حجم نوشتاری داستان، مطابق با نیازهای ضروری و روایی متن، تعریف و تعیین می‌شود




عنوان داستان : دمدمی مزاج
نویسنده داستان : حمزه رضایی

دمدمی مزاج
کوچه خلوت و ارام بود، و در ان ساعت بعد ار ظهر با توجه به گرما، کسی در کوچه دیده نمی شد، تقریبا به اواخر کوچه رسیده بودم که عنایت الله رامقابل خودم دیدم…
عنایت الله در ولایت ما به وسواسی بودن مشهور بود، و ظاهرا همیشه در انجام کارهایش، شک و دو دلی و تردید داشت، تا ان روز عنایت الله را از نزدیک ندیده بودم، ولی با توجه صورت ابله گونه او و چاله چوله هایی که در صورت گرد او وجود‌ داشت، و کلاهی که بر دست داشت و هم چنین، پیراهن دشداشه مانند سفیدی که پوشیده بود، فوری او را شناختم. اون روز با توجه به خلوت بودن کوچه و گرم بودن هوا، عنایت الله کلاه از سر خود برداشته بود، کله طاس و بی موی او زیر افتاب نیمروزی تابستان برق می زد، انعکاس نور خورشید پس از تابش بر فرق بی موی عنایت الله خان، چشم هر بیچاره ای را اذیت می کرد. البته عنایت الله همیشه سعی می کرد، کلاه بر سر داشته باشه و تحت هیچ شرایطی ان را از کله طاسش جدا نکنه، او نمی خواست کله لخت و بی مویش در انظار عمومی بدون کلاه و پوشش باشه، شاید فکر می کرد ابرو و حیثیت خانوادگی او به همین کلاه مخملی او و مخفی بودن‌ کله صاف او در زیر ان بستگی داره، که اگر خدای ناکرده در اثر حادثه ای، بادی، طوفانی، گردبادی، سرش بی کلاه بمونه، ابرویی برای او باقی نمی مونه.
ان روز هم به هوای اینکه در ان موقع روز و در ان گرما کسی از خونه خودش بیرون نمیاد، خیالش راحت بود که کسی او را نمی بینه و کله طاسش در معرض قضاوت دیگران قرار نمی گیره، برای چند لحظه ای کلاه رو از سر خود برداشته بود، که ان کله بی نوای بی مو، هوایی بخوره و سلول های خفقان گرفته در زیر کلاه مخملی او، نفسی تازه کند، که ناگهان و بر خلاف انتظاری که داشت، در ان هوای گرم و کوچه خلوت ولایت، با من ولگرد بیکاری روبرو کرد که مثل خروس بی محل سر راه او سبز شدم
ان روز درست سر پیچ کوچه باریک، با عنایت الله شاخ به شاخ شدم، در وهله اول هر دو نفرمان شانس اوردیم که کله هایمان به همدیگه برخورد نکرد، تصور بفرمایید کله من طاس بود و کله عنایت الله از کله من هم طاس تر، اگر روی کله من بینوا چند تاری مو محض خالی نبودن عریضه باقی مانده بود، روی کله عنایت الله حتی یک تار مو برای نمونه هم وجود نداشت . خلاصه شانس با ما یار بود که کله های بی موی مان در ان گرمای ظهر تابستان ولایت، به همدیگه برخورد نکرد و الا معلوم نبود چه عواقب بدی در انتظار کله های هایمان بود
به محض دیدن عنایت الله سلام کردم، عنایت الله مانند زنی که با دیدن نامحرم روبنده و چاقچورش کنار رفته باشه، با دستپاچگی فورا کلاه را روی سرش گذاشت، ضمن جواب دادن به سلامم گفت : برهان چه خبر، کجایی پیدات نیست ؟ این وقت ظهر تو این هوای گرم اینجا چه می کنی ؟ اصلا انتظاردیدن کسی در این هوای گرم نداشتم
گفتم : خوبم عنایت االه جان، در خدمت شما هستم
عنایت الله گفت : برهان جان خوب شد تو رو دیدم، مدتی است موضوعی فکرم را مشغول کرده، خدا را شکر تو را دیدم دنبال فرصتی می گشتم که با تو مشورتی بکنم، اگرچه در این مورد با چند نفری از همولایتی ها هم حرفهایی زده ام و نظر انها را پرسیده ام، ولی چه اشکال داره که نظر تو را هم بدونم، بالاخره همولایتی هستیم، نظر تو هم شرطه، و از طرفی کار که از محکم کاری عیب نمی کنه، درسته ؟
گفتم : دقیقا صحیح می فرمایید عنایت الله خان… مشورت چیز خوبی است و هیچکس از مشورت کردن و نظر پرسیدن تا حالا ضرر نکرده…
عنایت الله ضمن اشاره به سایه دیوار در ان سوی کوچه گفت : برهان جان، بهتره بریم سایه اون دیوار روبرو تا این نور خورشید بیش از این کله های ما رو اذیت نکنه،
هر دو به سایه ان دیوار پناه بردیم
عنایت الله گفت : برهان جان، اون ماشین لندرور که دارم حتما تا حالا دیده ای ؟ لندرور زرد رنگ رو میگم…
گفتم : خوب معلومه عنایت الله، مگه میشه تو این ولایت باشی و زندگی کنی و تا حالا ماشین لندرور زرد رنگ عنایت الله خان را ندیده باشی و نشناسی، اره که دیده ام و اتفاقا خوب هم دیده ام و یکی دو بار هم سوارش شده ام…
خوب عنایت الله حالا چی شده، خدای ناکرده برای ان ماشین نازنین اتفاقی افتاده ؟
عنایت الله : نه عزیزم، هیچ اتفاقی برای ماشین نیفتاده، راستش تازگی ها در مورد سرنوشت این ماشین می خوام یه تصمیمی بگیرم، پیش خودم فکر کردم بهتره که این تصمیم بدون حساب و کتاب گرفته نشود، اگرچه با چند نفری مشورت نموده ام، ولی فکر می کنم با تو هم صلاح و مشورتی بکنم نه تنها بد نیست، که خیلی هم خوب هست
گفتم : من در خدمتم عنایت الله، هرکاری از عهده من بیاد با جان و دل در خدمتم
عنایت الله : راستش برهان، میدونی که من همیشه ولایت نیستم، کارم شهر دیگه هست که از اینجا هم خیلی دوره، بعضی وقت ها شش ماه، شش ماه هم به ولایت نمیام، با این اوضاع نظرت چیه که ماشینم رو بفروشم…
گفتم : اتفاقا بد فکری نیست، چون خودت که اینجا نباشی، و از ماشین استفاده نکنی، خوب دلیلی نداره ماشینت اینجا عاطل و باطل افتاده باشه، خاک بخوره و خراب بشه…
عنایت الله : اتفاقا خودم هم به این نتیجه رسیده ام و به قول تو چه دلیلی داره خودم چند ماه، چند ماه، اینجا نباشم واستفاده ای از ماشین هم نکنم و ماشینم اینجا عاطل و باطل افتاده باشه… فقط یه مسئله کوچکی اینجا هست برهان، من که برای ابد نمی خوام خارج از ولایت بمونم، بالاخره بعد از چند ماه دو باره به ولایت بر می گردم و دوباره ماشین لازم دارم، یعنی الان درسته که ماشین لازم ندارم و می فروشم ولی چند ماه بعد دوباره ماشین لازم دارم و دوباره باید ماشین بخرم، یعنی به ولایت که برگشتم باید "دوباره کاری" بکنم، یعنی ماشینی که فروخته ام دوباره بخرم درسته؟… یعنی الان ماشین رو می فروشم چند ماه دیگه عین همین ماشین باید بخرم
گفتم : این هم خودش حرفی است، حق با خودت هست با این وضعیت فکر می کنم اگر ماشینت رو نفروشی خیلی بهتره، اخه دلیلی داره ادم بخواد ماشینی رو که داره و از ان راضی هم هست بفروشه و بعد از مدتی بخواد دو باره اون ماشین روبخره، خوب این با عقل جور در نمیاد و به قول خودت دو باره کاری هست، تازه، از این که بگذریم این ماشین، ماشین خوبی است و تو هم از ان راضی هستی، خوب دلیلی نداره که حماقت کنی و اونو بفروشی، تازه از کجا معلوم که بعدا بتونی شبیه این ماشین رو پیدا کنی ؟
عنایت الله : این رو خیلی خوب اومدی برهان جون، واقعا از کجا معلوم که بعدا بتونم ماشین به این خوبی رو پیدا کنم، راست میگی برهان جان فروختن ماشین در این شرایط یعنی حماقت محض، یعنی خریت. با این حساب معلومه که نفروختن ماشین و حفظ کردن ان کاری است عاقلانه و سنجیده، باید این ماشین رو نفروشم و حفظش کنم، حفظ ماشین در این شرایط از نون شب هم واجب ترهست، گفته ات رو باید قاب گرفت و به گردن اویزون کرد. ولی اینجا یه موضوع کوچکی هم هست برهان، که باید در نظر گرفت، فکر نمی کنی شش ماه یا بعضی اوقات هفت ماه، وقت کمی نیست و اگر در طول این مدت ماشین یه جا افتاده باشه و حرکتی نکنه، حسابی درب و داغون میشه، خراب میشه و شاید هم بعدها از کار بیفته و دیگه اصلا قابل استفاده نباشه، یعنی اصلا ماشینی در کار نباشه که من از ان استفاده بکنم یا نکنم فکر اینجاش رو کردی برهان جان! در این صورت فکر نمی کنی به نفعم باشه که از شر این ماشین راحت شوم، بفروشم و دغدغه بی خودی هم نداشته باشم، درست میگم برهان جون ؟
گفتم : احسنت عنایت الله، این یکی رو عالی گفتی، مگه میشه ماشینی شش ماه یا بیشتر گوشه ای افتاده باشه، هی خاک بخوره، هی خاک بخوره، صم بکم یک جا ایستاده باشه، حرکت هم نکنه، و انتظار داشته باشی که خراب هم نشه، و مثل ساعت کار بکنه، گل به جمالت، خراب که چه عرض کنم، اصلا از چنین ماشینی بعد ازگذشت این مدت طولانی، تبدیل به خاک شدنش که حتمیه اگر هم به خاک کامل تبدیل نشه، و فقط چند تا پیچ از ان باقی بمونه، هم باید خدا رو شکر کنی و کلاهت رو بندازی آسمون…فکرت خوب کار می کنه عنایت الله جون، دیگه اصلا معطلش نکن ماشینتو بفروش و خودت رو راحت کن…
عنایت الله : برهان جون واقعا که به تو باید دست مریزاد گفت، یعنی الحق و الانصاف که هم درد رو می دونی و هم درمان را، هم زخم رو خوب میشناسی و هم مرهم ان را، و دقیقا هم میدونی اون مرهم رو باید کجای ان زخم بذاری که فی الفور اثر کند، تو کجا بودی که تا حالا من حیران و ویلان بودم و نمی تونستم یه تصمیم درست و حسابی در زندگی ام بگیرم، برهان جون واقعا حق با خودت هست، و این که گفتی چند تا پیچ اگراز ماشین باقی بمونه باید کلاهم رو بندازم هواعین حقیقت هست، و مو لای درزش نمیره، حالا که خوب فکر می کنم نمیدونم چرا تا حالا به اون حرف گهربارت هم توجه نکرده بودم، تبدیل شدن ماشین به خاک رو عرض می کنم، واقعا راست میگی و از ته دل هم راست میگی، خودت تصور کن این مدت طولانی ماشین بینوای من تک و تنها در یک گوشه افتاده باشه، کسی هم بهش نرسه، خوب معلومه که انتظار داشته باشیم به خاک تبدیل بشه، ذره ای شک نکن اینکه میگی چند تا پیچ از اون باقی می مونه هم برهان اشتباه می کنی، هیچی از اون باقی نمی مونه، حتی بعدا نمیشه ثابت کرد که زمانی اینجا ماشینی هم وجود داشته، برهان تو چقدر حواست جمع هست، و چه خوب سرنوشت این ماشین بیچاره رو پیش بینی می کنی، الحق که نه یک بار که صد بار باید بهت دست مریزاد گفت… ولی برهان جان اینجا یک نکته باریک تر از مو هم هست که الان بادم اومد و اون اینه که اگر این ماشین رو بفروشم میدونی بعد از چند ماه که دوباره بخوام ماشین بخرم، قیمت اون چقدر گرون میشه، به عبارتی و با وضعیتی که الان شاهدش هستیم، همین ماشین خودم رو بعد از چند ماه دیگه باید به دو برابر قیمت فعلی بخرم، همه حرف ها و دلایلی که گفتی بر روی تخم چشمم، همه انها طبق طبق زر هست، که باید مثل حلوا قورتش داد، ولی خودت بگو این مشکل ریز رو چطوری حل کنم، اگه این مشکل پیش پا افتاده حل می شد، دیگه همه چیز نور علی نور می شد، ولی برهان جان‌ تصدقت برم، کله ات رو به کار بنداز ببین چطوری این مشکل رو میشه حلش کرد، خوب با بودن این مشکل به ظاهر کوچک چه فکر می کنی ؟ یعنی بهترنیست و یا به عبارتی به صرفه تر نیست که ماشین رو نفروشم، تو چه میگی برهان جان ؟ نظرت شرطه…
گفتم : عنایت الله جان، الحق که من فقط یک عنایت الله انهم عنایت اللهی که روی زمین هست می بینم و چند تا عنایت الله دیگه در نهان هستند، و پیدا نیست، نمی بینم، گل گفتی عنایت الله جون، دقیقا همین طوره که میگی، اگه ماشین رو بفروشی که دیگه نمی تونی ماشین بخری، قیمت ان بعد از چند ماه ی به اسمون می کشه، حق با خودت هست، اینجا دیگه مثل اون تصمیم قبلی نیست که فقط حماقت تنها باشه، اینجا دیگه اگر ماشین رو بفروشی، حماقت که هیچ، خریت و الاغیت رو هم باید بهش اضافه کنی، ان هم خریت و الاغیت محض، عنایت الله خوب فکری کردی، کاری نکن که با فروش ماشین بعدها هم ولایتی ها لقب دراز گوش رو بهت بدن فهمیدی که چه میگم؟…اصلا فکر فروش ماشین نباش، هیچ ادم عاقلی در این شرایط که قیمت ها مثل فواره داره میره اسمون چنین حماقتی نمی کنه که بیاد ماشینش رو بفروشه…در این اوضاع شلم شوربا قربانعلی خودمون حاضر نیست خرش رو بفروشه، میگه اگر این خر رو بفروشم محاله که دیگه بتونم مثل این خر و با این قیمت خر دیگه رو پیدا کنم، و تو اونوقت فکر فروش ماشینت باشی، استغفروالله، استغفروالله، حواس من هم پرت شد، اصلا چنین کاری جایز که نیست عنایت الله، اتفاقا حرام هم هست، حرام اندر حرام…
عنایت الله : برهان جان حرفات عین در و گهر هست، عین دانه های مرواریدی است که تا حالا تو صدف پنهان بوده و الان زده بیرون، گل گفتی، چه خوب گفتی که اگر این کار رو بکنم و ماشینم رو بفروشم الحق و الانصاف که با ان چهارپای عرعر کن، جفتک انداز هیچ فرقی ندارم، برهان جان درسته که چند تا نال مو بیشتر رو کله ات نیست، ولی می بینیم که طبق طبق در و مروارید هست که از داخل ان کله بی مو داره بیرون میزنه و این ثابت می کنه که اساس کار ان چیزی است که داخل کله هاست، نه ان چند تار نال مویی که روی کله هاست…
برهان جان، حرفات خیلی به دل می نشینه، وقتی که قربانعلی حاضر نیست الاغش رو بفروشه و می ترسه هیچوقت دیگه نتونه همانند ان الاغ رو پیدا کنه، خوب معلومه من باید خیلی احمق و خر باشم که بخوام ماشین نازنینم رو بفروشم، و این ننگ ابدی رو بر پیشونی فراخم بچسبونم، میدونی نسل اندر نسل در این ولایت مردم به من چی میگن، بهتری کار همین نفروختن ماشین هست، والسلام نامه تمام برهان جون…فقط یه موضوع پیش پا افتاده ای اینجا هست که من فراموش کردم که بهت بگم، راستش اگر من ماشین رو همین طوری رها کنم و برم، میدونی پسرای شیطونم چه دماری از روزگار این ماشین در می اورند، اینو حتما فکرش نکردی برهان، باور کن این بچه های اخرالزمان به محض اینکه ببینند پدرشان از ولایت کمی دور شده، با هر ترفندی هست، ماشین رو روشن می کنند و می روند به جایی که نباید بروند و خدا می دونه چه بلایی که بر سر این ماشین که نمی اورند، برهان جان تصورش بکن، شش یا هفت ماه، ماشین بی زبون زیر دست و پای سه چهارتا بچه ولد الچموش لندهور باشه، فکر می کنی چیزی از ماشین باقی بمونه که بعدها که بر گشتم، نصیب من بخت برگشته بشه، تو خودت بگو چیزی از اون ماشین می مونه، نه واقعا میگم مگه این پدرسوخته ها دلشان به حال من بدبخت سوخته، خب این چه کاریه، وقتی که قرار باشه بعدا که برگردم ماشینی در کار نباشه خوب چه فرقی می کنه حالا این ماشین زبون بسته گرون بشه، ارزون بشه، مفت بشه، فرقی که به حال من که نمی کنه، بهتر نیست که ماشین رو بفروشم و خیال خودم رو راحت کنم، تو چه میگی برهان جون، نظر تو خیلی مهمه، تو هرچی بگی من روی دو تا تخم چشام میذارم، چه میگی برهان با این وضعیت فکر نمی کنی که فروش ماشین تصمیم عاقلانه تری است…
گفتم : عنایت الله، راستش من پیش بینی این را نکرده بودم، فکرت خوب کار می کنه، بفروش جانم، بفروش عزیزدلم، بفروش، بفروش تا هم خودت و هم کل ولایت از دست این ماشین و خودت راحت بشیم…بفروش جانم، بفروش باور کن همه اهالی تا عمر دارند قدردان تو خواهند بود…
عنایت الله : با این همه واقعا نمیدونم ماشینم رو بفروشم یا نفروشم، راستش بازهم باید بیشتر فکر کنم و با افراد بیشتری مشورت کنم تا به یک تصمیم قطعی برسم. نظرت چیه برهان…
عنایت الله هم چنان حرف می زد که من از دستش در رفتم، از این به بعد به قبر پدر و مادرم خندیده باشم که بدون احتیاط لازم پا به کوچه بگذارم که با عنایت الله رو به رو شوم…..
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای حمزه رضایی
با توجه به این امر مهم که یک منتقد ادبی، مطابق با شرح وظایف تعریف شده‌اش در «پایگاه نقد داستان»، بایستی که مطابق با روند تألیفیِ هر اثر ارسالی، به بررسی نقاط قوت و ضعف احتمالیِ موجود در روند شکل‌گیری متن بپردازد و در نتیجه، مطالبی منطبق و کاربردی و آموزشی، جهت رفع آسیب‌های احتمالی موجود در ساختار روایی اثر ارسالی و همچنین تقویت مهارت‌های داستان‌پردازانۀ شخص مؤلف گرامی ارائه کند، بنابراین چنانچه که مطالب مطرح شدۀ تقدیمی در نقدهای قبلی، چندان مورد توجه و عنایت و استفادۀ ضرورت‌مندانۀ نویسندۀ گرامی اثر واقع نشده باشد، منتقد ادبی هم، طبعاً چاره‌ای به جز یادآوری و تأکید مجدد و مؤکد بر رویِ مطالب آموزشی [مطابق با قواعد داستان‌نویسیِ تعریف شده در متون آموزشی معتبر و مرتبط حرفه‌ای که در برخی از آن‌ها در نقدهای قبلی، جهت مطالعه و تدقیق، به حضور شریف‌تان معرفی شده‌اند] ارائۀ شده قبلی ندارد تا شاید که این بار مورد توجه و عنایت صبورانه و بزرگوارانه شخص مؤلف گرامی اثر قرار بگیرد و همچنین سایر دوستان و همراهان صبور و بزرگوار «پایگاه نقد داستان»، با خوانش نقدهای ارائه شده، هم به یادآوری مجدد و مؤثر قواعد ضروری داستان‌نویسی حرفه‌ای بپردازند و هم در تجربه‌های نوشتاری نویسندۀ سوژه یاب و اهل تأملِ گرامی اثر سهیم شوند؛ بنابراین لطفاً دوستان داستان‌نویس دغدغه‌مند و بزرگوار گرامی، در نظر داشته باشند که بدون رعایت و مدیریت قواعد داستان‌نویسی حرفه‌ای و رایج امروزی، احتمالاً آثار تألیفی ارزشمندشان، از اقبال چندان زیادی بهره‌مند نخواهند شد و به همین جهت هم، مطالبی را جهت یادآوری و تأکید و به منظور تقویت مهارت‌های بالقوه و ارزشمند نوشتاری و حتی‌الامکان منطبق با روند شکل‌دهی روایت و به اختصار، تقدیم حضور شریف‌تان می‌کنم.
همان‌طور که در نقدهای تقدیمی قبلی هم یادآوری و تأکید شده است، یک اثر داستانی موفق و به دقت تألیف و تنظیم و ارائه شده، نیازمند بهره‌مندی از یک «زبان داستانی» صحیح و یک‌دست و متداول و تعریف شده است، مبتنی بر رعایت و به‌کارگیری واژگان «رسمی» در بخش «بدنۀ توصیفی متن» است و البته درصورت «ضرورت روایی»، جهت ایجاد «صمیمت زبانی» مؤثر، مابین متن و ذهن مخاطب مشتاق و سخت‌پسند حرفه‌ای، روایی و مخاطب اثر است [که اتفاقاً نیت و تصمیم بسیار ارزشمند و مؤثری برای موفقیت روایی یک اثر است]، صحیح‌تر و کاربردی‌تر است که با بهره‌گیری مدیریت شده و حداکثریِ روایی، از واژگانی که هم مترادف هستند و هم از وجه مفهومی ملایم‌تری برخوردار هستند [اما محاوره‌ای هم نیستند]، به نتیجۀ ارزشمند مورد نظرتان برسید [برای این منظور هم پیشنهاد می‌کنم تا به مطالعه کتاب ارزشمند «فرهنگ طیفی، تزاروس فارسی، نسخه رقومی، شورای عالی اطلاع‌رسانی»، اثر جمشید فراروی بپردازید]؛ بنابراین و همان طور که در نقدهای قبلی هم تأکید شده است، به جز برخی از موارد صرفاً استثنایی و احتمالی [و البته در صورت ضرورت روایی متن]، حضور راوی «اول‌شخص»، دلیل چندان موجه و مؤثری برای محاوره‌ای نوشتنِ برخی از واژگان در بدنۀ توصیفی روایت نیست: «...، داره، بمونه، نمی مونه، خونه، نمیاد، نمی بینه، نمی گیره، رو، همدیگه، باشه...» و طبعاً صحیح‌تر و کاربردی‌تر است که این واژگان در بخش‌های توصیفی داستان، به صورت رسمی، بازنویسی و تنظیم شوند: «...، دارد، بماند، نمی‌ماند، خانه، نمی‌آید، نمی‌بیند، نمی‌گیرد، را، همدیگر، باشد...»، همچنین به منظور تنظیم و یک‌دست بودنِ زبان داستانی، مؤثرتر است که دوستان نویسندۀ گرامی، مراقب رعایت هرچه دقیق‌تر شکل صحیح برخی از حروف باشند، چون که گاهی از اوقات ناخواسته و به دلیل تعجیل در هنگام تایپ اثر، ممکن است که روند صحیح‌نویسی ضروری و تأثیرگذار متن، چندان رعایت نشود: «...، ارام، ان، ابله، افتاب، ابرو ...» [بخش‌هایی که البته به راحتی قابل ترمیم و تصحیح هستند : «...، آرام ، آن ، آبله ، آفتاب ، آبرو ...» ] مواردی به ظاهر جزئی که حتی چنانچه موجب نامفهومی احتمالیِ جملۀ مورد نظر نشوند، طبعاً موجب کُندی و سختی خوانش نسبی متن خواهند شد، باور کنید که رعایت همین نکات به ظاهر معمولی و جزئی، موجب تقویت روند ارتباطیِ مفهومی و روایی متن با ذهن مخاطب مشتاق و مکاشفه‌گر خواهد شد.
همچنین همان‌طور که در نقدهای قبلی هم توصیه و تأکید است، یکی از مؤثرترین راه‌های ایجاد «انسجام روایی» در روند شکل‌گیری «منطقی» و «متوالی» و «واقعه‌پردازانه» و «شخصیت‌پردازانه» داستان، مد نظر قرار دادن و مدیریت هرچه دقیق‌تر و صبورانه‌تر امر مهم و تأثیرگذارِ «اقتصاد واژگانی» [بهره‌گیری حداکثری روایی از حداقل واژگان به کار گرفته شده در داستان] در هنگام تألیف اثر است، درواقع موضوع صحبت ما اصلاً تأکید بر روی صرفاً کمتر نوشتن غیرضروری و یا برعکس، صرفاً زیادتر نوشتن غیرضروری و صرفاً حجیم‌کننده متن نیست، بلکه دقیقاً منظور از چنین تأکید مؤکدی، صرفاً به اندازه «رفع نیازهای ضروری سوژه انتخابی» تألیف کردن متن است تا به دلیل عدم تناسب کاربردی، روند شکل‌گیریِ ضروری و مستدل رواییِ داستان، مابین «حجم ظاهری متن» و «حجم درونی و ضروری روایت»، ناخواسته دچار «کم‌نویسی» [مُختل‌کنندۀ تمرکز و اتصال نقاط اصلی و ضروری روایت] و یا «زیادنویسی» [اطناب‌آور و مُخل «کشش روایی» متن] نشود، یعنی شیوه تألیف صبورانه و قاعده‌مندانه و کاملاً مدیریت شدۀ روایت به گونه‌ای باشد که پس از بازبینی و تدقیق و گذراندن مراحل ویرایشیِ حرفه‌ای و ضروری متن، امکان هیچ گونه جابه‌جایی مکانی وقایع و یا حذف بخش‌هایی از متن و یا تعبیه احتمالی مجددِ برخی از «مصالح روایی ضروری» در داستان وجود نداشته باشد، یعنی ساختار قاعده‌مند و نظام‌مند و تعریف شدۀ داستانی از طریق یک برنامه‌ریزی دقیق روایی و تعبیه متناسب اطلاعات ضروری و تنظیم آگاهانه و بُرش هدفمندانه و...، به انسجام حداکثری رواییِ جذب‌کننده و داستان‌پردازانۀ خودش می‌رسد و درواقع حجم نوشتاری داستان، صرفاً مطابق با روند رفع نیازهای ضروری و روایی متن، تعریف و تعیین می‌شود؛ به همین جهت هم، به منظور تقویت مهارت‌های ایجاد تمرکز و انسجام رواییِ منطقی و متوالی و مستدل و ضروری در هنگام تألیف آثار تأمل‌برانگیز و ارزشمندتان [به دلیل سوژه‌های تعمیم‌پذیر و تأمل‌برانگیز ارزشمندی که دارند]، در نقد تقدیمی قبلی، به شما دوست نگارندۀ فرهیخته و بزرگوار گرامی، پیشنهاد شد که «لطفاً و حتماً» و برای «مدت زمانی»، حداقل آثار ارسالی برای «پایگاه نقد داستان» را با حدود «هشتصد» تا حداکثر «هزار» واژه گزینش و مدیریت‌شده‌تر، تألیف و تمرین و تجربه کنید، تمرین نسبتاً سخت و صبورانه‌ای که به مرور زمان، موجب متمرکزتر و منسجم‌تر و واقعه‌پردازانه‌تر و شخصیت‌پردازانه‌تر و در نتیجه، مؤثرتر تألیف کردن سایر آثار داستانیِ ارزشمند و تأمل‌برانگیزتان خواهد شد.
درواقع لازم به ذکر است که این اثر ارسالی با به‌کارگیری اکثراً غیرضروریِ حدود «دو هزار و ششصد و چهل و شش واژه» هنوز گزینش و مدیریت نشده، دچار اطنابی مشهود و مخل شکل‌گیری وقایعی ضروری و پیش‌برنده و تبدیل اسامی کاراکترهای متن به شخصیت‌هایی داستانی و باورپذیر [درواقع حتی آن گروه از داستان‌های ارزشمندی که رویکرد مطایبه‌گونه‌ای هم داشته باشند، مطابق با روال رایج داستان‌نویسی حرفه‌ای، نیازمند تدقیق و برنامه‌ریزی داستان‌پردازانه، جهت واقعه‌پردازی‌هایی قاعده‌مندانه و شخصیت‌پردازی‌هایی منطبق و تأثیرگذار هستند] شده است؛ به طور مثال، بخش بدنۀ توصیفی متن و البته با احتساب خود اسم انتخابی متن، صرفاً با حدود «پانصد و پنجاه و پنج» واژه نوشته شده است که نسبتاً جانمایۀ اصلی روایت را تشکیل می‌دهند مابقی متن، با حدود «دو هزار و نود و یک» واژۀ هنوز مدیریت نشده، به گفتگوهای اختصاص داده شده است که اکثراً غیرضروری و بسیار طولانی و قابل چشم‌پوشی مدیریت شده و یا جایگزینی احتمالی از طریق به‌کارگیری شیوۀ روایی دقیق و جزءپردازانۀ «توصیف پویا» هستند.
همچنین همان‌طور که در بالا هم به اختصار اشاره شده است، به‌کارگیری توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه در داستان، به طرز مشهود و مؤثری، موجب ملموس‌تر «نشان» داده شدن وقایع روایی متن و در نتیجه، تقویت روند واقعه‌پردازی‌هایِ ضروری و پیش‌برنده و منطقیِ روایت خواهد شد [البته پس از تدقیق در ظرفیت‌های درونیِ روایی سوژۀ انتخابی و گزینش هرچه دقیق‌تر رویدادهای داستانیِ صرفاً مهم و تشکیل‌دهندۀ «خط اصلی روایت»] تا مخاطب مکاشفه‌گر به طرز مؤثرتر و قابل تصورتری، قادر به مواجهه با رخدادهای ضروری، متوالی و مستدل داستانی متن شود و اتفاقاً در بخش‌هایی از این اثر ارسالی تا حدی چنین رویکرد ارزشمندی، به کار گرفته شده است: «...، تقریباً به اواخر کوچه رسیده بودم ...، صورت آبله‌گونه او و چاله ...، کلاهی که بر دست داشت و هم چنین، پیراهن دشداشه مانند سفیدی که ...، کله طاس و بی موی او زیر آفتاب نیمروزی تابستان برق می زد ...، ضمن اشاره به سایه دیوار در آن سوی کوچه ...»؛ آفرین بر شما، لطفاً پس از انتخاب گزینشی‌تر مصالح روایی ضروری، تمامی متن را به شیوۀ تعمیم‌پذیرانۀ منسجم‌تر و مدیریت شده‌تری، با چنین توصیف‌های دقیق و جزءپردازانه‌ای ترمیم و تقویت کنید. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » 3 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب دارم، جناب آقای رنجبر فرهیخته و گرامی، ضمن تشکر صمیمانه بابت عنایت بزرگوارانه‌تان، نسبت به نقد ارائه شده، لازم به ذکر است که مطابق با شرح‌ وظایف آموزشی منتقدین ادبی در «پایگاه نقد داستان»، هر منتقد به شیوه‌ای که وجه آموزشی منطبق‌تر و مؤثرتری، برای نویسنده هر اثر ارسالی داشته باشد، به بررسی نقاط قوت و ضعف احتمالی موجود در روند روایت‌پردازی اثر و همچنین ارائه پیشنهادهایی جهت تقویت مهارت‌های نوشتاری صاحب اثر می‌پردازد؛ درواقع منظور از این توضیح مختصر تقدیمی، تأکید بر ضروری بودن تمامی مطالب مطرح شده در نقد آموزشی مورد نظر است و طبعأ مؤثرتر است که دوستان نویسنده و مخاطب بزرگوار گرامی، با تدقیق صبورانه‌تری، نقدهای ارائه شده تقدیمی را مطالعه کنند. با سپاس و احترام بسیار و با آرزوی موفقیت روزافزون
مجتبی رنجبر » 5 روز پیش
بسیار آموزنده و کاربردی فرمودید. کاش جملات معترضه و داخل پرانتز رو حذف کنید. باعث گسست متن میشه و تمرکز خواننده رو از بین می بره

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت