فکر کنید که داستان هم یک فیلم است که خواننده باید آن را ببیند




عنوان داستان : آقا تر از آنی که برانی ام.
نویسنده داستان : زهرا محمودی

+به چی فکر می کنی؟ یک ساعته دارم صدات می کنم.
نگاهم را از در ورودی رستوران برداشتم و به ناخن های بلند و لاک زده مهسا دوختم؛ آه کوتاهی کشیدم آرام گفتم :«هیچی».
این را گفتم و دست هایم را روی صورتم گذاشتم، چشمانم پر شده بود ولی دلم نمی خواست این اشک های مزخرف رد ریمل را زیر چشمانم خشک کنند. با دستی که روی شانه ام نشست سرم را بالا بردم. مهسا بود .دست دیگرش روی سرم کشید و آرام‌تر گفت :«سایه حساب کردم. میرم تو ماشین تو هم بیا »
چشمانم را به معنای تایید روی هم گذاشتم و دوباره سرم را پشت دستانم پنهان کردم .آنقدر همهمه و رفت و آمدهای رستوران زیاد شد که صدای تق تق کفش های مهسا را گم کردم.

***


+ الو... الو مامان صدامیاد ؟میگم حال بابا چطوره ؟
صدایش آرام و خسته بود .
_یک ساعت دیگه دکترش میاد.
هنوز در ذهنم به دنبال جمله ای برای آرام کردن اش بودم که مکالمه را با خداحافظی کوتاهی قطع کرد.
مهسا که تا آن لحظه نگاهش بین من و فرمان میچرخید صدای ضبط را بیشتر کرد و گفت :«بیا امشب به چه چیزی فکر نکنیم؛ حال بابات خوب میشه اینقدر خودتو عذاب نده»
باز هم جواب غیر از همان آه تکراری پیدا نکردم.
از دور چشمم به نور سبز و جمعیت مشکی پوشان افتاد. نزدیکتر که شدیم صدای ضبط را کم کردم و رو به مهسا گفتم:« بزن بغل می خوام چایی بگیرم».
صدای خنده اش بلند شد و گفت:« با این سر و وضع میخوای بری ؟»نگاهم را به چشمان تیره اش دوختم و دوباره حرفم را تکرار کردم.
خنده اش به علامت تعجب تبدیل شد،سرعت را کم کرد و گفت:« واقعا میخوای...»
قبل از این که حرفش تمام شود کیفم را برداشتم و پیاده شدم.
موهای تازه رنگ شده ام را پشت روسری آبی پنهان کردم؛ مانتوام را مرتب کردم و در حالیکه سعی می‌کردم ناخن‌های قرمز را در مشتم پنهان کنم به سمت ایستگاه صلواتی رفتم.
به چهره ها نگاه کردم نگاهشان که به من می افتاد سرشان را پایین انداختم و راهشان را کج می کردند .
آقایی که چایی میریخت با دیدن من نگاهش را به پشت سرم دوخت و گفت :«مراسم تازه شروع شده اگر خواستید میتونید تشریف ببرید داخل»از دور به مهسا نگاه کردم با چشم اشاره می کرد که برگردم. دستی برایش تکان دادم و به مسیری که آن آقا نشان داده بود حرکت کردم.
با مهسا لج می کردم یا با خودم؟ چرا به مراسمی میرفتم که سال‌ها بی توجه از کنارش می گذشتم؟
سوز صدای روضه خوان را می‌شنیدم .کفش های قرمز رنگم را بین آن همه کفش سیاه و ساده جفت کردم و داخل رفتم.
خانم محجبه ای برای خوش آمد گویی نزدیک آمد و از دور یک جای خالی برایم پیدا کرد.


****



برق حسینیه روشن شد. نگاهم را از پرچم سیاه رنگی که رویش «یاحسین» قرمز رنگی نوشته شده بود برداشتم و نوک انگشتانم را از زیر چشمانم کشیدم ؛ سیاه سیاه شده بود. بدون اینکه حواسم به ریمل باشد چقدر اشک ریخته بودم. حس کردم کسی صدایم میکند سرم را بالا گرفتم همان خانمی بود که به من خوش آمد گفته بود پارچه ای دستم داد و گفت:« از کربلا اومده پرچم امام حسینه» این را که شنیدم سرم را بین پرچم سرخ پنهان کردم. دردو دلم با امام حسین اینطور شروع شد :«آقا من خیلی گناه کار تر از اونی بودم که بیام تو مجلست اشک بریزم ولی... آقا من بچه که بودم تو مجلست دستمال کاغذی پخش می کردم. آقا خیلی برای علی اصغر گریه می کردم ‌.آقا به مادرت قسم دلم برای گریه کردن تو روضه تنگ شده بود . اقا بعضی وقتا به ما بدا هم نگاه کن .آقا.. بابامو... باباموخوب کن. لرزش تلفن را در دستم حس کردم با دیدن اسم «مامان »بلافاصله دکمه سبز را فشار دادم قبل از اینکه چیزی بگویم که جیغ و داد ما در بدنم را خشک کرد .پرچم را روی قلبم فشار دادم و آرام گفتم :«یا حسین» صدایش واضح تر شد:« سایه ...سایه بابات به هوش اومد » لایه ضخیم اشک نمی‌گذاشت خوب ببینم اما به زحمت تک بیتی که گوشه دیوار حسینیه نوشته شده بود را خواندم « آلوده تر ز من نبود بر درت ولی... آقا تر از آنی که برانی ام حسین.
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
خانم زهرا محمودی سلام.
«آقاتر از آنی که برانی‌ام» روایت آدمی‌ست که از سرِ ناچاری، قرار است «سبک زندگی»‌اش را عوض کند؛ عامه‌ی مردم به آن می‌گویند «حاجت گرفتن» اما واقعیت امر این است که نه فقط در این مورد خاص، در هر موردی فرد برای «نتیجه گرفتن از توسلی که در چارچوب رویکردهای معمول زندگی‌اش نیست» باید هزینه بدهد و به طور معمول این هزینه دادن نه به شکل پرداخت مالی، که به شکل تغییر «سبک زندگی»‌ست: «حس کردم کسی صدایم می‌کند سرم را بالا گرفتم همان خانمی بود که به من خوش‌آمد گفته بود پارچه‌ای دستم داد و گفت: «از کربلا اومده پرچم امام حسینه» این را که شنیدم سرم را بین پرچم سرخ پنهان کردم. درد دلم با امام حسین اینطور شروع شد: «آقا من خیلی گناه‌کارتر از اونی بودم که بیام تو مجلست اشک بریزم ولی... آقا من بچه که بودم تو مجلست دستمال‌کاغذی پخش می‌کردم. آقا خیلی برای علی‌اصغر گریه می‌کردم. آقا به مادرت قسم دلم برای گریه کردن تو روضه تنگ شده بود. آقا بعضی وقتا به ما بدا هم نگاه کن. آقا.. بابامو... بابامو خوب کن.» لرزش تلفن را در دستم حس کردم با دیدن اسم «مامان» بلافاصله دکمه سبز را فشار دادم قبل از اینکه چیزی بگویم جیغ و داد مادر بدنم را خشک کرد. پرچم را روی قلبم فشار دادم و آرام گفتم: «یا حسین» صدایش واضح‌تر شد: «سایه... سایه بابات به هوش اومد» لایه ضخیم اشک نمی‌گذاشت خوب ببینم.» وقتی قرار است آدمِ روایتِ ما «سبکِ زندگی»‌اش را عوض کند، نویسنده باید در مرحله‌ی نخست، سبکِ زندگیِ فعلی‌اش را با جزئیاتِ کامل به نمایش بگذارد و کاری هم نداشته باشد که بیرون از داستان، آیا آرایش غلیظ یا رقیق کردن از دیدِ بخشی یا اکثر یا اقلِ مردم با دردِ دل کرد با امام حسین (ع) در تضاد است یا نیست [این‌ها بیرونِ داستان است باید داخلِ داستان ساخته شود با جزئیات و بنابراین آنچه که از زبان راوی می‌گویید و اشاره دارد به همین امور، کمکِ چندانی به «نمایش» سبکِ زندگی آدمِ روایت نمی‌کند] نوشتن داستان، یعنی ساختنِ «صحنه» برای اینکه مخاطب، وقایع را طوری ببیند که انگار دارد یک فیلم سینمایی را می‌بیند. برای ساختنِ «صحنه» هم باید «عناصر داستان» مهندسی و ساخته و پرداخته شوند. حالا این «عناصر داستان» چه هستند؟ گرچه مختصرگفتن از آن‌ها، حتی ممکن است به برخی اشتباهات ناگزیر در اجرای‌شان، منجر شود اما با پذیرش این خطر، خیلی مختصر می‌گویم. عناصرِ داستان به سادگی به چهار کلمه منحصر می‌شوند: شخصیت، وضعیت، مکان و زمان؛ با این همه اغلب، این چهار کلمه توسط نویسندگان –گاه حتی نویسندگانِ حرفه‌ای- با کلماتی دیگر اشتباه می‌شوند مثلاً شخصیت با تیپ اشتباه می‌شود یا بدتر از آن با «شخص» اشتباه می‌شود یعنی کسی که می‌خواهد داستان بنویسد تصور می‌کند تمام اشخاصی که واردِ متن می‌شوند، شخصیت هستند اما نیستند! یا فکر می‌کند اگر با تیپ‌هایی مثلِ فرزند، پدر، مادر، خواهر، برادر، دکتر، مهندس، سوپری، پلیس، سبزی‌فروش، قصاب یا... واردِ متن شود به داستان می‌رسد اما خُب در اشتباه است! گرچه می‌توان با «تیپ» هم داستان نوشت اما داستانِ کاملی نخواهد بود. [شما آشکارا، متوسل به «تیپ» شده‌اید آن هم نه «تیپِ شناخته‌شده در زندگی واقعی» بلکه تیپی که در برخی نقلِ قول‌ها، آثار روایی، فیلم‌ها یا... عرضه می‌شود: «موهای تازه رنگ‌شده‌ام را پشت روسری آبی پنهان کردم؛ مانتوام را مرتب کردم و در حالی که سعی می‌کردم ناخن‌های قرمز را در مشتم پنهان کنم به سمت ایستگاه صلواتی رفتم.»] وضعیت هم، گاه با «اتفاق» اشتباه می‌شود حتی اگر آن اتفاق یک مرگ یا انفجار یا حتی یک فاجعه‌ی زیست‌محیطی یا حتی نابودی انسان باشد. وضعیت در خود، اتفاق یا اتفاق‌هایی هم دارد در مراحل وضعیتِ اولیه [یا وضعیت متعادل] و وضعیت ثانویه [یا وضعیت بحرانی (بُحران پیشامدی‌ست که به صورت ناگهانی و گاهی فزاینده رخ می‌دهد و به وضعیتی خطرناک و ناپایدار برای فرد، گروه یا جامعه می‌انجامد)] اما خودِ اتفاق به تنهایی و «بدون اجرا»، وضعیت را مهندسی نمی‌کند. [در متنِ شما، ما بیشتر با «اتفاق» روبروییم تا «وضعیت»: «قبل از اینکه چیزی بگویم جیغ و داد مادر بدنم را خشک کرد. پرچم را روی قلبم فشار دادم و آرام گفتم: «یا حسین» صدایش واضح‌تر شد: «سایه... سایه بابات به هوش اومد» لایه ضخیم اشک نمی‌گذاشت خوب ببینم.»] مکان و زمان هم به دلیلِ تعریف‌شدگی در «دستور زبان» عموماً سوءتفاهم‌برانگیزند یعنی داستان‌نویس به صراحت می‌گوید که «من به مکان و زمان اشاره کرده‌ام» و مشکل از همین جا شروع می‌شود! نباید «اشاره کرد» بلکه باید با جزئیات نشان‌شان داد. مکان و زمان، از مهم‌ترین عناصری هستند که به «تجسم روایی» کمک می‌کنند بنابراین دستِ کم گرفتن‌شان، اغلب، به از دست رفتنِ ارزش‌های کیفیِ داستان منجر می‌شود. [در متنِ شما، ما «مکان» را که اتفاقاً باید در چنین روایتی نقشِ محوری داشته باشد، اصلاً نمی‌بینیم و فقط اسم‌اش را می‌خوانیم: «آنقدر همهمه و رفت و آمدهای رستوران زیاد شد که صدای تق تق کفش‌های مهسا را گم کردم.» یا: «برق حسینیه روشن شد. نگاهم را از پرچم سیاه‌رنگی که رویش «یاحسین» قرمز رنگی نوشته شده بود برداشتم» یا: «به زحمت تک‌بیتی را که گوشه دیوار حسینیه نوشته شده بود، خواندم» و «مهندسی زمان روایت» هم جایش خالی‌ست.] پیشنهاد من برای شما، خواندنِ دو کتابِ مهم است: «عناصر داستان» جمال میرصادقی و «داستان و نقد داستان» احمد گلشیری که هر دو در کتابخانه‌های نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور در دسترس‌اند. درست است که جوان‌اید و هنوز وقتِ زیادی دارید که به سمتِ موفقیت حرکت کنید اما از همین حالا باید به یک نکته‌ی مهم توجه کنید: داستان‌نویسی یک تخصص است که باید آن ر ا آموخت. منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت