برای نگارندگان جوان، فرصتِ زیادی در پیش است اگر قدر «زمان» را بدانند




عنوان داستان : خانه اخر
نویسنده داستان : Parsa Golinejad

درحال حاضر کلاس خلوت بود.دسته کم فقط 6 نفر در کلاس نشسته بودند.بعضی هایشان کتاب مطالعه می کردند.یکی از آنها با تلفنش بازی می کرد.دیگران با بغل دستی هایشان صحبت می کردند و می گفتند که لس انجلس لیکرز امسال شاید حرفی برای گفتن داشته باشد.
هرچند جفری زیاد علاقه ای به بازی های بسکتبال و کنفرانس غرب و شرق نداشت،اما خودش را جزئی از بازیگر های ماهر بازی های آنلاین می دانست.با این حال 3 ماه از همه چیز فاصله گرفته است و دوست ندارد زیاد خودش را در جایی نشان دهد.الان هم می توانست درک کند چرا کلاس خلوت است.
کلاس تاریخ آقای ویلیامز از انچه که هر کسی بتواند تصور کند کسل کننده تر است.چه برسد به اینکه کسی بخواهد با شور و علاقه به حرف هایش درباره نازی ها و انقلاب کبیر فرانسه گوش کند.این حرف همیشه دلیل تمام بچه های کلاس برای خود داری از گوش کردن به حرف های آقای ویلیامز بوده و هست.ولی جف همیشه سعی کرده تا از تاریخ دفاع کند.معمولا بعد از شنیدن این صحبت ها توسط خود بچه ها می گفت
-تاریخ مظلومه...اگه خودت رو مجبور نکنی تا درباره اش ندونی بدون که در حقش ظلم کردی.
البته که حرفش هم درست است.تاریخ مانند بازیچه هست.مانند مکعب روبیک که به دست کسی بیفتد که چیزی درباره مرتب کردنش نمی داند و مدام مهره هایش را میچر خاند.هیچ کار مفیدی جز بیشتر برهم زدنش انجام نمی دهد.
آقای ویلیامز وارد شد و دیگر بچه ها به اتفاق هم برای احترام بلند شدند.اقای ویلیامز تقریبا پیر بود.جف هیچوقت نتوانست تشخیص دهد که در کدام دهه از زندگیش به سر می برد،با این حال فکر می کرد در دهه پنجم یا ششم باشد.یکسری احتمالاتی را داده بود که ممکن است درست در سن 61 سالگی باشد ولی با منطق اش جور در نمی آمد.همیشه کلاه می گذارد و دوست ندارد در کلاس بنشیند.در طول کلاس راه می رود و سر به سر پسر ها می گذارد و با دختر ها رابطه ی خوبی ندارد.شاید دلیل اینکه از همسرش جدا شد همین باشد.این همه اطلاعات از زندگی شخصی یک معلم تاریخ؟
جان ویلیامز به صورت ناگهانی وارد کلاس شد و درحالی که بسیار هیجان زده بود در را باز کرد.گفت
-ببخشید دیر شد...خواب موندم.
جف همیشه با خودش می گفت که چقدر حس عجیبی دارد که باید به پدر خودت هم نیز جواب پس بدهی.آقای ویلیامز پدر دوست صمیمی جف هست.جان.با قدی متوسط و بیشتر مواقع هم پر انرژی.ولی امروز بخاطر اینکه خواب مانده بود زیاد دوست نداشت در مدرسه حضور داشته باشد.موهایش هم بهم خورده بود.همیشه بخاطر موهای فری که داشته توسط دیگران مورد تمسخر قرار می گرفت.
وقتی در صندلی کنار جف نشست حتی یادش رفت که به او سلام بگوید.جف از این حرکتش ناراحت نشد زیرا می دانست که هنوز خواب هست.آقای ویلیامز در یک حرکت عجیب روی صندلی اش نشست و گفت
-خب...امروز قصد ندارم درس بدم...
بچه ها دربین حرفش پریدند و هورا گفتند.ولی ناگهان جدی شد و گفت
-ولی به این معنی نیست که قراره برم و شمارو تنها بزارم.از اونجایی که به تاریخ خیلی علاقه دارید میخواییم صحبت آزاد داشته باشیم.
جف خوشحال شد.چون علاقه خاصی به صحبت آزاد داشت.البته بیشتر معلم های این مدرسه صحبت آزاد را در کلاس خودشان داشتند اما اقای ویلیامز جذاب تر صحبت می کرد و جف مجذوبش می شد.
جان هنوز داشت چرت می زد که جف با یک حرکت بسیار کوچک اورا هوشیار کرد.جان به خودش آمد و گفت
-اوه...ببخشید.یادم رفت که بهت سلام بگم.
جف سری تکان داد و نشان داد که مشکلی ندارد.جان پرسید
-خبری از خواهرت نشد؟
جف گفت
-نه...دیگه بیخیال شدیم.پدرم که چند روزه رفته تا از همه مون فاصله بگیره.مادرم هم که از همه ما بیشتر امید داشت دیگه زیاد پیگیرش نیست.همه فراموشش کردن.حتی امروز وقتی داشتم از راهروی مدرسه وارد کلاس می شدم هم کلاسی هاش رو دیدم.دیگه اصلا براش ناراحت نیستن...همه فراموشش کردن.
-تا حالا اصلا با خودت فکر کردی که ممکنه کجا رفته باشه؟
جف کمی عصبانی شد و گفت
-ببین...چندبار توی این مدت برات تکرار کردم و تو مثل اینکه قرار نیست بفهمی.فرار نکرده.جایی نرفته.مطمئنم که دزدیدنش.
-پس منم دیگه بهتره درباره اش صحبت نکنم.
-چرا؟؟؟
-چون تو هم باید فراموش کنی.اینقدر درباره اش فکر کردی که داری توهم میزنی و فکر می کنی که دزدیده شده...فقط گم شده.البته از نظر شما.شاید دیگه دوست نداشته با شما زندگی کنه.به سن قانونی هم رسیده بوده.پس دیگه قطعا جای نگرانی وجود نداره.
مکثی کرد و گفت
-رفته دنبال آرزو هاش.ناراحت نباش لطفا.
جان پس از اینکه صحبت هایش را تمام کرد فهمید که با لحن تندی صحبت کرده.کمی عذاب وجدان گرفت ولی خودش را با این حرف که {به صلاح خودش هست} آرام کرد.جف برای خودش فکر می کرد و نمی دانست که چگونه قرار است تا آخر کلاس بنشیند و به حرف های آقای ویلیامز گوش دهد.ولی یک راه حلی پیدا کرد.تا آمد بیانش کند جان گفت
-اتاقش رو گشتی؟
جف اخم کرد و گفت
-نه...مادرم نمیزاره.میگه باید احترام بزاری بهش...به حریم خصوصیش.
-خب،قطعا تنها جایی که شاید بتونی جوابی پیدا کنی همونجاست.باید اتاقش رو بگردی.
-جان،اون نمرده.ممکنه یک روز برگرده و بفهمه که به اتاقش رفتم و...این بده.درست نیست.
-تو مگه دنبال جواب نیستی؟مگه نمیخوایی پیداش کنی؟
-چرا...میخوام.
-پس امشب هر جوری شده باید به اتاقش بری و بفهمی که چه اتفاقی داره میفته.
جف مصمم شد تا کارش را شروع کند.ناگهان اقای ویلیامز پرسید
-جف...آماده ای صحبت کنی؟
جفری پرید و از افکارش بیرون آمد و گفت
-بله...درباره چی فقط؟
-خب...هنوز چیزی نگفتم
جف فهمید که گند زده است.ولی ارزشش را داشت.هم کلاسی هایش خندیدند ولی آقای ویلیامز آنهارا ساکت کرد و گفت
-خب...شیطان زمانه،رهبر خونخوار،صاحب نماد صلیب شکسته...دیگه باید بدونی.
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
خانم پریسا گلی‌نژاد سلام.
در بخش پیام برای منتقد نوشته‌اید: «من فقط قسمتی از داستانم رو براتون گذاشتم. امیدوارم کلیت رو از همین قسمت متوجه شید» خُب، فکر می‌کنم اولین مشکل از همین جا شروع می‌شود. قرار نیست منتقد یا مخاطب خاص یا حتی مخاطب عام، فقط «متوجه» یک متن شود چون این «متوجه شدن» یک معنای عام هم دارد [غیر از معنای اختصاصی‌اش که «توجه کردن» است که در ارتباط با هم «ایده» هم «اجرا»ست] که معنایش «فهمیدن» است. کارِ متنِ روایی این نیست که مخاطب، آن را «بفهمد»، کارش این است که آن را «ببیند» یعنی نویسنده باید «صحنه» را بسازد. با چه؟ با عناصر داستان: شخصیت، وضعیت، مکان و زمان. در متنِ شما [چه کامل‌اش این باشد چه این متن بخشی از متنی بلندتر باشد (پایگاه نقدِ داستان به «داستان کوتاه» می‌پردازد و «داستان بلند» و «رمان» از حیطه‌ی کارش بیرون است مضاف بر اینکه نوشتنِ این دو تای آخری، «تخصص» جداگانه‌ای می‌طلبد جدا از «تخصص داستان کوتاه‌نویسی»؛ گرچه نوشتن «داستان کوتاه» یک «تخصص مستقل و شناخته‌شده» در جهان است اما به طور معمول، مسیرِ نوشتن «داستان بلند» و «رمان» هم از همین جاده می‌گذرد؛ اگر بخواهم مثالی بزنم مثلِ رانندگی در شهر است که تا کسی آن را نیاموزد، امکانِ موفقیت‌اش در آموختن رانندگی جاده، بسیار اندک است)] این چهار عنصر، نقشِ کمی دارند. ممکن است شما بپرسید: «چطور؟ من «جف» و «آقای ویلیامز» دارم؛ چند اتفاق دارم؛ «مدرسه» دارم «کلاس» دارم؛ «روز» و «ماه» دارم؛ شخصیت و وضعیت و مکان و زمان مگر غیر از این‌هاست؟» و جوابِ من این است که بله! غیر از این‌هاست! ببینیم چرا و چطور: عناصرِ داستان به سادگی به چهار کلمه منحصر می‌شوند: شخصیت، وضعیت، مکان و زمان؛ با این همه اغلب، این چهار کلمه توسط نویسندگان –گاه حتی نویسندگانِ حرفه‌ای- با کلماتی دیگر اشتباه می‌شوند مثلاً شخصیت با تیپ اشتباه می‌شود یا بدتر از آن با «شخص» اشتباه می‌شود یعنی کسی که می‌خواهد داستان بنویسد تصور می‌کند تمام اشخاصی که واردِ متن می‌شوند، شخصیت هستند اما نیستند! یا فکر می‌کند اگر با تیپ‌هایی مثلِ فرزند، پدر، مادر، خواهر، برادر، دکتر، مهندس، سوپری، پلیس، سبزی‌فروش، قصاب یا... واردِ متن شود به داستان می‌رسد اما خُب در اشتباه است! گرچه می‌توان با «تیپ» هم داستان نوشت، اما داستانِ کاملی نخواهد بود. [در متنِ شما ما با «شخص» بیشتر روبروییم و حتی «آقای ویلیامز» هم که قرار است «تیپ» باشد چندان «تیپ» جذاب و مؤثری نیست: «کلاس تاریخ آقای ویلیامز از آنچه که هر کسی بتواند تصور کند کسل‌کننده‌تر است. چه برسد به اینکه کسی بخواهد با شور و علاقه به حرف‌هایش درباره نازی‌ها و انقلاب کبیر فرانسه گوش کند. این حرف همیشه دلیل تمام بچه‌های کلاس برای خودداری از گوش کردن به حرف‌های آقای ویلیامز بوده و هست. ولی جف همیشه سعی کرده تا از تاریخ دفاع کند.» وضعیت هم، گاه با «اتفاق» اشتباه می‌شود حتی اگر آن اتفاق یک مرگ یا انفجار یا حتی یک فاجعه‌ی زیست‌محیطی یا حتی نابودی انسان باشد. وضعیت در خود، اتفاق یا اتفاق‌هایی هم دارد در مراحل وضعیتِ اولیه [یا وضعیت متعادل] و وضعیت ثانویه [یا وضعیت بحرانی (بُحران پیشامدی‌ست که به صورت ناگهانی و گاهی فزاینده رخ می‌دهد و به وضعیتی خطرناک و ناپایدار برای فرد، گروه یا جامعه می‌انجامد)] اما خودِ اتفاق به تنهایی و «بدون اجرا»، وضعیت را مهندسی نمی‌کند. [دزدیده شدن یا گم شدن یک نفر یا حتی مردنش یک اتفاق است نه یک وضعیت. اتفاق‌هایی که بدل به وضعیت نشوند فایده‌ی چندانی برای یک متن روایی ندارند: «جف کمی عصبانی شد و گفت: ببین...چند بار توی این مدت برات تکرار کردم و تو مثل اینکه قرار نیست بفهمی. فرار نکرده. جایی نرفته. مطمئنم که دزدیدنش.»] مکان و زمان هم به دلیلِ تعریف‌شدگی در «دستور زبان» عموماً سوءتفاهم برانگیزند یعنی داستان‌نویس به صراحت می‌گوید که «من به مکان و زمان اشاره کرده‌ام» و مشکل از همین جا شروع می‌شود! نباید «اشاره کرد» بلکه باید با جزئیات نشان‌شان داد. مکان و زمان، از مهم‌ترین عناصری هستند که به «تجسم روایی» کمک می‌کنند بنابراین دستِ کم گرفتن‌شان، اغلب، به از دست رفتنِ ارزش‌های کیفیِ داستان منجر می‌شود. [ما در متنِ شما اثری از «مکان و زمان روایی» نمی‌بینیم. بخشِ مهمی از این «فقدان» برمی‌گردد به «تازه‌کار» بودن نگارنده، اما یک دلیل دیگر هم وجود دارد که یک اشتباه راهبردی‌ست در داستان‌نویسی؛ «غیرِبومی‌نویسی» معمولاً جواب نمی‌دهد مگر اینکه نویسنده، مدتِ زیادی را در کشوری غیر از کشور خودش زندگی کرده باشد و با زبان و فرهنگِ آن کشور آشنایی کامل داشته باشد تازه در این گونه موارد هم، نویسنده شخصیت‌های اصلی را از میانِ هم‌وطنانِ خودش انتخاب می‌کند بهترین مثال‌ها در این زمینه، آثاری از سامرست موآم و گراهام گرین و جومپا لاهیری‌ست. شما متأسفانه، مسیرِ درستی را برای متن‌تان انتخاب نکرده‌اید. وقتی من در امریکا زندگی نکرده باشم تجربه‌ی زیستی هم از آنجا ندارم و سعی می‌کنم از فیلم‌ها و کتاب‌های دیگران این تجربه را به دست بیاورم که چون تجربه‌ی دستِ دومی‌ست مثلِ تمام چیزهای دستِ دوم، مشکلاتِ خاصِ خودش را دارد: «درحال حاضر کلاس خلوت بود. فقط 6 نفر در کلاس نشسته بودند. بعضی‌هایشان کتاب مطالعه می‌کردند. یکی از آنها با تلفنش بازی می‌کرد. دیگران با بغل‌دستی‌هایشان صحبت می‌کردند و می‌گفتند که لس آنجلس لیکرز (یکی از تیم‌های اتحادیه ملی بسکتبال است) امسال شاید حرفی برای گفتن داشته باشد.»] برای نگارندگان جوان، فرصتِ زیادی در پیش است اگر قدر «زمان» را بدانند و «بخوانند» و «بخوانند» و «بخوانند». پیشنهاد من برای شما، خواندنِ دو کتابِ مهم است: «عناصر داستان» جمال میرصادقی و «داستان و نقد داستان» احمد گلشیری که هر دو در کتابخانه‌های نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور در دسترس‌اند. منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت