هر داستان لزوما باید آغازی و پایانی داشته باشد




عنوان داستان : خمه...به ضم خ و فتح م
نویسنده داستان : حمزه رضایی

خمه…به ضم خ و فتحه م

الاغ نحیف گلمراد، تشنه و گشنه، هن هن کنان، زیر تابش گرم افتاب، باریکه راه سنگلاخی کوه « باویون » را طی می کرد. گلمراد با صورتی لاغر و استخوانی و افتاب خورده، در حالی که دانه های عرق روی سر طاس و کم موی او جمع شده بود، چوبی در دست پشت سر الاغ در حال حرکت بود، پاهای لاغرو خسته اش بیش از ان نای حرکت نداشت و طاقت و توان او را در ان سربالایی سنگلاخی کوهستان از او گرفته بود، نفسش بریده بود. تراشه سنگ های تیز دو طرف راه مالروی که الاغ به زحمت از ان عبور می کرد، و خار و خاشاک های خشکیده درختچه ها و تیغه های گیاهان کوهی هرازگاهی چون نیشتر به پاهای او و الاغ فرو می رفتتند، رگه هایی از خون در ساق پای او دیده می شد. طاقت و توان او هم همچون الاغش در حال تمام شدن بود. خاتون زن گلمراد در حالی که با یک دستش زبیده دختر یکساله اش را محکم گرفته بود، با دست دیگرش گوشه پالان الاغ را چسبیده بود که مانع از افتادن خودش و بچه اش شود، راه باریک و ناهموار تعادل حرکت کردن الاغ را به هم زده بود، الاغ هر لحظه به طرفی متمایل می شد. افتاب بدون توجه به وضعیتی که گلمراد و زن و بچه و الاغش داشتند، به شدت در حال تابیدن بود. عرق از سر و روی خاتون می چکید، لب های او خشک و به تیرگی زده بود. چشم های تکیده و بی فروغش این سو و ان سو به دنبال قطره ابی می گشت، او در انتظار رسیدن به جایی بود که بتواند با قطره ابی عطش خود را فرو بنشاند. تنها جیره ابی که برایشان مانده بود، همان قمقمه کوچکی بود که خاتون برای زبیده دختر یکساله و بیمارش در خورجین گذاشته بود. زبیده در اغوش مادرش خاتون خوابیده بود، صورت او زرد و به تیرگی گراییده بود، تند تند نفس می زد. هرازگاهی چشم های مات و بی فروغش را باز می کرد، نگاه مبهم خود را می چرخاند و دوباره پلک هایش را بر هم می نهاد. خاتون چند بار از گلمراد خواسته بود جایی توقف کنند، و استراحتی بکنند. همین چند لحظه پیش گلمراد در جواب خاتون که‌ گفته بود، گلمراد، زبیده حالش خوب نیست، نمیدونم شاید به خاطر گرمای شدید افتاب هست. باید جایی توقف کنیم، گل مراد گفته بود: خاتون من خوب میدونم باید جایی توقف کنیم، میدونم زبیده بیماره، میدونم وضع تو هم خوب نیست، من و الاغ بیجاره هم داریم از پا در میاییم، ولی باید صبر کنیم، تحمل کنیم.
جدا از اینکه خودشان از تشنگی داشتند از پای در می امدند، دخترشان زبیده وضعیت خوبی نداشت. او تب داشت. انها از صبح زود که از « هرچی » حرکت کرده بودند، بجز یکی دو بار، انهم توقفی خیلی کوتاه، هم چنان در راه بودند. راهی که انها تا حالا طی کرده بودند همش سربالایی بود…
گلمراد در مقابل اصرار دو باره خاتون در حالی که با گوشه استین پیراهن کهنه و مندرس خود، عرق پیشانی اش را خشک می کرد گفت : زن، دندون رو جیگر بزار، تا بدونم چه خاکی به سرم بریزم. خودت که می بینی با این افتاب گرم، توی دامن کوه، میون این همه سنگلاخ و خار و خاشاک، ایا میشه لحظه ای وایساد. فدات بشم چند لحظه ای تحمل کنی به یه جایی می رسیم خود راه رو بلدم. میدونم « خمه »۱ اب کجاست…
الاغ هم چنان راه باریکه ای که به طرف سر بالایی کوه می رفت طی می کرد، افتاب به وسط اسمان رسیده بود، که انها ان باریکه راه سنگلاخی صعب العبور را پشت سر گذاشتند و به محل همواری رسیدند. نسیم خنکی می وزید. از تراشه سنگها و خارها و تیغه های گیاهی و درختچه های خشک شده، دیگر خبری نبود. مسافتی که در ان محدوده هموار طی کردند به « خمه » رسیدند. کمی ان سوتر درخت تقریبا بزرگی خودنمایی می کرد، مرادعلی افسار الاغ را به سمت درخت کشاند. الاغ را به درخت بست. زبیده را از اغوش خاتون گرفت و به او کمک کرد که از الاغ پیاده شود، پتویی زهواردر رفته ای که رو پالان الاغ انداخته بود پایین اورد، خار و خاشاک های قسمتی از زمین زیر درخت را تمییز کرد، پتو را انداخت و به خاتون اشاره کرد که روی ان پتو بنشیند. زبیده زیر سایه درخت ارام خوابده بود.
خمه ظاهرا پر از اب بود. سر ان را با سنگی پهن و دایره ای پوشانده بودند که حتی الامکان از دسترس حشرات و سایر موجودات زنده مثل مار و عقرب و مارمولک دور باشه.
گلمراد ابتدا گل و لای و خار و خاشاک هایی که اطراف سر سنگی خمه پوشانده بود را با دقت جمع کرد، سرسنگی ان را به ارامی و با احتیاط برداشت که گل و لای و و بوته گیاهان به داخل خمه نریزد.
روی سطح اب ذرات ریز برگ های خشکیده گیاهان و حشرات کوچک‌ پوشانده بود، انها را کنار زد.ابتدا ظرف اب خودش و خاتون را پر کرد و بعد هم ظرف اب الاغ را پر نمود…..پایان
۱- خمه یا خمره اب، در بسیاری از بیابانها و بالا یا دامنه کوه در جنوب کشور، در دل زمین گودال کوچکی حفر می کنند، و درون ان خمره یا ظرف هایی شبیه ان جاسازی می کنند. بارندگی باعث می شود این خمه ها پر از اب شود و برای رهگذران در هنگام نیاز نعمتی محسوب می شود.
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
سلام و عرض ادب و احترام خدمت جناب حمزه رضایی عزیز. داستان خمه جناب‌عالی را خواندم. از این که داستان شما تم و موضوعی اقلیمی دارد، بسیار خوشحالم. حتما جناب‌عالی هم با بنده موافقید که یکی از کمبودهای ادبیات امروز ایران، نگاه به ادبیات اقلیمی است. جای این ژانر و گونه ادبی به شدت خالی است و وظیفه همه ماست که به هر شکل ممکن این خلا را جبران و پر کنیم.
به همین دلیل به گمان من اولین امتیاز داستان شما، بومی بودن آن است. موضوعی که جناب‌عالی اهمیتش را دریافتی و برای جبران آن کمر همت بستی. درود و خسته نباشی.
اما نکته یا نکته‌هایی هم برای بهتر شدن داستان جناب‌عالی به نظرم می‌رسد که عرض می‌کنم. اولین مشکلی که در این داستان دیدم، پایان بی‌سرانجام آن است. این درست است که ما در داستان مدرن، یا حتی داستان کلاسیک، پایان باز داریم. حق داریم و می‌توانیم داستان را به گونه‌ای تمام کنیم که خواننده پایان آن را حدس بزند و یا اصلا خودش با تخیل خود، آن را تمام کند، اما این پایان باز هم شرایطی دارد. نویسنده باید به گونه‌ای داستان را پیش ببرد که خواننده با کنار هم قرار دادن وقایع داستان، به این نتیجه برسد که آهان! فهمیدم! پایان داستان این است!
گمان می‌کنم این اتفاق، در این داستان نیفتاده. به این معنی که وقتی نوشته تمام می‌شود، مخاطب می‌پرسد: «خوب. که چی؟!» این خب که چی، بی‌شک اشکال داستان است. ما در داستان شما از کوه و دره با تشنگی و خستگی عبور می‌کنیم. سختی‌هایی را می‌بینیم و منتظریم که با سپری شدن این سختی‌ها به نتیجه برسیم، اما همین که به خمه می‌رسیم، داستان تمام می‌شود. نویسنده در این داستان چه چیز را دنبال می‌کند؟ چه می‌خواهد بگوید؟ این همه سختی و گشنگی و تشنگی برای چیست؟ برای رسیدن به کجاست؟! می‌بینیم که داستان به ما جوابی نمی‌دهد. یا بهتر است عرض کنم جوابی ندارد که بدهد.
چنین داستان‌هایی، داستان ناقصی‌اند. به این معنی که پیامی برای خواننده ندارند. حق بدهید مخاطب داستانی را که بدون پیام است کنار می‌گذارد و اگر به هر دلیل آن را تا ته هم مطالعه کرد، دلخور و ناراضی از نویسنده می‌پرسد: خوب! که چی؟!
داستان اشکال های زبانی و زمانی هم داشت. گاهی زمانها با هم قاطی می‌شوند. حال و گذشته، به شکل حرفه‌ای و اصولی به کار گرفته نشده‌اند. همین‌طور زبان داستان هم ایرادهایی داشت و دارد که باید اصلاح شوند.
امیدوارم با تلاش و مطالعه بیشتر، هم این نواقص برطرف شوند و هم شاهد داستان‌های حرفه‌ای و اصولی و قدرتمند جنا‌ب‌عالی باشم.
درود و دست شما درد نکند ‌

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۱
حمزه رضایی » 16 روز پیش
ممنون جناب استاد فراست...در مورد بی سرانجامی داستان شکی نیست و شما کاملا درست و به جا به این عیب اساسی ایراد گرفته بودید. راستش در صدد بودم داستان بلند بنویسم. فکر کردم بهتر است در همین صفحات اولیه عیوب کار را بدونم تا با شناخت بیشتر از نواقصی موجود، بهتر بتوانم به ادامه داستان بپردازم...جدا از این عیب اساسی، نقص های زبانی و زمانی داستان مطرح فرمودید، که درست متوجه نشدم. در صورت امکان در این مورد و نقص های دیگر داستان راهنمایی بفرمایید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت