داستان همچون طراحی ساختمانی است که جای هر چیز در آن به روشنی پیداست




عنوان داستان : فواره
نویسنده داستان : گیتی قاسم زاده

پیرمرد به آرامی گفت: " فواره چون بلند شود، سرنگون شود" .
این را گفت و ساکت به فواره بلند وسط دریاچه چشم دوخت.
پهلودستی که روی نیمکت کنار او نشسته بود، در تایید سخنانش گفت: " بله ، درست می‌گین . هر چی بلند شه بلاخره پایین می‌افته. بعضی چیزها چند دقیقه طول می‌کشه پایین بیفتن، بعضی چیزهایه عمر " و هارهارخندید.
لودگی پهلودستی اخم‌های پیرمرد را در هم برد، دستی به ریش بلندش کشید، اما چیزی نگفت.
چند لحظه بین‌شان سکوت افتاد.
این بار پهلودستی صحبت را پی گرفت. " عجب هوای خوبی"!
پیرمرد جوابی نداد و همینطور صمم بکم به فواره زل زد.
پهلودستی رویش را به سمت پیرمرد کرد و ادامه داد: " ببینید چه عطر گلی تو هواست" و وقتی دید پیرمرد جواب نمی‌دهد برای کنف نشدن یا برای اثبات حرفش، وشاید هم برای این که به پیرمرد نشان دهد که چطور می‌تواند بوی گل‌ها را احساس کند، هوا را به شدت به درون ریه‌هایش کشید و بعد با همان شدت به سمت صورت ییرمرد حواله داد. دماغ پیرمرد از بویی که به مشامش رسید سوخت و صورتش را جمع کرد. بعد در حالی‌که فکری شده بود که این بوی بد باید دلیلی داشته باشد، برای این‌که نشان دهد که تیز هست و علت بوی بد دهان او را فهمیده و در ضمن کنایه‌ای به وی زده باشد گفت:
" پسرجان صبحانه نخورده‌ایی، یا سر صبحی شربتی چیزی زدی تو رگ و راه افتادی بیرون "؟
پهلودستی گفت: " نه پدر جان، نگران نباشید، صبحانه خورده‌ام، خوبش را هم خورده‌ام" و هارهار زد زیرخنده.
پیرمرد توی دلش گفت " من که می دونم که به جای صبحانه چه کوفتی خورده‌ای، این خنده‌هایت هم بی دلیل نیست"! و بعد برای این که نشان دهد که هنوز در میدان هست و گود را خالی نکرده و در ضمن برای این‌که ارشادش کند، گفت:
" ببین پسرجان، درسته که همه هر روز صبحانه می‌خورند اما این که چی می‌خورند هم خیلی مهمه، از اون مهم‌تر اینه که باکی صبحانه می‌خورن. خوردن صبحانه با اهل و عیال اشتهارو چند برابر می‌کنه".
پهلودستی با تیزی جواب داد:" حاجی، مگه به جز خامه و عسل و پنیر وگردو و شیر و تخم مرغ چیزدیگه‌ای رو هم می‌شه به عنوان صبحانه خورد"؟ و باز هارهارخندید.
پیرمرد توی دلش گفت:" تو که راست می‌گی و امروز صبح اینهاروخوردی! اون جای آدم دروغگو".
بعد خودش به یاد صبحانه‌ی پیزوری افتاد که صبح آن روز و به تنهایی خورده بود. یک دفعه احساس کرد که انگار معده‌اش می‌سوزد و تمام محتویات معده‌اش‌ تا سیب گلویش بالا آمده . بدون توجه به حضور مرد آروغ بلندی زد وتوی دلش گفت: " این به آن نفس طربناک تو در". و بعدانگارکه با زدن آروغ سوزش معده‌اش کم شده باشد باز به فواره چشم دوخت.
اما عکس‌العمل پهلودستی به آروغ او هارهارخنده بود.
جلف‌بازی‌های پهلودستی دیگر داشت پیرمرد را حسابی عصبانی می‌کرد، برای همین رویش را از دریاچه گرفت و در حالی که وانمود می کرد که دارد زمین بازی بچه ها را تماشا می کند زیرچشمی و با دقت از نوک پا تا فرق سر پهلودستی را ورانداز کرد. کفش ورنی کالج، بدون جوراب، با شلوار جین تنگ و کوتاه که جای جای آن پارگی داشت، پاهایی خوش‌تراش و بدون حتی یک تار مو، پیراهنی به رنگ قرمز جیغ ، موهایی بلند، دم اسبی ورنگ شده . دیدن این موهای بلند پیرمرد را فکری کرد که نکند دارد به یک زن نگاه می‌کند . برای همین بلافاصله نگاهش را از او گرفت ودر دل گفت: استغفرالله، من را بگو که دارم از اهل و عیال برای این می‌گم!این که خودش یه پا زنه! ...یعنی زنه ؟ ...یعنی مرده؟ صداش که به مردها می‌خوره"!!
خودش را روی نیمکت جمع‌وجور کرد و از فکر این که مبادا یکی از همسایه‌ها او را در حال صحبت با "او" ببیند به خود لرزید . نگاهی به نیمکت‌های کناری انداخت تا اگر جای خالی دید برود و روی آنها بنشیند. اما نیمکت‌های دور و بر همه پر بودند و با پادردی که داشت اصلا نمی‌توانست سراغ نیمکت‌های دورتر برود.
پیرمرد خود را مشغول نگاه کردن به رهگذران نشان داد و روی نیمکت آن قدر چرخید که عملا پشتش به "او"شد. اما "او" ول کن نبود و پرسید: " شما توی همین محل ساکن هستین"؟
پیرمرد توی دلش گفت :" به توچه مربوط"؟ و جوابش را نداد.
"او" ادامه داد : " ما تازه اومدیم این محل وجایی رو نمی‌شناسیم. تازه همین هفتۀ پیش اسباب‌کشی کردیم. خونه‌مون توی کوچۀ اقاقیاست ".
پیرمرد سی چهل سال بود که توی این محل ساکن بود اما تابحال اسم کوچۀ اقاقیا به گوشش نخورده بود. فوری عین گوگل مپ نقشه محله را در ذهنش آورد و همۀ کوچه پس‌کوچه‌های آن را اسکن کرد اما هر چه که بیشتر گشت کمتر به به نام اقاقیا برخورد. به نظرش ‌آمد کوچه‌ای به نام ارغوان را دیده اما اقاقیا را نه.
هرچند کنجکاوی امان پیرمرد را بریده بود، می‌ترسید با "او" هم‌کلام شده، دراین باره سوال کند. اگرخدایی ناکرده یکی از همسایه‌ها او را در حال گفتگو با " او" می دید چه رسوایی به بار می‌آمد! اما بعد از کشمکش‌های درونی زیاد، سرانجام کنجکاوی پیروز میدان شد و پیرمرد را وادار به سوال کرد.
در ابتدا با احتیاط این طرف و آن طرف را پایید و بعد نجواگونه از "او" پرسید:
" اقاقیا؟ اسم این کوچه رو نشنیدم. کجاست"؟
اما بلافاصله صورتش ازشرم گل انداخت که چرا پیگیر گرفتن آدرس کوچه از چنین آدمی شده . برای همین بی‌خیال موضوع شد و باز زل زد فواره.
"او" که ظاهرا ملتفت شده بود در فکر پیرمرد چه می‌گذرد به تلافی جواب نداد و باز هار هارخندید.
مرد با اخم‌های درهم و در حالی که کماکان فواره را در تیررس نگاهش داشت، زیر لب پچ پج کرد:" رو یخ بخندی".
"او" اما از رو نرفت و شاید به تلافی آنچه که پیرمرد زیر لب گفته بود و و شاید هم به شادمانی گیر آوردن یک گوش مفت برای وراجی، شروع کرد به بافتن آسمان و ریسمان به هم. از اتفاقات با مزه‌ای ‌‌گفت که همین چند وقت پیش برایش روی داده بود و با تعریف هر اتفاق خودش و به تنهایی هارهار می‌زد زیر خنده. با شنیدن هر حکایت پیرمرد رویش را بیش از پیش در هم می‌کشید.
یکی از حکایت‌های "او" در بارۀ مرد سالمندی بود که چند وقت پیش در پارک با وی هم‌کلام شده بود و این‌که مرد از ضعف اعصاب شکایت ‌کرده بود و این که او برای خندادن پیرمرد به وی گفته بود: " حاجی شما پیرا ضعف اعصاب دارید، ما جوونها ضعف اسباب". با تعریف این حکایت خودش از خنده ریسه رفت.
صورت پیرمرد از فرط اخم، مچاله شده بود. در دل گفت:"این بابا یه چیزیش میشه اما نتیجه‌گیری‌های خوبی می‌کنه"!
"او" بدون توجه به نگرانی پیرمرد حکایت‌های متعددش را یکی بعد از دیگری تعریف می‌کرد و با تعریف هر حکایت به پشت پیرمرد می‌زد و قاه قاه می‌خندید.
پیرمرد دیگر داشت از زور عصبانیت منفجر می‌شد که متوجه شد کسی از برابرش عبور کرد ورفت و پشت سرش در کنار "او" ایستاد. حالا دیگر صدای تپش‌ قلبش را در گوشش می‌شنید! با نگرانی و با سرپایین در حالی‌که دستانش را روی پاهایش گذاشته و قوز کرده بود خود را به سمت "او" چرخاند و با نگاه روی زمین را جستجو کرد. چشمش به پاهایی افتاد که در پوتین‌های سربازی پهلو به پهلوی کفش‌های ورنی کالج ایستاده بودند. بند دلش پاره شد. نگاهش را که بالاتر آورد شلوار و بالاپوش پلنگی طرف و خال‌کوبی‌های روی دستش را دید و بالاتر از آن موهای از ته تراشیده وکلاه لبه‌دار طرح پلنگی‌‌‌اش را و بعد درجا خشکش زد.
"او" که دید پیرمرد از حیرت خشکش زده، از جا بلند شد و با اشاره به کسی که در کنارش ایستاده بود گفت" معرفی می‌کنم همسرم"!
پیرمرد نفسش را که در سینه‌ گیر کرده بود با چند سرفه رها کرد و چون در قاموس خود نشانی از زنانگی در همسر "او" ندید، شرمش نیامد که با دقت بیشتر به وی بنگرد. به نظرش آمد که همسر "او" با آن موهای تراشیده و با آن قد و هیکل مهیب که گویی در زورخانۀ سید مهدی پرورش یافته ، خود "او"ی دیگری است. با خود فکر کرد که این دو "او"چه خوب به هم می‌آیند و باز فکر کرد رحمت به آن شیر پاک خورده‌ای که واژۀ " همسر" را ابداع کرد تا زحمت تشخیص طرف مذکر و مونت را در هررابطۀ "زناشوهری" از دوش دیگران بردارد.
در همین فکرها بود که دید همسر " او" با صدایی جیغ‌مانند بر سرش تشر زد :" باز اومدی ئوی پارک نشستی به وراجی؟ مگه قرار نشد بری برای صبحانه نون بخری"؟
نگاه پیرمرد از دریچه چشمانی که مثل وزغ باز شده بود اول به چشمان "او" افتاد که در آنها ردی از تشویش می‌دید و سپس به دهان وی که دیگر نشانی از خنده بر روی آن‌ها نبود. و به یاد تشویش و رد خشک شدۀ خنده‌ای افتاد که چند روز پیش در چشمان و بر روی لبان زن خودش و به هنگام به راه انداختن دعوا بر سر نان بیات صبحانه دیده بود. مرافعه‌ای که پس از آن همسرش قهر کرده و به خانۀ دخترشان رفته بود.
پیرمرد دید که "او" به سرعت از جا برخاست و زنبیل خریدی که قبلا کنار نیمکت گذاشته و تا آن موقع از چشم پیرمرد پنهان مانده بود را برداشت و با عجله و بدون خداحافظی به راه افتاد.
با رفتن "او"، همسرش بدون هیچ شرمی بر جای خالی وی نشست. پیرمرد دوباره نگاهش را به فواره دوخت. فواره‌ هنوز در اوج و فرود بود.
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
سلام و درود به سرکار خانم قاسم‌زاده عزیز. خسته نباشید و دست شما درد نکند. داستان فواره داستان خوب و خواندنی است. می‌شود با آن ارتباط برقرار کرد و همراه و همدل شد. برای شما آرزوی موفقیت و سربلندی می‌کنم. اجازه می‌خواهم برای بهتر شدن داستان پیشنهادهایی عرض کنم تا چنانچه موافق آن‌ها بودی روی آن پیشنهادها کار شود.
شاید بهتر بود به جای این که چندبار بگوییم «بغل دستی»، هربار تصویری از شخص کنار دستی می‌دادیم و با این روش شخصیت‌پردازی او را تکمیل می‌کردیم. به شکلی که خواننده پس از تمام شدن داستان، براحتی او را ببیند و در ذهن تصویر کند‌. همین‌طور کاش به جای این که در پایان داستان ببینیم که پیرمرد زنبیلی برای خرید نان آورده، چندبار تصویر زنبیل را می‌دیدیم و برای ما سوال می‌شد که این زنبیل چیست و کارکرد آن در داستان کدام است.
شما به خوبی می‌دانید که ما هر چیز در داستان می‌آوریم، الا و لابد باید ضرورتی داشته باشد و جایی از داستان را کامل کند‌. هیچ تصویر یا جمله و نکته‌ای نداریم که با برداشتن یا حذف آن، داستان دچار لطمه نشود. در این صورت خواننده می‌پرسد از قهر کردن زن پیرمرد و رفتن او از خانه، در این داستان چه استفاده‌ای شده است؟ چه کمکی به تکمیل و تعمیق داستان کرده است؟ و مثلا اگر این قهر کردن را از داستان برداریم، چه آسیبی به داستان می‌خورد؟
جوان سراغ کوچه اقاقیا را می‌دهد و پیرمردی که سال‌ها در این محل زندگی می‌کند هیچ رد و نشانی از این کوچه ندارد. معلوم نمی‌شود که بالاخره این کوچه هست یانه؟ اگر هست چرا پیرمرد ندیده و اگر نیست چرا جوان آدرس آن را می‌دهد؟! و درنهایت چه استفاده‌ای از کوچه اقاقیا شده است؟

گمان می‌کنم نویسنده داستان را کمتر بازخوانی کرده است. حتما می‌دانید که داستان بعد از تمام شدن بارها باید بازخوانی و بازنویسی شود تا هرچه پخته‌تر و حرفه‌ای‌تر شود. جمله‌ها و عباراتی در داستان مشاهده می‌شود که به نظر می‌رسد بازخوانی و بازنویسی لازم صورت نگرفته. مثلا نوشته‌ای :«دماغ پیرمرد ازبو....سوخت» این سوختن دماغ از بو یعنی چی؟! یا جایی دیگر به جای «زل زد به فواره» نوشته آید «زل زد فواره».

کاش از فواره استفاده بیشتری می‌شد. همان طور که به یقین می‌دانید، فواره مظهر و سمبل پند و تلنگری است. و آن این است که بلندپروازی بی‌حساب کتاب کنی با سر به زمین می‌خوردی. این تمثیل در کجای داستان گنجیده؟! و اگر منظوری غیر از این در ذهن سرکار بوده، آن چی بوده؟ آیا همان منظور لزوما در داستان لحاظ شده و یا خدای ناکرده فقط در ذهن شما بوده و به خواننده منتقل نشده است؟!
قلم روان و راحت شما برایم خوشایند و لذت‌بخش است و امیدوارم با مطالعه و تلاش بیشتر، این قلم به پختگی و تأثیرگذاری بیشتر و بیشتری برسد. همیشه سالم و سلامت و موفق باشید.

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۱
گیتی قاسم زاده » 15 روز پیش
استاد گرامی جناب آقای فراست متشکرم از این که داستان مرا نقد فرمودید. حتما در نوشته های بعدی خودم نکتتی را که ذکر فرمودید لحاظ خواهم کرد . اما پیش از آن در جواب به سوالاتی که مطرح کرده بودید چند نکته را باید ذکر کنم: 1-در ابتدا این که عنوان فواره را برای داستان انتخاب کردم و به فراز و فرود آن اشاره کردم برای این که نشان دهم هر صاحب قدرتی که امروز در اوج است( پیرمرد و همسر او) روزی بلاخره قدرت خود را از دست خواهد داد. اما احتمالا در انتقال این مفهوم به خواننده چندان موفق نبوده ام چون شما که ناقد داستان بودید آن را نگرفتید. 2- اگر در اوایل داستان از ارائه تصاویر دیگری برای "او" اجتناب کردم و فقط به استفاده از "پهلو دستی" بسنده کردم برای این بود که استفاده از هر گونه توصیف دیگر برای پهلودستی، دست مرا در مقابل خواننده رو می کرد. خو اننده ای که نمی خواستم کوچکترین چیزی در باره ظاهر و یا جنسیت "او" بداند و مایل بودم که همه این توصیفات را به صورت جامع در اواسط داستان ارائه کنم ، به همین علت راهی برای من باقی نماند به جز آن که از وی صرفا با عنوان "بغل دستی" یاد کنم. و البته هدف دیگرم این بود که خواننده را با خود به جلو برده او را بیش از پیش ترغیب کنم تا با داستان همراه شود و در پی شناسایی بغل دستی باشد. 3-کوچه اقاقیا را قبول دارم که به سرانجامی نرسید. امامگر داستان بارقه ای از زندگی معمولی نیست؟ در محاورات روزمره ما و به خصوص با افراد غریبه و در محیطی مانند پارک ها غالبا خیلی چیزها برای مان پنهان باقی می ماند. حال برای این که یکی از دو طرف گفتگو مایل نیست چیز بیشتری در این باره بگوید. در مورد داستان من "او"به تلافی بی توجهی پیرمرد در جواب دادن به سوال قبلی وی به این سوال او جواب نداد. 4-در مورد زنبیل "او" هم توضیح بیشتری ندادم چون می خواستم در پایان داستان با استفاده از نشانه "زنبیل خرید" که غالبا و در اذهان عمومی ماهیتی مونث ماب دارد زنجیره نشانه ها را در مورد "او" تکمیل کنم. 5-سوختن در اشاره به بوی تیزی بود که از از دهان "او"به دماغ پیرمرد رسید و تعبیر"شربت" در اشاره به فکری بود که پیرمرد کرد در باره آنچه که وی نوشیده در حالی که اشتباه بود . او صبحانه نخورده بود. استاد گرامی اتفاقا من داستان را بارها بازخوانی کردم و در آن جرح و تعدیلاتی انجام دادم اما بازخوانی من از دیدگاه خودم انجام شد که نویسنده داستان بودم و چون در جایگاه خواننده نبودم شاید به خوبی نتوانستم ایده ام را منتقل کنم. در هرحال از توجه و نقد شما بسیار متشکرم چون اشکالاتی داستان من را معلوم کرد. ارادتمند گیتی قاسم زاده

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت