روان بودن قلم در نوشته، نشانه استعداد نویسنده است




عنوان داستان : قابها
نویسنده داستان : فهیمه سجادیه

این داستان ویرایشی از داستان «دیوارهای خالی از قابم» می باشد.

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «قابها» منتشر شده است.

قابها
اخرین تحویل امروز،دری چهارخانه با تکه های رنگ تبله شده و ور امده ،از همین جا سر در درختان کاج را میبینم که از دیوار به بیرون سرک کشیده اند وحرکت شاخه های یک درخت بید که با وزش ملایم باد بهاری به ارامی تکان میخورد ،رقصی مسخ شده که وزن برگهای تازه روییده شده را به جان خریده است.
زنگ میزنم ،تک دگمه ای قدیمی روی دیوار،صدایی از ان بلند نمیشود ،هرز بودن زنگ را زیر دستم احساس میکنم و خاکی که بی اجازه روی نوک انگشتم نشسته. نگاهی به ادرس بسته میاندازم ، درست امده ام بسته از راهی بسیار دور از میان عرض اقیانوسها خودش را تا در این خانه پوسیده رسانده اما در این خانه خبری از حضور زندگی نیست ،چند ضربه با پا به در میزنم ، نمیخواهم دستانم از این بیشتر گرد و خاک را به خود بگیرد. چند ضربه و بعد خواهم رفت ،سرنوشت این بسته برایم مهم نیست ،حتی اگر این همه راه امده باشد ،برگشت به فرستنده محتمل ترین اتفاق برای ان خواهد بود.
ماشین را جای مناسبی پارک نکرده ام، روی پل جلوی خانه اما سرش بیرون است و پنجره ها را باز گذاشته ام .بوی بهار را دوست دارم و حالا ماشینم از ان پر شده ،بسته سنگین نیست شاید به اندازه وزن یک کتاب ،اما گرفتن مداومش در دست مثل احساسات پنهان شده در قلب ،خسته ام میکند، ان را زیر بغلم میگذارم و مقنعه ام را کمی جابه جا میکنم تا نفسی بکشم یک ضربه دیگر به در وبعد رفته ام.
پایم در هوا معلق است که صدای امدم ،امدم ،از حیاط به گوش میرسد،بسته را در دست میگیرم و اماده باز شدن در هستم که انگار صدسال طول میکشد ،چرخیدن هزارباره چرخدننده های قفل زنگ زده و صدای کشیده شدن فلز روی فلز که جگرت را خون میکند و بعد در با زور زدنی نفس گیر به داخل باز میشود ، ان قدر کند که بی اختیار به باز شدنش کمک میکنم و گرد و خاک را به جان میخرم ،سر سفید مویی از لای در رد میشود ،پیرمرد حسابی پیر است ، به پیری کاج ها ی داخل حیاطش.
-بله بفرمایید؟
اسم روی بسته را میخوانم ، بدری توسلی
-یک بسته برای خانم بدری توسلی دارم
پیرمرد گیج نگاهم میکند،سردرگم ،بی حواس ،بی هوش
-برای بدریه؟
سعی میکنم حواسش را به خودم جلب کنم
-بسته از خارج امده از استرالیا
برقی در چشمان پیرمرد ظاهر شد و دو دستش را به سمت بسته دراز میکند دستانش را حنا بسته تا میانه انگشتانش ولی چیزی که بیشتر چشمم را به سمت خودش میکشد جای داغ سیگار پشت دست چپش است ،این مدل زخم را میشناسم ،توبه ای است به درگاه خدا که با داغ مهر و موم میشود
-بدین به من ،شوهرش هستم
دستان پیرمرد تقریبا بسته را لمس میکند که من پاکت را عقب میکشم ،دستانش چند ثانیه ای در هوا باقی میماند ،مردد، انگار که در حال دزدی باشد و یا کاری شرم اور، با ان چشمان ریز که زیر خروارها چروک گم شده نگاهم میکند.
روی بسته را میخوانم تحویل به شخص مورد نظر یک شرط دست و پا گیر
-باید به خودشون بدم، هستن؟
پیرمرد دستش را عقب میکشد و نگاهش رو به خانه برمیگردد دوباره به من چشم میدوزد اما خط نگاهش بسیار از من دور است
-نمیتونه بیاد دم در مریضه
-زیاد وقتتون را نمیگیرم بسته از راه دوریه یک لحظه امضا را میگیرم و میروم
-اخه اون...
-فقط یک لحظه طول میکشه ،اخر وقته ، ممنون میشم
-مسئله این نیست اخه اون.....
پیرمرد چیزی زیر لب میگوید که نمیشنوم
-ببینید اگه سخته شونه من تا دم خونه مییام فقط امضا کنن و میرم
پیرمرد را معذب کرده بودم قصد اذیت کردنش را ندارم ولی خسته ام و حالا هم که اینجا هستم
-خونه هستن که؟
-اون همیشه اینجاست
-خیلی خوب یک لحظه وقتشون را میگیره
-بدری من ....
-چیزی گفتین؟
بسته در دستم سنگین شده ،این قلاب و چنگک پایان روزم را بدست پیرمرد که بدهم، فارغ از امروز، سوار ماشینم میشوم شیشه ها را پایین میدهم موزیک ملایم هم نوایی ساکسیفن و پیانویم را پخش میکنم و تا دفتر بی وقفه گاز میدهم پایان کارم را ثبت میکنم لباسم را عوض میکنم تا خانه راهی نیست ماشین را د رپارکینگ کوچک اپارتمانم پارک میکنم در خانه را با تکانی کوچک باز میکنم اخر قفل کمی گیر دارد نه مثل قفل خانه پیرمرد ،همان جا دم در مانتو و روسری ام را رها میکنم پنجره ام را رو به خیابان باز میکنم روی مبل جلوی ان مینشینم کتابم را در دست میگیرم و منتظر ورود بوی بهار به داخل خانه ام میمانم، اگر بسته را همین حالا به پیرمرد تحویل دهم
-پس اجاره هست؟
پیرمرد پا به پا میکند ،حرفی تا میانه گلویش امده اما مانعی انجاست صورت بی مویش با ان چینهای عمیق تا گوشه چشم خاطره ای را در ذهنم زنده میکند ، یاد اوری کوتاهی از کودکی، اغوش گرمی که از دست رفته ،نگاهش از من بسیار دور است وچشمانش مرطوب، پرش هرچند بار گوشه لبش را میبینم
کمی جلوی در پا به پا میکند و چشم از بسته بر نمیدارد و در اخر نگاهش را به من میدوزد انگار تصمیمی گرفته است با سرعتی که از سنش بعید است به داخل برمیگردد و در را میبندد، پایم را لای در میگذارم پیرمرد متوجه نمیشود کمی صبر میکنم از او خبری نیست ،رفتن بی حرفش را حمل بر اجازه ورود میگیرم پس......
سریع ماشین را قفل میکنم و به داخل میروم در حیاط با صدایی خشک پشت سرم بسته میشود نگران ان صد هزار پیچش قفل هستم ولی این وهم حیاط است که در ان من را میگیرد برگهای پاییزی همه جا را پوشانده و حوض کوچک داخل حیاط مهمان اب کدر رنگی است که مدتها از عوض شدن ان میگذرد ،مسیر تا ساختمان خانه مشخص نیست دیگر فرقی بین سنگفرش و باغچه دیده نمیشود همه جا برگ است و برگ، شاید اگر روز دیگری بود ،کمی تردید میکردم ولی صدای ساکسیفون داخل سرم و نرمی صندلی راحتی خانه ام و دعوت به پایان روز خسته اور و تنهایم به من انگیزه میدهد تا جلو بروم ،اولین قدم روی برگها و صدای خرد شدنشان بلند میشود با نگرانی سربلند میکنم اما پیرمرد را میبینم که در تاریکی داخل ساختمان محو میشود،قدم بعدی را برمیدارم همیشه از صدای خرد شدن برگها زیرپایم لذت میبرم ولی امروز فقط مور مورم میشود.
به ساختمان میرسم،چند پله کوتاه و بعد ساختمان تاریک برایم دهان باز میکند ، بدون اجازه وارد ساختمان میشوم ،حال نسبتا بزرگی است پر از وسایل قدیمی و جدید که انگار بیشتر روی هم سوار شده اند تا چیده شده باشند پیرمرد غیب شده است و من تنها در این فضای غریب ولی نه نا اشنا به دنبال بدری میگردم
-سلام ببخشید یک لحظه؟
کسی جوابم را نمیدهد
چشم به اطراف می گردانم هزاران قاب عکس دیوارها را پر کرده ،نگاهم به اولین عکس می افتد دو جفت چشم خسته که به من خیره شده اند لبخند نمیزنند اما نگاهشان است که با تو از باهم بودنی قدیمی حرفها دارد ،،زن کمی به سمت مرد خم شده و مثلث میانشان را پر کرده ،صمیمیتی تکرار شده ،تمدید شده ،جا افتاده.
چیزی در پشت سرم جا به جا میشود دختربچه ای با موهای بافته در دو طرف صورتش از کنارم میگذرد و با جیغی شادی اور از اتاق بیرون میدود فرصت نمیکنم درست نگاهش کنم حضوری عجول و وهم انگیز و بعد رفته است ،اگر اجازه خیال داشتم فکر میکردم از من گذشته است، درست از میان نیم تنه راستم قبل از انکه حتی بچرخم از میان لایه لایه عضله و اندامهای درونی ام رد شده و حتی دستی به قلبم کشیده و رفته است
-بدری اروم
کمی ترسیده ام پیرمرد او را بدری صدا زده بود ،پس بسته مال اوست؟ و یا شاید این خانه پر از بدری های گوناگون است ، در سن های مختلف و یا گیر کرده در میان قابهایی که دیوارها را سنگین کرده است ،صدای پیرمرد را از اتاقهای بالایی شنیده بودم
خانه دوباره ساکت میشود دنبال دختر بچه میگردم هنوز جیغ خنده اش د رگوشم باقی مانده است.
صدایی پج پج وار میشنوم غرغری شاید
-ببخشید کسی هست؟
بازهم جوابی نمی اید
نگاهم به عکسهاست ترتیب خاصی ندارد و زمان میان پیری و جوانی و کودکی انها د رجریان است، شاید کسی به قصد انها را در هم چیده تا گذر زمان را پنهان نگه دارد ،پسری در حال بازی با یک بادبادک است که ناگهان تبدیل به مردی شده با لباس سربازی که بی مقدمه میشود نوجوانی د رحال مطالعه و بعد سر میخورد کنار بدری جوان با دو گیس بافته که سرش را روی شانه هایش گذاشته و اب نباتی را د ردهان دارد، اما سفر بدری طور دیگری است انگار از روی شانه های مرد متولد شده د رمیان اغوش سالخورده پیرمرد جان گرفته و بعد ارام ارام تبدیل به زنی برازنده پوشیده در لباسی به سفیدی اولین برف زمستانی شده و بعد ان قدر زندگی را به درونش کشیده تا کودکی شده با گیسهای بافته و دامنی سفید در حال دویدن در دشتی پر از گلهای سیاه و سفید و لبخندی به رنگ سرخ لاله های وحشی.اما چشمانم روی عکس خاصی گیر کرده ، بدری نوزادی در اغوش دارد و پیرمرد جوان شده این بار سر روی دوش زن گذاشته و هنوز داغی روی دستش دیده نمیشود، از نوزاد ، در عکسهای دیگر خبری نیست انگار ناگهان گم شده ، یا رفته است و تو ،تنها غم از دست دادن را در میان انبوهی از عکسها میان تخم چشمان زن و مرد پیدا میکنی.
به دنبال رد قابها خودم را پایین پله ها میبینم ،صدایی از بالا می اید چشمانم را تیز میکنم تا بالا را ببینم شبحی در تاریکی چادر به سر میکند و بعد ناپدید میشود
صدای تقه ای مکانیکی می اید و بعد صندلی برقی از بالای پله ها، وصل شده به کنار دیوار به ارامی پایین میاید جثه ای ناشیانه پیچیده در چادری سفید ، مثل شبحی در میان زمین و اسمان ظاهر میشود ،چادرش را کج سر کرده حتما خیلی بد حال است که بعد از یک عمر چادر سرکردن این طور ناشانه حجاب کرده ولی بعد به شبح بالای پله ها فکر میکنم چیزی اینجا درست نیست وهم من را گرفته ، چند دقیقه بعد تقه ای دیگر و صندلی به پایین رسیده و متوقف میشود. موجود پیچیده در چادر تازه سر بلند میکند و متوجه من میشود ، از تعجب تکانی میخورد و چادر برای لحظه ای باز میشود اما سریع ان را جمع میکند تنها یک نگاه کوتاه ، اخم میکنم میدانم میان یک مشکلم یک خطا
-ببخشید ،نخواستم با این حالتون تا دم در بیان
-خواهش میکنم
صدایش اوایی اشنا و پنهان شده در لبهای جمع شده دور چادر داشت گازی سفت که اجازه بازشدن به دهان و چادر را نمیدهد
حالا دیکر شک تمام ذهنم را پر کرده بود
-فقط اینجا را امضا کنید تا من رفع زحمت کنم
به سمتش میروم هنوز روی صندلیست و صورتش را سفت گرفته ، دستان لرزانش را بیرون می اورد، دستانی حنا زده را میبینم ، بسته را کمی عقب میکشم، کمی جلو می اید چادر زیر پایش سر میخورد ،چشمانم را برای دیدن موجود زیر چادر تیز میکنم ولی دست راستش به موقع چادر را جمع میکند ، دست چپش هنوز به سمتم است و من داغی سیگار اشنا را روی دستش تشخیص میدهم ، ایا باید حرفی بزنم و به رویش بیاورم که او را شناخته ام؟
همان لحظه بدری کوچک دوباره از میان پاهایم به داخل اتاق میدود،قهقه ای سرخوش سر میدهد ، چرخی میزند و دامن سفید رنگش چند سانتی از زمین بلند میشود ، دو گیس بافته اش چون دو کلاف کلفت سرش را در میان گرفته ،چشمکی شیطنت امیز میزند ،اشاره و دعوتی به سکوت و بعد در فضای تاریک سالن محو میشود. به چشمان مشتاق و همیشه مرطوبش نگاه میکنم و بسته را تحویلش میدهم
چشم از من میدزدد، محل امضا را نشانش میدهم چشمانش به نقطه حضور بدری کوچک سنجاق شده و ضربدری برایم میکشد
به سمت در میروم، اخرین قاب در اخرین نقطه خالی دیوار رو به رفتن ،دیده نشده در هنگام امدن ، بدری پیری است میان چادر سفید که با نگاهش تورا بدرقه میکند و نوار سیاه رنگی که گوشه قاب خودنمایی میکند.
از اتاق بیرون میروم و پیرمرد را با تمام چیزی که برایش باقی مانده تنها میگذارم ،به خانه ام میروم به سمت دیوارهای خالی از قابم،تمام چیزی که برای پیرمرد باقی مانده از تمام چیزی که تا به حال جمع کرده ام هزار برابر بیشتر است.
پایان
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
سلام به خانم سجادیه عزیز. درود و خسته نباشی. داستان قاب‌ها نشانه این است که شما می‌توانی بنویسی. قلم راحت در دستت می‌چرخد و نوشته ات، روان است. منتها برای پخته شدن داستانت، پیشنهادهایی به نظر می‌رسد. از آن جمله:
۱ول این که زمان در داستان رعایت نشده. شما خواسته‌ای از زمان حال استفاده کنی. شاید برای نوشتن سوژه‌ای با این ویژگی، بنده هم زمان حال را برمی‌گزیدم. اما اشکال این‌جاست که به وحدت زمان پایبند نبودی و جاهایی از داستان، زمان را از حال به گذشته یا... تبدیل کرده‌ای. یقین دارم که خود سرکار این را نمی‌خواستی و مخالف این کار هستی ولی از آن جا که احتمالا نوشته را چندبار نخوانده ای و مرور چندباره نکرده‌ای متاسفانه نوشته به این مشکل دچار شده است. برای نمونه مثالی می‌زنم:

«پیرمرد را معذب کرده بودم اما قصد اذیت ندارم....» می‌بینید که به روشنی تداخل زمان داریم. یا جایی دیگر نوشته‌ای صدایش آوایی آشنا داشت.... اجازه باز شدن چادر را نمی‌دهد...
نکته دوم استفاده نکردن از موقعیت داستانی است. در داستان شما موقعیت خوبی ایجاد شده، مخاطب منتظر است که ببیند چرا زن نمی‌تواند بیرون بیاید. چه مشکلی دارد که مرد می‌گوید او نمی‌تواند پایین بیاید. نویسنده باید زرنگ و با هوش باشد و از این موقعیت کنجکاوی برانگیز، حداکثر استفاده را بکند. منتها تصور بنده این است که از همه این ظرفیت استفاده نشده است. ما می‌توانستیم با زنی روبرو بشویم که از دیدنش جا بخوریم. البته به شرطی که در داستان شرایطی ایجاد می‌کردیم که مخاطب بپذیرد که دیدن زن و پایین آمدن او مهم و واجب است.
زبان داستان شما کمی به شاعرانگی می‌خورد. همان‌طور که خودت بهتر می‌دانی زبان شعر، خاص شعر است و زبان داستان هم خاص داستان، این ویژگی باید در تمام قالب‌های ادبی رعایت شود. و اساسا فرق داستان حرفه‌ای و غیر حرفه‌ای در کاربرد همین بایدها و نبایدهاست.
شاید از دیدن عکس‌های روی دیوار هم می‌شد استفاده بیشتری کرد. روی این هم کمی فکر کنید. آیا از کنار هم گذاشتن آنها نمی‌شد داستان را پربارتر و عمیق‌تر کرد؟ بخصوص که اساسا اسم داستان شما «قاب‌ها»ست و این نشان می‌دهد که تمرکز و توجه خواننده روی قاب‌ها باید بیشتر باشد. این کار را در علامت‌های روی دست مرد و زن کرده‌ای و خیلی هم خوب شده است. درباره‌ی این پیشنهاد هم کمی فکر کن و چنانچه موافق بودی ببین چه کارش می‌شود کرد.
سوالی که ممکن است برای خواننده ایجاد شود این است که چرا مرد وقتی سراغ زنش می‌رود او را با چادر پائین می‌آورد؟! دلیل این کار چیست؟! نامه‌رسان که زن است. مرد هم که شوهر زن است پس چادر برای چی؟ باید دلیلی برای این کار پیدا کنیم و خواننده ما این کار را بپذیرد در غیر این صورت به حساب بی‌توجهی نویسنده و بی‌منطقی داستان می‌گذارد.
امیدوارم شاهد آثار درخشان و جذاب شما باشیم و هرروز و هربار قلمدان پربارتر و عمیق‌تر و قوی‌تر

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت