نخ تسبیح داستان را گم نکنید.




عنوان داستان : گل بهار
نویسنده داستان : زینب محمد‌قلی‌زاد

بسم الله الرحمن الرحیم
شراره¬های آتش شاخه¬های خشک درخت سیب ورودی اتاقک پیرمرد متولی امام¬زاده و تک دختر طلبه¬اش را می¬سوزاند. جمعیت که به طرفه¬العینی خود را رسانده¬اند دائم در حال پچ¬پج¬اند و راه آتش¬نشان¬ها را هم سد کرده¬اند. به هر سختی که هست برانکاردها دو تن تقریبا بی¬جان را از شعله¬های نارنجی بیرون کشیدند. تا آن¬ها را به آمبولانس برسانند آتش هم خاموش شده و دود غلیظی گلوها را می¬سوزاند. دخترجوان که مادرش نام او را گل¬بهار گذاشته بود بعد از 6 روز به سختی پلک¬هایش را تکان داد و چشمانش را باز کرد. خواست دستش را بالا بیاورد اما سوزش دو سوزنی که آن را به سرم¬های رنگارنگ وصل کرده بودند مانع او شد. دست دیگرش را که بالا آورد پانسمان بزرگی روی صورت خود حس کرد. ضربان قلبش بالا رفت. در این بین تازه حواسش سرجا آمد و یاد بابا افتاد. با صدای گرفته¬اش پرستار را صدا کرد اما انگار کسی صدای او را نمی¬شنید. کمی بیشتر که تقلا کرد آویز سرم¬ها را زمین انداخت و سوزن¬ها از دستش خارج ¬شدند و چند قطره خون هم به زمین افتاد. به سختی خود را به راهروی جلوی اتاقش رساند. سرش گیج می¬رفت. نگاه¬های متعجب و چهره-های در هم کشیده¬ی چند نفر به ضربان قلبش افزود. پرستار که از آن سر راهرو او را دید دوان دوان سمتش آمد و به هر زوری بود به سرعت او را به اتاق برگرداند و گفت:"برای چی اومدی بیرون، ببین همه جا رو بهم ریختی منتظر میموندی تا میومدیم."
گل¬بهار بی¬جان¬تر از این حرف¬ها بود که جوابش را بدهد فقط به پانسمان روی صورتش اشاره کرد و منتظر پاسخ پرستار ماند. او تلاش کرد به روی خودش نیاورد که منظور گل¬بهار فهمیده اما درنهایت گفت:"برو خداروشکر کن. وقتی آوردنت اینجا اصلا معلوم نبود زنده بمونی مثل پدرت که زنده نموند..." چند دقیقه¬ای زمان برای گل¬بهار متوقف شد. چهار دیوار اتاق و هرآنچه آنجا بود دور سرش می¬چرخیدند. چشمانش را بست تا بتواند چیزی بپرسد. "من چند روزه اینجام؟ بابام کی رفت؟ الان کجاست؟ "
پرستار که خیالش را از هزینه¬ها راحت کرد دیگر هیچ چیز نتوانست او را در بیمارستان نگه دارد. به محض رفتن پرستار سوزن سرم را این¬بار خود از دستش بیرون کشید و تا خود امام¬زاده دوید. مسیر نیم¬ساعته¬ در نظرش سه ساعت آمد. گویا شهر خالی بود و سکوت آن می¬خواست خفه¬اش کند. دائم با خود می¬گفت مگر می¬شود شش روز خواب باشم و بعدش بابا نباشد... مگر می¬شود بدون حضور من دفنش کنند؟ سنگینی نگاه مردم را روی خود حس می¬کرد و بیشتر با چادرش رو می¬گرفت. تابلوی یک خیابان چندین بار به چشمش خورد و با خود فکر کرد مگر تبریز در این شش روز چقدر بزرگ شده است. مقابل امام¬زاده که رسید بغضش ترکید. حوض وسط صحن پر آب بود. رفت و آمد زائران مثل قبل بود. آبپاش سبزی که بابا با آن به گل¬ها آب می¬داد همان¬جا کنار حوض بود. تقریبا چیزی از جزئیات آنجا کم نشده بود الا نگاه¬های منتظر بابا و درخت سیب که جز تنه¬ای سوخته چیزی از آن نمانده بود. به اتاق ریاست هیئت امنا که رسید نگاه¬ها به او خیره شدند اما خیلی طول نکشید که سرشان را پایین انداختند. انگار هیچ¬کس او را نمی¬دید. رئیس که انتظار دیدن دختر را آن لحظه آنجا نداشت در حال عذرخواهی از بقیه به سختی از جایش بلند شد و او را به آبدارخانه¬ی کنار اتاقش برد. دانه¬های تسبیح زرد رنگی را بین انگشتانش می¬چرخاند و صدای نفس¬های عمیقش گل¬بهار را عصبی می¬کرد. با پانسمانی که روی صورتش داشت سخت اطراف را می¬دید. چند دقیقه¬ای که گذشت چشمش افتاد به عکس کوچکی از مسجدالنبی که مادرش خیلی دوست داشت. کناره¬هایش سوخته بود و فقط سبزی گنبد آن پیدا بود. از زمین که برش داشت رئیس صدایش را صاف کرد و خس¬خس کنان گفت:" خدا رحمت کنه باباتو مرد خوبی بود هرچند خیلی حرف می¬زد. " هرچقدر او بیشتر حرف می¬زد ضربان قلب گل¬بهار بالاتر می¬رفت. خیره مانده بود به همان صندلی که بابا همیشه روی آن می¬نشست. از جیب کت براقش چند بسته پول درآورد و گرفت سمت او و خواست به روستا پیش خاله¬اش برود. تاکید هم کرد که اینجا دیگر کاری ندارد. گل¬بهار که دیگر پای ماندن نداشت و بدون آنکه نگاهی به پول¬ها بی¬اندازد از آبدارخانه خارج شد. پرستار به او گفته بود که پدرش را در امام¬زاده دفن کرده¬اند اما نمی¬دانست دقیقا کجا. صحن امام¬زاده را سانتی¬متر به سانتی¬متر گز کرد تا لب پله¬های ورودی به داخل امام¬زاده؛ همان¬جا که تابلوی اذن دخول را به دیوار زده¬اند. علیرغم رفت¬آمدها روی زمین سنگی آنجا چمباتمه زد تا با پدر حال و احوال¬پرسی کند. "بابا چرا اینجا خوابیدی؟ وسط راه آخه؟ عیب نداره اینجوری حواست جمع¬ه کی میاد کی میره سرپا نمی¬مونی دیگه. بابا حالا کی می¬خوای بیدار شی؟ نگو که دیگه صورت ماهت رو نمی¬بینم. بابا راستی ببین صورتم چی¬شده... ببین صورت تک دخترت به چه روزی افتاده. پرستار گفت چشمم رو هم تخلیه کردن ولی برای من چه فرقی می¬کنه وقتی با این چشم آخرین لحظات بودنت رو ندیدم. کاش پاشی بابا کاش بهم بگی چی کار کنم..." عصای پیرزنی که به کمرش خورد حواسش سرجا آمد. لب¬های پیرزن تکان می¬خورد اما گل¬بهار چیزی نمی-شنید. او دفن بابا را ندیده بود اما سنگینی خروار¬ها خاک را روی خود حس می¬کرد. سرگیجه و سوزش صورت امانش را بریده بود که مینو تنها رفیقش به داد او رسید. به هر زوری بود او را از زمین سرد امام¬زاده بلند کرد و به خانه¬شان برد. تمام ساعاتی را که آنجا بود کنار بخاری اتاق مینو خود را به خواب زد. دلش نمی¬خواست با حضورش کسی را معذب کند و مهم¬تر آنکه از مورد ترحم قرار گرفتن بیزار بود. تا شب را به صبح برساند هزار فکر و خیال را در ذهنش بالا پایین کرده بود. با تیمم نماز صبحش را خواند و منتظر ماند تا مینو بیدار شود اما وقتی هوا روشن شد دیگر نتوانست از پس خود بربیاید. چادرش را روی سرش انداخت و رفت پیش بابا. باز بالای قبر او نشست. " بابا سردت نشد که؟ بابا من اصلا کنار بخاری خوابم نمی¬برد همش به تو فکر می¬کردم. کاش سر راه اومدنی نون می¬خریدم با هم صبحونه می¬خوردیم. بابا من الان چه کار کنم؟ برم پیش خاله؟ پس حوزه رو چی کار کنم؟ " هر روز چند دقیقه زودتر بالاسر بابا می¬رفت اما هر بار وقت کم می¬آورد و خیلی از حرف¬هایش را به روز بعد موکول می¬کرد. تا چند روز می¬توانست این روند را ادامه دهد؟ تا چند روز می¬توانست خانه¬ی مینو و خانواده¬اش بماند و خود را به خواب بزند؟ تا چند روز می¬توانست زحمت مینو برای تعویض پانسمان صورتش را ببیند و زبانش نچرخد از او تشکر کند؟ هر شب تا صبح به این¬ها فکر می¬کرد و بیشتر پی به بی¬پناهی و تنها بودنش می¬برد. هر صبح در آینه¬ی دستشویی نگاهی به خود می¬انداخت و هنوز صورتش آنقدر خوب نشده بود که پانسمانش را بردارد. چاره¬ای نداشت و مجبور بود با همان قیافه همه جا برود. یک صبح بعد از دیدار با بابا به خانه برنگشت. مسیر حوزه¬ی خواهران از روبه¬روی حوزه¬ی برادران می¬گذرد و مجبور است از گوشه¬ی دیوار برود و بیشتر رو بگیرد. پرده¬ی جلوی در ورودی را که کنار زد چادرش را رها کرد و به محوطه¬ی خلوت آن خیره شد. دل در دلش نبود سرکلاس بشیند و از حرف¬های استاد یادداشت بردارد اما این¬بار برای درس به حوزه نیامده بود. چند دقیقه¬ای جلوی دفتر مدیر این پا و آن پا کرد تا کلمات را در ذهنش مرتب کند. محکم سلام داد اما مدیر به نگاهی از پشت عینکش که آن را نوک دماغش نگهداشته بود و سلامی زیر لب اکتفا کرد. گل¬بهار اضطراب را به دستانش منتقل می¬کرد و بیشتر به هم فشارشان می¬داد. بعد از آنکه صدایش را صاف کرد گفت:" خانم مدیر. من عذرمیخوام بابت جلساتی که غیبت داشتم از همین هفته برمی¬گردم سر کلاس..."
_"سه هفته غیبت داشتی دیگه این ترم نمی¬تونی امتحان بدی. "
گل¬بهار که ته دلش با این جمله خالی شده بود به سختی خودش را کنترل کرد تا زیر گریه نزند. بعد از یک دقیقه که به زمین خیره ماند گفت:" بله درست می¬گید هرچند یک هفته¬اش رو بیهوش بودم اگر بهم فرصت بدین خودم رو می¬رسونم به کلاس... "
_"خانم من که جواب شما رو دادم ان¬شاالله ترم آینده حالا هم بفرمایید. " باز هم نگذاشت حرف گل¬بهار کامل شود. همان لحظه هم گوشی همراهش زنگ خورد و پشتش را به گل¬بهار کرد و مشغول حرف زدن با آن شد. گل¬بهار مجبور شد از اتاق خارج شود اما نمی¬خواست قبل آنکه حرفش تمام شود آنجا را ترک کند. عکس سوخته¬ی مسجدالنبی را از جیبش در آورد و روی قلب خود فشرد. صدای مدیر را می¬شنید که پای تلفن می-گفت:" یعنی چی پیداش نکردین؟ همه¬ی بیمارستان¬ها رو گشتین؟ کجا می¬تونه فرار کرده باشه..."
گل¬بهار دلش برای او سوخت که هنوز نتوانسته دخترش را پیدا کند اما کاری از دستش ساخته نبود. سمت راهروی کلاس¬ها رفت و با شنیدن صدای اساتید قلبش تیر کشید و دلتنگی به قلبش چنگ زد. دائم با خودش فکر می¬کرد شاید به خاطر پانسمان صورتش است که اینقدر همه کمتر به او نگاه می¬کنند. این رفتار بقیه او را دچار عذاب وجدان و گوشه گیر می¬کرد. مقابل اتاق مدیر که برگشت و اوضاع را مناسب دید دوباره وارد شد و بدون آنکه سرش را بلند کند گفت:" من فقط ازتون یه خواهشی دارم اجازه بدید همین¬جا تو حوزه بمونم تمام کارهای آبدارخونه و نظافتی رو هم انجام می¬دم فقط اجازه بدید اینجا بمونم نمی¬خوام درسم رو ترک کنم..."
_" هیچ خودت می¬فهمی چی داری می¬گی؟ من اجازه بدم یه دختر تنها اینجا که پشتش خوابگاه برادرانه تنها بمونه؟ برو خودت حیا کن از حرفی که زدی. "
_"ولی من که چیز بدی نگفتم..." مدیر که از روی صندلی¬اش بلند شده بود او را به بیرون اتاق راند و در را بست. صدای بسته شدن در تا ده دقیقه در گوش او می¬چرخید و پاهایش سست شده بودند. هیچ دلیلی برای این رفتار مدیر نمی¬توانست در ذهنش پیدا کند جز نداشتن پدر و صورت از دست رفته¬اش. سلانه سلانه طول حیاط را طی کرد و در آخر نگاه حسرت باری به آنجا انداخت و خارج شد. نگاهش را به زمین دوخته بود و حرکت پاهایش را نگاه می¬کرد و به چیزهایی که یک ماه نشده از دست داده بود فکر می¬کرد. با خود می-گفت:"اگر اینجا جایی برای ماندن نداشته باشم و برم پیش خاله به ترم آینده هم امیدی نیست اما کاری از دستم ساخته نیست." صبح روز بعد نیم ساعت قبل از اذان بیدار شد و تیمم کرد تا برای نماز به امام¬زاده برود. دیگر پانسمان را روی صورتش حس نمی¬کرد. نور سبز محوطه¬ی امام¬زاده را که از دور دید گام¬هایش سرعت گرفت. عکس مسجدالنبی را در دستش داشت و دلتنگی¬اش را با آن تقسیم می¬کرد که صدایی شبیه صدای گریه¬ی نوزاد به گوشش خورد. پیش خود فکر کرد حتما خیالاتی شده که صدای گربه را با صدای نوزاد اشتباه می¬گیرد. راه کج کرد که برود و باز همان صدا را شنید. این¬بار آنقدر بلند بود که نتواند به آن بی¬توجهی کند. گوشش را خوب تیز کرد و رد صدا را از زیر تنها درخت بید نزدیک امام¬زاده شنید. نزدیک¬تر که شد نوزادی را پیچیده شده لای یک پتو مسافرتی دید. صورتش از بس گریه کرده بود به بنفش می¬زد. با خود فکر کرد کدام مادر یا پدری از دلش آمده بچه را اینجا رها کند. هرچقدر هم در اطراف سرک کشید کسی آنجا نبود. نتوانست فقط بایستد و گریه¬های نوزاد نگون بخت را نگاه کند. او را در آغوش گرفت. چند دقیقه¬ای همان¬جا نشست و چادرش را روی صورت نوزاد کشید تا آرام بگیرد. از گریه¬کردن که خسته شد به خواب عمیقی فرو رفت. گل¬بهار محتاطانه پتوی دور او را باز کرد به این امید که یادداشتی در آن گذاشته باشند. اما چیزی که دید یادداشت نبود بلکه انگشتان عجیب دست چپ نوزاد بود. سه انگشت او کوچکتر از دوتای دیگر بودند. قطره¬ اشکی گوشه¬ی چشمش نشست و زود سر خورد و روی انگشتان کوچکتر نوزاد افتاد. در دل گفت:" نی¬نی کوچولوی بیچاره... نکنه تو رو هم به خاطر همین انگشتات اینجا رها کردن؟ بگردم الهی. پس داشتی سر غم همین اشک می¬ریختی..." پتو را بست و او را محکم¬تر در آغوش گرفت. نماز صبح را که خواند برخلاف میلش خواست برود با متولی یا یکی از هیئت امنا موضوع را مطرح کند اما هیچ¬کس آن اطراف نبود. در دل خدا را شکر کرد. بین راه تازه به این فکر افتاد که به مینو و خانواده¬اش چه باید بگوید؟ بچه را از کجا آورده؟ تنها جوابی که به ذهنش رسید حقیقت بود. دلیلی نداشت دروغ بگوید. مینو همین که در را باز کرد با دیدن بچه در آغوش او چشمانش گرد شدند. گل¬بهار که انگار رفیقی از جنس خودش پیدا کرده بود متوجه نگاه¬های عجیب و پچ¬پچ¬های مادر مینو نشد. مثل مادری او را تر و خشک می¬کرد و بعد پنج روز مینو یادش آورد که تا همیشه نمی¬تواند این بچه را پیش خود نگه دارد. به هر زوری بود او را به بهزیستی برد تا بچه را تحویل دهند. گل¬بهار در دل دعا دعا می¬کرد فرآیند تایید و تحویل نوزاد طولانی باشد. نمی¬توانست به همین زودی¬ها از او دل بکند. مشاور بهزیستی که موهای رنگ¬کرده¬اش از مقنعه بیرون زده بود و به زور چادر را روی سرش نگهداشته بود با دیدن انگشتان نوزاد رو ترش کرد و بی میل دست دراز کرد. همین که نوزاد را از آغوشش بیرون کشید ونگ ونگ او به گوش رسید. گل¬بهار طاقت نیاورد و نوزاد را از او گرفت و به محض این جابجایی آرام شد. مینو با هزار ادا و اطفار خواست به او بفهماند که این کار را نکند تا راحت¬تر نوزاد را قبول کنند ولی انگار گل¬بهار در این عالم نبود. نوزاد در آغوش هیچ¬کس آرام نمی¬گرفت و همین صدای پچ¬پچ¬ها را بلند می¬کرد. مشاور که از این بازی خسته شده بود فریاد زد و گفت:" کافیه خانوم. ما رو مسخره کردین یا خودتون رو؟ بچه رو بردارین بفرمایین بیرون. معلومه بچه از مادرش نمی¬تونه جدا بشه..."
_"ولی من مادرش نیستم."
_"واکنش نوزاد و اعمال غیرارادی شما که اینو نمی¬گن. بفرمایید بیرون وقت ما رو نگیرید."
_"شاید به خاطر این چند روزه که ازش مراقبت کردم ولی باور کنید من مادرش نیستم."
_"خانم محترم این حد از کشش نوزاد به یک شخص به خاطر چند روز نمی¬تونه باشه. بفرمایید."
مشاور با ابروهای در هم کشیده آن¬¬ها را از اتاقش بیرون کرد. مینو که از دست گل¬بهار عصبانی بود شروع کرد به غر زدن به جان او اما گل¬بهار جوابی نداشت. سکوت او عصبانیت مینو را دو چندان کرد و از دهانش پرید و گفت:" از فردا میشی سقز دهن مردم بهت انگ بی¬عفتی می¬زنن اونوقت بیا جمعش کن..."
گل¬بهار قدم¬هایش سست شد و با صدای آرام پرسید:" تو که حرفاشون رو باور نمی¬کنی مینو؟"
_"من باور نکنم مامانم چی؟"
گل¬بهار که متوجه منظور مینو شد بین راه به بهانه¬ی رفتن به امام¬زاده مسیرش را از او جدا کرد. تا بالاسر بابا برسد حواسش به هیچ¬کس و هیچ¬جا نبود. عقلش کم آورده بود. نمی¬دانست باید چه کار کند. چهارزانو روی زمین سرد کنار سنگ قبر بابا نشست. پانسمانش کوچکتر شده بود و خیلی اذیتش نمی¬کرد و راحت¬تر اطراف را می¬دید. گرد و خاک روی سنگ قبر بابا را با دستمال نمداری پاک کرد و مشغول درددل بود که سنگینی سایه¬ای روی سرش را حس کرد. به سختی سرش را بلند کرد و چهره¬ی تاریک شده¬ی زن که پشت به نور ایستاده بود را تشخیص داد. مدیر حوزه با هیکل نسبتا درشتش بالاسر او ایستاده بود. گل¬بهار هل کرد و با عجله از جایش بلند شد. نوزاد که با این تکان¬ها از خواب پریده بود صدای گریه¬اش بلند شد. صدای گریه¬ی او و نگاه¬های سنگین مدیر سر گل¬بهار را سنگین کرده بود. لب¬های مدیر تکان می¬خورد و دندان¬های بهم فشرده-اش از لا به لای آن¬ها دیده می¬شد اما گل¬بهار چیزی نمی¬شنید. نسیم سردی که می¬وزید حالا تند¬تر شده بود و گرد و خاک به پا می¬کرد. هرچقدر لب¬های مدیر محکم¬تر بهم می¬خوردند باد تند¬تر می¬شد. گل¬بهار مایل شد تا خاک در چشمش نرود و چادر را روی صورت نوزاد کشید. حالا کمی می¬توانست صدای مدیر را بشنود.
با غیظ می¬گفت:" این چند روز خوب خودت رو نشون دادی... بچه¬ای که یهو میاد وسط زندگیت، سر از بهزیستی در میاری، بهزیستی بچه رو قبول نمی¬کنه، نگاه کن حالا چطور بچه رو چسبیدی... شنیدم انگشتای بچه هم که عیب دارن... بچه¬ای که از معصیت بیاد همین میشه. این چند روز حواسم بهت بود تا بلکه کاری برات کنم اما دیدم نه... الانم پرونده¬تو آوردم اینجا دیگه پات به حوزه¬ی من باز نشه..."
تا گل¬بهار آمد لب از لب باز کند و چیزی بگوید پرونده را جلوی او پرت کرد. باد شدید شده بود و در کسری از ثانیه تمام برگه¬ها را در صحن امام¬زاده پراکنده کرد. گل¬بهار به سختی چشمانش را باز کرد. کاغذ¬های پراکنده شده و گرد و غبار بلند شده آخرین تصویری بود که بالاسر قبر بابا دید.
گل¬بهار عصر همان روز با پولی که ته حساب بابا مانده بود سوار تاکسی شد و پیش خاله¬اش رفت. روستایی اواسط اتوبان تبریز به زنجان که پانزده خانوار به زور داشته باشد. این خداحافظی فوری فوتی از بابا برای او کار آسانی نبود اما با جنجالی که پیش آمد دیگر غرورش اجازه نمی¬داد آنجا بماند. جایی را هم نداشت. خاله با هزار اما و اگر در نهایت اجازه داد که نوزاد بی¬نوا را بزرگ کنند. 8 سال گذشت و گل¬بهار دیگر هیچگاه برای دیدن بابا هم به شهر نرفت. او هیچ¬وقت ازدواج نکرد و سرگرم تنها دخترش بود که سرنوشت سر راهش قرار داد. نوزاد حالا بزرگ شده و با انگشتان کوچک دستش کنار آمده و به مدرسه می¬رود و کنار مامان گل¬بهارش قرآن حفظ می¬کند. خاله خیلی پیر شده اما هنوز هم غروب¬ها کنار جاده پیاده¬روی می¬کند تا کمتر حوصله¬اش سر رود. یکی از همین غروب¬ها همراه با دو نفر به خانه برگشت. دخترک مشغول تکرار تکالیف حفظش بود که خاله و همراهانش وارد شدند. یکی¬شان روی ویلچر بود و تا از در عبورش دهند سه دقیقه¬ای طول کشید. گل-بهار روسری را از روی آویز برداشت و سرش کرد. خیلی هم آن را جلو کشید تا جای سوختگی روی صورتش دلشان را بهم نزند. چشم ریز کرد و با دقت به مهمانان نگاه کرد. او آن زن مسن¬تر که چادری بود و کنار ویلچر ایستاده بود را می¬شناخت. زن که کمرش را صاف کرد و روبرگرداند گل¬بهار مطمئن شد که او همان مدیر حوزه است. با خود فکر کرد چقدر پیر شده و چطور اتفاقی راهشان به اینجا افتاده است. زنی که روی ویلچر نشسته بود مدیر را مامان خطاب کرد و گل¬بهار پیش خود فکر کرد پس بالاخره دخترش را پیدا کرده است. مدیر در نگاه اول گل¬بهار را نشناخت اما همین که عکس پدرش را روی دیوار دید سمت او برگشت و گفت:" تو گل¬بهاری..."
زن نگاهش را برگرداند سمت دخترک که قرآن دستش بود و به پشتی تکیه داده بود. تا انگشتان او را دید گفت:" و او هم همان نوزاد عیب¬دار جلوی امام¬زاده... من اینجا نمی¬مانم."
همینطور که مدیر ویلچر را جلو و عقب می¬کرد زنی که روی آن نشسته بود با چشمان خیس گفت:" مامان بذار دختر بچه رو ببینم."
_"برای چی؟ لازم نکرده. همین الان می¬ریم."
زن روی ویلچر این¬بار با صدای بلندی او را مامان خطاب کرد و به زور ویلچر را سمت دخترک برد. او را صدا کرد و دست چپ معلولش را در دست گرفت. صدای هق هقش بلند شد و با صدای گرفته گفت: "این دختر منه. " همه خشکشان زده بود و او صدای گریه¬اش بلند¬تر می¬شد. چند دقیقه بعد که حالش سر جا آمد تعریف کرد آن دورانی که در خانه نبود چه بر او گذشت و چگونه بعد از ترک پسری که با او فرار کرده بود در تنهایی این نوزاد را به دنیا آورد. وقتی نتوانست از عهده¬ی او برآید جلوی امام¬زاده رهایش کرد. دخترک که پشت گل-بهار قایم شده بود حرف¬هایی که آنجا زده می¬شد به مذاقش خوش نیامد. اشک جاری شده روی صورتش را با آستین پاک کرد. قرآنش را برداشت و رفت روی پله¬ی جلوی در نشست. صدای قرآن خواندن او سکوت خانه را می¬شکست. به این آیه که رسید اشک همگی جاری شد. اما مدیر نمی¬توانست سرش را بلند کند.
"... لَّوْلَا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنفُسِهِمْ خَیرً‌ا وَقَالُوا هَذَا إِفْک مُّبِینٌ..."
"چرا زمانى که تهمت را شنیدید، مردان و زنان با ایمان نسبت به خویش گمان خوب نبردند و نگفتند که این تهمتى بزرگ و آشکار است؟" آیه¬ی 12 سوره¬ی نور
نقد این داستان از : مریم فردی
دوست گرامی، سرکار خانم «زینب محمدقلی‌زاد»
سلام
داستان شما با عنوان «گل‌بهار» را خواندم. این دومین داستان شماست که در پایگاه نقد داستان بررسی می‌شود و در مشخصات خود گفته‌اید که به تازگی داستان‌نویسی را شروع کرده‌اید.
زینب خانم عزیز، آنچه شما نوشته‌اید یک داستان کوتاه نیست. هر متنی برای اینکه از نظر فنی داستان محسوب شود، باید یک سری شرایط داشته باشد. عناصری که آن را از انواع دیگر ادبی مثل خاطره، گزارش، روایت و ... جدا کند. متن شما این عناصر را نداشت. چیزهایی مثل پیرنگ، گره و گره‌گشایی، نقطه اوج، باورپذیری و ... شما در داستان خود تنها یک شخصیت داشتید که از جایی به جایی دیگر و از زمانی به زمان دیگر حرکت می‌کرد. اول اینکه برای شکل گیری یک داستان، وجود یک شخصیت و یک آدم کافی نیست. داستان حاصل تلفیق سه عنصر شخصیت، موقعیت و کنش است. در هر داستان کوتاه یک شخصیت باید در مواجه با یک موقعیت قرار بگیرد و یک کنش داشته باشد. دومین نکته همین بود. اینکه شما در داستان کوتاه اجازه ندارید شخصیت را در زمان‌های مختلف و در مکان‌های مختلف به راه بیندازید و اتفاقات مختلفی را برایش رقم بزنید. داستان کوتاه یک متن متمرکز است. همه چیز باید حول محور کانون تمرکز داستان بچرخد. کانون تمرکز داستان شما چیست؟ به زعم من آن لحظه‌ای است که گل‌بهار با مدیر سابق حوزه مواجه شد و رازی برملا شد. اگر تازه بپذیریم که می‌توان چنین اتفاق و تصادفی را قبول کرد و پذیرفت، باید همه چیز حول این نقطه بگردد. داستان در همین زمان روایت شود نه در شش سال و هشت سال قبل از آن. باید یک زاویه دید مناسب و یک راوی درست انتخاب کرده و آدمها را وارد ماجرا کنید. تنها آدمهای ضروری برای روایت همان لحظه را. در داستان شما وجود شخصیت‌هایی مثل پدر گل‌بهار، رئیس هیات امنا، دوست گل‌بهار و ... اضافه هستند. تنها چهار شخصیت ضروری داریم. گل‌بهار، مدیر حوزه و دخترش و البته آن دختر کوچک. همین. تمام ماجراهای مربوط به آتش سوزی و ترک تحصیل و ... اضافه هستند. داستان شما داستان «تهمت» است. ولی آن‌چیزی که نوشته شده، چیزی شبیه خلاصه رمان است. داستان کوتاه باید وحدت‌های سه‌گانه ارسطویی را داشته باشد. وحدت در زمان، در مکان و در موضوع. یعنی در یک زمان و یک مکان، درباره یک موضوع صحبت کنید. برای اینکه کانون تمرکز داستان را بتوانید حفظ کنید باید دائم از خودتان بپرسید که در این داستان دقیقا می‌خواهید چه بگویید. آیا می‌خواهید از ظلم حرف بزنید؟ از تنهایی یک دختر؟ از تهمت؟ یا .... یکی این اینها را باید انتخاب کنید. این می‌شود درونمایه داستان شما. بقیه عناصر داستان باید تنها در خدمت این درونمایه باشند و بس. می‌گویند درونمایه مثل یک نخ تسبیح است که عناصر داستان را کنار هم می‌چیند و به آنها انسجام می‌دهد.
مورد پررنگ بعدی در متن شما، حضور خودتان به عنوان نویسنده است. دوست خوبم، داستان جای شعاردادن و توضیح دادن نیست. شما به یک نویسنده باید بیرون از داستان بمانید و فقط یک قصه را با رعایت فرم داستانی روایت کنید. همین. بقیه مسائل را بگذارید به عهده خواننده. قطعا خواننده از متنی که به شعور او اعتماد نکند راضی نخواهد بود. خواننده‌ها برای خواندن نصیحت و موعظه و پنداخلاقی داستان‌ها را نمی‌خوانند. البته رسیدن به این مرحله کار سختی است. اینکه خودتان عقیده و نظری داشته باشید و جلوی قلمان را بگیرید و آن را به داستان تزریق نکنید و بگذارید شخصیت‌ها کار خودشان را بکنند. اگر داستان را خوب بنویسید، خواننده خودش به نتیجه مورد نظر ما خواهد رسید و از این کشف لذت خواهد برد. خواندن داستانی که همه چیز در آن توضیح داده شده، برای خواننده حرفه‌ای لذت‌بخش نیست.
زینب‌خانم عزیز، شما در ابتدای مسیر نویسندگی هستید و از شما انتظار نمی‌رود که همه این موارد را بدانید و رعایت کنید. همین که دست به قلم برده‌اید و بر ترس خود غلبه کرده‌اید جای تحسین دارد. این جسارت خودتان را حفظ کنید و مرتب بنویسید. حتما از مشاوره یک استاد داستان نویسی استفاده کنید. یکی دو کتاب آموزش نویسندگی بخوانید تا با مسائل فنی داستان آشنا شوید. و به عنوان مهمترین نکته، داستان‌های کوتاه خوب را خیلی بخوانید. در نقطه‌ای که شما هستید خواندن داستان‌های کوتاه بزرگان داستان‌نویسی ایران و جهان بسیار ضروری است. هر چه بیشتر بخوانید، قطعا بهتر خواهید نوشت.
منتظر داستان‌های بعدی شما هستم.
موفق باشید.

منتقد : مریم فردی

لابه‌لای کتاب‌ها بزرگ شدم. در خانه‌ای که پر بود از کتاب و مجله و روزنامه. «تیستوی سبز انگشتی» اولین کتابی بود که خواندم. تا به خودم آمدم دیدم نویسنده‌ها و قهرمان‌های کتابهایشان را بیشتر از آدم‌های اطرافم می‌شناسم. سوم راهنمایی بودم که جهان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت