داستان بگویید




عنوان داستان : کوررنگی
نویسنده داستان : علی شادکام

اینجا، راهروی باریک طبقه دوم ساختمانی دو طبقه در خیابانی در مرکز شهری است که نامش را کنار تابلوی نام خیابان با پیشوند شهرداری نوشته اند، نام خیابانی که سالهای مختلف به نامهای مختلف سر زبان مردم آن سالها انداخته اند، حتی پیش از آنکه اینجا خیابانی باشد و درختهایی بودند که حالا محو شده اند، نامهایی در اینجا بوده اند که دیگر در خاطر کسی نمانده است، اما نام هنس همیشه در خاطره اینجا هست، در این راهرو شنیده می شود، تکرار می شود، تا ابد، هنس در سالهای مختلف زندگی اش، میان این دیوارها، که منم.
هنس در راهروی باریک که یک سو منتهی به راه پله و سوی دیگر، درگاه کوچه است، قدم می گذارد. قطرات آب باران از انتهای بارانی آب کشیده اش، مثل ثانیه شمار روی پارکت کف اینجا چکیده و شمرده می شوند.
اینجا، در زمانی که در خاطر کسی نمانده است، پسر بچه ای که حالا هنس سالخورده است، می دوید و زمین می خورد و با توپ زرد رنگ تنیس فوتبال بازی میکرد، در سالهای متمادی، تصویر مکرر بازی کردن او در اینجا تکرار شده است، تصویرهای شاد، تصویرهای واقعی.
دیوار های اینجا، امروز، از کاغذ دیواری چرک مرده ی کوکب های اخرایی درشت پوشیده شده است. نور اندک لامپ های پنجاه واتی زرد که در حباب های شیشه ای مات یکی درمیان سوخته اند نمی تواند گوشه های دیوار ها را بشناساند. آخرین حباب در پیچ راهرو که به سمت چپ میپیچد با سرعت نامنظم، چند ثانیه یک بار چشمک می زند، چشمکی که نشان از سوختن دارد، نشان از نیم سوز بودن، نشان از اینکه نویز پنجاه هرتز برق متناوب تهران در طی سالهای گذشته نتوانسته رشته سیم نازک تنگستنی درون لامپ را بِکُشد، رشته سیم نازک جان سخت را.
نوک کفش سفت و محکم چرم مشکی طرح بوداپستِ واکس مرده اما هنوز شکم نداده که به پای هنس است به لبه برآمده پارکت کهنه جنس درجه چندم کف راهرو گیر می کند. هنس سکندری میخورد و روی زانوی چپش فشار می آورد تا تعادلش را حفظ کند، زانویی که از زانوی دیگرش ده سال پیرتر است، زانویی که شصت ساله است.
با دست چپ، تنش را به دیوار حایل میکند، گوشه لب پایین راستش را به نشانه درد، به نشانه پوشاندن درد، هم میکشد، که رگهای کهنه از گردن و گلویش بیرون می زند و باز پس می رود، نگاهی آرام به لبه برآمده پارکت چوبی کهنه کف اینجا میکند، با کف کفش هایش، آرام، لبه برآمده را می سنجد، روی آن فشار می دهد، پایین میرود و باز بر میگردد، به این نتیجه می رسد که تلاشش فایده ای ندارد. لبه پارکت، سی سال باران خورده و نمور مانده است و برای صاف شدن، زمان زیادی را هدر داده است، مگر آنکه بشکند." تو واقعی نیستی."به برآمدگی پارکت می گوید.
هنس نگاهش را از پارکت سمج می گیرد و به انتهای راهرو می رساند، در سایه چشمک های آخرین حباب روی دیوار. سه قدم پیش میرود، هنوز زانوی چپش را به عادی راه رفتن نخوانده که درد تیر مانند سریعی به کف پای راستش سرک می کشد، گوشه گونه سمت راست را به بالا می کشد و فشار متوازن فک بالایی بر فک پایینی زیر صورت تراشیده ی ته ریش زده با نوک سفید پرپشت در چانه ها و سبیل را به ردیف سمت راست بالایی دندانها می سُراند. مثل آجرک های دومینو، درد ها را از انگشت به انگشت، از دندان به دندان، از رگی به رگی راهی می کند و به پشت سرش می رساند.
به ساعت خواب رفته روی مچ چپش نگاه می کند، به عقربه های مرده، عقربه کوتاهتر ساعت میان ده و یازده و عقربه باریک تر دقیقه روی شش. "تو هم واقعی نیستی."
بدون جدی گرفتن خودش، دردهایش و حالتی که ممکن است نشان بدهد که اختلالی به تن پا به سن گذاشته اش رخنه کرده است، سه قدم دیگر تا آخرین حباب چشمک زن توی راهرو بر می دارد، دیواری که دست چپش را تا این قدم نگه داشته است رها می کند و صورتش را به سمت ته راهرو که به سمت چپ می پیچد، می گرداند.
به فاصله سه قدم، در قهوه ای رنگی است که هنس همیشه آن را به خاطر اختلالی که در اعصاب بینایی پس سرش دارد، که کار تشخیص رنگ ها را به عهده دارند، سبز می بیند. اختلال بینایی که در سالهایی که گذشته است، هنوز پابرجاست. پلاکی زنگ زده با عدد دویست و سی و دو روی در قهوه ای رنگ پیچ شده است.
دم، بازدم، دم، بازدم، درد کف پاهایم را می شناسم، واقعی نیست. دم، بازدم، دم، درد زانوی چپم را می شناسم، واقعی نیست. بازدم، دم، بازدم، درد دندانهایم را می شناسم، واقعی نیست. دم ، بازدم، دم، یک قدم دیگر،...
به قدر زمانی که برای سه بار چشمک زدن نامنظم آخرین حباب راهرو تلف می شود، مکث می کند. به دیوار سمت راست، درست کنار در اتاق، تابلوی پرتره ی زنی آویز شده است که دست چپ را به چانه تکیه کرده و موهای بلند سیاه دارد و چشم های درشتی که به روبرو زل زده است، که در سیاهی چشم ها و موها، ستاره های درخشانی پشت غبار کهنگی نشسته روی آسمان کهکشان نمایی که شبهای آغازین هرماه طالع میشوند، تلالو دارند. ستاره هایی که در موها و چشم های تصویر زن پرتره نقاشی، زندگی می کنند.
هنس به تابلو نگاه می کند، لبهایش را به شکل گُنگِ گفتن کلمه ای بی صدا تکان می دهد، نوک زبان به سمت دندان های ردیف بالایی می رود ، بعد دندانها باز می شوند، نوک زبان به پشت دندانهای ردیف بالایی دردناکش اشاره می کند و برمیگردد و دهانش باز می شود مثل وقتی که دندان پزشکها به او می گفتند بگوید "آ"، سر آخر لب ها روی هم قرار می گیرند، اما هیچ صدایی شنیده نمی شود. دست چپش را به دستگیره در می برد و دستگیره ی مسی رنگ و رو رفته را می چرخاند.
پای راستش را داخل اتاق می گذارد و بعد زانوی چپش را بالا می برد که به دنبالش باقیمانده استخوانها و گوشت چسبیده به آن را به پشت در قهوه ای با پلاک دویست و سی دو می رساند و دیگر اینجا اتفاقی نمی افتد.
*
سه روز بعد از این، هنس دیگر به اینجا باز نگشته است، صدایی از پشت در اتاق شنیده نشده است. آخرین تصویری که از هنس به یاد این دیوارها مانده است، تصویر بازی کردن با توپ تنیس، تصویر هنس در جوانی دست در دست دختری با موهای بافته ی آویزان که یک بار باهم اینجا قدم زده اند و تصویر هنس در سه روز قبل است، تصویر هنس آب کشیده، با پاکت کاغذ کاهی داروخانه در دست راست، دست چپ حایل شده به دیوار.
*
سی سال پیش از این است، مورف، حباب آخر اینجا را با دستمال بزرگ سفید گردگیری می کند و روی لامپ تنگستنی پنجاه واتی زرد میچرخاند، نور زرد رنگ تیز، از پشت حباب تمیز شده، آفتابی و ملایم است و زمان میان چشمک زدن های پنجاه هرتزی تلف نمی شود.
مورف، پای راستش را از روی چهارپایه چوبی مدل لهستانی ظریف خوش ساخت روی پارکت یکدست اینجا می گذارد، با دست چپش چارپایه را به کمر میگیرد که انتهای موهای بافته ی سیاهش را لمس می کند، لمس می کند و بوی ناشناس موهایش را در اینجا می پیچاند. بوی که این دیوارها را به لرزه در می آورد. بویی که سالهای سال، تکرار نشده است، بوی ناشناخته ای که در رایحه شکوفه های هلو و سدر و چای آمیخته است و هنس را مست می کرد.
با دست راستش دستمال را چند قدم آن طرف تر به کهکشان موهای روی بوم نقاشی پرتره زن کنار در سبز رنگ با پلاک طلایی دویست و سی و دو که به آن پیچ شده، آویز است، می کشد، به تصویر خودش.
صدای مورف شنیده می شود : سلام.
بی آن که لبهایش تکان بخورند، خنده ای روی گونه هاش می نشیند، روی پره های بینی اش، در انهنای لب ها. ستاره هایی که در چشمانش هستند، در موهاش، در تابلوی پرتره ای که از صورتش کشیده شده است و به کوکب های اخرایی براق دیوار آویز است، درخشان اند.
از اتاق هنس، صدای ضربه انگشتان روی کلیدهای پیانو، روی رشته سیمهای فولادی و مسی به بیرون درزهای در سرایت می کند، به راهرو، به اینجا.
در، بی آنکه دستگیره طلایی اش بالا و پایین برود، بی آنکه باز و بسته شود، مورف را به اتاق می پذیرد، مثل پرنده ای که به پشت ابرهای تابلوی نقاشی می رود.
مورف دیگر اینجا نیست، تصویر مورف در جوانی و بوی ناشناس موهایش هست.
هنس دیگر اینجا نیست، تصویر هنس در نوجوانی، در کودکی، تصویر هنس در جوانی، در دستان مورف، تصویر هنس رو به تصویر پرتره نقاشی شده مورف روی دیوار، هست.
صدای نواخته شدن پیانو هست، من واقعی نیستم.
تصویر واقعیت، اینجا، در من، هست.
نقد این داستان از : علی چنگیزی
متن بسیار گنگ شروع می‌شود و بیش و کم پاراگراف اول اصلا معنا یا اطلاعات خاصی را منتقل نمی‌کند.
خودتان به این جمله نگاه کنید: «نام هایی در اینجا بوده‌اند که دیگر در خاطر کسی نمانده است، اما نام هنس همیشه در خاطره اینجا هست و...
اینکه گنگ است یعنی بد نوشته شده است و بعضی از این مسائل یا نباید در این پاراگراف گفته می‌شدند یا به نحو بهتری باید بیان می‌شدند.
نکته بعدی اینکه داستان نگفته‌اید. ماجرا تعریف کرده‌اید. خیلی مهم است که داستان بگویید و بسازید نه اینکه یک ماجرایی را به سرعت با کلافگی و سردرگمی تعریف کنید.
نمی‌گویم ماده لازم برای یک داستان را ندارد، اما عرض می‌کنم که آن ساختار مناسب را ندارد که مرا وارد این داستان کند. مداوم حرف است که از یک جایی که تقریبا میانه پاراگراف دوم است خسته‌کننده می‌شود که برای یک داستان یکی دو صفحه‌ای خیلی زود است.
روش داستان‌گویی یعنی استراتژی‌ای که انتخاب کرده‌اید به نظرم ضربه بزرگی به داستان زده است. نیاز به این همه ابتکار به خصوص در ابتدای کار نداریم. ساده فعلا ساده داستان بگویید تا چارچوب دستتان بیاید ساخت شخصیت دست‌تان بیاید. وقتی هنوز ساختن دست شما نیست اینگونه کلمات و تصاویر در هم بر هم می‌شوند و در نهایت چیزی هم دست خواننده را نمی‌گیرد اگر توان به پایان رساندن این متن را داشته باشد.
چون متن اصلا با خواننده راه نمی‌آید که کمی دست‌کم متوجه شود قضیه چیست...
قبلا هم به شما عرض کرده‌ام داستان بگویید. ساده روان... حتا اگر ابتکار خاصی نداشته باشد با انتخاب راوی مناسب و زمان مناسب که در اینجا اینگونه نیست.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت