ضرورت تعیین تکلیف قالب انتخابی




عنوان داستان : آدانسونیا
نویسنده داستان : امیر حسین ریاسی

میگن بین کادن و پردیسان علف زار طلایی رنگ بزرگی بود که به قلمرو شیرهای طلایی معروف بود قلمرویی به پادشاهی شیر یال سیاه پادشاه همه حیوانات در قلمرو شیرها هیچ شیری بدون فرمان شاه کاری نمی‌کرد هم جز شاهدخت جوان تنها فرزند یال سیاه ماده شیری که به هیچ قانونی احترام نمی‌گذاشت سرکش بود و یاغی در شکار پر شور بود و بی رحم ، جسور بود و مغرور ولی با همه اینکار هایش محبوب بود در نزد تمام شیرها نرهایی که هر کاری برای بدست آوردن دل شاهدخت می‌کردند ولی هرگز به چشم او نمی آمدند ولی شاهدخت چیز های رویا های بزرگ‌تری در سر داشت دوست داشت کار هایی کند که هیچ شیری تا به حال انجام نداده بود همیشه زیر سایه درخت آدانسونیا دراز می کشید و رویا های بزرگی در سر می پروراند روزی از همان روز های گرم که باد سر علف های طلایی بلند قامت را داشت شانه میزد به فکر شکاری افتاد ، شکاری که هیچ شیری صید اش نکرده بود صیدی که در تمام علفزار نبود و برای گرفتن اش باید تا جنگل نقره ای می‌رفت جنگلی که پدرش ورود به آنرا ممنوع کرده بود ولی اون شاهدخت بود دختر سرکشی که هیچ چیزی را منع نمی‌دانست درست زمانی که خورشید داشت خودش را پشت علف های بزرگ پنهان میکرد علف زار ها را به سمت جنگل نقره ای ترک کرد وقتی علف زار طلایی رو ترک کرد با تمام توانش به سمت جنگل نقره ای دوید آنقدر دوید تا به مقصدش رسید شکوه جنگل مبهوت اش کرده بود درختان انبوه کاج را با تک درخت های علفزار مقایسه میکرد سرسبزی جنگل را با خشکی علف زار ها آنقدری از خودش بی خود شده بود که برای مدتی یادش رفته بود چرا پا به این جنگل گذاشته وقتی به خودش آمد سرش را در هوا چرخی داد و چشمانش را تیز کرد میان درختان آهسته قدم می‌گذاشت و به هر سمتی نگاه میکرد شکاری که میدید باب دندان اش نبود به شکاری احتیاج داشت دندان گیر و چشم گیر به اواسط جنگل که رسیده بود هوا کامل تاریک شده بود ماه نقره فام نور نقره ای خودش را روی کاج های سر به فلک کشیده انداخته بود نور نقره ای ماه میان این درختان چقدر زیبا بود ماده شیر درخت به درخت پیش می‌رفت ولی چیزی باب دندان اش نبود رفت صدای ضعیفی مثل خورشیدن آب به گوشش خورد به سرعت به سمت صدا حرکت کرد صدا از برکه بزرگی می آمد که آبشار بلندی به آن می‌ریخت همه چیز زیر نور ماه نقره ای رویایی بود درک نمی کرد که چرا پدرش ورود به این جنگل زیبا را ممنوع کرده بود خواست زبان خشکیده اش را با آب برک تر کند که چشمش به زیباترین موجود جهان افتاد گوزن سفید موجود افسانه ای شاه شکار همه موجودات شکاری که اگر میزد هیچ شیری به گرد پایش هم نمی‌رسید خواست جهشی بلند بردار تا مار شکار را در دم تمام کند که متوجه شد در این جنگل تنها نیست نورهای سرخی در میان درختان حرکت میکرد و به سمت او می آمد بوی خوش جنگل به یکباره بشکل تعفن آوری شد خوب می‌دانست که در لای درختان چه حیوانی دارد می خزد گرگ های سیاه در دل تاریکی جنگل به سمت برکه هجوم آورده بودن نمی‌توانست کاری نکند و به تماشا بنشیند تا شکار افسانه ایش از چنگ اش بپرد تا خواست به خودش بیاید گوزن سفید را دید که از روی تخته سنگ ای که در وسط برکه بود با خیز بلندی پرید بر روی خشکی به جای آنکه شمار باشد شکارچی بود با شاخ های بلند اش شکم پیش قراول گرگ ها را درید و لاشه اش را به سمت مابقی گرگ ها پرت کرد که لای درختان پر شمار کاج ایستاده بودن زوزه گرگ ها سکوت جنگل را در هم شکست پشت زوزه چیزی نبود جز هجوم .
هجومی دهشتناک هزاران گرگ از دل تاریک جنگل و لای درختان پرشمار به سمت شکار می دویدن هر گرگی که زودتر به گوزن سفید می‌رسید زودتر حکم مرگش را صادر میکرد ماده شیر چیزی که میدید رو نمی توانست باور کند تازه فهمیده بود چرا هیچ حیوانی تا به حال نتوانسته بود یک گوزون سفید را شکار کند بی دلیل نبود که به گوزن سفید شاه شمار همه موجودات میگفتن شاهدخت شیرها حالا دیگر از ایستادن در سایه و منتظر ماندن خسته شده بود وسط خودش را میان گوزن و گرگ ها انداخت اون شاهدخت بود دختر شاه و در مرام یک شاهزاده نبود که در سایه به ایستد و نظاره گر این باشد که پست زادگان شکار به حق اورا از آن خودشان کنند هر حیوان دیگری جز گرگ بود با دیدن دختر شاه دندان غلاف میکرد ولی ذات بی حیاء گرگ شاه و شاهدخت نمی شناخت ماده شیر جوان گرگ پشت گرگ می‌کشت و می درید یکی را با پنجه به سر میزد و هلاک میکرد دیگری را شکم پاره میکرد و آن یکی را حلقوم می درید جنگل نقره ای خونین رنگ شده بود تمام برکه از خون گرگ ها به رنگ سرخ در آمده بود یکی را که می کشت دو گرگ بر می خواست گوزن سفید بی رمق شده بود با اولین لغزش اش جای اولین پنجه روی بدنش افتاد خون سرخ روی سفیدی تنش جاری شد آنقدر زخم خورد که از پا افتاد ولی ماده شیر هنوز ایستاده بود هنوز می‌جنگید و گرگ می‌کشت به قدری گرگ کشت تا دیگر هیچ گرگی نمانده بود زیر پنجه هایش تا دست خونش چیزی جز تله ای از لاشه گرگ نبود وقتی کارش با گرگ ها تمام شد لاشه ها را یک به یک کنار میزد در پنجه هایش توانی نبود ولی با آخرین رمق هایی که برایش مانده بود بین مردار گرگ ها به دنبال گوزن نقره ای میگشت بدن نیمه بی جان گوزن کنار برکه افتاده بود غرق خون بود به سختی نفس می کشید گوزن چشمان درشت سیاهش را به چشمان شاهدخت دوخته بود گویی التماس این را میکرد که ماده شیر خلاصش کند از این جان کندن و تقلا زدن خلاص شود موجود به آن زیبایی حالا بیشتر شبیه به تکه گوشت سلاخی شده ای بود که از همه طرف دریده شده بود شاهدخت پیشانی اش را به پیشانی گوزن چسباند با سر پنجه اش به زیر گلوی گوزن زد و گوزن سفید را از جان کندن خلاص کرد خون گرم گوزن سفید روی صورت ماده شیر پاچید حیوان خر خری کرد و در دم جان داد تاریکی رخت سیاهش را از روی جنگل نقره ای کم کمک داشت برمی چید ماده شیر گوزن سفید را به دندان گرفت تا به علف زار برگردد هنوز چند قدمی بر نداشته بود که صدای ضعیفی در سکوت جنگل طنین انداخت در میان انبوه لاشه ها، توله گرگ خاکستری رنگی کنار جسد مادرش خیمه زده بود و پستان خشک مادر را مک میزد .
دختر شاه توله گرگ را تماشا کرد که چگونه برای زندگی تقلا میکند با خودش گفت اگر توله گرگ را رها کنم مرگ در انتظار اوست اگر با خودم به علف زار ببرم بازم هم خشم پدرم شامل حال اوست بین دو راهی مانده بود یک طرف شکار بزرگ بود و طرف دیگر توله گرگ بی پناه او دختر شاه بود نمی‌توانست از کنار موجودی بی پناه به راحتی رد شود حتی اگر کارش جزای سختی داشته بشد پس تصمیم بر آن گرفت تا خشم پدرش را نادیده بگیرد و به جای تحفه دندانگیری کار درست را انجام دهد .
وقتی به علف زار رسید خسته تر از هر زمان دیگری بود خورشید نورش را روی علف های طلایی ای پهن کرده بود میخواست قبل از هر چیزی تنی به برکه بزند تا سرخی خون روی تنش را بشوید ولی هنوز وارد علف زار نشده بود که پدرش را دید در صف اول ایستاده بود و پشتش انبوه شیران صف کشیده بودند یال سیاه دخترش را دید که سرخ جامه شده بود خواست نعره ای بکشد تا که از حماقت دخترش کمی کم شود تا شاید این ماده چموش هم کمی رام شود ولی دهانش را هنوز برای غرش باز نکرده بود که توله گرگ را در دهان دخترش دید خشمی وجود سیاه یال را گرفته بود که تا به حال هیچ شیری در علفزار ندیده بود نعره ای کشید بلند تر از هر نعره ای که تا به حال هر شیر نری کشیده باشد وارثش دشمن را به خانه آورده بود جرمی که برای یال سیاه بخشودنی نبود شاهدخت که خشم پدرش را دید سکوت کرد آنقدر سکوت کرد تا نعره های شاه پایان بگیرد دخترک رگ خواب پدرش را همیشه در دست داشت پدر که ساکت شد دخترک خودش را به یال های سیاه پدر کشید یال سیاه هر بار که دختر اینکار را میکرد سرش را در هوا می چرخاند دندانی نشان میداد دخترک آنقدر این کارش را ادامه داد تا پدر آرام گرفت بعد تمام داستان را برای یال سیاه گفت جز به جز حتی کمله را از قلم ننداخت در تمام مدتی که داستان را تعریف میکرد چهره ای نادم به خودش گرفته بود وقتی داستانش تمام شد علف زار در سکوت رفت شاه رویش را از شاهدخت برگرداند و گله نگاه کرد و از بین گله گذشت شاهدخت خوب می‌دانست که چه اتفاقی قرار است رخ دهد پس پشت پدر به راه افتاد در آن دشت وسیع تخته سنگی بزرگی بود به اسم سنگ پادشاه که درست در وسط علفزار قرار داشت یال سیاه از تخته سنگ بالا رفت گله شیرها زیر تخته سنگ رفتند و شاهدخت سمت چپ پدرش پایین تخته سنگ ایستاد هنوز توله گرگ را به دندان داشت .
هیچ شیری حق ورود به جنگل نقره را نداشته و ندارد و نخواهد داشت تمرد تمرد است حتی اگر تمرد کننده دختر من باشد تنها وارث تاج و تخت پادشاهی مجازات تعیین میشود و گناهکار مستلزم به اجرای حکم است .
شیر یال سیاه شاهدخت اش را به سختی مجازات کرد ولی از روی ترحم توله گرگ را در قلمروی خود پذیرفت و همه مسئولیت توله گرگ را به شاهدخت سپرد روز ها در پی روزها گذشت شاهدخت تغییر کرد و ماده شیری سر به راه شد ازدواج کرد و صاحب فرزند شد توله گرگ در میان شیران قد کشید و شکار کرد رشد کرد تا به گرگ نر بالغی بدل شد همه چیز در بیشه زار خوب پیش می‌رفت تا زمانی که یال سیاه پیر و فرتوت شد و خواست از بین نوادگانش بهترین را برای جانشینی خود انتخاب کند وقتی این خبر به گوش گرگ جوان رسید در فکر فرو رفت و در خیالش تاج شاهان را بر سرش تصور کرد خودش را شاه همه شیران دانست ولی رویاهایش خیلی زود از بین رفت وقتی فهمید جانشین فقط از میان شیران انتخاب خواهد شد آن زمان بود که او فقط یک گرگ است و همین و نه بیشتر جنون وجودش را گرفت و علیه پادشاهی طغیان کرد .
خاموش باش پست زاده چطور جایگاه ات را فراموش کرده ای تو فقط یک پست زاده ای همین توله گرگی که شاه از سر ترحم جانش را بخشید حالا بزرگ شدی دندان تیز کردی و سودای پادشاهی در سرت پرورانده ای یک پست زاده چطور خودش را هم ردیف پاکان دانسته تو چیزی نیستی جز یک گرگ نیستی اگر میخواهی زندگی رقت انگیزه ات را ببخشم همین الان علف زار را ترک کن که اگر برای ترک اینجا لحظه ای درنگ کنی مثل شمار شبانه شکم ات را خواهم درید .
گرگ خاکستری بینی اش را بالا برده بود و دندان هایش را به شاه نشان میداد جسور بود ولی احمق نبود پس سکوت کرد و به سمت شاهدخت برگشت زوزه ای بلند کشید و با تمام توان به سمت جنگل دوید در تمام مدت مسیر که میدوید تنها به یک چیز فکر میکرد تاج پادشاهی .
از رفتن گرگ زمان زیادی گذشته بود یال سیاه مرده بود و بزرگترین پسر شاهدخت حالا شاه شده بود شاه جوان ابهتی داشت در خور شاهان مانند تمامی شاهان پیش از خودش همه چیز به خوبی پیش می‌رفت تا اینکه در اولین روزهای بارندگی زمانی که علف ها سبز رنگ و بلند قامت تر از همیشه شده بودند گرگ خاکستری با هیبت بزرگ خودش وارد علف زار شد در نهایت آرامش علف های سبز را زیر پنجه هایش خم میکرد و پیش می‌رفت درست نزدیک سنگ پادشاه ایستاد و شروع کرد به زوزه کشیدن همه شیرهای قلمرو به سمت صدا دویدن شاهدخت ولی متفاوت تر از همه با اینکه پیر و فرتوت شده بود ولی صدای زوزه جان تازه ای در وجودش کاشت همه شیرها گرگ خاکستری را دوره کرده بودند شاهدخت گله را پس زد چند قدمی جلوتر از بقیه شیر ها روبروی گرگ جوان ایستاد دلش برای پسر خوانده اش پر میکشید ولی زمان زیادی بودی که او دیگر آن ماده شیر سرکش نبود فقط ایستاد و قامت کشیده پسرکش را تماشا میکرد همگی زیر سنگ پادشاه بودند تا اینکه شاه جوان آهسته و خرامان رفت و روی سنگ پادشاه ایستاد .
دیدم بوی کثافت در علفزار پیچید اول متوجه نشدم ولی حالا فهمیدم که این بوی کثافت از کجاست پست زاده چطور جرات کردی در کنام شیران قدم بگذاری .
گرگ جوان سرش را به نشان ادب پایین برد بعد گفت پوزش این پست زاده را بپذیرید عالیجناب من زمانی در این علفزار زندگی کردم و درست زمانی که می بایست بخاطر همه خوبی هایی که به من کردید تشکر کنم مانند باقی نیاکانم جسارت کردم و حرمت شکستم حالا بعد از گذشت مدت ها آمده ام تا شاید ذره ای ناچیز از تمام مهربانی که در تمام طول عمر شما پاکان به من کردید را جبران کنم اگر شاه جوان اجازه دهد میخواهم ضیافتی برپا کنم هم برای عذر خواهی هم برای عرض تبریک .
شاه جوان روی تخت پادشاه مغرورانه ایستاده بود خوش رقصی گرگ شادمان اش کرده بود حس خوبی برایش درست کرده بود پس با همه غروری که در وجودش بود خواهش گرگ را پذیرفت .
گرگ هزاران شکاری را که زده بود را در پهنه بزرگ علفزار پهن کرد از گور و فیل و زرافه تا آهو و میش و بز هر شکار را برای یک شیر کرد ولی درست زیر بزرگترین درخت علفزار شکار بزرگ خودش را گذاشته بود و رویش را پر کرده بود از علف تا زمان ورود شاه پرده از شکار بزرگش بردارد وقتی شاه جوان به همراه مادرش زیر درخت آدانسونیا جمع شدن گرگ با احترام خاصی به آنها نزدیک شد .
من پست زاده ای بیش نبودم پست زاده ای که زندگی اش در مقابل زندگی یک شیر چیزی به حساب نمی آید ولی شاهدخت دختر پادشاه از کنار من پست زاده نگذشت و جان این حقیر را به شکار بزرگش ترجیح داد و من را به قلمروی پادشاهی آورد جایی که هیچ پست زاده ای نباید باشد برای همین خاطر من شکاری را که شاهدخت سالها پیش در جنگل نقره ای جا گذاشت امشب به او تقدیم میکنم .
شاه جوان علف های بلندی را که گرگ با آن شکار را پوشانده بود را کنار زد چیزی که زیر علف ها پنهان شده بود برای همه غیر باور بود شاهدخت آنچه میدید را باور نمی‌کرد گوزن سفید شکاری که سالها پیش رهایش کرده بود اینجا بود درست زیر درختی که همیشه رویا شکارش را در سر می‌پروراند با نعره بلند شاه جوان ضیافت شروع شد شیرها هر چه را که گرگ جوان برای آنها شکار کرده بود را خوردن جز استخوان چیزی نمانده بود ضیافت که تمام شد همه شیرها به پهلو روی زمین افتاده بودن از بس خوردن بودن نای تکان خوردن نداشتن وقتی آخرین شیر هم به پهلو افتاد گرگ خاکستری روی سنگ پادشاه ایستاد کمی پنجه اش را روی تخته سنگ کشید سرش را بالا داد و از انتهای گلویش زوزه کشید بعد آرام بالای سر بی حال شیر ها می‌رفت یک به یک گلویشان را میدرید یکی بعد از دیگری در انتها کسی نمانده بود جز شاهدخت و پسرش شاه جوان هرچه تقلا میکرد توان تکان خوردن نداشت مانند باقی شیرها خاموش شده بود آخرین چیزی که دید پوزه خونی گرگ بود وقتی شاه جوان را کشت کنار بدن بی حس شاهدخت دراز کشید چشمان غمبار شاهدخت را تماشا میکرد دستش را روی صورت شاهدخت کشید .
همه شکار ها را گیاه بلادن داده بودم گیاه فلج کننده ای که سلطان را هم خاموش میکند میخوای بدونی چرا اینکار رو کردم بهت میگم شاهدخت چون مستحق دانستن هستی روزی که بی اجازه به علف زار را ترک کردی یادت هست اون روز روز مسخ ماه بود روز برکه همه گرگ ها اون روز مسخ ماه میشن و به برکه هجوم میبرند تا ماه را در برکه شکار کنند گوزن سفید می‌دانست که گرگ ها کور میشوند و نمی‌بینند پس خیانت کرد و چند گرگ را کشت تا شاید ماده شیری را که پشت درختان خودش را پنهان کرده برای شکارش از این حرکت بترسد و جنگل را به سمت علف زار ترک کند غافل از آنکه ماده شیر ما هیچی جز حماقت را نمی‌دانست تو همه خانواده منو در بیهوشی سلاخی کردی و منو برای یک زندگی کثیف بین دشمنان ام بزرگ کردی حالا من کاری رو کردم که تو سالها پیش کردی تو به زندگی من رحم و من هم به زندگی تو رحم میکنم .
گرگ رفت و در میان علفزار های قد کشیده محو شد.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، جناب آقای امیر حسین ریاسی
بدون شک این اتفاق خیلی مهم و ارزشمندی است که گاهی از اوقات، در میان آثار تألیفیِ ارزشمند و ارسالی دوستان نویسندۀ خلاق و دغدغه‌مند گرامی برای «پایگاه نقد داستان»، با آثار جذاب و خیال‌انگیز تألیف شده، توسط دوستانی مواجه می‌شویم که نشان‌دهنده علاقه و دغدغۀ دوستان مؤلف گرامی، جهت تألیف آثار روایی و تخصصی برای گروه سنی «کودک و نوجوان» [ گروه الف: آمادگی و سال اول دبستان، گروه ب: سال‌های دوم و سوم دبستان، گروه ج: سال‌های چهارم، پنجم و ششم دبستان ] هستند، نویسندگان خوش‌اندیشه و خوش‌ذوقی که خلاقانه و دغدغه‌مندانه و پیگیرانه، سعی در ورود به عرصۀ بی‌نظیر و خیال‌انگیزِ قصه‌ها و افسانه‌پردازی‌های آموزنده و تأمل‌برانگیز را دارند، انتخاب و رویکرد آگاهانه و ارزشمندی که طبعاً جای تقدیر فراوان دارد؛ به همین جهت، سعی می‌شود که در این نقد تقدیمی، حتی‌الامکان مواردی مرتبط و منطبق با روند تألیفی این اثر ارسالی، جهت تقویت مهارت‌های قصه‌نویسی مؤلف گرامی، تقدیم حضور شود.
اجازه بدهید که در ابتدا و جهت یادآوری به خودم و سایر دوستان علاقمند به داستان‌نویسی و قصه‌نویسی قاعده‌مندانه و خلاقانه، مطابق با تعریف رایج و کاربردیِ ارائه شده در متون آموزشی مرتبط و معتبر ، به برخی از تفاوت‌های قصه‌نویسی داستان‌نویسی بپردازیم، درواقع قصه و داستان گرچه هر دو گونه ، به نقل رویدادهایی جذب‌کننده و پرکشش می‌پردازند؛ اما از سویی دیگر و به طور معمول ، برخلاف برخی از قواعد رایج و ضروریِ تعریف شده برای داستان‌نویسی [ مانندِ «پیرنگ» که به روابط علت‌و معلولیِ منطقی و مستدلِ وقایع در داستان می‌پردازد و یا «شخصیت‌پردازی» که به تبدیل کاراکترهای اصلی از یک اسم و یا تیپ صرفاً کُلی، به شکل‌دهیِ یک شخصیت‌های ملموس و منحصربه‌شخص و باورپذیر داستانی می‌پردازد و همچنین در صورت «ضرورت روایی»، ایجاد «تحول»‌های شخصیتیِ گام‌به‌گام و مستدل و منطقی و «دیالوگ‌نویسیِ» حرفه‌ای و ...]، در گونۀ روایی بسیار جذاب و ارزشمند و طبعاً آموزنده [ البته منظور ارائۀ پیام‌های صرفاً مستقیم آموزشی نیست] قصه‌نویسی حرفه‌ای، معمولاً روند تألیفی این آثار، صرفاً مبتنی بر سیر توالی حوادث شکل می‌گیرد و طبعاً بر روی رابطۀ علت‌ و معلولی چندان مستدلی متمرکز نمی‌شود [درواقع هر قصه به دقت شکل گرفت ای، به انسجام مفهومی و ایجاد تمرکز وقایع مختص به قالب تعریف شدۀ خودش نیاز دارد تا مخاطب ویژه‌اش، ناخواسته سردرگمی و یا سختی خوانش نشود].
بنابراین مطابق با همین توضیح مختصر، لازم به یادآوری و تأکید مجدد است که دوستان نویسندۀ گرامی، پس از مواجهه با سوژه‌ای جذاب و تأمل‌برانگیز و مناسب و تعمیم‌پذیر و به هنگام تألیف دغدغه‌مندانه و هدفمندانۀ آثار ارزشمندشان ، به طرز دقیق‌تر و صبورانه‌تر و منطبق‌تر و قاعده‌مندانه‌تری، ضرورت تعیین تکلیف قالب انتخابی‌شان را مد نظر قرار بدهند و همواره مراقب باشند تا به ویژه در هنگام قصه‌نویسی ، در حالی که پوستۀ ظاهری متن، به ساختار قصه‌نویسی نزدیک‌تر و شبیه‌تر است، ناخواسته متن تألیفی‌شان را به سمت سوژه و دغدغه‌مندی‌هایی صرفاً بزرگسالانه سوق ندهند؛ البته از سویی دیگر، لازم به ذکر است که طبعاً آثار به دقت مدیریت و تألیف شدۀ خلاقانه‌ای هم هستند که گرچه به ظاهر برای گروه سنی کودک و نوجوان تألیف شده‌اند، اما در عین‌‌حال با مهارت و خلاقیتِ منحصر‌به‌فرد چشمگیری، برای مخاطبین بزرگسال و دغدغه‌های ذهنی آن‌ها هم، به طرز دقیق و صبورانه‌ای برنامه‌ریزی و مدیریت و روایت‌پردازی شده‌اند، مانندِ کتاب جذاب و ارزشمند و تأمل‌برانگیز و خیال‌انگیز و ماندگار «حدیث ماهیگیر و دیو»، اثر «هوشنگ گلشیری» و یا «تیستو سبزانگشتی»، اثر «موریس دروئون» و یا «شازده کوچولو»، اثر «آنتوان دو سنت‌ اگزوپری» و یا...، بنابراین چنانچه دوستان مؤلف گرامی، قصد جذب موفقیت‌آمیز و ضرورت‌مندانه [مطابق با ظرفیت‌های روایی موجود در سوژه انتخابی] و هم‌زمانِ هر دو گروۀ مخاطب کودک و بزرگسال را دارند، لطفاً به این ضرورت مهم هم تدقیق صبورانه‌تر و برنامه‌ریزانه‌تری داشته باشند که حتی‌الامکان اثر تألیفی مورد نظر، به گونه‌ای مدیریت شده و شکل گرفته باشد که موارد دغدغه‌مندانه و تأمل‌برانگیز تعبیه شده در متن، به ویژه برای گروه سنی کودک، از قابلیت درک و هضم مفهومی و واژگانی و داستانیِ جذب‌کننده‌تر و آسان‌فهم‌تر و متناسب‌تر و ضرورت‌مندانه‌تر و مدیریت شده‌تری برخوردار باشد.
همچنین لازم به یادآوری مجدد است [مطابق با مطلب مطرح شدۀ تقدیمی در نقد داستان ارسالی قبلی] که به طور معمول و البته مطابق با توصیه‌های رایج در متون آموزشی داستان‌نویسی حرفه‌ای، یکی از ابزارهای بسیار مؤثر و ضروری جهت انتقال هرچه دقیق‌تر و صحیح‌تر مفاهیم روایی، رعایت «زبان معیار» است، طبعاً رعایت این ضرورت مهم در بخش‌های توصیفی متن، شامل آثار تألیفی برای تمامی گروه‌های سنی هم می‌شود و گرچه به طور معمول، شخص «قصه‌گو» برای «بیان» قصه‌اش، از زبان «محاوره‌ای» [خودمانی و عامیانه] بهره‌ای کاربردی و صمیمانه می‌گیرد، اما دوستان قصه‌نویس خلاق و گرامی، لطفاً و حتماً در نظر داشته باشند که این ویژگی منحصربه‌فرد، صرفاً در زمان قصه‌گویی، کاربرد صحیح و تعریف شده و مؤثری دارد و کاملاً ضروری است که در هنگام «قصه‌نویسی» برای گروه‌های تعریف شدۀ سنیِ کودکان و نوجوانان، بایستی که بخش «بدنۀ توصیفی متن»، مطابق با زبان رسمی کشور تنظیم و ارائه شود، البته مؤثرتر و کاربردی‌تر و منطبق‌تر است که دوستان مؤلف گرامی، جهت ارائۀ یک متن راحت‌فهم‌تر و جذب‌کننده‌تر و سریع‌الانتقال‌تر، از واژگانی که وجه مفهومی ساده‌تر و ملایم‌تری دارند، بهره‌ای کاربردی و مدیریت شده و حداکثری بگیرند تا با صمیمانه‌تر شدن زبان و متن ارائه شده، به شکل‌گیری رابطه نزدیک‌ترِ و آموزنده‌تر و جذب‌کننده‌تری، مابین ذهن مخاطب خردسال و اتفاقات خیال‌انگیز درون متن، کمک مؤثرتری کرده باشند.
همچنین مطلب مهم دیگری که به طور معمول، در ایجاد یک ارتباط مفهومی و داستانیِ مؤثر و موفقیت‌آمیز مابین متن [اعم از قصه و داستان]، تأثیر چشمگیر و قابل توجهی دارد ، محاسبه دقیق و صحیحِ میزان تعمیم‌پذیریِ ظرفیت‌هایی روایی موجود در سوژۀ انتخابی است تا متن مورد نظر ، صرفاً به «میزان لازم» [ نه بیشتر از توان روایت و نه کمتر از روند رفع نیازهای ضروری روایت] تألیف و مدیریت و ارائه شود ، درواقع گاهی از اوقات چنین پیش می‌آید که برخی از دوستان نویسندۀ گرامی، به علت تعلق ‌خاطری به مطالب دغدغه‌مندانۀ مورد نظر‌شان دارند [البته به طور معمول، چنین تعلق خاطری در ذهن هر نویسندۀ حرفه‌ای و خلاقی شکل می‌گیرد، اما مهم، شیوۀ مدیریت کردن و به کار گرفتن خلاقانه و محتسبه شده و ضرورت‌مندانۀ این تعلق خاطر است که موجب موفقیت روایی شخص نویسنده می‌شود ]، به جای تفکیک مدیریت شده و اختصاص دادنِ هر یک از «مصالح روایی» منطبق و متناسب و یک‌دست برای آثار تألیفیِ مستقل و جداگانه؛ ناخواسته و با تعبیۀ تمامی مصالح روایی در دسترس، موجب شکل‌گیریِ اطناب مخل در روایت و حتی احتمالاً نامشخص شدنِ «خط اصلی روایت» در آثارشان شوند و در نتیجه از آن میزان اقبالی که حق سوژۀ انتخابی و اثر تألیف شدۀ ارزشمند‌شان است، به خوبی بهره‌مند نشوند، وضعیتی که طبعاً خواسته هیچ یک دوستان نویسندۀ خوش‌اندیشه و دغدغه‌مند گرامی نیست.
بنابراین مطابق با همین توضیح مختصر تقدیمی و جهت سعی در مدیریت حداکثری «اقتصاد واژگانی» [بهره‌گیری حداکثری روایی از حداقل واژگان به‌ کار ‌گرفته شده در داستان] ، پیشنهاد می‌کنم که به منظور تقویت روند هرچه منسجم‌تر و متمرکزتر و مدیریت شده‌تر نوشتن آثار [اعم از قصه و داستان کوتاه] و برنامه‌ریزی روایی محاسبه شده‌تر و مؤثرتر [منطبق با رفع نیازهای ضروری متن] و همچنین جهت سپری کردن روندی کارگاهی-تجربی، لطفاً و حتماً برای مدت زمانی، تمامی داستان‌های ارسالی را با حدود «هشتصد» تا حداکثر «هزار» واژۀ مدیریت شده‌تر تألیف و تجربه کنید، مطمئن باشید که تقبلِ چنین تمرین نسبتاً سخت و صبورانه‌ای، به مرور موجب افزایش حداکثری مهارت‌های ارزشمند روایت‌پردازی شما دوست نویسندۀ اهل تأمل و خوش‌ذوقِ گرامی خواهد شد، توانایی کاربردی ارزشمندی که هم در هنگام نوشتن داستان‌های کوتاه منسجم و تأثیرگذار، هم برای قصه‌نویسی جذب‌کننده‌تر و هم برای تألیف و تنظیم فصل‌های یک رمان‌ جذاب و پرکشش، کارکرد بسیار مؤثری خواهد داشت.
امیدوارم که مطالب مطرح شدۀ تقدیمی، مورد توجه و عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته باشند، همچنین امیدوارم که علاوه بر تألیف داستان‌هایی تأمل‌برانگیز و دغدغه‌مندانه و ویژۀ گروه سنی بزرگسال [و طبعاً پس از گسترش احاطه‌مندانه‌ترِ تجربه‌ها و مهارت‌های مرتبط نوشتاری]، در آینده‌ای بسیار نزدیک ، شاهد تألیف و چاپ و ارائۀ داستان‌های تخصصی ویژۀ گروه سنی کودک و نوجوان از جانب شما دوست نویسندۀ خوش‌ذوق و دغدغه‌مند گرامی باشیم تا هم گروه مخاطبین ویژۀ این قالب نوشتاری جذاب و خیال‌انگیز و آموزنده، از کیفیت و خلاقیت نوشتاریِ آثار شما به خوبی بهره‌مند بشوند و هم گروه مخاطبین بزرگسال، به راحتی جذب آثار جذاب و ارزشمند شما بشوند؛ مشتاقانه منتظر خوانش اثر ارسالی بعدی شما هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت