با چشم‌پوشیِ هدفمندانه و مدیریت شده از تعبیه برخی توضیح‌های صرفاً گزارشی و اخباری غیرضروری در متن، به انسجام ضرورت‌مندانۀ روایت کمک کنیم




عنوان داستان : داستان
نویسنده داستان : سجاد آرام

این داستان ویرایشی از داستان «خانه ی اجاره ای» می باشد.

( خانه ی اجاره ای )


زمستان بود . برف می بارید . حمید ، سیگار به دست جلوی پنجره ایستاده بود و بچه ها را که در کوچه در حال درست کردن آدم برفی بودند تماشا می کرد . پکر بود . قلبش تند تند می زد . اضطراب داشت . فکر ترکیه رفتن فردا به کلی او را آزرده بود . نمی دانست چه کار کند.
در خانه قدم می زد . خانه سرد بود . بخاری خانه خراب شده
بود . قدم می زد . سیگار به ته رسیده بود . پک آخرش را هم زد . رفت سراغ سیگار دوم . در همین حال که قصد داشت سیگار دومش را روشن کند به یکباره یادش آمد که باید در واتساپ پیامی برای نرگس بفرستد . سریع سیگار را کنار گذاشت . رفت و موبایلش را که روی عسلی گذاشته بود برداشت و شروع کرد به نوشتن پیام :
« نرگس جان ، سلام . می دانم مثل من پکر و بی حال در خانه نشسته ای . حتی حس صحبت با هیچکس  را هم نداری .
لابد مثل من صبح تا شب مشغول سیگار کشیدن و خواندن کتابی . آره می دانم . راستش همان طور که می دانی فردا از روی ناچاری مجبورم بروم ترکیه . به خدا یک هفته هست که آرام و قرار ندارم . اگر این کار لامصب نبود نمی رفتم . خلاصه باید فردا ساعت ۷ صبح با تریلی بار صاحب کار قرمساقم را برسانم ترکیه . باور کن همه اش به خاطر پول هست اگر مسئله غیر این بود نمی رفتم . بلخره ...
راستی تا یادم نرفته بگویم که نرگس اگر امروز وقت کردی یک سر بیا پارک گلستان می خواهم قبل از رفتن ببینمت . ممنون.»
با نوشتن این پیام برای نرگس ، کمی از نگرانی و اضطراب اش کاسته شد.
ساعت ۱۵ بعد از ظهر بود . هنوز نهار نخورده بود . اصلا حس غذا پختن را هم نداشت . رفت اتاق خوابش تا لباس زمستانی
اش را به تن کند و برود بیرون تا شاید ساندویچی بخورد یا نخورد . یا حتی در خیابان قدمی بزند یا نزند . در همین حال
که آماده شده بود تا برود بیرون موبایلش زنگ خورد . نرگس بود . حمید جواب داد :
- سلام نرگس .
- سلام حمید چطوری؟
- هی ... بی حال و خسته . ببینم پیام را که در واتساپ فرستادم خواندی؟
- آره حمید اتفاقا به خاطر این زنگ زدم . ببین راستش باید یک موضوعی را کاملا صریح بهت بگویم .
- چی عزیزم اتفاقی افتاده ؟!
- نه حمید ولی...
- بلخره می گویی یا نه ؟
- آره آره ! ببین والله نمی دانم چطوری بهت بگویم آخر گفتنش برایم خیلی سخت است حمید !
نرگس به گریه می افتد .
حمید نگران : آخر چه شده تو را به خدا بگو من طاقت گریه هایت را ندارم والله اینجوری نمی شود .
- باشه باشه می گویم . ببین حمید من هنوز با پدرم مشکل دارم . او یک دنده است . الحق یک دنده است. الان حدود ۲ هفته ای می شود که مرا در خانه زندانی کرده است . مدام مرا کتک می زند . فرقی هم ندارد با هر چیزی که دم دستش باشد. می گوید نباید آن پسره ی ابله را ببینی . نمی دانم واقعا گیج شده ام .
از وقتی که کلا مرا با تو در پارک دید دیگر با من حرف نمیزند.
دیگر به من نگاه نمی کند. دیگر مرا دختر خودش نمی داند . ببین حمید من به خاطر تو دارم توسط پدرم نابود می شوم . راستش خودت که بهتر می دانی . پدرم مذهبی است. آره تسبیح همیشه در دست هایش است . پیشانی اش از بس که نماز خوانده سیاه شده است. حساس است . می دانی حساس! به همه چی گیر می دهد . می گوید نباید پسر و دختر با هم دوست بشوند . زشت است . آینده ی مملکت به فنا می رود. واقعا او نمی داند عشق چیست . چون عاشق نشده است. خودش می گوید. می گوید من و مادرت اصلا هم دیگه را ندیدیم . پدر و مادرهامان باعث شدن که ما ازدواج کردیم .آنها خودشان انتخاب کردن . می گوید شما که از آسمان نیفتادید . شما هم همیجوری ! واقعا حمید من عذر میخواهم . امروز نمی توانم بیایم پارک تا ببینمت .
نرگس باز هم شروع کرد به گریه کردن . حمید خشکش زده بود. زبانش بند آمده بود . حتما دست هایش هم می لرزید .
دیگر حرفی برای گفتن باقی نمانده بود . نرگس همچنان داشت
گریه می کرد . که حمید بعد چند ثانیه گفت :
باشه نرگس . فعلا خداحافظ تا ...
نرگس حرف حمید را قطع کرد :
- خداحافظ عشقم . ولی نگرانم نباش . اگر رفتی ترکیه سعی کن اینترنتت را روشن بگذاری تا با تو تماس تصویری بگیرم .
فعلا خداحافظ حمید .
نرگس تماس را قطع کرد . حمید از فرط ناراحتی و استرس
دست هایش می لرزیدند . انگار چیزی را گم کرده بود . دیگر
گرسنه نبود . خشکش زده بود . موبایل از دستش افتاد .
رفت و روی مبل نشست . سیگاری روشن کرد . پکی زد .
آرام و قرار نداشت . غصه می خورد . دست راستش را روی چانه اش گذاشت . کنترل تلویزیون را برداشت و تلویزون را
روشن کرد . دنبال فوتبال می گشت . زد شبکه ورزش . اما فوتبال نشان نمی داد . زد شبکه ۳ باز هم فوتبال نبود .
حوصله اش از سر رفت . تلویزیون را خاموش کرد . دوباره
پکی به سیگارش زد . نه حس سیگار کشیدن را هم نداشت .
سیگار را در زیر سیگاری خاموش کرد  . پای راستش را روی پای چپش انداخت . نه این کار ها آرام اش نمی کردند . بلند شد .
رفت اتاق خوابش تا دراز بکشد و چرتی بزند . اما خواب به
چشمانش نمی آمد . خسته شده بود . کنجکاو بود .  بلند شد .رفت بیرون . هوا خوب شده بود . دیگر برف نمی بارید . آفتاب در آمده بود . همینطوری به راه افتاد . رفت مستقیم به سمت کارخانه نساجی تهران پیش صاحب کارش تا در مورد مسئله ی بردن بار به ترکیه صحبت کند . یا نکند . یا شاید هم
او را راضی به این کند که کمی به او فرصت دهد تا تصمیم بگیرد و وقت کند تا نرگس را ببیند و بعد برود .
خلاصه رفت و رسید . جناب احمد کلهر ، رئیس کارخانه نساجی و صاحب کار حمید طبق روال همیشه کت و شلوار به تن ، کراوات سرمه ای زده ، مو ها از چپ به راست شانه شده
، با چهره ای عبوس ،  پیپ به دست ، پشت میز اش نشسته است و دارد تلویزیون نگاه می کند . حمید وارد می شود . سلام می کند . آقای کلهر سلام خشکی می کند . محل نمی گذارد . ثروتمند است . صاحب کار است . حمید به حالت شرمنده وار و ملتمسانه آمد و جلوی آقای کلهر زانو زد و به التماس افتاد و گفت :
- آقای کلهر ، قربانت بروم تو را به خدا کمی به من فرصت بدهید من کاری دارم . قول می دهم تا هشتم همین ماه بار را به ترکیه برسانم آخر راستش مشکلی برایم پیش آمده است که خیلی واجب است والله...
آقای کلهر ، صاحب کار حمید ، حرف حمید را قطع می کند و با خشونت می گوید :
- آخر بز بچه چرا نمی فهمی . چند بار بهت گفتم که این بار باید به ترکیه برسد . آخر نادان اگر این بار فردا به آنجا نرسد کلی ضرر خواهم کرد . کل ماجرا و معامله هایم بهم می ریزند. من چند ماه است به آقای احمد عزیز ، مدیر کارخانه ی بین المللی نساجی آنکارا قول داده ام که این بار به تاریخ ما البته یعنی تا چهارم بهمن به دستش می رسد. آنوقت تو همه اش مثل شترمرغ بهانه می آوری . قدیم ها ضرب المثل خوبی گفتند .  که به شترمرغ گفتن بپر گفت شترم ، گفتن بار ببر گفت مرغم .
حالا تو هم هی بهانه ای می آوری . یک روز می گویی سرما خورده ام یک روز می گویی کسالت دارم یک روز می گویی...
حمید حرف آقای کلهر را قطع می کند :
- آقا آخر من نمی دانم چه کار کنم . عاشقم آقا عاشق . حالا باورت می شود ؟ حالا قبول کردی؟ چطوری بگویم آخر ؟ من عشقم را  چند وقت است که نتوانستم ببینم . می خواهم او را ببینم . الان در هچل افتاده ام . مشکل دارم . پدرش آره پدرش سماجت می کند . نمی گذارد همدیگر را ببینیم آخر ...
- دیگر به من ربطی ندارد بچه . یا اینوری یا آنوری. اگر بروی دیگه رفتی و خداحافظ از کار هم خبری نیست . اگر هم نرفتی که اینجایی و باید هر چه صاحب کارت می گوید باید بگویی چشم!
خلاصه دقایقی این گونه گذشت . حمید تمام زور اش را زد .
خسته شد . آشفته شد . اما نتوانست آقای کلهر ، صاحب کار اش را راضی کند .  مغموم و مأیوس از آنجا خارج شد .
دست هایش می لرزید . بی حوصله شده بود . حتما گریه هم می کرد و بغض هم گلویش را گرفته بود . آمد کنار خیابان ایستاد . برای ماشین ها دست تکان داد تا بایستند . تا دربستی بگیرد و به خانه بیاید . هوا هم دوباره سرد شده بود . و نم نمک برف می بارید . بلخره بعد از دقایقی توانست سوار
تاکسی بشود و بیاید خانه یا شاید هم نیاید . مثلا برود به غذا خوری تا نهارش را بخورد . که نخورده است . دقیقا هم همین شد . آمد و سر کوچه شان پیاده شد . کرایه تاکسی را داد . ۲۵ هزار تومان شده بود . رفت به سمت ساندویچی عمو حسن و فلافلی سفارش داد . نه اینطوری ساندویچ فلافل نمی چسبید . یک نوشابه ۳۰۰ سی سی مشکی هم سفارش داد . با یک عدد نان باگت اضافه . آمد و روی صندلی نشست . منتظر ماند تا غذا آماده شود . همچنان مضطرب بود . هی به ساعت اش نگاه می کرد . لابد آرزو می کرد که زمان نگذرد و درنگ کند و یا شاید هم بگذرد . مشکل داشت . عاشق بود . کارش هم نمی توانست بکند . مبتلا بود . درگیر بود . خلاصه بعد از
چند دقیقه ساندویچ فلافل با یک عدد نوشابه کوچک آماده شد . حمید رفت تا پول فلافل و نوشابه را حساب کند . میز و صندلی خالی نبود تا بنشیند و غذایش را میل کند . کارگران ، میز و صندلی  ها را می بردند بیرون تا بشویند . میز ها و صندلی ها از جنس پلاستیکی بودند . کثیف شده بودند . نیاز به شستن داشتند . به هر حال حمید پول فلافل و نوشابه را حساب کرد . آمد بیرون . خواست برود خانه ولی مردد بود .
دوست نداشت . رفت به پارک گلستان . نشست روی چمن و شروع کرد به صرف فلافل . هوا تقریبا تاریک شده بود. ولی سرد بود . زمین برفی هم بود . ولی پارک شلوغ بود . عده ای داشتند برف بازی می کردند ، عده ای در حال قدم زدن بودند،
حتی عده ای هم داشتند آدم برفی درست می کردند .
حمید از دیدن این صحنه ها حسرت می خورد . ناراحت می شد . دوست داشت الان نرگس کنارش بود و با هم دست به دست هم می دادند و در پارک قدم می زدند یا نمی زدند. یا مثلا برف بازی می کردند یا نمی کردند  اما نبود .
بلخره غذایش را تمام کرد . بلند شد و مستقیم به طرف خانه
آمد . آمد در را باز کرد و وارد خانه شد . خانه سرد بود . بخاری
خراب بود . ساعت ۱۹/۲۵ دقیقه بود . رفت تا دوشی بگیرد .
حالش بد بود . روحیه اش مرده بود . خلاصه نیم ساعتی حمام کرد . آمد و لباس هایش را به تن کرد . رفت به آشپز خانه تا شامی درست کند . حس نداشت . بی حال بود .
آمد نشست روی مبل و پای راستش را روی پای چپش انداخت.
موبایل اش را برداشت . اینترنت را روشن کرد . رفت اینستاگرام تا ببیند چه خبر است . حوصله اش از سر رفت .
گرسنه اش شده بود ساعت ۲۰/۱۰ دقیقه بود . دوباره بلند شد رفت آشپز خانه . کتری را پر از آب کرد و گذاشت تا به جوش بیاید . رفت در یخچال را باز کرد . پنیر را برداشت . آورد گذاشت روی میز نهار خوری . کمی هم نان لواش از دیشب توی جای نانی بود . آورد . دقایقی صبر کرد تا آب به جوش ییاید . خلاصه به جوش آمد رفت چای دم کرد . آورد . مقداری شکر ریخت توی چای تا چای شیرین شد .  شروع کرد   به خوردن . شام اش بود . بلخره بعد از خوردن چای شیرین رفت به اتاق خوابش و روی تخت خوابش دراز کشید . سر اش هم چنان درد می کرد . فردا باید ساعت ۷ صبح حرکت می کرد تا بار را ببرد به ترکیه . خسته بود و مضطرب . هی چپ و راست می شد تا خوابش ببرد اما نمی برد . کسل بود . نمی دانست چه کار کند . یادش آمد که در کمد اش قرص خواب آور دارد .
بلند شد و به سمت کمد رفت . قرص خواب آور را برداشت رفت آشپزخانه لیوانی را برداشت . آب پر کرد . و قرص را انداخت . و با آسودگی به تخت خواب برگشت و دراز کشید و آرام آرام خوابش برد .
خلاصه فردا صبح ساعت ۶ از خواب بیدار شد . رفت تا سر و صورت اش را بشوید و مسواکی بزند یا نزند . بعد رفت آشپزخانه تا  صبحانه ای ترتیب بدهد . طبق روال همیشه چای شیرین و پنیر و کره با نان بربری بود . خلاصه صبحانه را هم خورد . بلند شد رفت اتاق خواب تا لباس به تن کند و آماده شود برای رفتن . لباس ها را به تن کرد . لباس های زمستانی اش را . کلاه و دستکش را هم نباید فراموش می کرد . چون هوا سرد بود . البته برف نمی بارید . بعد از چند دقیقه از خانه زد بیرون رفت کنار خیابان و دربستی گرفت . رفت به سمت شرکت نساجی تهران . تریلی را برای حمید محمدی آماده کرده بودند . تریلی لبریز از بار بود . سنگین بود . باید آرام حرکت می کرد . رفت و سوار شد . بدون اینکه حتی سلامی به آقای کلهر ، صاحب کار اش کند! تریلی را روشن کرد و به راه افتاد
آرام می رفت . باید هم آرام می رفت . ماشین سنگین بود .
زمین لغزنده بود . خطرناک بود . خلاصه تا ساعت ۲۳ شب
به مرز ترکیه رسید و رفت بار را تحویل داد . خسته شده بود .
آشفته بود . رفت منزلی کرایه کرد . شامی هم برایش آوردند .
گرسنه بود . تشنه بود . گیج بود . راه او را خسته و شکسته کرده بود . بلخره بعد از صرف نهار رفت برای خوابیدن .
فردا ساعت هشت صبح به ساعت ترکیه از خواب بیدار شد .
رفت سر و صورت اش را شست و صبحانه ای ترتیب داد . در کل یک هفته ای آنجا بود . در همین یک هفته به آنکارا و ازمیر هم رفت . حال اش بهتر شده بود . خوشحال بود . خلاصه بعد از چندی اقامت در آنکارا و ازمیر برگشت به محلی که تریلی در آنجا بود . به کلی نرگس را هم فراموش کرده بود . نرگس به او گفته بود که اینترنت تلفن اش را روشن نگه دارد اما او یاد اش رفته بود . همین موضوع او را ناراحت کرد . موبایل اش را برداشت و اینترنت را روشن کرد . دید پیامی در واتساپ فرستاده است . نرگس بود . نوشته بود :
سلام حمید خوبی عزیزم؟
امیدوارم بهت خوش گذشته باشد عشقم .
امیدوارم روز های خوبی داشته باشی و روزی دست دختری را بگیری و زندگی ای ترتیب بدهی .
امیدوارم همیشه عاشق باشی .
حمید مرا ببخش من عشق خوبی برایت نبودم عزیزم . من نتوانستم خواسته هایت را بر طرف کنم . مرا ببخش من با پدرم و مادرم دعوا کردم و از آنها جدا شدم . در این مدت فقط در خانه زندانی بودم .  داشتم دیوانه می شدم . همه اش به یاد تو بودم تا برگردی . اما دیگر فکر کردم اینطوری نمی شود زندگی تشکیل داد . نه پدرم نه مادرم دوست دارند که من با تو ازدواج کنم نه دیگر خودم !
ببین عشقم مرا فراموش کن برای همیشه . تا ابد . فکر کن اصلا نرگسی وجود نداشته است . آره برو عشقم برو موفق باشی دیگر مرا نخواهی دید . ممنون که ۶ ماهی تحمل ام کردی ...

۱۵ بهمن ۱۳۹۶

حمید ، بعد از خواندن این پیام سخت در فکر فرو رفت . دست هایش می لرزید . استرس خفیفی گرفت . حال اش بد شد . انگار که آب داغی روی سر اش ریختند . خودش را گم کرده بود . فقط میگفت کاش صبح شود و حرکت کند . همینطوری آشفته حال به منزل اش رفت . و بدون خوردن شام سر اش را روی بالش گذاشت و خوابید .
صبح ساعت ۷ صبح بلند شد . و بدون خوردن صبحانه رفت گاراژ و سوار تریلی شد و به سمت تهران روانه شد .
ساعت ۲۰/۲۴ دقیقه بود که به تهران رسید . رفت به سمت کارخانه و تریلی را در گاراژ پارک کرد . خیلی خسته بود . نه صبحانه خورده بود نه نهار خورده بود نه شام . حتی دیشب هم بدون شام خوابیده بود . حال اش بد بود . سر درد گرفته بود . با همان حال دربستی گرفت و بدون اینکه به خانه ی خود برود رفت به سمت خانه ی نرگس . زفت و رسید . زنگ واحد ۳ را زد . اما کسی در را باز نکرد . زنگ واحد ۲ را زد . بلخره در را باز کردند . وارد ساختمان شد . رفت واحد ۳ . در را زد . کسی در را باز نکرد . راهرو تاریک بود . چراغ قوه ی موبایل اش را روشن کرد و به طرف در گرفت .  بنری را روی در خانه دید که نوشته شده بود :
خانه ی اجاره ای!
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای سجاد آرام
ضمن تشکر صمیمانه بابت صبوری و توجه و عنایت بزرگوارانه‌تان نسبت به مطالب ارائه شده، سعی می‌کنم تا مطالبی را به اختصار و حتی‌الامکان مطابق با روند تألیفی این اثر ارسالی، جهت تأکید و یادآوری مجدد [چون که بدون شک، یادآوری و تدقیق در مطالب مهم و تأثیرگذارِ مهارت‌آموزانه، موجب نهادینه شدنِ مطالب مهم آموزشی، در ذهن مخاطبین گرامی خواهد شد]، تقدیم حضور شریف‌تان کنم تا هم در فرصت‌های بعدی بازنویسی این داستان و هم در موقعیت‌های روایت‌پردازی حرفه‌ای و خلاقانه و تأثیرگذار، برای سایر سوژه‌های انتخابیِ تأمل‌برانگیز و ارزشمندتان، مورد استفادۀ مؤثری قرار بگیرند.
وقتی که به ضرورت رعایت و مدیریت حداکثری «اقتصاد واژگانی» اشاره و تأکید می‌شود، درواقع منظور بهره‌گیری حداکثری و مدیریت شده و قاعده‌مندانه و در عین‌حال خلاقانۀ کاربردی، از حداقل واژگان ضروریِ به‌ کار گرفته شده در روند شکل‌گیری روایت است، یعنی همان به قول آشپزها «به میزان لازم»، فقط با این این تفاوت که در هنگام داستان‌پردازی حرفه‌ای و نظام‌مند و قاعده‌مندانه، دیگری خبری از محصولات غدایی نیست، بلکه شما دوستان نویسندۀ خلاق و دغدغه‌مند و نکته‌بین گرامی، با «مصالح روایی» ضروری و تأثیرگذاری مواجه هستید که نیاز به تدقیق و تأمل و گزینش و تنظیم «سیر توالی حوادث ضروری» و طراحی «روابط علت‌ومعلولی وقایع» و تعبیه‌‌هایی هدفمند و احاطه‌مندانه و محاسبه شده دارند تا داستان از «تمرکز» و «انسجام روایی» و «پیرنگ» و «کاراکترگزینی» و «واقعه‌پردازی» و «شخصیت‌پردازی منطبق و تأثیرگذار و همزادپندارانه» و همچنین «کنش»ها و «واکنش»‌های روایی و «فضاسازی داستانیِ جزءپردازانۀ ملموس و باورپذیر» و «طرح و توطئۀ داستانی» و...، به طرز مؤثر و حداکثریِ مدیریت شده و خلاقانه‌ای بهره‌مند شود.
درواقع منظور از ارائۀ این توضیح مختصر تقدیمی، پرداختن به روند واژه‌گزینی و واقعه‌گزینی و کاراکترگزینی در هر دو نسخه تألیفیِ ارسالی [متن اولیه و متن بازنویسی شده] است که با حدود «سه هزار» واژۀ هنوز به‌طور کامل گزینش و پرورش نیافته، تألیف و ارائه شده‌اند، حجم واژگانی گسترده‌ای که به دلیل عدم مطابقت حداکثری با «ضرورت‌های روایی متن»، موجب تضعیف انسجام روایی متن و شکل‌گیری اطنابی مُخل در روند واقعه‌پردازی و شخصیت‌پردازی داستان شده‌اند؛ درواقع سوژۀ انتخابی از ظرفیت‌های هنوز بالقوۀ رواییِ قابل گسترش و تأمل‌برانگیز و ارزشمندی برخوردار است که طبعاً چنین انتخابی، نشان‌دهندۀ دغدغه‌مندی و نکته‌بینی شما دوست نویسندۀ صبور و بزرگوار گرامی، در مواجهه با برخی از دغدغه‌های رایج در جهان پیرامون‌تان است، اما از سویی دیگر، لازم به یادآوری است که به منظور تبدیل سوژه‌های ارزشمند و تأمل‌برانگیز از وضعیت بالقوه‌شان به وضعیتی بالفعل و داستان‌پردازانه و تأثیرگذار و قاعده‌مندانه و خلاقانه، به برنامه‌ریزی رواییِ دقیق‌تر و صبورانه‌تری نیاز است تا مصالح روایی ضروری، از گزینش و تعبیه و بُرش هدفمندانه و تنظیم منسجمانه و متصل‌کننده و پیش‌برنده و مستدلی و مترتبی برخوردار شوند تا روایتی متمرکز و یک‌دست و ماندگار به گروه مخاطبینِ مشتاق و سخت‌پسند و مکاشفه‌گر حرفه‌ای ارائه شود.
بنابراین مطابق با همین توضیح مختصر و جهت تقویت مهارت‌های نوشتاری ارزشمندتان، به منظور متمرکزتر و منسجم‌تر و هدفمندتر و مدیریت‌شده‌تر نوشتن آثارتان و همچنین جهت حضور در روندی کارگاهی-تمرینی، لطفاً و حتماً، تمامی داستان‌های ارسالی‌تان را برای مدت زمانی، با حدود «هشتصد» تا حداکثر «هزار» واژۀ واژه مدیریت شده‌تر تمرین و تألیف و تجربه کنید؛ مطمئن باشید که تقبل چنین تمرین سخت و صبورانه‌ای، نه تنها در هنگام تألیف منسجم‌تر و موفق‌تر داستان‌های کوتاه مورد استفاده قرار خواهد گرفت، بلکه در هنگامِ برنامه‌ریزی برای ایجاد فصل‌بندی‌هایی منطقی و پیشبرنده، جهت شکل‌گیری یک رمان جذاب و پرکشش هم، کاربرد بسیار مؤثری خواهد داشت.
درواقع لازم به ذکر است که حدود «یک‌سوم» از حجم داستان‌پردازی اثر، به گفتگوهایی اختصاص داده شده است [اعم از متن پیامک‌ها و حرف‌های ردو بدل شده مابین کاراکترها] که تقریباً حجم قابل توجهی از آن‌ها، هم هنوز از ضرورت رواییِ چندان اتصال‌دهنده‌ و پیش‌برنده‌ای، جهت حضور در روند شکل‌دهی روایت برخوردار نشده‌اند [لطفاً دوستان نویسندۀ گرامی، همواره در نظر داشته باشند که دیالوگ‌های غیرضروری، در یک روند داستان‌پردازی موفق و قاعده‌مندانه و تأثیرگذار، به راحتی قابل‌ چشم‌پوشی و یا جایگزینی از طریق به‌کارگیری شیوۀ روایی دقیق و جزءپردازانۀ «توصیف پویا»، در بخش‌ «بدنۀ توصیفی متن» هستند] و هم بخشی از آن‌ها بسیار طولانی‌تر از توان اطلاع‌رسانی دیالوگ‌نویسانه هستند؛ همچنین از سویی دیگر، حتی گفتگوهای ضروری هم، نیازمند مدیریت قاعده‌مندانه‌تر [مطابق با قواعد دیالوگ‌نویسی حرفه‌ای توصیه شده در متون آموزشی معتبر، مانند کتاب آموزشی و ارزشمند «راهنمای نگارش گفتگو»، نوشته «ویلیام نوبل»] و مدیریت‌شد‌ه‌تری هستند تا به مرحلۀ تأثیرگذاری حداکثری خودشان برسند.
بنابراین با توجه به این که یکی از مهم‌ترین و مؤثرترین شیوه‌های کسب تجربه و مهارت برای روایت‌پردازی و دیالوگ‌نویسی حرفه‌ای و موفقیت‌آمیز، خوانش دقیق و چندباره آثار تألیفیِ نویسندگان بزرگ و صاحب‌نام و موفقِ ایرانی و خارجی است تا به راحتی در تجربه‌های ارزشمند و خلاقانۀ نوشتاری این افراد خلاق و توانمند شریک شویم، پیشنهاد می‌کنم که دوستان نویسندۀ گرامی، علاوه بر خوانش متون آموزشی مرتبط و معتبر حرفه‌ای، به خوانش آثار زنده‌یاد استاد «جلال آل‌ احمد» به‌طور داستان «گلدسته و فلک» که هم قدرت واقعه‌پردازی و هم ضرورت‌شناسی دیالوگ‌نویسانه و شیوۀ تنظیمی دقیق و صحیح و کاربردی نویسنده‌اش را به خوبی نشان می‌دهد] بپردازند و یا آثار «ارنست همینگوی» [مانند «تپه‌هایی چون فیل‌های سفید» و «پیرمرد بر سر پل» و...] و...
و اما در مورد روند نام‌گذاری منطبق و موفقیت‌آمیز و تأثیرگذار و شاه‌کلیدگونۀ و متصل‌کننده و پیش‌برندۀ داستانی، همان طور که در نقد تقدیمی قبلی «ارائه صرفاً فهرست‌وار و پیاپیِ رخدادهای فاجعه‌بار، الزاماً موجب شکل‌گیریِ ‌واقعه‌پردازی‌هایِ قاعده‌مندانۀ داستانی نمی‌شود» هم، یادآوری و تأکید شده است، علاوه بر رعایت و مدیریت هم‌زمانِ برخی از ویژگی‌های ضروریِ اولیه، مؤثرتر است که اسم داستانی اثر، صرفاً برای رسیدن به یک و یا چند سطر و یا «سطر پایانی» متن انتخاب و تعبیه نشده باشد؛ درواقع علاوه بر ضرورت‌های مطرح شده، برای طراحی و تنظیم یک اسم موفق داستانی، چنانچه همه بار مکاشفه‌گری روایت، صرفاً بر روی شانه‌هایِ سطر پایانی متن قرار بگیرد: «...، بنری را روی در خانه دید که نوشته شده بود...»، میزان ترغیب مخاطب سخت‌پسند و تأمل‌گرای حرفه‌ای، به خوانش مجدد و چندین و چندبارۀ داستان، احتمالاً کم‌رنگ‌تر خواهد شد.
از سویی دیگر، مؤثرتر و برنامه‌ریزی شده‌تر و مدیریت شده‌تر است که دوستان نویسندۀ گرامی، به جز مواقعی که ضرورت روایی سوژه انتخابی و متن تألیفی، اتخاذ چنین تصمیمی را ایجاب کند، حتی‌الامکان از پرداختن به برخی از توضیح‌هایِ صرفاً «گزارشی و اخباریِ» نه چندان ضروری و مؤثر، در پیش‌برد سیر متوالی و منطقی روایت [آن هم در حجمی بسیار گسترده: «...، ساعت ۱۵ بعد از ظهر بود ...، کرایه تاکسی را داد . ۲۵ هزار تومان شده بود ...، یک نوشابه ۳۰۰ سی سی ...، ساعت ۱۹/۲۵ دقیقه بود ...، ساعت ۲۰/۱۰ دقیقه بود ...، فردا صبح ساعت ۶ از خواب بیدار شد ...، خلاصه تا ساعت ۲۳ شب ...، ۱۵ بهمن ۱۳۹۶ ...، صبح ساعت ۷ صبح بلند شد ...، ساعت ۲۰/۲۴ دقیقه بود که به تهران رسید ...»]، احتراز ضرورت‌مندانه‌ و مدیریت شده‌ای داشته باشند؛ درواقع مدیریت دقیق‌تر همین بخش‌های به ظاهر جزئی تا حد قابل توجهی، موجب منسجم‌تر و متمرکزتر و کاربردی‌تر شدنِ ساختار رواییِ متوالی و ضروری و منطقی و پیش‌برندۀ متن خواهد شد.
همچنین همان طور که در بالا هم به اختصار اشاره شده است ، هر داستان موفق و تأثیرگذاری، برای ایجاد درک و تصور هرچه ملموس‌تر و باورپذیرانه‌تر ، به حضور احاطه‌‌مندانه و خلاقانۀ توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه نیاز دارد تا رویدادهای ضروری و متوالی و منطقی روایت، به طرز مؤثرتری به مخاطب مکاشفه‌گر «نشان» داده شوند ، اتفاقاً در بخش‌هایی از «بدنۀ توصیفی» این اثر ارسالی هم تا حدی چنین رویکرد جزءپردازانۀ ارزشمندی دیده می‌شود: «...، سیگار به دست جلوی پنجره ایستاده بود و بچه‌ها را که در کوچه در حال درست کردن آدم برفی بودند ...، با چهره‌ای عبوس ، پیپ به دست ...، نم‌نمک برف می‌بارید ...، میز‌ها و صندلی‌ها از جنس پلاستیکی بودند . کثیف شده بودند . نیاز به شستن داشتند ...، کتری را پر از آب کرد و ...، دقایقی صبر کرد تا آب به جوش بیاید ...، مقداری شکر ریخت توی چای ...»؛ آفرین بر شما، لطفاً تمامی بخش‌های توصیفیِ روایت مورد نظر را با چنین دقت‌ نظر ملموس و جزءپردازانه‌ای ، تنظیم، ترمیم و تقویت کنید، آن هم به گونه‌ای که تمامی این توصیف‌های تعبیه شده در متن، از وجهی کاملاً ضروری و غیررر قابل چشم‌پوشی، مستدل و منطقی، هدفمندانه و کاربردی و متصل‌کننده و پیش‌برنده‌ بهره‌مند شوند تا روند شکل‌گیری داستان، حتی‌المقدور از «انسجام روایی» حداکثری مؤثرتر، متمرکزتر، مستدل‌تر و ماندگارتری بهره بگیرد.
دوست نویسندۀ خوب و صبور و بزرگوارم، امیدوارم که موارد مطرح شدۀ تقدیمی، مورد توجه و عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته باشند، مشتاقانه خوانش داستان کوتاه جدیدتان هستم. با سپاس و احترام بسیار و با آرزوی موفقیت روزافزون

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » 22 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، جناب آقای سجاد آرام صبور و فرهیخته گرامی، خیلی خوشحالم که موارد مطرح شده تقدیمی، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته‌اند، مشتاقانه منتظر خوانش داستان جدیدتان هستم، شاد و تندرست و پاینده باشید. با سپاس و احترام بسیار و با آرزوی موفقیت روزافزون
سجاد آرام » 22 روز پیش
سلام و وقت بخیر استاد سلحشوری مهر عزیز و گرانقدر سپاسگزارم بابت نقد زیبا و دقیق شما آرزوی بهکامی و بهروزی برایتان دارم امیدوارم سلیم و سلامت باشید استاد ما هر چه داریم از شماست سرتان سلامت درود بر شما

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت