون پیدا می‌شد. دیگر برای کمتر کسی زمینی مانده بود. به قول پدر مثل یک اژدها در حال بلعیدن زمین‌های آبا و اجدادی اهالی بود. حتی قسمت‌های زیادی از جنگل کنار ده را هم حصار کشیده و نمی‌دانم چطور مال خودش کرده بود. کمی دورتر از جاده، لای درختهای تنومند جنگل، انتهای حصارها، در کوچکی به زمین‌های سلیمون باز می‌شد. البته هیچ کس جرات نداشت نزدیک در شود. می‌گفتند: هر کس وارد آنجا شده یا برنگشته و یا دیوانه شده است. حرف و حدیث‌ها و داستان‌های ترسناکی سرزبان‌ها بود. حتی سلیمون هم از این بابت خیلی منت سر اهالی می‌گذاشت که من با حصار کشی به فکر شما هستم. ولی عمو همیشه می‌گفت: "که اینجا همه چیز خوب بود و اگر مشکلی هست درست بعد از آمدن سلیمون بوجود آمد." میرزا ادعا می‌کرد که این ده و تمام زمین‌های اطراف مال اجداد اوست و اصلا اینکه از اینجا کوچ کردند به خاطر نیروهای شیطانی هست که اینجا پیدا شد. جدا از راست یا دروغ بودن ماجرا حالا هیچ کس نمی‌دانست سلیمون برای چه و چرا تک و تنها به اینجا آمده است. این طرف جاده پایین کوه و کنار رودخانه جایی بود که احسان هر روز گوسفندان را برای چرا می‌آورد. پدر همیشه سفارش می‌کرد که خیلی مواظب باشد تا گوسفندان به آن طرف جاده نروند. آن‌روز بعد از بازی و خوردن ناهار، احسان از جیبش گردنبند زیبایی بیرون آورد و به طرفم گرفت. لپ‌هایش گل انداخته بود. توی چشم‌هایش شادی و شرم موج می‌زد. گردنبند را با هیجان از دستش گرفتم.
- وای این چقدر قشنگه! این سنگ‌ها رو چطور سابیدی؟ وای قربونت برم دیدم دستهات چند وقته زخم بود. آخه... چرا؟
احسان سرش را پایین انداخت.
- از سنگ‌های رنگی ته رودخونه واست درست کردم. خیلی طول کشید. آخه... آخه... سرش را بالا آورد. گردنبند را از دستم گرفت و آنرا در گردنم انداخت.
- تولدت مبارک خورشید.
مهتاب دیگر طاقت نیاورد. لب‌هایش را آویزان کرد.
- داداش احسان باهات قهرم. پس من چی؟
احسان خندید.
- به فکر تو هم بودم آبجی کوچیکه.
بعد از جیبش یک گرنبند نیمه کاره در آورد.
- بفرما این رو هم واسه تولد تو داشتم درست می‌کردم.
مهتاب سنگ‌ها را خوشحال از دست احسان گرفت.
سنگ سرخ وسط گردنبند را که به شکل قلب سابیده شده بود را لمس کردم.‌
-ممنون. یادمه عمو تو مدرسه می‌گفت این سنگ‌ها قدرت عجیبی دارند.
غم در چشمان احسان نشست.
- آره بابا قبل مرگش در مورد این سنگ‌ها تحقیق می‌کرد. اونروز هم داشت چندتایی رو می‌برد شهر پیش دوست محققش واسه آزمایش.
- عمو یه اسم جالبی واسشون گذاشته بود. چی بود؟ یادم نمی‌آد؟ تو یادته؟
احسان لبخندی زد.
- آره که یادمه. ولی بهت نمی‌گم. تا شب وقت داری فکر کنی تا یادت بیاد.
- بدجنس نشو! بگو دیگه!
احسان نچی کرد و گفت: تا شب... تا شب وقت داری فکر کنی.
بعد زیر درخت توت دراز کشید تا کمی بخوابد. من هم لب آب، نشستم تا از سنگ‌های درخشانی که کف رودخانه بود جمع کنم. دلم می‌خواست برای جبران هدیه‌اش من هم چیزی برای او درست کنم. مهتاب هم با بره‌ها بازی می‌کرد. پدر امسال هم یکی از بره‌ها را به مهتاب داده بود. مهتاب خیلی دوستش داشت و وقتی که اینجا می‌آمد بیشتر وقتش را با او سپری می‌کرد. یادم هست، سخت مشغول شستن سنگ‌ها بودم که سنگینی دستی را روی شانه‌ام حس کردم. هین بلند کشیدم و با عجله بلند شدم. همه‌ی سنگ‌ها از دامنم بر زمین ریخت و پخش و پلا شد. مهتاب بود. ترسید و کمی عقب رفت. سرش داد زدم: "هووی چه خبرته ترسیدم. کم مانده بود بیفتم توی آب." چشم‌های مضطرب مهتاب به اشک افتاد. با دست به آن طرف جاده اشاره کرد و گفت: بره‌ام... حنایی...
من احمق آن لحظه، آنقدر عصبانی بودم که اصلا، متوجه اشاره‌اش و حالش نشدم. حرفش را قطع کردم‌.
- تو هم با اون بره‌ات. برو پی‌کارت.
سرم را برگرداندم و نشستم به جمع کردن سنگ‌ها. کارم که تمام شد، بلند شدم. احسان هنوز خواب بود‌. کش و قوسی به کمرم دادم. که ناگهان مهتاب را در آن‌طرف جاده کنار در حصار دیدم. برای یک لحظه انگار دستم بی‌قوت شد. گوشه‌ی دامن چین‌چینیم که در مشتم بود رها شد و همه‌ی سنگ‌ها دوباره پخش زمین شدند. به طرف جاده دویدم. صدایش کردم. توجهی نکرد. از در حصار وارد زمین‌های سلیمون شد. جرات اینکه تنها آنجا دنبالش بروم را در خودم ندیدم. درمانده به طرف احسان دویدم و بیدارش کردم. شکسته بسته ماجرا را برایش توضیح دادم. بی معطلی چوب دستی‌اش را برداشت و به سمت جاده دوید. من هم پشت سرش.
کنار حصار که رسیدیم، پیراهن احسان را که می‌خواست وارد باغ شود گرفتم و کشیدم.
- یه لحظه صبر کن. بذار اول صداش کنیم. شاید همین جاهاست. صدامونو که شنید بیاد بیرون.
احسان ایستاد. با صدای بلند مهتاب را صدا کردم. صدای بال زدن چند پرنده‌ در فضا پیچید. خودم را به احسان نزدیک کردم. دوباره با احسان صدایش کردیم. ناگهان صدای جیغی آمد. نمی‌دانم صدای مهتاب بود یا پرنده‌ای، جانوری یا...
احسان دیگر نتوانست طاقت بیاورد. رو به من کرد و گفت: همین‌جا منتظر بمون! من می‌رم تو. پیداش می‌کنم.
- نه تنها نرو! بذار من هم همراهت بیام.
- نمیشه. تو اینجا بمون. گوسفندها. بعدش اگه نیومدم برو خبر بده و کمک بیار.
آب دهانم را به زور قورت و سرم را تکان دادم. احسان که وارد باغ شد. اشک‌هایم سرازیر شدند. انگار حسی به من می‌گفت این آخرین دیدار است. صدایش کردم.
- احسان!
برگشت و چشم‌های روشنش را به من دوخت." مواظب خودت باش!" فقط نگاهم کرد. بدون اینکه چیزی بگوید رفت. نمی‌دانم چقدر منتظر شدم. ولی نه از احسان خبری شد و نه از مهتاب. نمی‌دانستم چه کار کنم. چیزی به غروب پاییزی نمانده بود. اگر تا ده می‌رفتم و خبر می‌دادم و تا کسی می‌خواست خودش را به اینجا برساند، حتما شب می‌شد. اصلا پدر که امروز توی ده نبود. از طرفی این جرات را در خودم نمی‌دیدم وارد باغ شوم. همین‌طور مثل مسخ شده‌ها جلوی در ایستاده بودم. چیزهایی که مادربزرگ خدابیامرز از اینجا تعریف می‌کرد در ذهنم رژه می‌رفتند. از پسر کبری خانم که بعد از آمدن از اینجا دیگر چشم‌هایش نمی‌دید و نتوانست حرف بزند. یاد مش‌قاسم، دروه‌گردی که جنس برای اهالی می‌آورد و به هوس میوه‌های باغ واردش شده و می‌گفتند دیگر از اینجا بیرون نیامده بود... اشک‌هایم جاری شد. صدا زدم:
- احسان تو رو خدا بیا! دیره! گوسفندها... بیا بریم.
اما هیچ خبری نبود. ناگهان خیال کردم صدایی از درون باغ می‌آید:
" خورشید! کمکم کن!"
نمی‌دانم چطور شد، قدم در باغ گذاشتم. نیرویی مرا به جلو می‌راند. با ترس به اطراف نگاهی انداختم. فقط درخت بود و درخت. درختانی با شاخه‌های درهم تنیده. طوری که نور خورشید راهی برای رسیدن به زمین اینجا نداشت. بالا را که نگاه می‌کردی انگار اینجا اصلا آسمان نداشت. زمین پر از برگهای خشک بود که زیر هر قدم لرزان من خش خش می‌کرد.‌ روی تنه‌ی بیشتر درختان انگار پارچه‌ای از خزه کشیده بودی. با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می‌آمد، مهتاب و احسان را صدا کردم. چند پرنده شبیه خفاش از روی شاخه‌ی درختان به پرواز در آمدند. با هر قدمی که جلو می‌رفتم، از شدت تشویش، احساس کسی که به قعر جهنم کشیده می‌شود را داشتم. حضور کس یا کسانی را پشت سرم حس می‌کردم ولی جرات آن را نداشتم که به عقب نگاهی بیندازم. می‌دانستم تعقیبم می‌کنند. چشمم به تاریکی خوفناکش که عادت کرد، عبور اشباح سیاه را از پشت درختی به درخت دیگر می‌دیدم. گویی از پشت این درخت به درخت بعدی سر می‌خوردند. میان چندین خانه‌ی قدیمی آنجا، پر از این اشباح ترسناک بود. یادم هست مادربزرگ می‌گفت سال‌ها قبل سلیمون صاحبان آنها را بیرون کرده. بعضی‌ها هم از ترس کم کم ترک کرده و از آنجا رفته بودند. چشم‌های قرمزشان، در تاریک و روشن غروب برق می‌زد. ولی قدرت هیچ واکنشی را نداشتم. انگار به پاهایم وزنه‌ای چند تنی بسته بودند و من تنها با مشقت آنها را روی زمین می‌کشیدم. هر چه جلوتر می‌‌رفتم صدایی شبیه کندن پوست چیزی با بی‌رحمی تمام به گوش می‌رسید و بعد صدای فریادی که هر لحظه بلند و بلندتر می‌شد. یک لحظه چیزی توجه‌ام را جلب کرد. به زحمت بر سرعتم افزودم و به طرفش رفتم. ولی نزدیک که شدم، از آنچه می‌دیدم کم مانده بود پس بیفتم. اینکه چطور آنجا قلبم از کار نیفتاد نمی‌دانم. مقابلم، روی شاخه‌ی درختی سر احسان با چشمانی بسته بود که از پایینش خون می‌چکید. ناباورانه سرم را به این طرف و آن طرف تکان دادم. صدای خفه شده‌ام را با تمام وجود بیرون داده و فریاد زدم: ننننههههه. صدای فریادم در فضا پیچید. فریاد می‌زدم و دیوانه وار می‌دویدم.
ولی به هر سمت که می‌رفتم. روی شاخه‌ی دیگری باز سر احسان بود. بعضی جاها حتی دو بار، سه بار. وسط درختانی که پر از سرهای احسان بود، ایستادم. متحیر دور خودم می‌چرخیدم و می‌چرخیدم. خدایا چرا این کابوس تمام نمی‌شد. نمی‌دانستم باید به کدام سمت بروم. ناگهان احساس کردم، سایه‌های سیاه از لابه لای درختان بیرون آمده و به سمت من می‌آیند. چشم‌هایم را بستم و دیوانه‌وار به سمتی که نمی‌دانستم کجاست دویدم. هر بار که به من نزدیک می‌شدند، انگار که نیرویی از من در حال حفاظت باشد آن‌ها را عقب می‌راند. از دور خانه‌ی کوچک و سبز رنگی را دیدم. ته دلم کمی آرام شد. حرف‌های مادربزرگ را به یاد آوردم. آنجا باید بقعه‌ی پیربابا، پیرمرد زاهدی که سال‌ها قبل در ده زندگی می‌کرد، باشد. مادربزرگ همیشه تعریف می‌کرد که چطور وقتی دختری جوان بود با پدرش هر پنچ‌شنبه به آنجا می‌آمدند و دعا می‌خواندند و اینکه سلیمون درست شب روزی که پیربابا از دنیا رفت به ده آمد. از وقتی که میرزا زمین‌ها را به تملک خود در آورده بود، اینجا که در واقع قبلا خانه‌ی پیربابا بود، هم افتاده بود داخل حصار. مردم دیگر داشتند پیربابا و مزارش را فراموش می‌کردند. خودم را درون بقعه انداختم و دیگر چیزی ندیدم. با صدای دلنشینی چشم باز کردم.
- دخترم! دخترم!
پیرمردی سفید پوش در هاله‌ای از نور سبز بالای سرم بود. در پیاله‌ای کوچک جرعه‌ای آب به من نوشاند.
حالم کمی بهتر شد. داخل بقعه نورانی و دلچسب بود. اما صدایی شبیه جویده شدن پایه‌هایش شنیده می‌شد. پایین را نگاه کردم. نمی‌دانم چطور، ولی از میان چوب‌های کف بقعه زیرش را می‌دیدم. از همان موجودات سیاه، شبیه موش‌هایی بزرگ در حال جویدن پایه‌های بقعه بودند. پیاله را کنار زدم.
- اینها دارند چکار می‌کنند؟
لبخندی تلخ بر لب پیرمرد نشست.
- دارن قدرت رئیسشون، شیطان رو آزاد می‌کنند. تو باید تا دیر نشده به مردم بگی. باید یه کاری بکنند. اگه اینها طلسمی که درست کردم را پیدا و باطل کنند...
میان حرفش دویدم.
- من... من نمی‌تونم!
- می‌تونی! تو می‌تونی!
چشم که باز کردم، هنوز درون بقعه بودم. همه جا روشن شده بود. انگار که تمام شب را آنجا خوابیده یا بی‌هوش بودم. پیاله‌ی کوچکی کنارم روی زمین افتاده بود. به زحمت بلند شدم. از در بقعه بیرون را نگاه کردم. صدای کندن پوست چیزی به گوش می‌رسید. آرام قدم بیرون گذاشتم و با تمام توان دویدم. خیلی زود در حصار را مقابل خودم دیدم. فاصله‌ی زیادی نداشتم. جز در چیزی در قاب چشمان مضطربم نبود. دلم می‌خواست هر چه زودتر از این مکان نفرت‌انگیز خارج شوم. به سمت در دویدم. ولی با کله در آغوش میرزا سلیمون فرو رفتم. خنده‌ی چندش آوری کرد و مرا محکم در آغوشش فشرد. "به به! یه آهو شکار کردم." با تمام وجود تقلا کردم که خودم را از بغلش برهانم. ولی او لب‌های زشتش را جلو آورد تا مرا ببوسد. سرم را به چپ و راست تکان دادم. مرا که به خود چسباند با تمام وجود، بازوی استخوانیش را گاز گرفتم. از درد به خود پیچید و دستهایش شل شد. از فرصت استفاده کردم و به سمت در دویدم. در حالی که یک دستش را روی بازویش گذاشته بود، با خشم بر سر سایه‌های سیاه که دوره‌اش کرده بودند فریاد زد: "چرا وایسادید؟ برید بگیریدش."
سایه‌ها به سمتم هجوم آوردند. ولی نتوانستند نزدیک شوند. حالا مطمئن بودم نیرویی از من محافظت می‌کند. میرزا، عصبانی بلند شد. شلاقی که در دست داشت را تکان داد.
- الان حسابت رو می‌رسم‌. هیچ کس نتونسته از اینجا جون سالم بدر ببره.
بعد همانطور که شلاق را کف دستش می‌زد، نگاهش روی سینه‌ام میخکوب شد. با چهره‌ای درهم، چشم‌های ریزش را ریزتر کرد و با صدای خفه‌ای گفت: "لعنتی اون چیه به گردنت انداختی." دستم را روی قلب وسط گردنبند گذاشتم و به یاد احسان اشک‌هایم چکید. سلیمون به سمتم هجوم آورد.
تمام توانم را جمع کردم به سمت در که فاصله‌ی زیادی نداشت دویدم. سلیمون از پشت، چنگ در روسریم انداخت و آن را به سمت خود کشید. احساس کردم الان است که خفه بشوم. داشتم به عقب کشیده می‌شدم. تمام زورم را جمع کردم، تا فرار کنم. گره روسری باز شد و من در حالی که تعادلم را از دست داده بودم، بیرون حصار بر زمین افتادم. در شیب کنار جاده غلت خوردم و خودم را میان آب رودخانه دیدم. وقتی چشم باز کردم در خانه‌ی خودمان در بسترم بود‌م. مادر می‌گفت چند ماهی همین‌طور مثل جنازه افتاده و امیدی نداشتند که هوشیاریم را بدست بیاورم. کاش هم هیچ‌ وقت به هوش نمی‌آمدم. کاش آب مرا با خودش می‌برد. احسان از آن‌روز به خانه برنگشته بود. مهتاب آن موقع خیلی کوچک بود و چیز زیادی یادش نیست.
مادر می‌گفت آن‌روز دم غروب تنها و گریه‌کنان به خانه برگشت. از من خواست به دنبال بره‌اش برویم. انگار در همان ورودی با شنیدن صداهای عجیب ترسیده و هنگامی که من برگشتم تا احسان را بیدار کنم از آنجا خارج و به خانه برگشته بود تا از مادر کمک بخواهد. مادر تا غروب منتظر ما شده بود؛ چون خبری از ما نشده با اهالی به دشت آمده و گوسفندها را تنها کنار رودخانه یافته بودند. ولی هیچ کدام از اهالی آنوقت شب حاضر نشده داخل حصار شود. صبح مرا در کنار رودخانه پیدا کرده بودند. روی سنگ‌های...
درسته یادم افتاد. عمو به آنها می‌گفت: "سنگ ابابیل‌ها." می‌گفت: "با این سنگ‌ها کار شیطان را یکسره می‌کنیم." قلب سنگی وسط گردنبد را نوازش می‌کنم. من باید بلند شوم. باید به همه بگویم. باید تا می‌توانیم سنگ جمع کنیم. مادر از صدای کنار زدن لحافم بیدار می‌شود. از اینکه مرا سرپا دیده متعجب ولی خوشحال است.
- کجا گلم؟
پدر و مهتاب هم بیدار می‌شوند.
- دنبال سنگ ابابیل‌ها. بیاید!
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم پریسا پاک‌نیا سلام
«سنگ ابابیل» را خواندم و از اعتمادتان سپاسگزارم. به نظرم شما یکی دو نکته‌ی اساسی را فراموش کرده‌اید و یا نادیده گرفته‌اید. اجازه بدهید نکات مورد نظر را بشمارم و به طور بسیار خلاصه به آن‌ها اشاره کنم تا منظور روشن‌تر بشود. یک- تلاش کنید داستان را از جای درستش شروع بکنید. حاشیه نروید؛ وقت تلف نکنید. بگذارید داستان به موقع شروع بشود. جوری نباشد که چندین پاراگراف جلو برویم و هنوز داستان شروع نشده باشد. حاشیه‌ها را حذف کنید مگر آن‌هایی را که به ماجرای اصلی ارتباطی داشته باشند فقط جزییاتی را در داستان بیاورید که با پیرنگ پیوند ناگسستنی داشته باشند. هربار پاراگراف‌هایی که به حاشیه رفته‌اند ببینید و فکر کنید اگر بعضی سطرها را بردارید داستان ناقص می‌شود؟ از خودتان بپرسید آیا اگر فلان توصیف یا صحنه را بردارم پیرنگ نارسا می‌شود و مخاطب متوجه اصل داستان نمی‌شود؟ اگر برداشتن آن‌ها به اثر آسیب می‌زند بگذارید سرجایشان باشند اما در غیر این صورت آن‌ها را حذف کنید. شما مهندس داستان خودتان هستید. ساختار را جوری منسجم بسازید که کم و زیادی در آن وجود نداشته باشد. می‌دانید داستان هم برای خودش ترکیب‌بندی دارد. کاش می‌توانستم از تصویر هم برای شرح بیشتر منظور استفاده کنم اما در اینجا امکان بارگذاری تصاویر وجود ندارد؛ بنابراین باز به واژه‌ها متوسل می‌شوم. یک تابلوی نقاشی را در نظر بگیرید. معمولا نقاش برای تابلوهایش ترکیب‌بندی دارد. درست است؟ اوست که جای قرارگیری هر شی‌ء و هر جزییاتی را در تابلو تعیین می‌کند. خوب فرض کنید یک فیگور را سمت چپ گذاشته باشد مثلا یک خانم را که روی صندلی نشسته است و قطع تابلو را هم مستطیل در نظر بگیرید و تصور کنید که نقاش از عرض تابلو استفاده کرده است. در این صورت اگر خانم را سمت چپ گذاشته باشد و سمت راست تابلو هیچ چیزی، هیچ عنصری، هیچ فیگوری نداشته باشیم، سمت راست تابلو به کلی قابل حذف می‌شود. اما اگر سمت راست هم برای حفظ تقارن و تعادل چیزی وجود داشته باشد مثلا نیمی از یک چرخ خیاطی، نیم‌پرده یا پنجره‌ یا حتی یک شاخه پیچک، در این صورت سمت راست تابلو قابل حذف نیست. در داستان هم همینطور است. لازم است ترکیب‌بندی شما جوری باشد که در داستان به اصطلاح فضای پرتی نداشته باشیم. چیزی زیادی و قابل حذف نباشد. دو- باورپذیری را فراموش نکنید. قرار نیست هر حادثه و اتفاقی را همینطور پشت هم ردیف کنیم. پس روابط علت و معلولی چه می‌شود؟ پس تکلیف منطق داستانی چیست؟ باورپذیری را فراموش کرده‌اید؟ در داستان شما راوی و برادر و خواهرش وارد باغی می‌شوند که مثلا طلسم‌شده است یا از آن می‌ترسیده‌اند یا آدمی در آنجا هست که آدم خطرناکی است و بعد یکی از آن‌ها ناپدید می‌شود و دیگری مشکل پیدا می‌کند و راوی هم به لحاظ جسمی و روحی آسیب می‌بیندو ...خوب چطور چنین اتفاق‌هایی افتاده است؟ در آن باغ چه اتفاقی افتاده است؟ برای هیچ کدام از این‌ها استدلال داستانی درستی نداریم. اصلا این آقا کی هست؟ چرا باید از او بترسند؟ باغ طلسم شده یعنی چه؟ چطور این آدم به راوی حمله می‌کند و بعدش هیچی به هیچی؟ کسی کاری به کارش ندارد؟ اینجوری که داستان شکل نمی‌گیرد فقط چندتا ماجرای پراکنده داریم که هیچ جوری هم با هم جفت و جور نمی‌شوند و مخاطب هیچکدام را باور نمی‌کند. شما پیش و بیش از خواننده پرسش‌ها را طرح کنید. هر پرسش احتمالی را در نظر بگیرید و و ببینید پاسخ پرسش‌ها در متن وجود دارد یا وجود ندارد. لطفا فعلا روی این دو مورد کار کنید. داستان‌های خوب فراوان بخوانید و داستان‌هایتان را برای ما بفرستید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت