فضاسازی باید داستانی و جذاب باشد




عنوان داستان : زمزمه ها
نویسنده داستان : فهیمه سجادیه

زمزمه ها


هزار هزار با ر ایزدیان را سپاس که میتوانست از این پله ها پایین برود ارزویی که بسیاربرایش محال بود از دیوارهای نمور فاصله گرفت ،صدای چک چک اب از هر اجری به گوش میرسید و سوسوی چراغهای روغن سیاه ، سایه های بلندی را تا گوشه زاویه دار دیوار کشیده بود از همان روز اول عاشق بوی سوختن روغن و نم دیوار شده بود و حالا باور نمیکرد دو سال از ان روز گذشته است، نوارهای سفید و عرق کرده زیر لباسش او را دو سال در امنیتی شکننده حفظ کرده بودند و انچه بود به را به زیبایی پنهان نگه داشته بود .
دستی به زیر یقه اش برد و تکان کوچکی به نوار پهن روی سینه اش داد تا کمی راحتتر نفس بکشد اما صدای قدمها یی از بالا ی پله ها هوشیارش کرد شعله پت پت سوز مشعل را بالا گرفت ،اروان بود که کش کش کنان از پله ها پایین میامد ،بی نوری دائمی سرداب چهره اش را از همیشه رنگ پریده تر کرده بود و دو سال مشق کردن و به خاطر سپردن زمزمه ها توان را از تنش دزدیده بود،زمزمه هایی که در لایه لایه برگهای درخت کنار حک شده بودنند و دیدن انها برای چشمان هرکسی جز شاگردان خاص معبد مجاز نبود.
در این دو سال پینار ده زمزمه را فرا گرفته بود که برای خودش امتیازی محسوب میشد اروان تنها سه زمزمه را درک کرده بود و رقابتی کهنه میانشان وجود داشت
- پینار زود اومدی
صدای اوران خبر از بی خوابی و خستگی میداد زمزمه ها با او راه نمی امدن و فقط انرژی درونش را تخلیه می کردننداما از چند روز قبل خبر ورود کاهن اعظم همه را به تکاپو وا داشته بود اعلان شکسته شدن لوح سینزدهم حتی اروان تنبل را سر ذوق اورده بود
-نه زود نیست کارهای اماده سازی سرداب مانده
پینار فشار نوارها را روی سینه اش از همیشه بیشتر احساس میکرد چندروزی بود که نگاه های خیره کاهن شور بابا ،کلافه اش کرده بود و برای همین نوارها را از همیشه سفت تر بسته بود ،کسی در این وادی شک و سوء ظن نباید به زن بودن او پی میبرد.
-شور بابا را ندیدم توچی؟
اروان نوک بینی اش را خاراند و پینار رد جوهر را روی انگشتانش دید، دوباره تنبیه شده بود و به احتمال زیاد مشقی فراتر از توانایی اش به او داده بودنند
-بالا در سرداب اصلی منتظر کاهن اعظم است .گفت با هم سرداب زمزمه را اماده کنیم
-تو استراحت کن من انجام میدم
اروان همان جا روی پله های نمناک نشست اگر برادرزاده شوربابا نبود تا به حال جایگاهش را از دست داده بود و به کاهن خورده پایی تبدیل میشد بدن نحیفش در ان لباسهای بلند شاگردی که تا نوگ انگشتانش کشیده میشد او را چون خلال دندان باریک و شکننده کرده بود
-دیگه جانی ندارم تا خود صبح روی زمزمه چهارم کار کردم ولی فایده نداشت زمزمه ها با من حرف نمیزنند
-عجله نکن به وقتش.....
-اره گفتنش برای تو راحته ولی منم که هرروز دارم شکنجه میشم شوربابا دیوانه ام کرده
پینار کمی خودش را عقب کشید و یخی قطرات اب را روی یقه اش احساس کرد تقصیر او نبود که زمزمه ها چون لالایی دایه ها برای گوشش اشنا و مهربان بودند انگار که از عهدی قدیم دوستی دیرینه با او داشتند اما این راز را با کسی در میان نگذاشته بود که هر بار خواندن یکی از انها حانش را تازه میکرد و نیروی شگرفت در درونش به جریان می اقتاد
اروان را همان جا روی پله ها جا گذاشت و خود ش را به سرداب زمزمه ها رساند،خمره ای بزرگ به قد یک ادم و پهنای دو مرد در وسط سرداب قرارگرفته بود که تا دیروز وجود نداشت ، میز سیاه رنگ شور بابا را به کنار خمره کشید و وسایل شکستن لاک رسی را روی ان گذاشت چکشی سر کج و قلمویی از موی گاو میش ،مشعلع با شدیدترین نور میسوختند و هوا را کمی سنگین کرده بودنند ،دو سال پیش با نامه ای به همین سرداب امده بود و به خاطر استعداد نابش سریع جزء شاگردان خاص شوربابا شده بود و حالا میتوانست شاهد شکسته شدن مهر زمزمه سینزدهم باشد و اگر شانس با او یار ، شاید حتی اجازه یادگیری ان را هم بدست می اورد چشمان حنایی رنگش اتاق را کاوید همه چیز اماده بود صد سال از اخرین چشمانی که زمزمه سینزدهم را دیده و دهانی که ان را خوانده گذشته بود .افسانه ها از نیروی عظیم درون ان حرف میزدنند از کوههایی که جابه جا شده و رودهایی که از مسیر خارج و حتی پیرهایی را جوان کرده و کودمانی را بزرگسال پینار به همه این افسانه ها با شک نگاه میکرد اگر بقیه زمزمه ها فقط توانایی اثر روی یکی از عناصر را دارند جهت ، چرا با ید این زمزمه متفاوت عمل میکرد.
روی دیوار اجری روبه رویش دوازده زمزمه نقش بسته بود و جای زمزمه سینزدهم را خالی گذاشته بودنند طبق قانونی ایزدی هر صد سال زمانی که ستارگان جلودار با بزغاله در یک راستا قرار میگرفتند لاک رسی در مراسمی پیچیده که فقط کاهن اعظم از ان اگاه است شکسته میشود ، زمزمه ای که تنها سینزده بار قابل خواندن بود و بعد دوباره لاک و مهر و موم شده برای صدسال به خواب میرفت و پینار به زودی شاهد ان خواهد بود واقعی که هزاران سال است برای زنان قدغن شده اما او همه سد ها را شکسته و خودش را تا به اینجا رسانده است.
پینار برادر دوقلویش هیچ علاقه ای به یادگیری زمزمه ها نداشت تصور زندگی میان سردابها و دوری از نور خورشید و دشتی که در ان با اسب بتازاند دیوانه اش میکرد ،اما پدر برای انها برنامه ها داشت و مادرش چون سایه ای همیشگی پشت پدر ،او را تائید میکرد .
پینار باید به معبد میپیوست و تبدیل به کاهنی قردتمند میشد تا جایگاه پدر در دربار مستحکم تر شود و سورنا ،او باید لباس بخت به تن میکرد تا زمینهای پدر تا دریا گسترش پیدا کند نقشه ای بی نظیر که سورنا از همان اول قست بهم زدنش را داشت، پیرنا سر سپرده بود اما سورنا بود که مخالفت میکرد ،فریاد میکشد ،خودش را به هر در میزد تا رهاییش را بدست بیاورد توقع کاهن شدن نداشت ، میدانست ارزویی محال است ولی میخواست اجازه داشته باشد ازادانه انتخاب کند و یا به درمانگران ملحق شود روح سرکشش تحمل اجبار نداشت وخسته از باید و نباید های روزگارجهان را به مبارزه دعوت میکرد پس تهدیدهایش را کرد و حبسهایش را کشید، ترد شد و نادیده گرفتنش اما تیر اخر را مادرش، این زن سرد و خاموش به جانش زد ،وقتی حبس شده در زیرزمین خانه پدری میان ان همه تله های گندم تازه درو شده، نقشه فرار میکشید او با سینی از چاشتی کم جان به سراغش امد،لباس بزم به تن داشت و سنکهای قیمتی اویز به گردنش با هر تکان صدایی محو ایجاد میکرد ،بی توجه به وضع اشفته سورنا روی اخرین پله نشست و در حالی که انگار بودن در این زیرزمین توهینی به مقام اش باشد رو درهم کشید
-این همه لجبازی را از کی به ارث بردی من که نمیدانم ، بعد از دوارده بار ناکامی در حفظ کودکانم ایزدیان شما دو نفر را به من ارزانی کردنند و ایزدیان اگاهند که چرا تو این طور سرکش و نامهربان شدی. موهایت را چه زمانی این طور کوتاه کردی؟به پی نی کر سوگند اگر امدنت را از درونم ندیده بودم وجودت را منکر میشدم.
-من حاضر نیستم همسر ش شوم مرگ برایم خوش اهنگ تر است
-نیروی مردانگی و ثروت بی اندازه ارامت میکند و او هر دو را دارد بانوی عمارتش میشی و خانوم خدمه هایش. فزرند که بیاوری رام انها میشوی و عاشق دنیایت .
-من کارو را روست ندارم
-عشق بیمعناست
سورنا به چشمان مادر خیره شد این سمبل زیبایی و متانت که انگار همیشه عشقی پایدار به همسر زمخت و بی احساسش داشت حالا د رخلسه ای جاودان گیر کرده بود وبرای اولین با رسیاهی و تاریکی قلبش را اشکار میکرد
- اما تو؟
-من بانوی این سرزمینم ،ساخته شده برای ساختن جهان پدرت و دارای فرزندان مطیع از او ، پدرت ادد است و من شالا، او شیموت است و من نین ،ان چیزی که هستی را بپذیر، ارامشت در پذیرش است تو انتهای شنل روی شانه هستی پاک کننده غباری که از خود به جا خواهد گذاشت
بغض در گلوی سورنا اجازه حرف زدن به او نمیداد
-برادرت امروز راهی معبد اوراشتاما است به بدرقه اش برو غذایی بخور و لباس عوض کن همراهش باش در این قدم بزرگ مثل یک خواهر و راهی اش کن تا قوی قدم بردارد همان طور که از یک خواهر انتظار میرود سورنا اهریمن درونت را بکش انچه هستی را بپذیر
سورنا برادرش را روی تپه همیشگی شان رو به دشتهای بی پایان سرزمینشان پیدا کرد گندمها چند روزی بود درو شده بودنند و حالا کشاورزان از افتاب به ارامی سرد شده پاییز لذت میبردن و دشت خالی از هر موجودی بود
-پس داری میری؟
پیرنا با صدای خواهر از جا پرید
-اره شوربابا نامه داده و من را پذیرفته نمیدانم چقدر رشوه گرفته تا شاگرد دیگری را هم بپذیرد بابا برای رسیدن به اهدافش کم خرج نمیکند
-کاش من جای تو میرفتم
- سورنا دلم برای این دشتها تنگ میشود حتی برای این تپه و برای نور عصر که تا لبه ان شکاف جلو می اید و بعد محو میشود
-بده نامه را ببینم
-سورنا میدانی که غیر ممکن است زن ای د رمعبد پذیرفته شود
-اذیت نکن فقط بینم
سورنا قدمی به سمت برادر برداشت پیرنا یک قدم عقب رفت و خودش را از او دور کرد چرهید رو به دشت و بعد لغزید پای چپش برای ایستادن مکانی نیافت سنگ بود که زیر پایش سر میخورد و پیرنا ناگهان دیگر روی تپه نبود سورنا با جیغی دست دراز کرد اما تنها هوا بود که میان انگشتانش قرار گرفت و بعد پیرنا رفته بود
سورنا بدن له شده برادرش را از همان بالا میدید خون تا همان شکاف رو به رو کشیده شده بود و تا لبه نور خورشید در حال غروب ادامه داشت
نفهمید صخره ها را چطور پایین رفت چشمانش از رد اشک محو میدید انگار میان موج موج اب راه افتاده بود برادر با صورت به زمین افتاده بود و چیزی از چهره اش باقی نمانده بود به ارامی او را برگرداند و لی از همان تماس اول سردی شروع شده در بدن برادر را احساس کرده بود سورنا با این جنازه فریبه بود این نمیتوانست برادر سرگردان لحظه پیش او باشد ، کنار این غریبه نشست ، حتی توان گریه نداشت
و گذر زمان برایش بی معنا شده بود تنها با صدای زوزه حیوانات و نغمه خداحافظی پرندگان متوجه امدن شب شد نمیدانست به خانواده اش چه بگوید اصلا حرفش را باور میکردند؟ میدانست جهانش همین جا به پایان رسیده برادر عزیرش مرده و به زودی زندگی او هم ،پایان می رسید، به یاد نداشت چطور این تصمیم ر ا گرفته بود حتی در اوردن لباس از تن برادر را هم به یاد نداشت نامه این قاتل بی جان د رجیب لباس برادر جا خوش کرده بود ،حالا به سخترین مرحله رسیده بود باید جنازه نیمه عریان برادر را بی خداحافظی خاک میکرد لوازمی برای کندن نداشت اما نیرویی عجیب در بازوانش جاری بود بن بست پشت سر و امید رسیدن به اروزی محال و جودش را سرشار از انرژی کرده بود سنگ پهنی پیدا کرد که نقش بیل را برایش باز میکرد تا دم صبح خاک را کند امیدوار بود نبودنشان را تا صبح متوجه نشده باشند بیشتر از این نمیتوانست معطل کند حفره کم عمق و کوچک بود به سختی برادر تا ان کشاند دقیق زیر سایه صخره و بعد تمام خاکی را که به زحمت از زمین کنده بود روی برادر ریخت بدنش درد میکرد و عضلاتش گرفته بود و دیوانگی کل ذهنش را پر کرده بود با تعدادی سنگ بزرگ روی قبر را پوشاند انگار که تپه ریزش کرده باشد و او همان جا پیرنا شد کنار قبر پنهان برادر.
سورنا نگاه دقیقی به اطراف سرداب انداخت همه جیز اماده بود ارام رام زمزمه ها را زیر لب میخواند راز مگویی دیگر ،او انها را حفظ کرده بود ،نغمه هایی که تا بر زیان کاهنان جاری میشد به سمت فراموشی میرفت در مغز او حک میشد ، سورنا از همان روز اول که با ان موهای تراشیده شده و چشمان درشت حنایی و ان زاویه چهارگوش فکش اجازه دیدن اولین زمزمه را پیدا کرد، به راحتی انها را میدید و در ذهنش نقش میبست انگار انها را برای او نوشته بودن زمزمه ها هم گم گشته خود را پیدا کرده بودنند پس در جانش نفود میکردنند و همراه همیشگی اش شده بودنند ده زمزمه در دوسال و سورنا میدانشت با شنیدن زمزمه سینزدهم ان را هم متعلق به خودش خواهد کرد به راحتی خوردن یک لیوان اب سرد
رو به رو ی کوزه عظیم ایستاد نمیدانست به چه کار می اید زمزمه سوم را فراخواند نوای موسیقی دار اب بعد زمزمه پنجم را با ان همراه کرد اواز شعله های نزدیک به مرگ و بعد با رمرمه هفتم اوج گرفت سرود همرمان پرندگان در طلوع، ادغام زمزمه ها راز دیگری بود که نمیخواست فاش کند روش خاص که حتی شورباباهم قادر به انجام ان نبود.
کوزه در موجی از انرژی چند سانتی از زمین بلند شد حالا زمزمه دوم را شروع کرد اواز خفته مورچگان در خاک و بعد با زمزمه چهارم کوزه را چرخاند هیاهوی پیچیده باد د ر درخت کنا،صدای قدمها اور ا به خود اورد و خواندن متوقف شد کوزه با ضربه به زمین برخورد کرد و سورنا کشیده شدن یک خط بلند شکستگی را د رانتهای ان دید ترسیده بود دوباره غرق در جادوی رمرمه ها شده بود و زمان را از دست داده بود ،،پشت یه کوزه سعی کرد شکسته گی را با بدنش پنهان کند.
صدای قدمها حالا با صدای پچ پچی عصبی همراه شده بود ،کاهن اعظم اولین کسی بود که وارد اتاق شد ختی نگاهی به سورنا نیانداخت و مستقیم به سراغ میز مراسم رفت سورنا در حالت تعظیم باقی ماند لبه بلند و سفید لباسش روی زمین کشیده شده بود و میتوانست از همان جا گلدوزیهای یایین لباسش را بیند بندها روی سینه اش فشار میاوردنند و تعظیم را سختتر کرده بودنند
مرد دیگری وارد سرداب شد و سورنا با شنیدن صدای اشنا از جا پرید پدرش بود که دست بسته جلوتر از شوربابا به داخل هل داده شد رد سیلی های متعدد صورتش را قرمز و حتی سیاه کرده بود و از کوشه چشمانش رد خونی تا کنار پرده بینی اش سرازیر بود به سمت پدر یک قدم برداشت اما اروان از ناکجا اباد او را از پشت گرفت سورنا توان تقلا نداشت انگار کل معبد با تمام ان اجرهای قرمزخونی روی سرش خراب شده باشند ،شور بابا پدر را به زیر دیوار زمزمه هل داد و او که حالا تمام بدنش زخمی و خون الود بود روی زمین افتاد،سورنا قدمی به سمتش برداشت اما اروان اورا سفت گرفته بود سورنا ملتمسانه به شوربابا چشم دوخت که با دیدگانی چون حیوانی وحشی وز خم خمرده او را نگاه میکرد
پدر ناله کنان انگار که هر لحظه خون بالا می اورد گفت:-رحم کنید به هر دوی ما رحم کنید
شوربابا اما نگاه هنوز به روی سورنا بود
-چطور توانستی این بی حرمتی را به زمزمه ها وارد کنی ؟ چطور جرات کردی انها را به زبان بیاری و یا حتی نگاه کنی ؟ نوای جاودان ایزدیان را لکه دار کردی و با نفست انها را الوده خشم شیموت نثارت اتش غضب نین گرفتارت باد بسوز و این ننگ را با خود ببر
-ارام باش کاهن که خودت هم مقصر ی
کاهن اعظم د رحالی که به ارامی لوح کاهگلی را روی میز می گذاشت ادامه داد:
-نیروی اهریمن را نادیده گرفتی مسحور جادوی تغلب شدی و چشم بر حقیقت رو به رویت بستی فکر کردی معجزه ای یافتی غرورت دیوانه ات کرد او یک شیاد است دزد جادو الوده کننده خلوس رمرمه
-نه این طور نیست من متغلب نیستم زمزمه ها در من جریان دارند
اروان با زانو ضربه ای به او زد و سورنا از درد به خود پیچید
- نه ، تو شیادی ،چقدر به وجود بی وجودت حسودی کردم د رحالی که تو فقط یک دزدی یک زن یک وجود ناخالص به رودی تقاص پس خواهی داد و خلوص به جهان جادو برخواهد گشت
-ساکت .همگی ساکت شوید
کاهن اعظم به ارامی سفال گلی را شکست و برگهای کنار را از ان بیرون کشید حالا زمزمه سینزدهم د رمیان دستانش بود .
چشمان سورنا روی برگها بود که انگار تازه از درخت کنده شده باشند هیچ اثری از مرور زمان صد ساله روی انها نبود . کاهن اعظم هم با تعجب به ان نگاه میکرد. شوربابا از کنار پدر جدا شدا شد
-این چیه؟ تقلبیه؟ زمزمه سینزدهم کجاست؟
-زمزمه سینزدهم همینه نیروی زندگی نیروی بقا حیاطی جاودان وجودش روی این برگها انها را از مرگ نجات داده است.
اروان محو در اتفاقی که در حال وقوع است دستان سورنا را کمی رها کرد دختر تلاش کرد خودش را رها کند و به سمت پدر زخمی اش برود ولی دوباره در چنگالهای اروان اسیر شد
کاهن اعظم به ارامی برگها را روی میز گذاشت و روبه پدر گفت:
-دخترت بزرگترین قانون را شکسته و تاوان پس خواهد دا د او کافر است وتو هم همدستش ،مجازاتی بالاتر از مرگ برایتان نیست،زمزمه ها هیچ گاه نباید بر زیان زنان جاری شود
-چرا؟ اخر چرا ؟
کاهن اعطم برای اولین بار به سورنا نگاه کرد د رحالی که به سمت پدر میرفت رو به دختر گفت:
-تو کی هستی که در کار ایزدیان چرا یی میکنی اطاعت محض تنها عبادتی است که از تو انتظار میرود سرسپردگی بی چون و چرا د رمقابل عظمت بیکران انها
-ما را ببخشید من خودم اور ابه شوربابا لو دادم به ایزیان قسم تنها سه روز است که جسد پیر عزیزم پیدا شده و من همان روز خبرش را برای شوربابا فرستادم که متقلبی جای پسرم را گرفته نمیداتستم دختر بی عقلم جرات کرده ، با برادرت چه کردی باور نمیکنم او را کشته باشی؟
- به زمزمه ها سو گند که یک تصادف بود افتاد و من نتوانستم نجاتش بدهم
پدر به سختی سری تکان داد و ملتمسانه رو به شوربابا گفت:
-به ما رحم کنید کاهن اعظم من همیشه بنده مطیع این معبد بودم
-و حالا ان را به سم وجود دخترت الوده کردی
سورنا ان چه را که میدید باور نمیکرد چاقویی تیز که در دستان راهب پدیدار شد و گلوی پدر که ناگهان با خون سرخ ازین بسته شد و بعد زندگی بود که به ارامی چون شعله کوچک شمع از چشمان پدر رخت بر بست
کاهن چاقورابا لبه ردایش پاک کردو بدون توجه به جیغهای بلند سورنا به سمت میز برگشت
-زمزمه سینزدهم اماده است و از قربانی اش زندگی میگیرد تا زندگی ببخششد صدسال در طلب یک جان بی ارزش . او را بیاورید
اروان سورنا را که حالا هیچ نفسی برایش باقی نمانده بود به سمت کوزه هل داد و شوربابا با ضربه ای او را به زمین زد
-اروان دستانش را ببند و دهانش را تا دیگر صدای نحسش را نشنوم، او را به داخل کوزه بیانداز هوای کوزه که تمام شود مرگ زجر اوری خواهد داشت و جانش که ارام ارام بیرون میرود زمزمه سینزدهم را فعال خواهد کرد
سورنا تقلا میکرد فرار کند اما دستان لاعر اروان تیرویی جادویی پیدا کرده بود و راه فرار را بر او بسته دستانش را با طنابی از پشت بستند و بعد اروان با کمک شور بابا او را بلند کرده و از دهانه گشاد کوزه به داخل هل دادن سورنا میدید که دهانه کوزه را با گل میبنددند و ان را تبدیل به تابوت همیشگی او میکنند ارام ارام سیاهی وارد کوزه شد و سورنا خودش را در میان این دیوارهای گلی تنها در تاریکی محض و هوایی که رو به پایان بود دید.
کاهن اعظم شروع به خواندن زمزمه ای غریب کرد نغمه ای بیمعنا که برای گوش سورنا بسیار غریب بود اصواتی بالا و پایین که ازر ظرافتهای زمزمه بسیار دور بود سورنا ناگهان هجوم نیرویی عظیم را احساس کرد که روی قلبش نشسته است و سعی در دزدین نیروی زندگیش دارد انگار که میخواهد خفه اش کند ، با تمام وحود تقلا میکرد تا به کوزه صربه بزند یا ان را بشکند اما جانی برایش نمانده بود نیروی کشنده روی سینه اش نشسته بود و توان را از او میدزدید و بعد متوجه چیز عجیبی شد دستانش ان قدر ها هم سفت بسته نشده بود، انگشتان شصت و اشاره اش ازاد بودنند، با سعی مضاعف به جنگ طناب رفت امید نیروی اهریمنی را به عقب هول داده بود دستانش ناگهان باز شدنند و او بند روی دهانش را کنار زد و نفس عمیقی کشید هنوز هوا بود و نور باریکی که از شکستگی ناخواسته کوزه به د اخل میتابید به کوزه ضربه زد و صدای تعجب کاهنها را شنید
-دستاش را باز کرده اگر کوزه را شکست در جا خفه اش کن چیزی به راه اقتادن زمزمه نمانده
-باید تا به حال خفه میشد اهریمن همراهشه
سورنا میدانست توانایی مقابله با کاهن ها را ندارد اروان هم کمکش را کرده بود پس به ارامی زمزمه اول را فرا خواند بعد زمزمه دوم ،سوم و چهارم را با ان همراه کرد و نغمه ای جادویی از ان ساخت باد و اب و هوا را صدا زد و بعد زمزمه پنجم کنار انها نشست صدای ترکهایی به گوش رسید نوایی ازادی بخش و ناگهان در یک لحظه کوزه تبدیل به خاک شد ،سورنا میان گرد و خاک ایستاده بود و کاهن اعظم و شوربابا پهلو به پهلوی هم با وحشت اورا نگاه میکرند ولی کاهن اعظم سریعتر به خود امد ،خواندن زمزمه سینزدهم را از سر گرفت و با یک چرخش دست گلوی شوربابا را برید و او را همان ان قربانی زمزمه کرد اروان وحشت زده نگاهی به سورنا انداخت و بعد از سرداب بیرون دوید و سورنا را با کاهن تنها گذاشت دختر دوباره هجوم بی امان نیرو را در درونش احساس کرد موجودی قصد بیرون کشیدن زندگی اش را داشت پس تمرکز کرد حالا که پنج زمزمه ادغام شده بودنند زمان اوردن پنج زمزمه دیگر بود کاهن از روی برگها بلند بلند میخواند ولی سورنا ارام زمزمه میکرد طنین اهنگها را بدست گرفته بود و انهار ا میرقصاند در یک ان تمام نغمه ها را تبدیل به شمشیری از نور کرد و به سمت کاهن هجوم برد کاهن فریادی از درد کشید و خودش را به سمت دیوار زمزمه ها پرتاب کرد اما دست از برگهای زمزمه نکشید روی پاهاش بلند شد و شدیدتر شروع به خواندن کرد سورنا فشار عظیمی را احساس میکرد که خودش را به او درون او تحمیل میکرد و سعی در عقب راندن او داشت نیروی زمزمه سینزدهم بسیار قوی بود سورنا چشمانش را بست و با تمرکزی عمیق خودش را غرق در نغمه ها کرد و از حفظ انها را می خواند میدانست اگر لحظه ای انها را رها کند زمزمه سینزدهم جانش را خواهد گرفت نوارهای روی سینه اش احساس خفگی را چند برابر کرده بود سورنا خطوط سایه واری را دید که دورش را گرفته بودنند و اورا از زمین بلند کردنند در این نبرد سورنا در حال شکست خوردن بود
ناگهان چیزی تغییر کرد زمزمه ها از او دور میشدن و به سمت زمزمه سینزدهم میرفتند وحشت زده فکر کرد انها به او خیانت کرده اند اما چیز دیگری انجا بود درکی اشنا و حک شده در ذهنش سورنا میترسید ، اما میدانست باید چه کند به ارامی پنج زمزمه اول را از هم گشود و در میانشان برای زمزمه سینزدهم جا باز کزد نغمه جنون امیز سینزهم از میان اوا ها به ذهنش نفوذ کرد و بعد انفجار اتفاق افتاد
سورنا دیگر در سرداب نبود حتی دیکر انگار روی زمین هم نبود بی وزن بی جسم انگار که او هم یک زمزمه بود میخواست به خودش نگاهی بیاندازد ولی چشمی وحود نداشت فقط اگاهی و درک بود حیاتی بدون جسم و درکی عمیق از همه جهان هستی مغزی که میفهمید ولی مغز نبود هوشی فراتر از هرچیزی ،ادراکی که در هر چیزی جریان داست و بعد همه چیز در ان متوقف شد زمان هم ایستاد سورنا دوباره به سرداب برگشته بود اما حالا موهایش بلند شده بود و تا کمرش میرسید لباسی به رنگ نور به تن داشت و در سکونی مطلق انجا قدم به زمین گذاشت، کاهن اعظم را دید که وحشتزده منجمد او را نگاه میکرد سورنا تنها یک گام به سمت او برداشت و همان لحظه طلسم شکست و همه چیز به جریان افتاد.
سورنا حالا به همه چیز پی برده بود به قدرت بی کران زمزمه سینزدهم به دانشی فراتر از هرچیز او خلق را فهمیده بود و ایجاد را و حالا میدانست با زمزمه هایی که در قلبش جریان دارد چه کند او حالا میدانست چرا زنان از یادگیری انها منع شدند چون انها حافظان زمزمه ها هستند انها ناقلان زمزمه ها اند انتقال دهان به دهان و انگاه دیگر به هیچ کاهنی در جهان نیاز ی نیست انها خود زمزمه ها هستند نیروی خلق کننده انها ایزدیان هستند خالقان هستی مادران جهان .
سورنا به سمت کاهن اعظم رفت برگهای کنار را از دستان لرزانش بیرون کشید دستی به دیوارهای اجری معبد کشید و زمزمه ها را در انها رها کرد ، لرزههای دیوارها اغاز شد معبد در حال فروریختن بود،کاهن اعظم چیزی زیر لب نجوا میکرد نفرینی ابدی ولی سورنا انها را نمیشنید او اماده رفتن بودو کاهن را میان باقیمانده تمام فریبهای هزار ساله اش تنها گذاشت زنان زیادی در سرزمینش نیاز به یادگیری داشتن و سورنا اولین حامل زمزمه ها بعد از هزار سال بود.

-



-
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم فهیمه سجادیه سلام
خوشحالم آثارتان را همچنان به پایگاه نقد داستان می‌فرستید و از اعتمادتان سپاسگزارم. «زمزمه‌ها» را خواندم. راستش اثر خوبی از آب درنیامده است. می‌دانید مشکل چیست؟ مشکل اساسی ساختار است که اصلا استحکام و انسجام ندارد. متنی است به شدت دچار پراکندگی که جوهره‌ی داستانی‌اش در سایه‌ی توجه به چند تا اسم و یک فضای غیرقابل لمس قرار گرفته است. یعنی ایزدان و اهریمن و کاهن اعظم و نیروهای اهریمنی و غار و مجموعه‌ی چیزهایی که اینجا گذاشته‌اید اصلا بستر داستانی مناسبی ندارند؛ برای همین است که همینجور پادرهوا و معلق مانده‌اند و اینطور باسمه‌ای و نچسب شده‌اند. جوری شده که انگار مال جای دیگر و جهان دیگری هستند و به جهان این داستان تعلق ندارند. همه چیز داستان باید با هم جفت‌وجور باشد. داستان‌هایی از این دست به جزییات درست و به عناصر هماهنگ و به فضاسازی جذاب نیاز دارند. اینطوری نیست که فقط اسم آدم‌ها را تغییر بدهیم و فضاسازی خودبه‌خود ساخته شود و به اصطلاح دربیاید. پیش از هر شخصیت و هر اسم و هر عنوان و هر زمان تاریخی یا زمان تقویمی و زمان داستانی و پیش از هر چیز دیگری شما باید بستر و ساختار محکم داستانی داشته باشید وگرنه هرچه تلاش کنید مثل آب در هاون کوبیدن است. شاید این فضا برای شما جاذبه دارد؛ باشد بسیار خوب اما به هر حال باید داستان خواندنی و قابل بحثی از دل آن بیرون بیاید یا نه؟ پیشنهادم این است که فعلا از این فضا بیرون بیایید و بچسبید به سوژه‌های ملموس‌تر و دردسترس‌تر. بروید روی انتخاب فکر اولیه. یک فکر اولیه‌ی قوی پیدا کنید. بهتر است از تجربه‌های زیستی خودتان برای سوژه‌ها استفاده کنید (دست‌کم در ابتدای کار) و یا از دیده‌ها و شنیده‌هایتان. شخصیت‌ها را هم از دل آدم‌های آشنای اطرافتان پیدا کنید. در رفتار و گفتار آدم‌ها دقیق شوید و در ظاهر آن‌ها و در افکار و احساساتشان؛ و فکر کنید چه داستانی برای نوشتن دارید؟ این آدم‌ها چه داستانی دارند؟ بعد یک شیوه‌ی بیانی جذاب پیدا کنید. روی تمام عناصر کار کنید. روی فضاسازی، شخصیت‌پردازی، دیالوگ‌ها و ...داستان‌های خوب هم فراوان بخوانید. به تلاش و تمرین ادامه بدهید و آثارتان را برای ما بفرستید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت