بزرگترین امتیاز داستان، بومی‌نویسی آن است



عنوان داستان : دده

امروز برابر دو سال و پنج ماه و هشت روز است که رفته‌ای. ننه‌م هر روز دست‌نماز میگیرد میرود زیر درخت توت با جاروی پیشی برگ‌ها را جارو میکند برای تو. آخه ننه قربون چند شب پیش خواب دیده بود که توی قلندرخونه مسجد داری استکان‌ها را میشوری و محکم زده تو سینه‌ش و گفته یا شهید دشت کربلا تو امیرِ حاج‌احمدی؟! تو هم لبخند ارنک‌بازی زده‌ای و زشتک‌بازی صدای کل ننه قربون توی حیاط مسجد پخش شده‌.
امیر کوکا. الان ننه‌‌م روبروم نشسته هر چی آقام زور زد ظهر پای سفره ننشست. چون قلیه ماهی هامور داشتیم. فقط یک تکه ته‌دیگ سوخته خورد
کره محلی هم از روزی که رفتی نزدیک دهانش نشده. حتی خرما هم توی ارده نمیزند. خالی خالی میخورد
چند روز پیش رفته بودیم خانه عبدالحسین. یک چیزی میگویم باور کن. ننه گیس موهاش از زیررمینار زده بود بیرون. گفتم ننه موهات! بعد دیدم دمپاییش لنگه لنگه پا کرده.. عبدالحسین نبود. زنش گفت ننه امیر، دست از جون عبدی بردار. چند بار بگه به جز ما چند نفر، کسی زنده برنگشت؟ اوناها. برو رادیو عراق بگیر.‌ هر کی زنده باشه اسمش میخونه.
راستی امیر قوّه رادیومون هم تمام شده.
ننه‌م دارد صدام میزند باید بروم. راستی چند روز دیگر عید است. ننه‌ ماش خریده ولی خیسش نکرده.
تا عید برگرد. خداحافظ



این چندمین نامه‌ای بود که نوشتم برای امیر.
چند باری ننه گفته بود از حاج‌‌حمزه بپرسم اگر میشود جواب نامه‌های امیر را بفرستیم شاید برسد به دستش. حاج‌حمزه هم رفته بود.
گفته بودم چشم. هر روز دفتر و قلم میاورد و میگفت براش بنویس.
-ننه، اونجا نمیذارن راحت نامه به دستش برسه. قبل امیر، نامه‌ها باز میکنن
-خوب باز کنن ننه. اونا هم آدمن. میفهمن از دل ننه‌‌ی آدم چه میگذره
بعد دود قلیانش را بیرون داد و گفت پاشو پاشو نامه‌ای که امیر فرستاده لای قرآن بیار بخون از دوباره.
این بار هزارمش بود. مینشست لبه تارمه پاهاش را جمع میکرد توی شکمش و تا آخر نامه سر تکان میداد و هومه میکشید.
بعد کاغذ را بو میکشید دست میکشید روی کلمه‌ها و نقطه‌ها و می‌چسباندش به صورتش.‌
ننه رودم قربون دست‌خط قشنگت بگردم
لب‌هام میلرزید از بغض ولی نفس راحتی کشیدم
هر بار که نامه را برمی‌داشت دلم تکان میخورد که نکند یک چیزی توش در بیاورد.
کاری بود که شده بود
توی مسیر مدرسه. زن علی شریفی جلو راهم را گرفته بود دهنم‌ مزه زهر میداد. لباس‌هام انگار جویده شده باشد چروک بود. چشمام باز نمیشد. پرسید: ننه‌ت از بین رفت. از اذون مغرب تا ستاره صبح صدای شیون و ورارش، بیراه‌مون کرده. خجالت کشیدم و سرم را انداختم پایین. چشم زن شریفی پر از سرمه بود و تازه از دکون فامو آشیر بیرون آمده بود. دلم ضعف رفت برای شیر توی کیسه. گفتم ما چاره‌ش نمیکنیم.
گفت: اگه کشته بودنش یه خبریش میشد
حتما اسیرشده. دو روز دیگه سر و کله‌ش پیدا میشه.
آقام میگه هر کی اسیر بشه اسمش در میاد. اسم امیر ما در نیومده.
بچه که نیست گم بشه. هیژده سالشه. شاید هم جایی قایم شده.
بعد یه شیرینی گذاشت توی دهنم و گفت برو دست خدا.
تا زنگ تفریح، صدای زن علی شریفی توی سرم می‌پیچید.
راست میگفت حتما یک جایی قایم شده بود. از این ارنک‌بازی‌ها زیاد داشت و سر به سرمان میگذاشت همیشه. آقام چرا خونه نشین شده بود؟ چرا نمیرفت پی امیر؟
از صبح نشسته توی دکونش و سرش را چسبانده به دخل چوبی که چه. یاسینو فرهاد، هر روز یه چیزی بلند میکرد و آقام سر بلند نمیکرد که نهیبش بدهد.
ظهر پای سفره زارم گرفت و افتادم به گریه: گفتم امیر قولم داد گفت دده زود وامیگردم. پس‌فردا عیده‌. دو ساله کفش نو پا نکردم.
بابام اخماش رفت تو هم: بسم‌الله بگو خوراکت بخور دختر. ننه‌م هم بی‌طاقت شده بود: حاج احمد امروز بریم بنیاد شهید
بریم هر کی از کربلا برگشته پیدا کنیم شاید یکی امیرم دیده باشه.
کربلای ۴ ننه.
همیشه چهارش را یادش میرفت
رفتیم پرسیدیم. در هر خانه‌ای که میزدیم ننه‌م زیر لب میگفت یا جد سیدصالح النگوهام نذرت میکنم که امیدم ناامید نشه.
چند روز و چند خانه بود که سر زدیم چند شهر و چند دهات بود که رفتیم. نمیدانم. تا اینکه خبر رسید توی محل عنایت ننه شعبون نامه فرستاده. زن‌ها توی مسجد شیرینی پخش کردند و دسته جمعی رفتند آنجا. حاج حمزه بلند نامه را میخواند زن‌ها گریه میکردند یکی گلاب میپاشید. ننه‌م دست میکشید روی النگوهاش. کنار چشمش چروک افتاده بود و دو سال بود صورتش را بند نینداخته بود.
همان‌جا بود که دویدم بیرون و تا خانه ابراهیم ژاپنی دویدم. هنوز دفتر و کتاب‌هاش خانه ننه ابراهیم بود. روزی که بی‌خبر رفته بود، کتاب‌هاش را گذاشت زیر لباسش و با کش زیرش را بست و رفت مدرسه. و دیگر خبری ازش نشد. کتاب و دفترهاش ماند خانه ننه ابراهیم.
گفتم ابریم دفتر مشق امیر بده کار دارم
گفت بسم الله. جن زدتت؟ دفتر امیر به چه کارت میاد بعد دو سال.
دفتر را برداشتم و رفتم توی انباری، در راقفل کردم و کلمه به کلمه دستخطش را تمرین کردم. یک ماه طول کشید تا اولین نامه را نوشتم. فقط باید روی پاکت مبنوشتم که فقط ننه‌ و بابام بخوانند که توی محل پخش نشود. اگر حاج حمزه می‌فهمید آبروم میرفت.
هر کاری کردم که نامه شبیه نامه عنایت بشود. ننه‌م سواد نداشت ولی دستخط امیر را حفظ بود.
یک روز که ننه‌م خواب بود و بابام رفته بود سبزی بخرد برای دکون. نامه را گذاشتم توی طاقچه و رفتم سر وقت ننه.
ننه پاشو پاشو
چه شده امیرم اومده؟
ننه پاشو که خوابت راست شده. امیر نامه فرستاده
ننه خیز برداشت سمتم.
نامه؟
کی آورد؟ کو؟ نامه کجان
یه مردی اورد گفت از بنیاد شهیده ولی کسی نباید بفهمه.
بعد رفتم نامه را برداشتم و شروع کردم به خواندن
چهارستون بدنم میلرزید. میترسیدم وسط خواندم خدا سوسکم کند یا میمون. یا اصلا ننه‌م بفهمد ولی دیگر شده بود صدام میلرزید و لکنت ولم نمیکرد.
شروع کردم به خواندن
سلام
قبل از هر چیز من را ببخشید که بی‌خبرتان گذاشتم. من توی عملیات اسیر شدم. هیچ کس از ما خبری ندارد ولی جای نگرانی نیست.
زینت دده حواست به ننه و بابام باشد. دلم برای همه‌تان تنگ شده به اقام بگو موتور هفتادم را بفروشد و تیرآهن بخرد برای فرهاد. خودم بعد باهاش حساب مبکنم. دستش تنگ است نکند زن و بچه‌ش آواره بشوند. به ننه بگو بخاطر دعاهات هر وقت ما را کتک میزنند اصلا چوب‌شان به من نمبخورد و در میرم. هر روز چای شیرین هم مبخوریم خیالت تخت فقط پتو و بالشم اینجا نیست که یک دل سیر بخوابم. راستی دده حواسم هست که پاشنه کفشت را شکاندم وقرار بود یک کفش بخرم عوضش. قلکم را ته کمد پشت صندوق ننه‌م قایم کرده‌ام بردارش و برای عیدت کفش بخر‌فقط حواست باشد که دختر نباید کفش قپ‌قپی بپوشد دده حواست به ننه و بابام و خودت باشد. قول میدهم زود برگردم.
دوست‌دار شما امیر.

رنگ توی رنگ عوض کردم تا نامه را خواندم. ننه‌م میزد تو پاهاش و به پهنای صورت اشک میریخت. نامه را برداشت و کشید روی صورتش روی سر و سینه‌اش.
موهاش توی همین سه سال مثل پیرزن هشتاد ساله شده بود. باید میگشتی و موی سیاه پیدا میکردی.
بهار ۶۷رسید. چند نامه از انباری رسیده بود و چند نامه رفته بود آنجا.
موهای من هم داشت به سفیدی میرفت. اگر نمی‌آمد چه؟ اگر زنده نبود.
دلتنگی امانم را بریده بود. قرار نبود اینقدر طول بکشد داشت چهار سال میشد.‌ بابام دیگر کمرش راست نمیشد. همسایه‌ها تک و توکی سر میزدند و از آمدن و رفتن و نشستن پای گریه‌های ما خسته شده بودند.
ننه‌م با کاغذ و قلم آمد سراغم. گفت بنویس
گفتم چه بنویسم ننه
گفت نه سلام کن نه علیک. بنویس از وقتی که از شیر گرفتمت و سر سفره بابات نشستی، گفتم اگه کج بری، دمت رو قیچی میکنم. الان حرفات بوی راست نمیده. اصلا تو تخم چشمام نگاه کن و راستش بگو. فقط بگو کجایی و دیگه هیچ نگو.‌
میلرزید و حرف میزد.
ترس افتاد توی دلم از نو.
چند صفحه خط‌خطی کردم و رفتم توی حیاط. آقام داشت با حاج‌حمزه حرف میزد. سر توی سر هم کرده بودند و پچ پچ میکردند. آقام سرخ میشد سیاه میشد زرد میشد به دست و پای آقام افتادم. گفتم چه شده. گفت مهمون داریم.
گفتم مهمون؟ الان؟ حال ننم نمیبینی؟!
گفت خبر دادن که امیر رو توی مرز دیدن. دارن آزاد میکنن اسیرا رو ولی فعلا کسی چیزی نفهمه
آقام رفت پی ریسه چراغ و قرابه عرق.
من هم یادم رفت که باید دهنم را میبستم.
توی کوچه در همه خانه ها را میزدم. در خانه نیم ساخته فرهاد. در علی شریفی در ننه قربون که تازه سیاه‌پوش قربون شده بود در همه حیاط‌ها را میزدم و میگفتم امیر داره میاد کوکام داره آزاد میشه.
به چند ساعت نکشیده توی حیاط‌مان ولوله شد.‌ صدای کل و بیت خلط شده بود توی هم. ننه‌م‌ توی صندوقچه‌ش دنبال لباس رنگی میگشت. چند روز و جند شب مثل برق گذشت. همسایه‌ها چشم روشنی می‌آوردند. برنج و گلاب و شکر. و شربت.
ننه‌م روزی سه بار حیاط را جارو میزد و میشست.
درحیاط چهارطاق بود
آقام ولی هنوز دل توی دلش نبود.
میگفت چرا دل ننت رو خوش کردی‌ شاید خودش نبوده شاید اشتباهی گرفتن. من داشتم تنباکو میچپاندم توی سر قلیان صدای کل و جیق بالا گرفت. ‌ننه‌م گوشه‌ای افتاده بود. چند نفر آمدند داخل کسی روی دست‌شان بود‌. قلیان از دستم افتاد. امیر نبود. پس چرا خیز برداشت سمت ننه.‌
صورتش سیاه و استخوانی شده بود. پاهاش میلنگید و دست‌ها و گردنش پر از زخم بود. به مرد چهل‌ساله‌ای میخورد. زن‌ها کل میزند مردها صلوات میدادند. بین شلوغی راه باز کردم و خودم را رساندم بهش. گفتم امیر دورت بگردم و او گفت خدا نکنه آبجی. پشت سر هم میگفتم دورت بگردم و او میگفت خدا نکنه آبجی.
آبجی؟ آبجی دیگر چه صیغه‌ای بود. یعنی یادش رفته بود که بهم بگوید دده
باور نمیکردم همه دلتنگی‌هام توی تنم ماند. انگار امیر مرده بود.

.
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
سلام و خسته نباشید به نویسنده عزیز این داستان. درودها و دست شما درد نکند. گمان می‌کنم داستان امروز کشور ما، از دو خلا رنج می‌برد. دوری گرفتن از بومی‌نویسی و طنز. بنابراین معتقدم اگر هر تعداد اشکال و کمبودی در این زمینه برشمارند، مهم‌ترین آنها و یا دست‌کم، در ردیف آن‌ها، این دو خلا هم جا خواهدگرفت.
خوشبختانه گاهی به داستان‌هایی برمی‌خوریم که به شکلی به این دو مهم پرداخته‌اند. این مسئله نه‌تنها به داستان امروز کشورمان کمک می‌کند، بلکه به خود نویسنده هم کمک می‌کند.
طبیعی است برای نویسنده‌ای که مثلا در جنوب زندگی می‌کند، از دریا و نخل و فرهنگ جنوب راحت‌تر می‌تواند بنویسد تا مثلا ترافیک تهران و زندگی آپارتمان نشینی. تمام تئوریسین‌های داستان معتقدند اگر نویسنده نوپا و مبتدی از فرهنگ بومی خود بنویسد و تجربه‌های زیستی‌اش را دستمایه داستان قراردهد، بی‌شک موفق‌تر است تا از موضوع‌هایی بنویسد که اشراف چندانی به آن‌ها ندارد. بنابراین از سرکار ممنونم که از اقلیم و جغرافیا و تاریخ سرزمین خودت نوشته‌ای.
امتیاز دیگر این داستان، حس‌برانگیزی آن است. خواننده با داستان ارتباط برقرار می‌کند. نگران مادر و خواهر می‌شود. نگران پسر خانواده می‌شود و دوست دارد ببیند این آدم کجاست؟ زنده است یا نه؟
همان‌طور که حتما سرکار هم می‌دانید، یکی از شروط داستان خوب، ایجاد نگرانی و دلهره در داستان است. مخاطب وقتی نگران شخصیت‌های داستان می‌شود، با کنجکاوی و حساسیت بیش‌تری داستان را دنبال می‌کند تا این که نگران شخصیت‌ها نباشد. خواننده به محض اینکه نگران شخصیت یا شخصیت‌های داستانی نباشد، داستان را کنار خواهد گذاشت. تعلیق و چیستی و چرایی است که او را پابه‌پای داستان جلو می‌برد.
راوی تقریبا از پس وظیفه خود بر آمده و داستان را خوب جلو می‌برد. منتها جاهایی تامل بیشتری باید می‌کرد که تقریبا از آن گذشته و رد شده.
داستان جای پرداخت بیشتری هم دارد. مثلا مادر با وسایل پسر، ارتباط بیشتری برقرار کند. یا حتی گاه ببینیم که او را می‌بیند‌ با او حرف می‌زند یا....
یا مثلاً هر اسمی می‌شنود که هم اسم پسرش است، واکنش نشان می‌دهد.هرجا می‌رود و خاطره‌ای از پسر در آنجا دارد، واکنش نشان می‌دهد.
داستان اشکال‌های زبانی هم دارد. به عبارت دیگر زبان داستان، زبان قدرتمندی نیست. کافی است به اولین جمله‌های داستان دقت شود. نوشته‌اید: «امروز برابر دوسال و پنج ماه و...» حق بدهید که کلمه «برابر» در این جمله کاملا اضافه و بیهوده است. اگر دوبار نوشته را به دقت مطالعه می‌کردید براحتی آن را حذف می‌فرمودید. این درحالی است که نه فقط دوبار، بلکه پس از تمام شدن داستان، باید چندبار آن را دوباره‌خوانی و بازنگری کرد.هم برای زبان داستان، هم شخصیت‌پردازی اثر، هم دیالوگ‌ها و هم...
در مجموع داستان امیدبخشی است و نشان می‌دهد که شما می‌توانی بنویسی. امیدوارم با تلاش و مطالعه بیشتر شاهد آثار درخشان و جذاب شما باشم و باشیم.
انشالله

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت