پتانسیلی که قدرش را ندانسته‌اید




عنوان داستان : سه مرده
نویسنده داستان : سعید قلیزاده

همه جا را تاریکی فراگرفته بود، تنها شعله های آتش بودند که پرتوهای نور را سمت سنگ ها پرتاب می¬کردند و آن ها را نمایان می¬ساختند. صدای زوزه و ناله های گوشخراش سیاهی را می¬شکافت و به گوش سه مردی می¬رسید که در آن¬جا سرگردان بودند. آن ها مانند مرغی که چشمش کور باشد مدام سرشان را به اطراف می¬گرداند به امید آنکه تصویری آشنا پیدا کنند. ناگهان از اعماق تاریکی صدایی به گوش رسید:« شما برای ماموریتی به اینجا فراخوانده شدید.» سه مرد نگاهی از روی تعجب به هم انداختند. چون صاحب صدا را نمی¬دیدند هرکدام به سمتی متفاوت سر برگرداندند. صدای مبهم ادامه داد:« ابله¬ها، دارم با شما حرف می¬زنم. کجارو نگاه می¬کنید؟» یکی از سه مرد که به شکل بی منطقی سرش را به اطراف می¬چرخاند، گفت:«کجا هستی؟ نمی¬تونیم ببینیمت.» صدا جواب داد:« همین جا جلوتون.» هرسه در یک آن به جلو چشم دوختند. همان مرد گفت:« کو؟ اینجا که کسی نیست.» صدا آهی کشید و گفت:« آره یادم رفته بود که شما هنوز نمردین، فقط مرده ها میتونن منو ببینن. البته خیلی قیافه¬ی خوبی هم ندارم. گوش کنید چی میگم. حرفای مهمی هستش. شما هرسه تاتون فردا شب میمیرید. و اونطوری که پروندتون رو دیدم کارتون به همین جا ختم میشه.» صدا سکوت کرد، انگار که می-خواست آن سه نفر دوباره با دقت همه جارا نگاه کنند. بعد از آنکه احساس کرد سکوتش کافی بوده ادامه داد:« داشتم میگفتم. شما رو به اینجا آوردم تا یه شانس دوباره بهتون بدم. صبح توی جیب هاتون سه تا عکس پیدا می¬کنید. این عکس ها مال آدمای بدی هستن. یجورایی انسان های شرور. شما فقط یه روز فرصت دارید یکیشون رو اصلاح کنید. وگرنه فردا که مردید میارنتون پیش خودم و دمار از روزگارتون درمیارم.» هرسه مرد از چیزهایی که شنیده بودند بهتشان زده بود. یکی از آن ها با تته پته گفت:« شما به همه مردنشون رو اینطوری خبر میدید؟» صدا جواب داد:« خیر مگه احمقیم؟ منتهی من دیروز وقت ناهار با یکی از شیاطین طبقه بالا یه شرطی بستم. آره درست شنیدید، شرط بندی. اون معتقد بود آدمایی که راهشون به این طبقه میفته حتی اگه قبل مرگ کسی بهشون خبر بده بازم نمی¬تونن خودشونو اصلاح کنن. ولی من می¬گفتم هرکسی میتونه آدم خوبی بشه حتی اگه یه روز به مردنش باقی مونده باشه. خب اگه شما بتونید یکی از این سه نفر رو اصلاح کنید من شرط رو میبرم و اون مجبور میشه جاشو با من عوض کنه. میدونید من از اینکه با زنجیر های گداخته به مردم شلاق بزنم خسته شدم. دلم یه کار جدید می¬خواد. چه میدونم مثلا سیخ داغ یا آهن مذاب. ولی شلاق دیگه نه. حالا اگه شیرفهم شدید می¬تونید برید.»
دکتر از خواب پرید. به شدت نفس نفس میزد. انگار تمام شب را کار کرده بود. دستانش را روی صورتش گذاشت و با صدای آرامی گفت:«عجب خواب احمقانه¬ای.» بعد با خودش فکر کرد که با افزایش سن احتمال دیدن رویاهایی که مربوط به مرگ باشد طبیعی است و این را هم در یک کتاب که اسمش را دقیقا نمی¬دانست خوانده بود. دکتر بعد از اینکه به گمان خودش دلیل قانع کننده¬ای برای خواب عجیبش پیدا کرد. چشمانش را به اطراف چرخاند و متوجه شد که درجایی ناآشنا بیدار شده است. سعی کرد تا فکرش را به کار بیندازد و ببیند دیشب کجا خوابیده. اما تنها چیزی که به یاد می¬آورد این بود که شب گذشته را در خانه و درکنار همسر خودش به خواب رفته است. با حالت گیجی از تخت برخواست و فکر کرد اگر صورتش را بشوید حالش جا می¬آید. و فراموشی پس از یک کابوس امری طبیعی است. دکتر به دستشویی رفت و بعد از آنکه حسابی روده و مثانه¬اش را خالی کرد؛ شیر آب را باز نمود. دستانش را پر از آب کرد و به صورتش کوبید. سرش را بالا آورد و در آینه مردی را دید که دارد آرام آرام دستانش را از چهره¬اش کنار می¬کشد. دکتر اول کمی به قیافه¬ی این مرد ناآشنا خیره شد. و بعد از آنکه یادش آمد دارد به آینه نگاه می¬کند و این مرد خودش است، فریاد بلندی کشید. جوری به سمت آینه فریاد می¬کشید که انگار می¬خواست مرد درونش بترسد و پا به فرار بگذارد. وقتی نعره¬ی دکتر تمام شد، صدای گوشخراش فریاد دیگری از اتاق کناری به گوش رسید. دکتر سراسیمه به سمت درب خروج رفت. وقتی خارج شد دید که در راهروی یک مهمانخانه است. در اتاق کناری باز شد و یکی از مردهایی که دیروز در خواب دیده بود، درحالیکه رنگش مانند کاغذ سفید بود، به بیرون پرید. مرد با دیدن دکتر، کمی چشمانش را تیز کرد و بعد از آنکه او را شناخت دوباره فریادش بلند شد. در همین لحظه درب دیگری باز شد و اینبار مرد سوم درحالیکه داشت گریه می¬کرد و با دو دستش به سرش می¬کوبید به راهرو آمد. دکتر که حالا چهره¬ی دو مرد دیگر را به شکل کامل به خاطر می¬آورد، گوشه¬ی دیوار نشست و سعی کرد که فکر کند.
چند دقیقه بعد صدایی نمی¬آمد. سه مرد هرکدام گوشه¬ای نشسته بودند و به جایی نامعلوم خیره می¬نگریستند. دکتر نفر اولی بود که زبان بازکرد:« من دکترم. فکر نکنم لازم باشه اسم همو بدونیم. همون دکتر صدام کنید کافیه.» بعد نوبت مرد دوم بود که بگوید:« مدیر، منو هم مدیر صدا کنید.» مرد سوم که مشخص بود هنوز حالش جا نیامده حرفی نزد. مدیر انگار که چیزی به ذهنش رسیده باشد، بالا پرید و داد زد:«عکس ها» به همراه دکتر به سمت اتاق هایشان دویدند. دکتر از اتاقش داد زد:«جیب، کدوم جیب لعنتی رو میگفت؟» مدیر از آن طرف پاسخ داد:«عجب بازی مسخره¬ای.» مرد سوم برای اولین بار دهان گشود و با صدایی که به گوش هردو برسد گفت:« توی کمد یه کت آویزون کردن. تو جیب اونه.» و بعد خودش عکسی را از جیب شلوارش بیرون کشید و درحالیکه اشک میریخت به آن خیره شد. چند دقیقه بعد دکتر و مدیر با عکسی در دست و قدم های آهسته به بیرون آمدند. مدیر گفت:« خودم، این عکس خود منه. منظورش از این کار چیه؟ لعنت به شیطون.» دکتر جواب داد:«یعنی ما باید خودمونو اصلاح کنیم؟ فکر نکنم کار سختی باشه.» مدیر گفت:«الان ساعت چنده؟» دکتر به دیوار اتاقش چشم دوخت و گفت:«اگه این ساعت درست باشه ده صبح.» مدیر ادامه داد:«خب پس الان بهتره جدا بشیم و هرکس بره سراغ خودش.» دکتر اندکی به فکر فرو رفت و بعد جواب داد:« نه، به نظرم باید سه تایی بریم سراغ یه نفر، فکر کن، اگه یک نفر بیاد بهت بگه قراره بمیری حرفشو باور می¬کنی یا وقتی سه نفر اینو بهت بگن؟» مدیر که حرفش را منطقی یافته بود پرسید:« خب پس اول سراغ کی بریم؟» دکتر پاسخ داد:« به نظرم بهتره قرعه کشی کنیم. خب ما سه نفریم پس من میرم یه تیکه کاغذ بیارم.» مرد سوم بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:«لازم نیست. من نمیام. شما دوتا برید.» مدیر با تعجب به میان حرفش پرید:«یعنی چی که نمیای؟ مگه نشنیدی اون شیطان چی گفت؟ نکنه می¬خوای فردا سر از اون خراب شده دربیاری؟» دکتر گفت:«یعنی اونقدر آدم بدی هستی که فکر می¬کنی اصلاح نمیشی؟» مرد سوم با عصبانیت جواب داد:«شما هم به اندازه من گناه¬کارید؛ انگار یادتون رفته هرسه تامون قراره تو یه جا باشیم.» مدیر آهی کشید و گفت:«پس چرا نمیای؟» مرد سوم پاسخ داد:«چون فکر می¬کنم بی فایدست.» دکتر کنارش رفت، دستش را روی شانه¬اش گذاشت و گفت:«اگه بی فایده بود اون شیطان روی ما شرط بندی نمی¬کرد. شاید یه شیطان باشه، ولی یه ابله نیست. پس حتما احتمال موفق شدنمون زیاده. ببین این یه شانس بزرگه. و نباید از دستش بدیم.» مرد سوم که انگار با این حرف ها کمی نرم شده بود گفت:«اونطوری که یادم میاد شیطان گفت یکی از این سه نفر رو اصلاح کنید کافیه، پس لازم نیست سراغ من بریم. میریم سراغ یکی از شما دوتا.» مدیر با اعتراض گفت:«از کجا معلوم تو سریع تر از ما قانع نشی؟» مرد سوم با خشم به سویش داد کشید:«من خودم رو بیشتر میشناسم یا تو؟» دکتر که می¬دانست این جر و بحث ها فقط باعث اتلاف وقت می-شود کف دستش را به سمت هردو گرفت و گفت:«آهای، الان وقت دعوا نیست. باشه، اول میریم سراغ ما دو نفر، اگه موفق نشدیم؛ اون موقع در مورد تو بحث می¬کنیم.» آن لحظه رو به مدیر کرد و گفت:«خب بیا شیر یا خط بندازیم.» دکتر جیب هایش را گشت تا سکه¬ای پیدا کند. بعد از آنکه سکه را درآورد پرسید:«شیر یا خط؟» مدیر گفت:«شیر» سکه بالا رفت و وقتی زمین خورد و چرخید و ایستاد، مدیر و دکتر باهم گفتند:«خط»
وقتی به سمت پایین رفتند مردی لاغر در پذیرش ایستاده بود، با دیدن آن¬ها سرش را پایین انداخت. مرد سوم پرسید:«ببخشید ما چند روزه اینجا هستیم؟» مرد لاغر جوابی نداد، دفتر بزرگی را در آورد و شماره¬ی اتاق هایشان را یکی یکی از روی آن خط زد و بعد آن را بست. به نشانه¬ی خداحافظی سرش را تکانی داد و با دست درب خروج را نشان داد. دکتر گفت:«فعلا وقت بحث با این دیوونه هارو نداریم. بهتره سریع بریم سراغ من.» مدیر دستش را توی جیبش کرد و چندین اسکناس بیرون آورد. به آن¬ها نگاهی کرد و گفت:«یادم نمیاد اینا مال من باشه.» دکتر جواب داد:«به نظر میاد اون شیطان همه چی رو برای ما فراهم کرده حتی سکه برای شیر یا خط. بهتره وقت تلف نکنیم. من الان تو مطب هستم و یه ساعت بعد میرم بیمارستان. بهتره بریم مطب، اونجا میتونیم جای یه بیمار وارد اتاق شیم و با من کلی حرف بزنیم.» هر سه مرد تاکسی گرفتند و سوار آن شدند. در راه مدیر رو به دکتر کرد و گفت:«خب حالا که داریم میریم سراغ تو باید یه آشنایی مختصری باهات داشته باشیم. خب بگو ببینم گناه تو چیه؟» دکتر کمی با انگشتانش بازی کرد و جواب داد:«فکر نکنم کمک زیادی بهمون بکنه، ولی بهتون میگم، من سر عمل اعضای بدن آدمارو باهم عوض می¬کنم. درست شنیدید، عوضشون می¬کنم. مثلا یه پیرمردی که نیاز به قلب داره رو ازش کلی پول می¬گیرم و وقتی یه پسر جوون که تصادف کرده و همه جاش زخمیه رو تو اتاق عمل قلبشو درمیارم و با مال پیرمرده عوض می¬کنم. میدونید آدم مثل ماشین نیست که لاستیک نو و کهنش باهم فرق داشته باشه. کی قلبشو بعد عمل چک می¬کنه ببینه مال خودشه یا یه پیرمرد نود ساله. البته مرگ هم دست خداست. مثلا من یبار کبد یه پیرزن رو با یه دختر جوون عوض کردم، پیرزنه زودتر مرد. نگو که دختره الکلی بوده و تو بیست و چهار سالگی کبدش اندازه یه آدم صد ساله کار کرده.» مدیر که با تعجب به حرف های دکتر گوش میداد گفت:«عجب آدم خبیثی، من دیگه حتی نمی¬خوام ریختتم ببینم.» دکتر فوری جواب داد:« الان که ذات منو شناختی داری اینطوری حرف میزنی وگرنه تو هم از اون دسته آدم هایی هستی که سه ماه تو نوبت میشینن تا من ویزیتشون کنم.» مرد سوم پرسید:«پرستارایی که تو اتاق عمل بودن اعتراض نمیکردن؟» دکتر لبخندی زد و جواب داد:«اونقدری پول می¬گرفتیم که صدای کسی درنیاد.» تاکسی در جلوی ساختمانی شیک و بزرگ ایستاد، سه مرد به سرعت از ماشین پیاده شدند و دنبال دکتر راه افتادند. وقتی وارد مطب شدند تعداد زیادی مریض در صندلی ها نشسته و منتظر بودند. در گوشه اتاق، دختری زیبا که مشخص بود منشی دکتر است با وقار خاصی پشت میز قرار داشت. مدیر گفت:«باید وقت قبلی می¬گرفتیم؟» دکتر جواب داد:«نترسید الان حلش می¬کنم.» به سمت دختر رفت، سرش را به طرفش خم کرد و در گوشش چیزی گفت. دختر بلافاصله سیخ ایستاد، چشمی گفت و به طرف اتاق معاینه رفت. چند ثانیه¬ای نگذشت که منشی سه مرد را به داخل راه داد. در اتاق معاینه مردی میانسال با روپوش سفید تمییز و گوشی معاینه که به گردنش آویزان شده بود، پشت میز نشسته بود و روی کاغذ چیزی مینوشت. مرد سفیدپوش بدون اینکه سرش را از روی کاغذ بلند کند گفت:«بشینید.» هرسه نشستند، دکتر خواست حرفی بزند که مرد سفیید پوش به میان حرفش پرید و گفت:«مریضتون چی لازم داره؟» دکتر جواب داد:«کار خوب.» مرد سفید پوش سرش را بلند کرد و از پشت عینک نگاهی به هرسه انداخت و گفت:« همه¬ی کارای ما خوب و تمییز هستن. بدون هیچ ایراد و اشکالی فقظ بگید چه عضوی می¬خواید؟ کلیه کبد یا حتی قرنیه چشم.» مدیر آهی کشید و گفت:«ببین رفیق، تو داری میمیری.» و مرد سوم ادامه داد:«جاتم ته جهنمه.» مرد سفید پوش با تعجب نگاه کرد و بعد با تمام توان زد زیر خنده. چند دقیقه با صدای بلند قهقهه کشید. بعد از آنکه حسابی خندید رو به هرسه کرد و گفت:« عجب نمایش خنده داری. خیلی وقت بود اینطوری نخندیده بودم. خب حالا جدا از شوخی چی می¬خواید؟» دکتر شروع کرد به تعریف کردن تمام ماجرا، تا آنجایی که می-توانست سعی می¬¬کرد هیچکدام از جزئیات را از قلم نیندازد. مرد سفید پوش هم بدون هیچ واکنشی تنها سرش را تکان میداد، پس از تمام شدن ماجرا، مرد سفید پوش به پشت صندلی¬اش تکیه داد و گفت:«فکر می¬کنید با این دلقک بازیا می-تونید از زیر زبون من حرف بکشید؟ حتما سه تاتون هم روزنامه نگار هایی هستید که چندتا شایعه به گوشتون خورده و حالا هم با دوربین یا میکروفونی که یه جاتون قایم کردید اومدید از من سوژه برای چاپ کردن یه مقاله مضحک جمع کنید. خب حرف من اینه. هرچه زودتر بزنید به چاک تا براتون دردسر درست نشده.» دکتر سراسیمه گفت:«ولی باید حرف مارو باور کنی. این آخرین شانس توعه، یعنی آخرین شانس منم هست. تو تنها کاری که باید بکنی اینکه توبه کنی. آره و قول بدی که دیگه از اینکارا انجام نمیدی. فکر کنم همین افاقه بکنه.» مرد سفید پوش گفت:«فکر کنم فهمیدم شما به چی نیاز دارید به سه تا مغز سالم. از کدوم دیوونه خونه فرار کردید؟ شایدم عضو همون انجمن هایی باشید که میان و برای کارهای خیریه پول جمع میکنن. خب باید بهتون بگم که من اعتقادی به خدا ندارم.» دکتر به میان کلامش پرید و گفت:«خفه شو لعنتی، داری کارمون رو سخت تر می¬کنی. معلومه که تو اعتقاد داری اصلا همه اعتقاد دارن. بچگیت رو به یاد بیار همون روزایی که با مادرت دعا می¬کردی.» مرد سفید پوش سرش را خاراند، اندکی فکر کرد و گفت:«عجب روزنامه نگار های سمجی، از کجا فهمیدید که من با مادرم دعا می¬کردم. با این حال حوصله هیچ کدومتون رو ندارم یا با زبون خوش برید بیرون یا زنگ میزنم نگهبانی.» دکتر که حسابی هول برش داشته بود از صندلی بلند شد به جلوی میز رفت و داد کشید:«مرتیکه مگه زبون خوش حالیت نمیشه؟ من توام. یعنی تو منی. من همه چی رو در موردت میدونم. یادته زمان بچگی رفته بودی خونه خالت شب از ترس اینکه تو تاریکی بری به دستشویی رفتی توی جای دختر خاله دو سالت خودتو راحت کردی؟ اینو که دیگه هیچکس نمیدونه.» مرد سفید پوش که از نعره های دکتر ترسیده بود فورا تلفن را برداشت تا شماره نگهبان را بگیرد. مدیر به میان کلام پرید و گفت:«اگه تلفن بکنی ما هم به پلیس خبر میدیم.» مرد سفید پوش پوکی زد و شماره را گرفت. مرد سوم که تا آن زمان ساکت ایستاده بود دست دکتر را گرفت و گفت:«بیا بریم فایده¬ای نداره. اگه حراست بیاد چند ساعت هم باید با اون چونه بزنیم تا مارو ول کنه.» دکتر درحال رفتن تفی به روی میز خودش انداخت و از در خارج شد. جلوی ساختمان مدیر گفت:«بهتره به پلیس خبر بدیم.» دکتر جواب داد:«مادر رئیس پلیس با کلیه¬ای که من براش جور کردم زندست. فکر می¬کنی همینطوری منو دستگیر میکنه؟» مرد سوم داد زد:«لعنت بهت.»
مدیر گفت:«احتمالا من بیشتر از اون مردک کلیه دزد زبون آدمیزاد حالیم میشه. بیاید بریم سراغ من.» بعد که دید دکتر یکجوری نگاهش می¬کند گفت:«آروم باش، من منظورم اون بود نه تو.» هرسه دوباره سوار تاکسی شدند. مدیر آدرس یک اداره را به راننده تاکسی داد. در این لحظه دکتر به سمت مدیر برگشت و گفت:« تو اونجا کار می¬کنی؟ پس یه مدیر دم کلفتی.» مدیر گفت:«دم کلفت راحت تر به تله میفته رفیق.» حالا نوبت دکتر بود که با بپرسد:«خب گناه تو چیه؟» مدیر جواب داد:«کاری که هرکارمندی میکنه، رشوه.» اینبار تاکسی در جلوی ساختمانی دیگر ایستاد. هرسه پیاده شدند و به داخل رفتنتد. در داخل ساختمان ارباب رجوع های زیاد با سرعت پله هارا بالا و پایین می¬رفتند. تا هرکدام شده یک امضا بیشتر از دیروز به دست بیاورند. هر سه باهم سوار آسانسور شده و به بالاترین طبقه رفتند. خواستند وارد اتاق رئیس بشوند که مدیر گفت:«وایستید، همینطوری که نیست. من سپردم هرکی دنبال منو بگیره بهش بگم که تو جلسه هستم. صبر کنید با منشی حرف بزنم.» بعد از چند دقیقه رئیس قبول کرد که هرسه وارد اتاق بشوند. اتاق مدیر بسیار بزرگ و دلنواز بود، با اینکه نور خورشید از پنجره های بزرگ به داخل هجوم آورده بود ولی بازهم تمام چراغ های اتاق روشن بود. رئیس در آن¬سوی اتاق پشت میز بزرگ قهوه¬ای نشسته بود و داشت خودش را روی صندلی به جلو و عقب تاب میداد. مدیر با دیدن خودش لبخندی زد و گفت:«عاشق اون میز و صندلیم. فقط کافیه یبار ازشون استفاده کنید. دلتون می¬خواد تا ابد همونجا بشینید.» وقتی به رئیس نزدیک تر شدند، او ایستاد و با سلامی گرم از مهمانانش خواست که هرکجایی که راحت هستند بنشینند. بعد از آن تلفن را برداشت و دستور سه تا چایی برای مهمانانش داد. دکتر که کنار مدیر نشسته بود سرش را به سمت گوشش چرخاند و پرسید:«چی به منشی گفتی که مارو اینطوری تحویل می¬گیره؟» مدیر با لبخندی که سعی می¬کرد محو نشود گفت:«من از همه اینطوری استقبال می¬کنم رفیق، این بخشی از روال کاره.» بعد از آنکه چایی هارا آوردند، اینبار مدیر شروع کرد با آب و تاب تمام ماجرا را تعریف کردن. سعی می¬کرد جاهایی که حساس است را چندبار تکرار کند و یا صدایش را به نشانه¬ی تاکید بالا ببرد. رئیس هم آرنج های خودش را به میز تکیه داده بود و مدام کلمه¬ی عجب را بین جملات مدیر تکرار می¬کرد. وقتی حرف ها تمام شد، رئیس نگاهش را به سمت پنجره دوخت و درحالیکه انگشت اشاره¬ی خودش را روی چانه¬اش می¬کشید پرسید:«خب حالا از من چی می¬خوای؟» مدیر گفت:«هیچی فقط قسم بخور که دیگه رشوه نمیگیری. درضمن تو که، یعنی ماکه امشب میمیریم پس چیزی رو هم از دست نمیدی.» رئیس سرش را تکان داد و گفت:« به نظر منطقی میاد، ولی اینجا یه سوال باقی میمونه؛ تو فکر میکنی گناه های من فقط با یه حرف ساده پاک میشه؟ من که اینطور فکر نمیکنم. به نظرم، من باید تمام مال هایی که از رشوه خریدم رو هم وقف امور خیریه یا همچین چیزی کنم درسته؟» لبخند در لبان مدیر شکفت. دکتر گفت:«اگه اینکارو بکنید که دیگه عالی میشه.» رئیس اینبار نگاهش را به سمت دکتر چرخاند و ادامه داد:«تا اونجایی که یادمه شما دکتر بودید، پس فرد تحصیل کرده و با منطقی هستید. حالا از شما اینو می¬خوام بپرسم که اگه من تمام اموال رو برگردونم و هیچی برام باقی نمونه، زن و بچه¬ی من مجبور میشن که بعد مرگم با فلاکت و بدبختی زندگی کنن درسته؟» دکتر جواب داد:«اگه همه¬ی چیزایی که خریدید از پولای رشوه باشه خب طبیعیه.» رئیس که انگار داشت به مقصودش میرسید لبخندی زد و گفت:«به نظرتون این گناه بزرگ تری نیست که یک انسان خانواده¬ی خودشو به جایی برسونه که مجبور به گدایی یا خدایی ناکرده حتی کارای بدتری بشن؟» مرد سوم پرسید:«منظورت چیه؟» حالا نوبت مرد سوم بود که رئیس چشمانش را به آن بدوزد و بگوید:«منظورم اینکه اگه فقط شما یه مقدار پولی به من بدید که بتونم یه خونه و یه ماشین برای خانوادم بخرم و خرج تحصیلات بچه هام رو هم کنار بگذارم منم می¬تونم با خیال راحت تری از گناهان خودم صرف نظر کنم.» دکتر با شنیدن این حرف بالا پرید و گفت:«مرتیکه کله پوک تو برای اینکه رشوه نگیری هم از ما رشوه می¬خوای؟» مدیر دستش را روی سرش گذاشت و زیر لب گفت:«لعنتی عجب هیولایی هستم.» رئیس که عصبانیت دکتر را دید با زبان نرمی گفت:«نه نه، رشوه چیه؟ فقط یه هدیه ساده هستش. شاید هم کمک به یک فرد درمانده. به هرحال فکر نکنم اون شیطانی که تونسته اینکارهارو بکنه از پس تامین مخارج یه خونه و ماشین برنیاد. خلاصه اگه می¬خواد شرط رو ببره من با این شرایط در خدمتشم.» مرد سوم پوکی زد و گفت:«تابحال مردی رو ندیده بودم که از شیطان هم رشوه بخواد.» رئیس رو به سه مرد کرد و گفت:«خب اگه امری ندارید میتونید تشریف ببرید.» دکتر داد زد:«مرد حسابی تو داری میمیری، منظورت چیه امری ندارید؟» رئیس با همان لبخندی که از اول ملاقات به لب داشت پاسخ داد:«به هرحال من کیفم رو تو دنیا بردم. اونقدرم جمع کردم که بچه و نوه هام هم مثل من تو رفاه زندگی کنند. پس جهنم رفتن ارزششو داره.» مرد سوم با بی-حوصلگی بلند شد و به سمت درب خروج رفت. دکتر داد زد:«آهای کجا داری میری هنوز کارمون تموم نشده.» مدیر از جایش بلند شد و رو به دکتر کرد و گفت:« بی فایدست، بلند شو بریم.» دکتر نمی¬خواست اتاق را ترک کند ولی بعد از آنکه دید جز خودش کسی نمانده، تفی به روی میز رئیس انداخت و رفت. دم در اتاق رئیس، منشی رو به سمت مدیر کرد و گفت:«جناب رئیس فرمودن که با شما کار شخصی دارن.» مدیر با انگشت خودش را نشان داد و پرسید:«من؟» مرد سوم لبخندی زد و گفت:«شاید می¬خواد این آخر عمری با خودش خلوت بکنه.» مدیر با قدم های آهسته به سمت اتاق رئیس رفت. روی نزدیک ترین صندلی کنار میز نشست و بدون اینکه چیزی بگوید منتظر حرف های رئیس ماند. رئیس با قیافه¬ای جدی گفت:«نمی¬خوام زیاد اینجا نگهت دارم چون ممکنه شک کنن. ببین من تو عمر خودم چیزایی دیدم که حرفای شما پیشش عجیب نیست. پس مجبورم یک درصد احتمال بدم که حرفاتون درسته. خب مگه نگفتید یکی از این سه نفر اصلاح بشه کافیه؟» مدیر جواب داد:« بله.» مدیر انگشت اشاره¬اش را بالا گرفت و گفت:«خب پس چرا ما؟ یعنی من. کله پوک، به این فکر کن که اگه بتونی دکتر یا اون مرد سوم رو اصلاح بکنی ما هم پولارو نگه میداریم و هم از شر جهنم خلاص میشیم. میفهمی چی میگم؟» مدیر که چشمانش از تعجب بزرگ شده بود گفت:«ولی، ولی آخه خودت که شنیدی دکتر چطور با ما رفتار کرد. مرد سوم هم که اصلا نمیگه کی هستش.» رئیس آهی کشید و گفت:«من نمی¬دونستم آدم دم مرگ اینقدر احمق میشه. آخه معلومه که دکتر اینطور رفتار میکنه، چون اونم مثل ما می¬خواد پولاشو نگه داره. مرد سوم هم که از اولش سرتون شیره مالیده. اونم معلوم نیست کدوم کله¬ی گنده¬ی شهره که نمی¬خواد آخر عمری خودشو بدبخت بکنه.» مدیر که داشت سرش را تکان میداد پرسید:«خب حالا میگی من چیکار کنم؟» رئیس یکی از کشوهای میزش را باز کرد و گوشی و تپانچه-ای را به مقابل مدیر سراند. بعد گفت:«اینارو بردار، اگه درست شنیده باشم تو جیب هرکدوم از شما عکس شخصیت واقعیتون هست. خب من الان به حراست زنگ میزنم تا موقع خروج شمارو تقتیش کنن. اونجا عکس مرد سوم رو به دست میاریم و خودتم که میدونی تو چند دقیقه میتونم تمام اطلاعاتشو بیرون بکشم. وقتی همه چیزو فهمیدم بهت زنگ میزنم. اگه لازم شد تو استفاده از تفنگ شک نکن. حالا هم پاشو برو بیرون و کلت رو به کار بنداز.»
موقع خروج، همان اتفاقی که رئیس گفته بود افتاد و این سه مرد را تفتیش کردند و بعد از آنکه جیب هایشان را خالی کردند چند دقیقه بعد وسایلشان را برگرداندند. جلوی ساختمان دکتر با سراسیمگی گفت:«خب حالا چه خاکی به سرمون بکنیم؟» مرد سوم جواب داد:«من که از اولشم گفتم بی فایدست.» مدیر گفت:«شاید اگه بریم پیش تو موفق بشیم.» مرد سوم پوکی زد و گفت:«اصلا حرفشم نزن.» دکتر به سمت مرد سوم داد کشید:«مرتیکه زبون نفهم یعی چی حرفشم نزن، انگار متوجه نیستی چه بلایی داره سرمون میاد.» بعد از آن یقه¬ی مرد سوم را گرفت و با صدای بلندتری ادامه داد:«زود باش مقر بیا بگو ببینم تو دیگه چه حیوونی هستی.» مدیر به میان آن دو پرید و گفت:«اینطوری که فایده¬ای نداره. با سروکله زدن مشکلی حل نمیشه. حالا که فکر می¬کنم ما از صبح چیزی نخوردیم، هنوزم که ساعت پنج هستش. بیاید بریم تو رستورانی که اونجاست بشینیم و یه چیزی بخوریم شاید یه راه حلی پیدا شد.» دکتر درحالیکه دندان هایش را به هم فشار میداد، پیراهن مرد سوم را رها کرد و گفت:«فکر کنم واسه آخرین وعده¬ی غذایی عمرم بدونم که چی می¬خوام بخورم.» هرسه به سمت رستوران رفتند و سر یک میز نشستند. چند دقیقه بعد هرسه مرد در سکوت کامل بدون اینکه حرفی میانشان ردوبدل بشود مشغول خوردن بودند. گویی که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد و هر آنچه تابحال دیده و شنیده¬اند تنها کابوس بوده. در همین هنگام چیزی در جیب مدیر شروع به لرزیدن کرد. مدیر با عجله از روی صندلی بلند شد و گفت:«باید برم مستراح.» و به سمت دیگر رستوران رفت. در دستشویی وقتی تلفن را برداشت صدایی از آن سوی خط گفت:«آمارشو بیرون کشیدم. یه بدبخته که تو جنوب شهر زندگی می¬کنه. از دار دنیا یه خونه درب و داغون داشت که اونم با امضای من تخریب و مصادره شد. یادت میاد همون پرونده¬ای که سرش از اون شرخره رشوه گرفتیم. موقع تخریب هم خواهرش موند زیر آوار. وقتی به بیمارستان بردنش از اتاق عمل زنده بیرون اومد ولی چند ماه بعد بخاطر نارسایی قلبی مرد. حدس بزن دکتری که عملش کرده کی بوده. آره همون مرتیکه. چیزی که جالبه میدونی چیه؟ اینکه این یارو حتی یبار هم به کلانتری نرفته. هیچکس ازش هیچ خلافی ندیده. کار من تا همینجا بود. دیگه هم به من زنگ نزن دارم میرم تو رستوران همیشگی آخرین شامم رو با خانواده بخورم. بقیش با خودت. به زن و بچمون فکر کن.» و بعد گوشی را قطع کرد.
مدیر آرام به سمت میز آمد. روی صندلی خودش نشست، انگشتانش را روی چشمانش فشرد. در همان حال که در تاریکی غرق بود پرسید:«گناه تو چیه؟» کسی جوابی نداد. مدیر نفس عمیقی کشید، بشقابش را برداشت و به زمین کوبید، بعد با تمام توان فریاد کشید:«گناه تو چیه؟» تمام افراد داخل رستوران به آن¬ها خیره شده بودند. مدیر تپانچه را از جیبش بیرون کشید و ابتدا با قبضه آن ضربه¬ی محکمی به دهان مرد سوم کوبید. بعد آن را زیر گلویش گذاشت و سوالش را یکبار دیگر تکرار کرد. دکتر و تمام مشتری های دیگر با سکوت ناشی از ترس به این صحنه نگاه می¬کردند. مرد سوم که دهانش پر از خون شده بود، خندید و گفت:«قتل.» مدیر ضربه¬ی دیگری زد و گفت:«چرنده، تو تاحالا یه سیگارم نکشیدی.» مرد سوم گفت:«تا حالا بله، ولی از کجا معلوم از این به بعد اینکارو نکنم.» دکتر که حالا کمی جرات پیدا کرده بود جلو آمد و گفت:«مثل آدم حرف بزن ببینیم چی میگی.» مرد سوم کلمات را به همراه خونی که از دهانش جاری بود به بیرون پرتاب کرد و گفت:«میدونید چندماهه دنبال شما می¬گردم؟ شما دوتا کثافت تمام زندگیم رو از من گرفتید. خونه و خواهرم رو. جفتتون هم امروز مثل همیشه قراره تو یه رستوران شام بخورید. و من اونجا هستم تا کله¬ی پوک هردوتونو بفرستم هوا. و بعد هم خودمو خلاص کنم. می¬دونید صبح چرا گریه می¬کردم؟ میترسیدم من جور دیگه¬ای بمیرم. ولی بعد که دوتانوهم ملاقات کردم فهمیدم که نقشم درست کار میکنه. حالا از این به بعد می¬تونید منو صدا کنید قاتل» قاتل بعد از گفتن این حرف ها خندید. قهقهه کشید، آنقدری که همه گمان کردند دیگر از خنده نخواهد ایستاد. مدیر با شنیدن این حرف های فورا گوشی را برداشت تا به رئیس زنگ بزند. دکتر با تعجب گفت:« لعنتی من خونه و خواهرتو از کجا میشناسم؟» بعد از چند بوق رئیس جواب داد:« بله؟» مدیر تا دهانش را بازکرد که چیزی بگوید صدای تیر در آنسوی تلفن پیچید. بعد صدای جیغ مردم، و سپس صدای دو تیر دیگر.
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
به نام خدا و با سلام خدمت شما دوست عزیز.
داستان شما یک داستان سورئال حساب می‌شود. برای نوشتن داستان سورئال بهتر است اطلاعات کافی در این مورد داشته باشید. پیشنهاد می‌کنم ابتدا داستان‌هایی از این دست را حتماً بخوانید. هم نمونه‌های ایرانی و هم نمونه‌های خارجی. از کتاب‌های صادق هدایت می‌توانید کمک بگیرید. سه قطره خون و بوف کور نمونه‌های بسیار موفق هستند. یا کتاب مسخ و کتاب محاکمه نوشته کافکا نیز به دردتان می‌خورد. بنابرین اولین پیشنهاد من این است که این فضا را خوب بشناسید و سپس وارد شوید.
در مورد داستان شما باید بگویم که شما یک طرح خوب دارید. طرح منسجم و ساده و خطی. «سه نفر همزمان در خواب می‌بینند که فردا خواهند مرد. آنها باید برای فرار از آتش جهنم بتوانند یک نفر را اصلاح کنند. فردا که از خواب بیدار می‌شوند و همدیگر را ملاقات می‌کنند، می‌بینند آن نفری که باید اصلاح کنند خودشان هستند. آنها شروع می‌کنند برای اصلاح خودشان. تلاش‌شان بی‌فایده است. و در نهایت هیچ‌کدام اصلاح نمی‌شود.»
این یک طرح درست و خوب داستانی است. پتانسیل خوبی دارد تا یک داستان خوب بشود. طرح‌تان شروع دارد. پایان دارد. هدف و کشمکش و مانع دارد. تعلیق دارد و کاملاً جذاب است. ایرادی در طرح داستانی شما نیست و این نشان می‌دهد که شما قدم اول را محکم برداشته‌اید. مخصوصاً کار در جایی قشنگ‌تر می‌شود که می‌بینیم اینها باید خودشان را اصلاح کنند نه کس دیگری را.
اما بعد از طرح داستانی به پرداخت داستانی می‌رسیم. جایی که شما باید توصیف و شرح دهید. مرحله پرداخت هم مرحله مهمی در داستان است. به نظرم ایراد نوشته شما در اینجاست. پرداخت شما ضعیف است. داستان سورئال باید پرداخت بهتری داشته باشد. چرا که ما شاید با صحنه‌هایی روبرو شویم که اصلاً آن لوکیشن و اتفاقات را ندیده‌ایم. مثلاً شما در ابتدا یک خواب را توصیف می‌کنید. این خواب خوب باید پرداخت می‌شد. جزئیات صحنه به تصویر کشیده نشده است. یا بعضی قواعد داستانی گنگ‌اند و خوب مطرح نشده‌اند.
مثلاً اینکه این سه نفر وقتی سراغ خودشان می‌روند آیا چهره خودشان قابل شناخت نیست؟ به عنوان مثال وقتی دکتر می‌بیند که سه نفر جلویش نشسته‌اند باید یکی از آنها را که خودش است را بشناسد. ولی شما به این موضوع اشاره نکرده‌اید. داستان مسخ نوشته کافکا را بخوانید. ببینید وقتی یک انسان تبدیل به حشره می‌شود چه حرکاتی انجام می‌دهد و چه افکاری در ذهن می‌پروراند؟ چه حسی دارد وقتی می‌بیند هشت پا دارد. یا دو شاخک دارد. یا صدایش عوض شده است و پدر و مادرش صدایش را نمی‌شناسند. یا هیکلش گنده می‌شود. یا حسش چگونه است وقتی می‌بیند نزدیک‌ترین کسانش از او بدش می‌آید؟ یا وقتی به آینه نگاه می‌کند چگونه خودش را به عنوان یک سوسک کریه‌المنظر نگاه می‌کند؟
این جزئیات به داستان جان می‌بخشند. داستان را زنده می‌کنند و مخاطب را دیوانه می‌کنند! داستان شما پتانسیل خوبی دارد ولی در پرداخت به قدری قوی نیست که بتواند مخاطب را دیوانه و مست کند. هرچند می‌شد این کار را کرد. انگار که شما عجله کرده‌اید برای نوشتن.
داستان شما عمق لازم را ندارد. هرچند باز پتانسیل خوبی برای پرداخت داشت و می‌شد تبدیل شد به یک داستان عمیق. این که انسان مجبور است. انسان نمی‌تواند سرنوشت خود را تغییر دهد. اینها یک مضمون خوب برای داستان هستند و شما در داستان‌تان دارید. ولی زیاد رویش نتوانسته‌اید مانور دهید. و در واقع با این مفاهیم نتوانسته‌اید بازی کنید و به چالش بکشانید. داستان شما عمق لازم را ندارد.
شروع داستان‌تان خوب است. شما فهمیده‌اید که باید داستان را از داخل خواب شروع کنید. خواب به عنوان صحنه راز داستان شماست و در واقع دارای جذابیت بالایی است. گذشته از این شما مستقیم رفته‌اید سراغ اصل مطلب. حاشیه‌چینی بی‌مورد نداشته‌اید. وقت مخاطب را تلف نکرده‌اید.
این خواب باید خوب پرداخت می‌شد. فضا مشخص‌تر می‌شد. خواب که می‌بینند دقیقاً کجاست و چه ویژگی‌هایی دارد؟ یا صحنه دوم هم این مشکل را دارد. اینجایی که این سه نفر بیدار شده‌اند کجاست؟ آیا این دنیایی است که در آن زندگی می‌کنند؟ کدام شهر؟ در همان شهر خودشان؟ چرا به خانه‌هایان نمی‌روند؟ چرا سراغ خانواده‌هایشان نمی‌روند؟ آیا اینها نیرویی فرا زمینی دارند؟ می‌توانند با کسی ارتباط برقرار کنند؟ می‌توانند موانع را سریع حل کنند؟ شما می‌توانستید به اینها فکر کنید و از اینها استفاده کنید. اینها به پرداخت بهتر داستان‌تان کمک می‌کرد.
اگر در مورد شخصیت‌ها هم صحبت کنیم شما خودتان اذعان خواهید کرد که شخصیت‌های شما درست درنیامده‌اند. مقوایی‌اند. ابعاد مختلفی ندارند. یک وجهی‌اند. ابعاد مختلف زندگی‌شان را نمی‌دانیم. شاید یکی از اینها عصبانی و دیگری بی‌خیال و سومی پر ادعا باشند. اما ما چیزی از اینها نمی‌دانیم. فقیر و غنی داستان شما یکی است. مدیر و دکتر و مرد تنگدست داستان شما باهم چه فرقی دارند؟ هیچ تفاوتی ندارند. حتی دیالوگ گفتن‌شان هم عین هم است. نوع نگاهشان به زندگی هم عین هم است. جهان‌بینی ندارند. اگر کمی وقت می‌گذاشتید افکار این‌ها را می‌دانستید عوض کنید.
پایان‌بندی شما برخلاف شروع‌تان خوب درنیامده. هرچند این نقطه‌گذاری اتفاق افتاده است ولی عجله‌ای و شتاب‌زده است. زود به مخاطب رودست می‌زنید و زود همه چیز را به پایان می‌رسانید. حتی مجالی برای توبه نفر سوم نمی‌دهید. می‌توانستید روی او هم فشار بیاورید. او را نیز بیازمایید ولی فرصتی به او نداده‌اید و زود اقدام به کشتن سه نفر کرده‌اید. اگر کمی طولش می‌دادید بهتر بود.
در مورد نثرتان نیز باید بگویم شما باید نثر بهتری برای داستان انتخاب می‌کردید. نثر باید به فضای داستان شما بخورد. یک نثر ساده و دم‌دستی انتخاب کرده‌اید. کتاب بوف کور را بخوانید. ببینید نثری که انتخاب کرده چه تفاوتی با یک نثر ساده دارد. او از کلمات استفاده کرده است تا فضای داستانی‌اش را بهتر بسازد. از همه اِلِمان‌ها باید استفاده کرد تا داستان در ژانر مورد نظر درست دربیاید.
منتظر داستان‌های بهتری هستم. موفق و سربلند باشید. با احترام.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستانم. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت