میان داستان‌های زرد و عامه‌پسند تفاوتی بنیادین وجود دارد.




عنوان داستان : مات در دو حرکت
نویسنده داستان : داریوش اسمعیل زاده

بنام خدا
«مات دردوحرکت»
-جلوی این دکه نگه دار.
ترمز کردم و کیوان پیدا شد. خم شد سرش را کرد داخل ماشین.
-جون آرش این یه سوژه رو بیخیال شو.باور کن دوسش دارم.شاید رفتیم تو فازازدواج.
ابرو گره زدم و گفتم:-چی میگی بابا. من با بهارخانوم شما چیکار دارم.من خودم واست آمارشو گرفتم که بهتر بشناسیش.برو حال کن رفیق.
بلند خندید و رفت.با اینکه به روی خودم نمی آوردم ولی از اینکه می دیدم دوستام و حتی بچه های شرکت ،به جذاب بودن ومحبوب بودنم پیش جنس مونث اعتراف دارند،کیف می کردم.جلوی سوپری سرکوچه نگه داشتم تا مثل همیشه نون بسته بندی بخرم.داخل سوپری بودم که هیاهویی بلند شد.من وچند مشتری دیگه بیرون اومدیم.مردی سی وچندساله که هوار می زد وخانمی که دستهایش را به سرش حایل کرده بود وگریه می کرد.
-آخه نفهم مگه نگفتم سوار خطی نشو.اصلا این وقت روز تو بیرون چه غلطی میکنی؟ زنیکه...
مرد میانسالی دست روی دهان مرد گذاشت.
-آدم زنشو جلوی مردای غریبه فحش نمیده.
مرد اورا کنار زد ونعره زد: - بیا بریم خونه آدمت می کنم.
زن که خودش را مچاله کرده به نرده کنار پیاده رو چسبیده بود ،نالید: نمیام.میخوای کتکم بزنی نمیام.
مرد به سمتش هجوم برد وچند لگد به زن بیچاره زد.چند نفری که نظاره گر بودند، کاری نمی کردند.مرد دست انداخت ومقنعه زن را گرفت وسرش را بالا آورد وداد زد: میگم بلند شو بریم لکاته.
با آنکه صورتش خیس گریه بود و اشکهایش خط چشمش را به گونه هایش مالیده بودویباه کرده بوداما خوب شناختمش.دیگر طاقت نیاوردم ودستان مرد را گرفتم.
-توروخدا نزنش.حالا هرکاری کرده.مردم دارن نگاه میکنن. بهت نمیاد انقدر خشن باشی.آروم باش.
مرد هلم داد ولی به وضوح کمی آرام تر شده بود.چند نفر دیگر هم آمدند ومرد را کناری بردند و آب به او دادند.من دور از چشم مرد به نگار نزدیک شدم.نگاهم نمی کرد. سرش پایین بود.زیر لب زمزمه کنان گفتم:-این بود مردی با اسب سفید.اینکه خود یابوئه.
سرش را بالا آورد وچشمان را بعد از سالها دیدم.میان گریه ،خندید ودوباره گریه کرد.وسایل کیفش را جمع کردم وبه دستش دادم.بلند شد ونگاهی به من انداخت و سمت شوهرش که داشت آب معدنی می خورد ومنتظرش بود،رفت.
چند روز بعد شماره ناشناسی به من پیام داد.نگار بود.گفت« چرا کارت ویزیتت رو انداختی تو کیف من؟ من همینجوری هم از دست شوهرم آسایش ندارم و بهم شک داره»باهزار خواهش والتماس قرار گذاشتم که حضوری ببینمش.تو همون کافه ای که اون سه سال هر هفته پنجشنبه ها اونجا بودیم.نشسته بودم ومنتظر نگار بودم که گوشی ام زنگ زد.فرشته بود. -سلام عزیزم.نه الان شرکت نیستم اومدم سرقرار.یکی از بازاریاب های مهم جنوب قراره بیاد ،شرکت صلاح دید من باهاش حرف بزنم خارج از شرکت. شوهرت سر وزبون داره واسه اینکارا میفرستنش دیگه.چشم! تا اون موقع خودمو میرسونم.باباتم میاد تولد؟هیچی همینجوری پرسیدم.باشه مراقب خودت باش.بای.
همون لحظه نگار آمد.چهره اش 180درجه با آن روز فرق کرده بود.همانی بود که 4سال پیش هر روز میدیدمش اما شکسته تر.حرف نمی زد.-مرسی که اومدی. سرش را تکان داد. –راستش بعد این مدت نمی خواستم اونطوری ببینمت. گوشه چشمش خیس شد.خواستم حالش را عوض کنم. -تقصیر خودته. منه جنتلمن رو ول کردی گیر یه قلچماخ افتادی. نگاه تیزی به من انداخت که لبخندم را روی لبم خشکاند.فهمیدم دل پری دارد.پرسیدم: -نمی خوای چیزی بگی.از زندگیت؟
نفس عمیقی کشید ودستانش را روی میز تکیه گاه بدنش کرد.- چی بگم؟ ازاینکه در حقم نامردی کردی؟ اینکه ول کردی و رفتی؟
خواستم دست پیش را بگیرم و اورا مقصر کنم. – من ولت کردم؟ تو گفتی همین حالا پاشو بیا خواستگاری.قرارمون اون نبود.
-من از کجا میدونستم بابام دوستی مارو میفهمه.ازکجا میدونستم تو نامردی میکنی و اون بلارو سرمم میاری.بعد اینکه تو رفتی....
نگار از حال و رروزش بعد جدایی مان می گفت و من غرق خاطرات آن سالها شدم.نگار را ورای همه دوست داشتم.اولین دختری بود که با خودم گفتم می توانم برای ازدواج بهش فکر کنم واز این عیاشی و آوراگی دربیایم.دانشجو بود ومنم که به اجبار خانواده آزاد می خواندم.همان دانشگاه آشنا شدیم.چند مدتی باهم بودیم ومن با شیرین زبانی و ابراز علاقه نگار را وابسته خودم کردم.رفته رفته خودم هم علاقه پیدا کردم اما شرط نگار برای ادامه رابطه فقط ازدواج بود.بارها خواستم فراموشش کنم ولی نگار معصومیتی داشت که آدم را جذب می کرد.مجبور شدم برای ماندن با او حتی با خواهرم آشنایش کنم و حرف از ازدواج بزنیم تا اینکه روزی پدرنگار مارا در خیابان دید.نگاراز پدرش حساب می برد.بعد از آن روز نگار مدام اصرار می کرد که به خواستگاریش بروم تا پدرش اینقدر اذیتش نکند و من امروز و فردا می کردم.وقتی خبر از دست دادن دخترانگی اش را به من داد ترس همه وجودم را گرفت.من آزاد و بی قید بودم اما خانواد ه ام اگر خبردار می شدند دیگر نه از حمایت مالی خبری بود و نه می توانستم به عیاشی هایم ادامه دهم.
-فکر میکردم اینقدر مرد باشی که پای کاری که کردی وایسی.
-قرارمون این نبود نگار.من خیلی دوست داشتم ولی تو اون شرایط نمی تونستم ازدواج کنم.اصلا میدونی تا همین آلانشم مجردم؟
نگار نگاهی بی تفاوت به چشمانم کرد و انگشترش را که برای انگشتش گشاد بود را درآورد و دوباره به انگشتش کرد.من هم ناخودآگاه یاد انگشترم افتادم.آرام با دستم آن را که قبل آمدن نگار در جیبم گذاشته بودم را لمس کردم.با لحنی آرام و دلسوزانه پرسیدم: - ازدواجت اجباری بود؟ نگار ابروانش را در هم گره زد و لحظاتی ساکت ماند.
-بابا گفت قبل تموم شدن دانشگاه عروسی کن.منم حرفشو گوش دادم.با همونی که اون روز دیدی ازدواج کردم.خواستگار سمجم بود.
دلم میخواست بپرسم که«آیا همسرش از اون قضیه چیزی نفهمیده؟»ولی آلان جایش نبود.کمی گپ زدیم و خوب متوجه شدم که نگار دنبال یک جفت گوش برای درد دل و یک زبان با محبت هست.چیزی که من خوب بلد بودم.بعد از اون قرار، دوسه هفته ای باهم چت داشتیم و آرام آرام دل چرکین نگار را بدست آوردم.می گفت که پدرش سال پیش فوت کرد و دایی اش کارهای طلاقش را کرده و منتظر هست که دادگاه رای بدهد.گویا همسرش راضی به طلاق نبود و این ها دنبال مدرک و شاهد برای سوءرفتار او بودند.این مدت من هم کلام و هم درد او شدم و کم کم همه اتفاقای زندگی اش را برایم تعرف می کرد.اینکه همسرش با تئاتر مخاف است ولی او همچنان در آرزوی بازیگر شدن هست و به کلاس های بازیگری می رود.چندباری هدیه هایم را نگرفت ولی آخرسر یک ادکلن با یک سبد گل رز زرد ازم قبول کرد.عاشق رز زرد بود و خوب می دانستم که احتمالا شوهرش تا بحال یک شاخه هم برایش نخریده است.چند باری دعوتش کردم که باز هم بیرون بریم گفت که از اینکه شوهرش بفهمه ومدرکی بشه واسه طلاق ندادنش،میترسه.ولی بالاخره با کلی اصرار راضی شد، یک روز که خونه تنهاست من برم پیشش.گفت که شوهرش شیفتی کار میکنه و اون روز شیفت کاریشه.باهزار دروغ تونستم فرشته رو که اصرار داشت به مهمونی دوستش برویم پیچاندم.کلی به خودم رسیدم و با یک دسته رز زرد دنبال آدرسی گشتم که نگار داده بود.نگار گفت که تا وقتی بهت نگفتم از ماشین پیاده نشو. نیم ساعتی منتظر ماندم که زنگ زد و بعدش در را برایم باز کرد.خانه ای نقلی وساده داشت.استرش از چشمانش هویدا بود ولی من کم از این کارها نکرده بودم و واهمه ای نداشتم.نشستیم و باز کمی از زندگی اش گفت.اینبار کمی بی پرواتر ازش سوال کردم. –اون قضیه دخترانگیتو راست گفتی یا میخواستی منو پایبند کنی؟
چهره اش به وضوح پرازخشم شد.- با اینکارت زندگی من عوض شد.اگه به اصرار پدرم نبود، هیچوقت ازدواج نمی کردم.
-شوهرت چیزی نفهمید؟
-اگه میفهمید که الان زنده نبودم.
بحثو عوض کردم و ازاین برایش گفتم که اون لیاقت تورو نداره و باید حتما ازدستش خلاص بشی. –من تورو خوب میشناسم نگار.تو دنبال یک تکیه گاهی.کسی که بهش اعتماد کنی.کسی که وجودش قوت قلب بهت بده و بدونی که واسش مهمی.نه بعنوان داراییش بلکه بعنوان عشقش.
-اره.اینا چیزایی که هر زنی آرزوشه.
بلند شدم و نزدیکتر به نگار نشستم.
-باورکن همیشه بهت فکر می کردم.همیشه خواستنی بودی برام.
دراین لحظه صدایی از راهروی بیرون آمد.نگار هراسان بیرون رفت وآمد.- چیزی نیست همسایست.ماشینو بدجا پارک کردی؟
-نه فکر کنم جاش خوبه.
-حتما بدجاست.میگه راهشو بستی.سوییچ را بده جابجا کنم.
-خب خودم میرم.
-باشه برو ولی نه تورو نبینه بهتره.
نگاردقایقی بعد برگشت وسوییچ را به من داد.
-من برم شربت بیارم.
من بلند شدم و از پنجره بیرون رو تماشا کردم.نگارازآشپزخونه گفت: - هنوزم تفریحی میزنی؟ خندیدم و گفتم: - نه زیاد.گاهی که با دوستام میریم سفر یه سیخی می کشیم....برگشتم و روی مبل نشستم. -شربتو ول کن نگارم.بیا.
نگار با سینی شربت اومد.نگاهم روی سینی مات ماند.بالبخند گفتم: -چرا پنج تا؟
تغییر حالت چشمان نگار مضطربم کرد.مات به من خیره شده بود.احساس نگاهش چیزی نبود کینه و خشم.
-چون مهمونای دیگه هم داریم.
نگار به طرف در رفت و بازش کرد.ناخودآگاه بلند شدم و به چشمانشان زل زدم.به چشمان فرشته و پدرش و همان مردی که اون روز نگار را کتک می زد.نگار با دست به فرشته وپدرش اشاره کرد: -اینا که معرف حضور هستند.ایشونم اقابهزاد همکلاسیه تئاترمه. -عرق پیشانی و صدای قورت دادن آب دهانم جای بر خودمسلط ماندن برایم، نگذاشته بود.نگاهی به نگارانداختم.لبخندش از هزار تیغ، کاری تر بود.جای ماندن وتوضیح دادن نبود.بی اختیار سوییچ را از روی میز برداشتم واز میان فرشته و پدرش رد شدم واز خانه بیرون زدم. به این فکر می کردم که چطور این گندکاری را درستش کنم.ماشین را روشن کردم و پارا روی پدال گازفشردن و راندم.سرکوچه نرسیده ماشین پلیس پیچید مقابلم.ترمز کردم و به راننده وافسری که کنارش نشسته بود خیره ماندم.حتما نگار خبرشان کرده بود یا شاید پدر فرشته.نمی توانستم روی حرکاتم تمرکز داشته باشم.دنده عقب گرفتم وسعی کردم دور درجا بزنم ولی نشد.پلیس مقابلم نگه داشت.پیاده ام کردند.
- کجا می خواستی فرار کنی؟
- -فرار نمی کردم .فقط ترسیدم.اونطوری که شما پیچیدید جلوم.
-کاری نکردی از چی ترسیدی؟
-نمی دونم چی بهتون گفتن ولی یه سوتفاهم خانوادگیه.به پلیس ربطی نداره اصلا.
افسر چانه اش را خاراند و چشمان پرسشگرش را به سرتاپایم انداخت.
-صندوق رو بزن.
باخودم گفتم حتما می خواهند همه جوره ازم آتو بگیرند.با خیال راحت صندوق را باز کردم.افسر بسته حاوی پودرسفید رنگی را از روی چرخ زاپاسم برداشت وبه چهره مبهوت من، نگاه کرد.همه کار کرده بودم اما اینقدر احمق نبودم که ندانم این همه مواد را نباید همراه خودم داشته باشم.از کجا آمده بود؟!مات به بسته نگاه می کردم.
-چیه این؟
-بقرآن من نمی دونم این چیه.اصلا خبر ندارم از کجا اومده.
خنده افسر به من فهماند که بی خود دست و پا میزنم.سناریو کامل بود.بااشاره افسر،سربازآمد و درحالیکه تک گلبرگ رز زرد داخل بسته مواد ،چشمک تلخی به من می زد، دستبند به دستانم زد.
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
جناب آقای اسمعیل‌زاده گرامی سلام
داستان‌های عامه‌پسند گونه‌ای از ادبیات داستانی هستند که در آن نویسنده سعی در ساده‌نویسی و جلب نظر مخاطب به قصه دارد. از اهمیت این گونه‌ی ادبی فقط همین نکته کافیست که سنگ بنای ادبیات مدرن و پست‌مدرن بوده است و اگر نبودند نویسندگانی از این دست مانند الکساندر دوما، ژولورن، مارک توآین و ارنست همینگوی، بدون شک داستان مدرن نمی‌توانست شکل بگیرد یا دست‌کم شکل کامل امروزی را نداشت. و اما در مقابل داستان‌هایی هم صرفا جهت سرگرمی مخاطب نوشته می‌شوند که کمترین ارزش ادبی نداشته و اصطلاحا به آن پاورقی یا زرد گفته می‌شود. مهم‌ترین نشانه‌ی داستان‌های زرد وجود شخصیت‌های آبکی، رخدادهای بی‌منطق و اتفاقی و مخصوصا روابط بسیار رقیق احساسی است. البته که این دست نوشته‌ها در بازار داستان کم نیستند، اما به دلیل این‌که این آثار فاقد المان‌های ادبی هستند جدی گرفته نشده و بعد از مدتی از جریان موجود به کلی حذف می‌شوند.
داستانی که شما نوشته‌اید نیز یک اثر پاورقی است. شبه داستانی بی‌رمق از ماجراهای روابط زرد آدم‌ها که کاملا سطحی است و قرار نیست مخاطب بعد از خواندن آن نه چیزی بفهمد و نه تاثیری بر او بگذارد. پر واضح است این نتیجه‌گیری با روح ادبیات مغایر است و به همین دلیل است که در این نقد کاملا بی‌پرده شما را از نوشتن چنین آثاری نهی می‌کنم. البته قلم گرم و لحن صمیمی شما نقطه‌ی قوتی محسوب می‌شود که اگر آن را در مسیر درست که در پایین به آن اشاره خواهم کرد استفاده کنید قطعا می‌توانید نویسنده‌ای عالی در ادبیات عامه‌پسند شوید. منها شما فعلا همان ویژگی خوب را هم با محاوره‌نویسی خراب کرده‌اید. یادتان باشد نویسنده فقط در نوشتن دیالوگ مجاز به محاوره‌نویسی و شکستن کلمات است و در متن اصلی یا پیکره‌ی داستان می‌بایست از آن پرهیز کند. گذشته از این موضوع متن شما آن‌چنان درگیر اشتباهات املایی و نگارشی است که خواندن آن اگر نگوییم غیر ممکن دست‌کم بسیار دشوار است.
پیش از هرچیز به شما پیشنهاد می‌کنم علائم نگارشی دستور زبان فارسی را بازبینی کنید. جایگاه ویرگول، نقطه، گیومه و کروشه، دیالوگ‌نویسی و پاراگراف‌بندی اصول اولیه‌ی نگارش هر متنی است که اگر رعایت نشود اصلا ما با اثر مواجه نیستیم. بعد از آن پیش از نوشتن داستان باید از خود بپرسید چرا می‌نویسم؟ پاسخ به این سوال حکم مرگ و زندگی اثر را دارد و اگر پاسخی برای آن نیافتید نباید شروع به نوشتن کنید. نظرگاه شما به‌عنوان نویسنده پاسخ این سوال مهم است. معنای عشق، نفرت از جنگ، پرهیز از ظلم یا هر منظور دیگری که دارید باید در متن یا زیر متن وجود داشته باشد تا مخاطب با کشف آن در اثر بتواند مفهوم متنی را که خوانده درک کند. بعد از آن سعی کنید سوژه‌ی خود را پیش از نوشتن در ذهن خود بپرورید. اتفاقات دم دستی و ناگهانی مخاطب امروز شما را راضی نخواهد کرد.
برای مثال پایان داستان شما واقعا سرهم‌بندی شده بود. اینکه بسته‌ی مواد مخدر درون صندوق قرار داده شود به بهانه انتقام از بی‌وفایی، خود قابلیت باور کمی دارد، اما این‌که مرد با دیدن اتفاقی پلیس دست و پایش بلرزد و پلیس هم در صندوق را باز کند و صاف بسته‌ی مواد را پیدا کند، دیگر به هیچ عنوان قابل پذیرش نیست. یادتان باشد گره‌افکنی در داستان می‌تواند اتفاقی رخ دهد ولی نتیجه‌گیری و گره‌گشایی به هیچ عنوان نمی‌تواند به دست تقدیر و اتفاق سپرده شود.
در نهایت به شما پیشنهاد می‌کنم بسیار بیشتر کتاب بخوانید. نسبت خواندن به نوشتن در نویسندگان نوقلم باید یک به صد باشد. یعنی به ازای هر صد صفحه که می‌خوانید می‌توانید یک صفحه داستان خوب بنویسید. چراکه برای شکل گرفتن قلم و لحن شخصی شما در جهان داستان تکیه بر فرصت زیست و دیدن سریال‌های تلویزیونی کافی نیست.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۱
داریوش اسمعیل زاده » 17 روز پیش
سلام و خسته نباشید.باتشکر از نقد جنابعالی خواستم عرض کنم که بنده هدفم نوشتن در حوزه عامه پسند نیست اما مشتاقم تا همه قالب ها وژانرها را آزمون و خطا کنم.درضمن آخر داستان پلیس اتفاقی شخصیت اول را دستگیر نکرد.نگار گزارش مواد را به پلیس داده بود قبلا.ممنونم از نگاه سازندتان

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت