بگذارید تفنگها شلیک کنند




عنوان داستان : مربع هایی به رنگ خورشید
نویسنده داستان : مائده رنجبر

بسم الله الرحمن الرحیم

با سرعت پیچ کوچه را گذراندم و بدون ترمز تا انتهای کوچه رفتم تا خودم را هرچه سریعتر به مهد کودک ترنم برسانم . نمیخواستم حتی ثانیه‌ای دیر برسم . شنیدن غر زدن های ترنم ، صبر ایوب میخواست و این تنها چیزی بود که حتی ذره ای در خون من نبود !
همینطور که منتظر بودم ترنم خانم تشریفش را بیاورد نگاهی به اطراف کردم . کوچه دلبازی بود . مشرف بر خیابان و بین خیابان و خانه های داخل کوچه نیز پارک کوچکی بود که به جز چند نیمکت و درختان نارنجی رنگ چیز دیگری نداشت . مکان زیبا و آرامش بخشی بود .
  ظاهراً مرد میانسالی هم که روی نیمکت نزدیک پیاده رو که زیر یک درخت هم بود ، خرسند به نظر می رسید . بعد از چند دقیقه ترنم وقتی از در مهدکودک خارج شد و چشمش به ماشین خورد گل از گلش شکفته شد ! شیشه های ماشین دودی بود متوجه حضور من نشد فکر می‌کرد برادرم مهران به دنبالش آمده . چند روزی به قول خودش سلطانش را قرض کرده بودم تا ماشین خودم را از تعمیرگاه بگیرم و در این مدت بی ماشین نمانم .
سلطانش هم از حق نگذریم خیلی خفن بود ! البته برای اسپرت کردن ماشین هم کلی هزینه کرده بود .
ترنم تا در ماشین را باز کرد و با چهره خسته من روبه رو شد صورتش از آن حالت شاداب به یک گل پژمرده مبدل گشت . به عنوان یک مادر از من انتظار داشت که پر انرژی تر باشم ، مخصوصا وقتی که مجبور بود دوساعت بیشتر منتظر من بماند تا من خودم را از محل کارم به او برسانم ولی حقیقتا گاهی انقدر خسته بودم که نمیتوانستم خستگی ام را پنهان کنم . !
روز دوم هم به همان شکل سپری شد . اولین بار که فهمیدم آدرس مهد کودک ترنم عوض شده از این اتفاق ناراضی بودم ولی چون محل جدید فضای قشنگی داشت سعی کردم این حس را از خودم دور کنم . مردی که دیروز در پارک دیدم دوباره همان جا بود . روی همان نیمکت و با همان لباس . مرد عجیبی به نظر می‌رسید .کت بلند مشکی پوشیده بود و عینک دودی زده بود . یک کیف سامسونت مشکی کنارش و داخل گوش هایش هم ایرپاد گذاشته بود . کفش های مشکی براقش هم گویا ساعت ها واکس خورده بود . درنگاه اول مرد متشخص و پولداری به نظر می‌رسید ولی هرچه بیشتر و عمیق تر نگاه میکردی حرکات و رفتارش عجیب تر می‌شد . نمیدانم چرا ولی به من حس خوبی را القا نمی‌کرد . رد نگاهش را گرفتم . هرچند از پشت عینک دودی او نمی‌شد فهمید که دقیقا به کجا نگاه می‌کند ولی رو به روی او یک ارایشگاه زنانه بود و دیگر هیچ !
هربار باد پاییزی گستاخانه پرده ای که به جای در ارایشگاه اویزان بود را کنار می‌زد و همه ی زنان داخل ارایشگاه را مثل اسباب بازی های پشت ویترین به نمایش می‌گذاشت .!
حسابی از دست آن مرد عصبانی شدم حالا برای من عین روز روشن شد که برای دید زدن آنجا نشسته وگرنه این همه نیمکت چرا روی بقیه نمی نشست ؟ در ذهنم دائم در حال سرزنش کردنش بودم . با وقاحت تمام به آنجا زل زده بود و چشم بر نمی داشت اینکه دیروز هم مشغول شغل شریف چشم‌چرانی خود بوده پس حتماً کسی را در آرایشگاه زیر نظر دارد ! به هر حال هیچ دلیلی برای توجیه این کار قبیح نیست . از هر طرف که به موضوع نگاه کنی چیزی از سخیف بودن او کم نمی شود !
در دلم درحال شماتت و ملامت ان مرد بودم که ناگهان در ماشین محکم بسته شد . از اینکه ترنم وقتی از چیزی عصبانی بود به وسایل هجوم می‌بُرد وعصبانیتش را روی انها خالی می‌کرد متنفر بودم . حتما دوباره با یکی از بچه های مهد دعوا کرده بود .برای همین شروع کردم به سرزنش کردن و بحث کردن با او . هرچند تقصیر خودم بود . انقدر درگیر ان مرد بودم که حتی موقع ورود ترنم ، متوجه حضور او نشدم و حتی اورا از یک سلام ساده هم دریغ کردم و او به خاطر بی توجهی بیشتر عصبانی شده بود ! دمی بعد سعی کردم خودم را به ارامش دعوت کنم و برای حرکت ، ماشین را روشن کنم . رویم را که برگرداندم ان مرد رفته بود !
در اواسط مسیر بودیم که سکوت بینمان را شکست و گفت فردا قرار است در مهدکودک جشنی برگزار شود و کمی هم طول میکشد . به عبارتی می‌خواست بگوید این بار نوبت من است که پشت در مهدکودک منتظرش بمانم . از انجایی که راه مهدکودکش تا خانه طولانی بود نمیتوانستم مسیر را دوبار طی کنم برای همین به ناچار قبول کردم . پدرش هم که طبق معمول دیر از سرکار برمیگشت .
روز بعد دریک چشم بهم زدن فرا رسید . به مهدکودکش که رسیدم جای پارکی را انتخاب کردم . تصمیم داشتم در این مدت که منتظر پایان جشن هستم ، صندلی ماشین را بخوابانم و استراحت کنم . جایی که پارک کردم کمی عقب تر از ان مرد نیمکت نشین چشم چران بود . به طوری که از سمت شیشه دودی ماشین فقط من به او دید داشتم و از روبه روهم مثل او به ارایشگاه . انگار قسمت ان روز من اینبود که در ان شغل شریف اورا همراهی کنم .! هرچند که نگاه من دید زدن محسوب نمیشد !
هوا گرگ و میش بود . برگ ها ارام ارام تکان میخوردند و در ارایشگاه نیز کمی زودتر  بسته شد . ولی او نرفت ! انگار اشتباه میکردم . شغل دومش برانداز کردن خانم های داخل ارایشگاه بود . گویا نشستن او حتی پس از بسته شدن در ارایشگاه دلیل دیگری هم داشت . سعی کردم از نگاه کردن به او دست بردارم و کمی از فضای روبرو لذت ببرم.  هرچند هر از گاهی تلاشم بی‌نتیجه می‌ماند و دوباره حواسم به طرف او پرت می شد . روبروی من یک خانه مجلل و زیبا بود که مطمئناً صاحب آن شخص پولداری باید میبود . در یک طرف درب خانه باغچه کوچکی وجود داشت که پر از گلهای پاییزی زیبا بود . لحظه ای بعد در خانه باز شد و خانم میانسالی از آن بیرون آمد. کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد و شروع کرد به آب دادن گل ها.  پشتش به من بود . اگر کمی نیمرخ تر می‌ایستاد میتوانستم تصویر لحظه آب دادن به گلها را در ذهنم ثبت کنم و نقاشی اش را بکشم . تعریفی از خود نمیکنم ولی استعداد زیادی در نقاشی کشیدن دارم .
پس از اب دادن گل ها درب خانه اش را بست و رفت . از انجایی که کنار خانه اش همان ارایشگاه موردعلاقه مرد نیمکت نشین بود ، پس با گرفتن رد نگاهش میشد فهمید که اوهم مثل من درحال تماشای این صحنه بود . با این تفاوت که این بار بالاخره تغییری در وضعیت او دیدم . لب هایش درحال تکان خوردن بود و داشت حرف میزد . بازهم شانس اوردیم که ایرپاد های داخل گوشش مشخص بود وگرنه به دیوانگی او مطمئن میشدم .!
دقیقه ها به به یک ربع ساعت نرسیده بودند که مادر و پسرش که فرم مدرسه به تن داشت در حال عبور بودند . در حین راه رفتنشان پسرک رو به مادرش کرد و چیزی گفت . مادرش هم در تایید سرش را تکان داد . پسرک نیز با سرعت به طرف باغچه رفت و مشغول چیدن چند شاخه گل شد . درواقع این بی فرهنگی را من از چشم مادرش میبینم . چون میتوانست به او گوشزد کند که این حرکت او اصلا کار درستی نیست . از اتفاق مادرش هم خوب میدانست . چون با نگرانی به این طرف و ان طرف نگاه میکرد که کسی متوجه فقر فرهنگی او نشود .! وقتی پسرک موفق شد چند شاخه گل بکند مردی از راه رسید . مردی که ظاهرا سرماخورده بود و به خاطر ان ماسک فیلترداری زده بود.  کاپشن مشکی داشت. کلاهش را هم تا ابروها پایین کشیده بود . از ظاهرش خنده‌ام گرفت . من در زمستان هم حاضر نمی شوم این همه لباس بپوشم . دیگر چه برسد به پاییز !  به دلیل فاصله زیاد با آنها و ماسک دار بودن مرد متوجه نشدم بین آنها چه گذشت ولی گویا او ، پسرک و مادرش را به خاطر این کار سرزنش کرد .  پسرک نیز با همان دست هایی که آغشته به گِل باغچه بود شاخه گل هایی که کنده بود را داخل دو دستان مرد گذاشت و مادرش نیز که شرمنده و نگران به نظر می رسید دست پسرش را کشید و از آنجا سریع دور شدند . خیلی از این اتفاق خوشحال شدم . باید کسی میبود که به انها تذکر دهد . در حالی که در دل خود از کار ان مرد خوشحال بودم ، مرد را درحالی یافتم که پس از تماشا کردن رفتن ان دو نگاهی سریع و گذرا به اطراف کرد و در خانه مجلل را باز کرد . پس زیاد هم هنر نکرده بود ! صاحب ان خانه بود و از باغچه اش دفاع کرد . دلم را بیخودی خوش کرده بودم ! میدانستم این روزها کمتر کسی پیدا میشود که به رفتار اشتباه دیگران اهمیت بدهد بدون اینکه پای نفع و ضررش درمیان باشد .
حدود ده دقیقه بعد خستگی بر چشمانم چیره شد و همانطور که چشم های نیمه بازم درحال بسته شدن بود ، در پارکینگ ان خانه را دیدم که باز شد و همان مرد کلاه دار درحالیکه درماشین مدل بالایش بود از پارکینگ خانه خارج شد . این اخرین چیزی بود که من از ان کوچه زیبا تماشا کردم .
نمیدانم چند دقیقه از خوابم گذشت ولی با صدای باز شدن در توسط ترنم بیدار شدم . خیلی خوشحال به نظر میرسید . هواهم که تاریک شده بود . شلوغی کوچه هم اینبار به خاطر والدینی بود که به دنبال فرزندان خود امده بودند . ولی داخل پارک
هیچکس نبود .!
دلم میخواست هرچه زودتر به خانه برسم . تنها چیزی که میتوانست حالم را بهتر کند یک خواب عمیق بود . خداراشکر اینبار ترنم هم مثل من خسته بود و میتوانستیم شب زودتر بخوابیم .
روز بعد مطابق روال همیشه پس از تعطیل شدن از محل کارم به دنبال ترنم رفتم . وقتی که رسیدم یک ماشین پلیس رو به رو ی ان خانه مجلل بود و دوتا افسر پلیس کنار یک زن ایستاده بودند . همان زنی که دیروز مشغول اب دادن به گل های باغچه بود . مثل همیشه در هر اتفاقی ، مردم هم مثل لشکری از ناظران ، انجا ایستاده بودند . برای من هم سوال شد که چه اتفاقی افتاده بود . برای همین از ماشین پیاده شدم و رفتم انجا .
از یکی از زنانی که ظاهرا در ارایشگاه کار میکرد علت ماجرا را پرسیدم . او گفت : صاحب این خانه دیروز کلیدش را زیر گل های باغچه برای مادرش پنهان کرده بود مادرش هم دیروز نتوانسته بود کلید را پیدا کند و اکنون که خودش به خانه برگشته متوجه شده که ماشین و چند تکه وسیله از خانه اش را دزد برده .
پس از شنیدن این حرف آن زن قلبم ایستاد تمام صحنه هایی که من دیروز مشاهده کردم یک صحنه  دزدی تمام عیار و برنامه ریزی شده بود .
همیشه به این موضوع معتقد بودم : " وقتی میخواهی چیزی در نظر مردم مشکوک و عجیب نباشد ، ان را عادی و طبیعی جلوه بده " و این دقیقا همان چیزی بود که دزدها نیز به ان توجه کرده بودند . سریع به طرف پلیس ها رفتم و تمام ماجرا را برای انها شرح دادم و در همان ابتدا اعتراف کردم که از لحظه ی پنهان کردن ان کلید باخبر نشدم .  پلیس نیز بعد از شنیدن پایان داستان از من پرسید : پس اگر شما هم متوجه پنهان کردن کلید توسط این خانم نشدید باید فرد دیگری در آن صحنه حاضر می‌بود که پس از متوجه شدن ، دزدها را هدایت کند آیا فرد دیگری هم در این صحنه جرم مشاهده کردید ؟
با شنیدن این سوال سریع به طرف ان نیمکت داخل پارک نگاه کردم . او با بی شرمی تمام هنوز هم انجا نشسته بود و به ما نگاه می‌کرد . حتما نشسته بود تامطمئن شود که پلیس ها سرنخی پیدا نمیکنند و اگر پیدا کردند سریع به بقیه دزدها اطلاع دهد !
من مطمئن بودم که او هم مجرم است . اگر دستش با انها در یک کاسه نبود چرا زودتر از من پیش پلیس ها نیامده بود و با پلیس همکاری نمیکرد ؟
به خاطر اینکه دل خوشی هم از او نداشتم با قدمهای سریع پیش او رفتم و بلند داد زدم :
هرزه نگاهی هایت کم بود که مدیریت یک دزدی برنامه‌ریزی شده را هم به عهده گرفتی ؟! تمام تفریح و کارت همین است ؟ اول چشم چرانی و زل زدن به زن های داخل آرایشگاه و بعد هم هدایت دزدها ؟! محل کارت هم بدون تغییر روی همین نیمکت است ! عجب شغل شریفی دارید جنابعالی !
همینطور که در ملع عام سر آن مرد داد میزدم صدای یکی از افسر های پلیس می آمد که میگفت خانم شما درباره آن مرد اشتباه می کنید ! به نظر می رسید او را می شناسد ولی با این حال با عصبانیت به طرف او برگشتم و گفتم :
پس اگر اشتباه می کنم چرا نمی آید پیش شما و صحنه ها را برایتان شرح دهد او هم مثل من در تمام لحظه های دیروز شاهد این اتفاقات بوده .
نکند به روحیه مردانگی شما بر خورده که گستاخی های او را برایتان رو کردم ؟
مرد به آرامی از روی نیمکت بلند شد و با لحن ملایمی گفت :
خانم ؛ من چیزی از دیدن صحنه های دزدی و ارایشگاه نمیدانم . این نیمکت هم ، همان نیمکتی بود که من و همسرم همیشه روی ان می‌نشستیم . البته چند ماهی هست که تنها روی ان می نشینم . چون من بازمانده ی تصادف ام و  او پس از تصادف ، فوت کرد .
سپس عینکش را برداشت . با دیدنش ناگهان زبانم بند امد و در باتلاقی از سکوت فرو رفتم .
یکی از چشم هایش به سفیدی برف بود و دیگری هم اصلا سالم به نظر نمیرسید .
ثانیه بعد به خاطر سکوتی که ایجاد شد سرش را پیش انداخت و دوباره سعی کرد عینکش را بزند . به دنبال کیف سامسونتش ، دستش را روی نیمکت کشید . با برداشتن کیفش ، عصای تا شده اش نمایان شد .
عصایش را صاف کرد و به دنبال نور مربع های خورشیدی در میان موزائیک های پیاده رو نزدیک پارک راه افتاد .
نقد این داستان از : احسان رضایی
آنتون چخوف، پزشکی بود که صد و چند سالی پیش از این درگذشت. او با وجود عمر نه چندان طولانی‌اش (۴۴ ساله بود که از بیماری سل مرد) تاثیر بسیار بزرگی بر داستان و نمایشنامه مدرن گذاشت. قواعدی که او در داستان‌هایش رعایت کرده یا در نامه‌هایش به دیگران آموزش داده، حالا راهنمای هر نویسنده‌ای است. از جمله یکبار نوشت: «هرآنچه نامربوط به داستان است بزدایید. اگر در فصل اول گفته‌اید تفنگی بر دیوار آویخته است، در فصل دوم یا سوم تفنگ قطعاً باید شلیک کرده باشد. اگر بنا نبوده شلیک کند پس بر دیوار هم آویخته نبوده.» این اصل که به قاعدۀ «تفنگ چخوف» معروف شده، به ما می‌گوید فرق داستان با خاطره‌نویسی در این است که اگر در خاطره یادداشت کردن هر چیزی به ظاهر بی‌اهمیتی هم ضروری است، در داستان فقط باید هر چیزی را به دلیل یک ضورت غیرقابل چشم‌پوشی‌ وارد کد. چه حرفی که یک شخصیت می‌زند، چه کاری که می‌کند و حتی توصیفی که راوی انجام می‌دهد، هر کدام باید دلیلی داشته باشد. مثلاً شخصیت داستان ما از اینکه پسربچه‌ای نصف بستنی‌اش را نخورده و آن را دور می‌اندازد شاکی بشود، تا ما بفهمیم که با شخصیتی منضبط یا سختگیر مواجه هستیم.
با این توضیح، برویم سراغ متن بالا و ببینیم قاعدۀ تفنگ چخوف در آن چقدر رعایت شده است؟ مثلاً اینکه ترنم، دختر راوی چه خلق و خویی دارد، به موضوع اصلی داستان مرتبط است؟ پاسخ: بله، بدخلقی دخترک باعث می‌شود تا زن زودتر جلوی مهدکودک حاضر شود و فرصت تماشای پیرمرد را داشته باشد. اینکه ماشین زن خراب است و ماشین، یا به قول خودش «سلطان» برادرش را امانت گرفته چطور؟ این مساله چقدر به پیشبرد داستان کمک می‌کند یا نمی‌کند؟ پاسخ: این موضوع هیچ ربطی به خط اصلی داستان، یعنی سر در آوردن از راز پیرمرد ندارد. با ماشین غیراسپرت هم می‌شد منتظر دخترک ماند و پیرمرد را دید. آیا جای دیگری از اسپرت بودن ماشین و دودی بودن شیشه‌های ماشین استفاده شده؟ خیر .... پس طبق اصل بالا، این بخش را باید از داستان خط زد. با همین روش، شما می‌توانید یک دور کل متن را بخوانید و مطالب بی‌استفاده آن را حذف کنید تا داستانی بهتر داشته باشید.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس، منتقد ادبی و مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. مؤسس و اولین سردبیر پایگاه نقد داستان. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت