پراکندگی، تار و پود اثر را از هم گسسته است




عنوان داستان : سی و پنج
نویسنده داستان : لیا کلایه

(سی و پنج )
"دیگر توانی برایش نمانده بود.همچنان می دوید. آنقدر وحشت زده و تند دویده بود که گلویش خشک و دردناک شده بود. برای بار چندم به پشت سرش نگاه کرد. هنوز می آمدند. هنوز در تعقیب او بودند. به راستی چه می خواستند از او. آنقدر ترس بر روحش غلبه کرده بود که توانی برای فکر کردن باقی نمانده بود. چرا باید تعقیب میشد، چه کرده بود، چه کسی در صدد تعقیبش بر آمده بود، چه کسی می خواست به او آسیب بزند. به یک کودک، چه کسی با یک کودک دشمنی دارد؟
همچنان که می دوید، نفس نفس میزد و فکر می کرد."
فکر کردن خاصیت او بود. روزهای کودکی، نوجوانی و جوانی، در تنهایی، توی مراسم شلوغ، حتی در عروسی ها، مراسم ختم، مشغول فکر کردن بود. فکرهای زیبا، غمگین، هر چه میخواست، باشد. همیشه چیزی بود که فکرش را مشغول کند. شب مرگ مادر بزرگ را به خاطر آورد. جمعیتی که در خانه عمویش جمع شده بودند. از خانواده خودش، عموها، عموزاده ها تا همسایه ها، همه دور تا دور اتاق بزرگ پذیرایی نشسته بودند. بعضی گریه می کردند. بعضی بهت زده بودند. بچه ها می‌دویدند.صاحبخانه، زنِ عمویش، قیافه ناراحت به خود گرفته بود. میخواست فریاد بزند آی مردم، من بی گناهم من مادرشوهرم را نکشته ام. آن یکی عروس مادر بزرگ، زنِ عموی بزرگش، با چشمان بزرگ سبز و صورت رنگ پریده اش ضعف میکرد. صورتش را جمع می کرد انگار می خواست بگوید دردی در من می پیچد. به من کاری نداشته باشید. من خودم دردمندم. توقع نداشتید که از مادرتان نگهداری کنم؟ انگار همه با صدای بلند فکر می کردند. می توانست بشنود چه در سر دارند.
مغزش از فکر های جورواجور درد میگرفت. در واقع اگر زن عموی چاقش، آه بلند نمی کشید، شاید تا فردا، تا خاکسپاری مادر بزرگ، فکر می‌کرد. شاید آنقدر در فکرهایش غرق می شد که همراه مادربزرگ به خاک سپرده می شد. خیلی آرام و بی صدا، بدون اینکه کسی بفهمد. مثل حضورش کنار قبر مادر بزرگ، وقتی که او را در قبر خواباندند و خاک بر او ریختند و روی قبرش زاری کردند.
وقتی همه هجوم آوردند از پسرها، نوه ها تا خواهرزاده ها، برادرزاده ها و آشناهای مادر بزرگ، او را، که غرق در افکارش بود، عقب راندند. آنقدر عقب که نه دیگر، کسی او را می دید و نه او کسی را. آنقدر عقب رانده شد که از قبر مادربزرگ فقط یک لکه سیاه می دید؛ لکه سیاه بزرگ بدون هیچ نقطه ی روشن. مثل سرِ پسرهای مادربزرگ. چهار برادرِ زنده و یکی مرده. همه کله های کوچک پر مو، قدهای کوتاه، استخوان های درشت و پوست گندمیِ آفتاب خورده. اما آنچه در سرهای شان میگذشت، گویا نبود. چهار کله ی سیاه پرمو بودند در هم فرو رفته، گره خورده؛ آنقدر شبیه به هم و چسبیده به هم؛ همانقدر رانده شده و دور. به اندازه همان لکه سیاه بزرگ؛ به سیاهی افکارشان. به بزرگی قبر مادر بزرگ.
"همینطور می دوید. از خانه ها می گذشت. خیابان های بزرگ و پهن محله شان را رد می کرد. از خیابان اول گذشته بود و میانه های خیابان دوم بود. هرچه سرعتش را بیشتر می کرد، دستها هم سریعتر به سمتش می آمدند. انگار قرار نبود فاصله او با دستها بیشتر شود.گاهی دلش می خواست زمین بخورد و دست ها هر کاری که قرار بود با او بکنند، همانجا بکنند؛ همان جا تمام شود؛ در خیابان دوم؛ خیابانی که پر از درختهای چنار بود؛ چنارهای بلند نارنجی."
درهمین خیابان ظهرهای بعد از مدرسه ی بسیاری را گذرانده بود.مسیر مدرسه به خانه را به عمد طولانی می کرد که از میان چنارهای بلند نارنجی بگذرد. خیابانی که مثل همه خیابان ها، پر از خانه های کوچک و بزرگ بود،پر از آدم ها.ولی هر چه به انتها نزدیک می شد، انگار شهر دیگری می شد، شبیه دروازه ای به دنیای دیگر. خیابانی که از چند درخت کوچک به انبوهی از رنگ می رسید. نارنجی، زرد، قهوه ای؛ حتی خاکش هم رنگ داشت.انگار قرار بود از این شهر نارنجی بگذرند تا به دنیایی دیگری آنسوی درخت ها برسند. قرار بود همه با انبوهی از برگهای همیشه زرد، رستگار شوند تا اجازه ورود به دنیای آن دورها را بگیرند. "آرزو می کرد می توانست همینجا زمین بخورد و همین جا تمام شود. شاید اگر این جا به او می رسیدند، میتوانست دنیای پشت چنارها را ببیند.جاده خاکی کوچک بن بست بعد از انبوه درخت ها و برگ ها.
مگر میشود آن همه زیبایی به یک خاکراه کوچک تمام شود، مگر میشود هیچ چیزی پشت این همه زیبایی نباشد،مگر قرار نبود همه چیز نشانه و راهنما باشد.یک راه خاکی بن بست، آیا می تواند پایان یک جنگل نارنجی باشد؟ چه کسی آن راه خاکی را ساخته بود.آن همه خاک را به کنار زدن و راه ساختن، برای یک بن بست؟ به یک دیوار، به یک کوه؟ کار چه کسی می توانست باشد؟
شاید اگر دستها به او می رسیدند، تا همان پشت ها او را می بردند. تا پشت خاکریز و دنیای دیگر. هیچ کس خبر نداشت آن پشت چه می گذرد.شاید همه نور بود و شاید دنیایی تاریک،دنیایی سیاه."
به سیاهی دو تا چشم گرد و کوچکی که کودکی را از او ربود. عصر پاییزی سردی که وارد خانه شد و دو تا چشم سیاه به او خیره شدند؛ همانجا کودکی به او بدرود گفت. برادر به خانه آمده بود.موجود کوچک سفید، موش کوچولوی خواهر؛ از همان شب اول با جیغ های کشدار و وحشتناکش، کودکی را از او ربود. از همان روز، او مسئول برادر بود و بازی با بچه ها و دویدن توی کوچه هم، ممنوع شد. به تشخیص پدر و سفارش زن عموی چاق سفیدش، دخترها از یک سن به بعد، بهتر بود توی خانه می ماندند. در واقع خوب که فکر می کرد هیچ وقت کودک نبود.
تمام وجودش کرخت شده بود. سستی از مغزش به تمام اندامش رسوخ کرده بود. مگر قرار نبود لحظات پایانی آدم سرشار از احساسات باشد؟ مگر قرار نبود گریه در او فوران بکند؟
به نور آتش خیره شده بود.دریا پهن بود و آرام و سراسر تاریک. تاریک و بزرگ به وسعت تمام زندگی اش. شعله ها زبانه می کشیدند و سیاهی دریا را دو چندان می کردند. به سیاهی کابوس کودکی اش.
"از پله ها به سرعت بالا رفت. به خیابان سوم رسید. خیابانی که همیشه شلوغ بود. پر از آدمها و ماشینها، پر از سر و صدا، پر از خانه. هر چقدر آدمهای بیشتری داشت، درخت های کمتری داشت. هر چه قدر ماشین های جور واجور با سرعت رد می شدند، هیچ پرنده ای نبود که روی درختها آواز بخواند و حس زندگی به خیابان ببخشد." هیچ وقت خیابان سوم را دوست نداشت. مثل سی سالگی. مثل روزهایی که بیهوده گذشتند، بی هیچ دست آوردی. بدون هیچ انگیزه و امیدی. فقط امیدهای واهی برای رسیدن روزهای بهتر، باعث شده بود به سی سالگی برسد. اگراین امیدهای واهی نبودند، همانجا در خیابان دوم، نزدیک چنارها، به زندگیش خاتمه می داد. آنجا زیبا تمام می شد. روزها و شبهای تلخی را به همین امید های پوچ، سلامت گذرانده بود که به چه برسد؟ به پوچی؟ به سی سالگی؟؛ مثل همین خیابان بی قواره.
همیشه این خیابان را می دوید تا از سربالایی پرشیب آن بگذرد و به جاده ی اصلیِ نزدیک به خانه برسد. جاده ای که هیچ انتهایی نداشت. از ناکجا می آمد و به ناکجا می رفت.
دست ها اما تا جاده به دنبالش نیامدند. همانجا نیمه راه، نرسیده به شیب منتهی به جاده ی خیابان چهارم، بر زمینش زدند. دردهای زندگی هم، گویی، همان طرفها از پا دَرَش آورده بودند. همان سال هایی که سی سالگی را پشت سر می‌گذاشت تا روزهایی که تازه، سی و پنج ساله شده بود. کسی نمی دانست هر روز و شبش را چطور پشت سر گذاشت تا آن شب، در تاریکی، روی شن ها، رو به روی آتش بنشیند و بدون هیچ احساسی خاطراتش را مرور کند. هر خاطره ای، شاد یا غمگین، تاثیر گذار یا بی تاثیر، هیچ حسی را در او بر نمی انگیخت. شاید این نسیم مرگ بود که اینچنین کرختش کرده بود. شاید همه آدمها وقتی مرگ را نزدیک می یابند، دیگر چیزی را حس نمی کنند. حتماً همین است که مرگ را راحت تر می‌کند و حتی لذت بخش.
مثل زمستان که همیشه برایش آنقدر زیبا بود که هوش از سر می بُرد و همان قدر هم تلخ. تلخی زمستان را هیچگاه از یاد نمی برد. مثل آن شب که آنقدر برف بارید تا جلوی در خانه ها با برف پوشانده شد. با بچه های همسایه به کوچه ریختند و جیغ و فریاد زدند و شادی کردند. آنقدر جیغ می زدند که صدای جیغ های همسایه برای دقایقی به گوش نمی رسید. ولی لبخند هایشان با بیرون ریختنِ مردم از خانه ها، بر لب هایشان، خشک شد. مردم سراسیمه به خانه همسایه می رفتند و بر سر می کوبیدند. بچه ها هاج و واج همدیگر را نگاه می کردند. صدای گریه از خانه همسایه بیشتر می شد. هیچکس نمی دانست چه شده. بچه ها کنجکاو به زیر پنجره همسایه رفتند، گوش تیز کردند، زنی فریاد می زد "ای وای پسرم".
دختر به گریه افتاد. همیشه از گریه مردم، زاری های سوزناک آدمها، قلبش میشکست و بی آنکه بداند چه خبر است، می گریست.پسرهمسایه مرده بود. پسر بچه شیرینی که مدتها بیمار بود، در آن شب سفید زیبا، از آن همه زیبایی طاقت نیاورد و جان داد و غم زمستان را دو چندان کرد.
دختر، سالها بعد هم، درغم آن شب گریست. آسمانِ سرخ شب های برفی، بعد از آن شب، همیشه نگاه شیرین پسر کوچولوی همسایه را به خاطرش می آورد. زمستان برای همیشه تلخ شده بود.
مثل زمستانی که مادر بزرگ مرد. مادر بزرگِ مادرش، پیرزن دوست داشتنی فامیل، زمستانی برفی و سرد و سنگین، دختر را تنها گذاشت. دختر، عادت داشت تابستان‌ها که به روستا می رفتند، اول درِ خانه ی مادربزرگ را می کوبید تا در آغوش مادر بزرگ و با بوسه های پی در پی اش به او خوش امد گفته شود. ولی آن زمستان، آن روز برفی که همه پای بساط شام، نشسته بودند، خبر آمد که مادربزرگ مرده و از آن همه درد که هیچ گاه بر زبان نمی آورد، به آرامش رسید.
مادر تعریف می کرد که روز سفر به روستا، چطور توی جاده برفی، گیر افتاده اند و همه مردها پیاده شده اند تا مینی بوس کهنه و از کار افتاده را از توی برف ها بیرون بکشند. چگونه یک شبانه روز طول کشیده تا به روستا برسند و مادربزرگ را به خاک بسپارند.
عمو ولی پاییز رفت. پاییز بود، ولی آنقدر سوز می آمد که همه گمان می‌بردند زمستان است. یادش می آمد حتی اولین برف هم همان روزها بارید. همان روز اول که نزدیک رسیدن به خانه عمو، با دیدن سیاهپوشان، پاهایش سست شده بود و دیگر توان رفتن به خانه عمو را نداشت.
پاییز را اما همیشه دوست داشت. زرد و نارنجی پاییز، به او حس زندگی می داد. با همه ناملایمات، هنوز رنگ ها او را زنده می کردند. هنوز سرمای پاییز، حس تازگی به تن و روحش میبخشید.
همین شبهای پاییز بود که آخرین امیدش را در دل شب کُشت.
چه بهتر که میان این همه رنگ و زیبایی پایان یابد. با خودش زمزمه می کرد.
نمیخواست زمستان دیگری ببیند. آنقدر سرد شده بود که سرمای زمستانِ آخر، حتماً سنگش می کرد. دیگر توان سنگ شدن نداشت. دیگر نمی خواست هیچ زمستانی را چهار دست و پا، توی برف فرو برود تا به خانه برسد. انگشتان یخ زده و خشک شده کودکی اش، سربالا و سر پایینی های خانه تا مدرسه، کامش را تلخ کرده بود. زمستان ها را همیشه جان کنده بود. می خواست همین جا میان نارنجی های قشنگ، پایان یابد.
"دست های نورانی و سرد، مثل مهتابی که به دو نیم شده و به زمین فرود آمده، از خیابان اول، شاید از نزدیک مدرسه، هنوز به دنبالش می آمدند." آنقدر تند و سریع مجبورش کرده بودند به دویدن، که تمام زندگی وقتی به آن کابوس می اندیشید، مجبور بود بدود. دهه های زندگی را مثل باد دوید.از بیست سالگی تا سی سالگی جوری دوید که هیچ چیزی به خاطر نمی آورد.انگار محکوم بود به فرار کردن. از چه؟ از که؟ از خود زندگی؟ از زنده بودن؟ از زندگی کردن؟
دست ها، همیشه در پی اش بودند. دست هایی که برادرش را از آب بیرون کشیدند و خودش به اعماق آبها رفت. در همان کودکی وقتی برادر را به او می سپردند تا مراقبش باشد، شبی خواب میدید سیلی عظیم تمام محله را زیر آب برده و او دست برادر کوچکش را گرفته و تلاش می‌کند او را بیرون آب نگه دارد تا مبادا خفه شود. دستی، ولی، نجاتگر و بزرگ، از بالا به درون آب آمد و دست برادر را گرفت و با خود برد. به بالا؛ به جای امن. دختر انگار که خیالش راحت شده باشد که برادر زنده می‌مانَد، آرام و سبک به اعماق آب فرو رفت و راضی شد.
پدر بزرگ ولی میگفت این خواب ها نشانه ی بی ایمانی ست. این اصطلاحی بود که پدربزرگ برای جبران ترس ها و نگرانی های مردم به آنها می‌گفت." ایمان به خدا، انسان را از شر اهریمن در امان میدارد."
دست ها همیشه همراه او بودند. مثل دستهایی که در خواب، به او گل میدادند. شبی که صبحش، عمو مُرد، خواب دیده بود دستهایی گل سرخ زیبایی به او دادند. عمو جوان بود. سرحال بود. قرار نبود به این زودی ها برود. فردای آن روز اما، توی راه خانه ی عمو، سیاه پوشان را دید.دیگر باورش شد که عمو رفته. بعد از آن، هر دستی که توی خواب، گلی به او می داد نگران می شد.
مثل خوابی که شب مرگ مادربزرگ دیده بود. مرگ مادر بزرگ در خانواده پدری، اما،چندان دلخراش نبود. بعضی، خوشحال هم می شدند از دست پیرزن عصبانی مزاحم نجات پیدا کنند. دختر قبل از مرگ پیرزن، از این ور و آن ور می شنید پیرزن را در خانه عموها، گاها به باد کتک هم می گیرند. نمیدانست حق با کدام است. مادر بزرگ همیشه عصبانی بود. اصلاً خشم در خانواده ی پدری موروثی بود. خشمی که از مادر به پدرها و بعد به نوه ها رسید؛ و در روح و جانشان ریشه دواند و تمام زندگی آنها را به سوی مرگ سوق داد. شبی که مرد، همه با عجله و سیاه پوش، به خانه عمو رفتند و در سکوت، جشن گرفتند.
دست ها همیشه در خاطر دختر مانده بود. دستهای خودش و دختر خاله، ماری، شب عروسی دایی، یکی یک دانه ی پدربزرگ، گوشه باغ سیب، تنها و به دور از چشم خانواده و مردم، وقتی سیب های کال را توی دامن لباسشان جمع کرده بودند و به هر سیب یک گاز میزدند و توی چاهِ پایین باغ می انداختند. دخترها که تا آن روز، آن جمعیت را به چشم ندیده بودند، از حضور غریبه ها در باغ سیب و بالا رفتن مردم از درخت های پر بار باغِ پدربزرگ، ناراحت بودند، تصمیم گرفتند با کندن سیب های کال و ریختن آنها در چاه اعتراض کنند؛ چرا که اگر سیب ها را در چاه می ریختند، بهتر از این بود که غریبه ها آنها را حیف و میل کنند. سیب های کوچکِ ترش و شیرین، زرد و قرمز بود که با یک گاز، بر زمین می ریخت و می رفت که خوراک گاو و گوسفند های پدر بزرگ شود. پدر بزرگ، اما مست، از عروسی دُردانه اش، هیچ اعتراضی نمی کرد‌.
تابستان هایی که در روستا می گذشت، پر از خاطرات زیبا و عجیبی بود که هیچ گاه از یاد نمی برد. دخترخاله، رفیق همیشگی آن تابستان ها بود. دختر ریزه میزه ی خانواده، با چشمان روشن و موهای خرمایی، دوست کوچولوی زیبای دختر بود. دختر خاله ها هم سن و سال بودند. تابستانهای کودکی را در روستا کنار هم گذرانده بودند. با هم و به دور از چشم بزرگترها خلوتی پیدا می کردند و دنبال دلشان، شاد و رها از بند، میان باغ ها و کوچه های خاکی، می دویدند.
روزهای آفتابیِ گرم، تن را به رودخانه می زدند و شب های ساکت و خوفناک دِه را با تعریف داستان های رازآلود پدربزرگ و اتفاق های روستا، به صبح می رساندند. داستانهایی که عاقبت، خودشان هم بخشی از آن شدند، تا مردم به خاطر بیاورند، دخترهای شادی که بالا و پایینی های روستا را می دویدند، دامن های شان را پر از میوه می کردند و روی صخره بلند مشرف به روستا می نشستند، میوه می خوردند و خنده های مستانه سر می دادند، سرانجامشان چه شد. کدام دست، آنها را به دل حادثه انداخت.
یکی از همین روزها، بعد از دویدن های بسیار، به قبرستان کوچک ده رسیدند و دختر جوان و غمگینی را نشسته بر قبری دیدند. دختر، کنار قبری ایستاده بود و به آن می نگریست. بچه ها از بزرگترها شنیده بودند، دختر جوان، بچه ی عروس گمشده ای بود که سالها قبل، شب عروسی اش، ناگهان ناپدید شده بود. گروهی از مردم جمع شده بودند و به کوهها زده بودند و عروس گمشده را توی پناهگاهی در کوهستان، یافته بودند. اتاق کوچک گِلی ای که معروف بود آرامگاه پیرمرد مقدسی بوده که در قدیم برای فرار از دست سربازان حاکم، به آنجا گریخته و برای خود سرپناهی ساخته بود. بعدها ولی آن چهاردیواری، پناهگاه چوپان ها و کوهنوردان شده بود، برای در امان ماندن از شر باد و باران و گرگ های گرسنه.
عروس بیچاره را به ده برگردانده بودند و برایش دعا و قرآن خوانده، تا شر ارواح و اجنه را از سرش دور کنند. اما هیچ وقت ندیدند که او به روزهای قبل بازگردد. نه، می توانستند حرف هایش را بفهمند و نه، حرکاتش را. به راستی که به دیوانه ها می مانست. زیر لب چیز‌هایی می‌گفت که بیشتر شبیه به غُر غُر بود. نگاه خیره اش دو دو می‌زد و نمیشد فهمید به چه چیز نگاه می‌کند. ماهها بر همین منوال گذشت تا این که عروسِ سرگردان را با شکم برآمده دیدند. هیچکس نمی دانست آنجا روی کوه‌ها چه اتفاقی افتاده بود. عده‌ای می‌گفتند حتماً قبل از مراسم عروسی‌اش از داماد حامله شده، ولی عده‌ای بر این باور بودند که همان ارواح و اجنه که او را ربوده بودند و به کوه برده بودند، تخم خود را در وجودش کاشته اند. ارواحی که سالها توی روستا سرگردان بودند و حالا جای مطمئنی برای زیستن یافته بودند.
مردم نگران از اینکه دیگر روستا روی آرامش به خود نمی‌بیند و از شر ارواح خبیث، هیچ راه فراری ندارند، به دنبال راه چاره بودند. از پیرمرد می خواستند ارواح را از روستا براند. اما پدربزرگ، مردم را از این افکار شیطانی، منع میکرد و میگفت این اتفاقات، مکافات اعمال خودشان است که به آنها بر می گردد.
بچه ها دورتر ایستادند و تماشا کردند تا دختر جوان قبرستان را ترک کند. نمی توانستند صورتش را ببینند، اما حضورش را سنگین و آرام یافتند. توی گرگ و میش غروب، هیبت دختر را تاریک و سیاه دیدند، که آرام و با قدم های بلند، مثل روحی که بالاتر از زمین، گویی روی هوا قدم می‌گذارَد، نرم گام برمی‌داشت و آنجا را ترک می‌کرد.
بچه ها دوری در قبرستان زدند، تصمیم گرفتند قبرها را تمیز کنند. انگار نیرویی آنها را به این کار وا میداشت. شروع به کندن شاخه‌های درخت گردو کردند، هر کدام شاخه های بزرگ پر برگی را مثل جارو دسته کردند و سراغ قبرهای بزرگ با سنگ های صیقل خورده رفتند. پیشنهاد دختر بود که اول قبر های بزرگ و زیبا را تمیز کنند. حتی روی چند قبر که عکس‌های خوش قیافه تر داشت، سعی بر ریختن قطره اشکی کردند. آنقدر مشغول رسیدگی به قبر مرده های روستا شدند که متوجه غروب کردن آفتاب نشدند. هوا رو به تاریکی میرفت. همینطور که می شستند و از این قبر به آن قبر عزاداری می‌کردند، جوان روستایی ای که از دور آنها را دیده و شناخته بود، به دو و به گمان اینکه دخترها جن زده و دیوانه شده اند، دست هر دو را گرفت و به خانه پدربزرگشان برد. مادرِ دختر و خاله با شنیدن ماجرا رنگ به رخسار شان نمانده بود و همان جا از پدر خواستند دعایی برای بچه های دیوانه شان بنویسد. پدر بزرگ اما میخندید و میگفت بچه اند دیگر، شما هم به همه چیز کار دارید. بگذارید بچگی شان را بکنند.
پدربزرگ، خیلی اوقات پادرمیانی می‌کرد و طرف بچه‌ها را می‌گرفت. خاله، آرام گرفت، مثل همیشه که از همه بچه های پدربزرگ، عاقل تر و مهربان تر بود. دختر خاله را برد توی حیاط که زیر شیر آب بشوید. مادرِ دختر، اما برای اینکه خودی نشان دهد، ترکه ای از درخت بید جلوی باغ کند و به جان دختر افتاد.
دست ها همیشه در پی دختر بودند. از دست های آن جوان که غروب توی قبرستان، دختر را به زور کشیدند و با خود بردند، تا دست هایی که توی کابوسش می دواندندش و به قبری از قبل کنده شده، پرتابش کردند و زنده به گورش کردند.
به آن روزها فکر می کرد. نمی توانست به درستی بیاندیشد چه چیزی در تعقیبش بود. تمام این سالها، روزها و شبها را به تلخی سپری کرد، به امید صبحی روشن؛ حتی در آخرین لحظات، امید داشت به نور برسد. اما مگر این نبود که آن پشت، تاریکی است و پوچی؟ دیگر چه امیدی ست که آدم ها، خودشان به زندگی‌شان خاتمه می دهند به امید پایان رنجها و سیاهی. مگر سیاهی هم پایان می یابد؟ (از خودش می پرسید.)
گرمای آتش باعث نشده بود سردی دست های مهتابی بر تنش را فراموش کند. دست هایی که تا میانه ی خیابان سوم و چهارم، دوانده بودندش و به یک چاله که اندازه ی خودش بود، پرتش کردند. انگار از قبل برای او کنده شده بود. مخصوص تن او. "سرمای دست ها، تنش را لمس کرد و به تمام بدنش سرایت کرد و جوری سنگش کرد که دیگر نتوانست قدمی بردارد و به چاله سقوط کرد. مثل جسدی که به قبرِ خودش فرود می آید و در خانه ابدی اش آرام میگیرد. وقتی سقوط کرد،ترسید و به نفس نفس افتاد. دست ها را دید که دوباره بر فراز قبر آمدند."
خواب دست ها را برای پدربزرگ هم تعریف کرده بود.
پدربزرگ معروف بود خواب ها را تعبیر می کند. هر که در روستا، دچار جن زدگی می شد، سراغ پدر بزرگ می آمد. پیرمرد نحیف و آرامی که در اتاق کوچکش تکیه زده به پشتی کهنه و نمورش پای بساط چایی، آرام پُکی به سیگارش می زد و توی کتابهایش، دنبال دعایی برای رفع جن زدگیِ روستایی ها، میگشت.
غروب شنبه، زیر درخت سیب نَظَرت کرده‌اند) دختر اینها را در دل تکرار میکرد. پدربزرگ بلند می گفت: این دعا را توی آب بخیسان و بخور. این یکی را در پارچه ای از لباسِ خودت بپیچ و زیر همان درخت سیب، چال کن. انشاالله که رفع میشود. دختر، دیگر از بَر شده بود. هر روستایی که به خانه می آمد، زیر درختان سیب و گردو نظر شده بود. باید از رفتن، به باغ هایشان بعد از غروب آفتاب، خودداری می‌کردند. بعد از غروب، باغها مامن اجنه بود. نوبت آن یکی ها بود که نیمه دیگر روز را زندگی کنند.
در همان باغ سیب بود، شاید، خودش و دخترخاله نظر شده بودند. شبی که با هم، توی حیاط پدر بزرگ، نشسته بودند و گرم صحبت بودند، ناگهان سایه بزرگِ زنی را دیدند که از سر تا ته باغ را آرام و پیوسته درنوردید، جوری که تمام باغ سیب را پوشاند. بچه ها نگاهی به هم انداختند و نگاهی به پشت خانه پدربزرگ. چرا که، اگر سایه ای روی زمین می افتاد، باید کسی از پشت خانه رد شده باشد، ولی کسی را آنجا ندیدند. انگار سایه متعلق به کسی نبود و از دنیای دیگری می آمد. بزرگترها اما، حرفشان را به حساب خیالبافی شان گذاشتند. (بله، باید کار کسی باشد. یکی از این روستایی های دیوانه که نیمه شب ها،مردم را می ترسانند‌. غیر از این نمی تواند باشد.) این را پدر بزرگ می‌گفت.
پدربزرگ، اما خودش، درِ آهنی بزرگ با قفل محکمی برای ورودی خانه سفارش داده بود که آن روزها در روستا مرسوم نبود. همه خانه ها باز بودند، خانه های کاهگلی کوچکی که پلکانی روی هم سوار بودند. رهگذران از جلوی خانه‌ها می‌گذشتند و روی پشت بام ها می ایستادند تا با هم چند دقیقه‌ای گپ بزنند. مهم نبود از کجا آمده بودند و یا به کجا می رفتند؛ هرجا که قدم می گذاشتند، حیاطِ یکی و یا پشت بامِ آن، دیگری بود‌.
خانه ی پدر بزرگ ولی، در باغ سیب ساخته شده بود. با یک در ورودی چوبی، بدون قفل و راه خاکیِ پر از علف های هرز، که به درِ اصلی خانه منتهی می‌شد، بالای چهار تا پله پهن سیمانی.
‌آن روزها زمزمه هایی از خاله ها می شنیدند که این دَر، امن تر است و اصلاً پدر بزرگ نباید آنجا تنها باشد. مخصوصاً زمستانها که روستایی ها هم از کنار باغ پدربزرگ گذر نمی‌کردند و پیرمرد تک و تنها بالای ده میماند.
دختر یک بار که زیر پنجره اتاق پدربزرگ نشسته بود، شنیده بود که می گفتند، یک نیمه شب زمستانی، که پدر بزرگ برای نماز بیدار شده، کسانی به همین پنجره می کوبیدند؛ طوری که گویا چندین نفر، بسیار محکم و عصبانی می کوبند. پیرمرد، اول گمان می کند اتفاقی در ده افتاده و به سراغ او آمده اند، صدا میزند: "بله، چه کسی هستی چه کار داری." کسی جواب نمی دهد و مجدد به در ورودی خانه می‌کوبند که آن روزها چوبی و بدون چفت و بست محکم بود. آنقدر می کوبند که پیرمرد، قالب تهی می کند و خود را گوشه اتاقش حبس میکند. قرآن می گشاید و شروع به قرائت می کند، با صدای بلند.
خاله این میان می‌گفت، خوب کردین در فلزی گرفتین. اصلاً در باغ را هم باید چهار قفله کنید. پدربزرگ ولی، حین تعریف کردن داستان، به اصرار می گفت: "نه جانم، حتماً کار این بچه های شیطان دِه است که نیمه شب ها، دلشان هوای زهله تَرَک کردنِ مردم را می کند. خاله و مادر، پدر را ملامت می‌کردند که ما این همه می گوییم زمستان ها اینجا تنها نخواب و بیا پیش ما. می خواهی دوباره مثل آن شب، یک ماه در بستر بخوابی؟ مگر خودت نگفتی تب کرده بودی و چند شبانه روز را هذیان می گفتی. اگر مردم به سراغت نمی آمدند تا الان زنده نمی ماندی.
دخترها توی بحث ها می شنیدند که مادرانشان، پدر را از دعا نوشتن برای مردم منع می کردند و مدام به او گوشزد می کردند که "آخر با این دعاها و رفع بلا از این و آن، بلا به جان خودت و بچه های ما می اندازی. مگر خودت عاقبت این کار را نمی دانی."
دختراینجا و آنجا، سر از رازهای پدربزرگ و باغش در می آورد و با دختر خاله در میان می‌گذاشت. بچه ها آرام آرام از باغ و خانه پدربزرگ می ترسیدند و افسانه هایش را با ترس برای هم تعریف می کردند. گویا پدربزرگ از جوانی تحت نظر اجنه بوده و هرجا که میرفته به سراغش می آمدند. ولی، حتی در جوانی هم آنقدر قوی و به خود متکی بوده، که هیچ گاه پا به فرار نمی گذاشته و فقط ذکر گفتن و قرآن خواندن او را از شر آن وری ها نجات میداده. اما حاضر نبود هیچ کدام از داستانهایش را برای بچه ها تعریف کند.
دختر که می‌دید پدربزرگ حاضر نیست رازهایش را با بچه ها در میان بگذارد، فهمیده بود، تنها راه پی بردن به رازها، کناری نشستن و ساکت بودن است. این شد که همه جلساتِ پدربزرگ با روستایی ها را، گوشه اتاق، ساکت می‌نشست و گوش می کرد. دیگر از پدربزرگ چیزی نمی پرسید. فقط به داستان‌های مردم و جواب ها و تحلیل های پدربزرگ گوش می‌داد.
از روستایی ها می شنید که پدر بزرگش مریض شفا میدهد. زن نازا را بچه دار می کند. مرد وحشی و سرکش را رام می‌کند و زوج های عاشق را به هم می رساند. بارها شنیده بود که دختر و پسر عاشقی به خاطر مخالفت خانواده‌ها مدتهاست دیوانه شده اند و خیال فرار از ده را دارند، اما مدتی بعد، با دعای پدر بزرگ و خوراندن آن به پدر و مادرشان، همه چیز بر وفق مراد شده و عروسی ها برپا شده و زوج ها خوش و خرم سراغ زندگی شان رفته اند.
بعضی ها پچ پچ می کردند و جوری که بچه‌ها نشنوند، می‌گفتند شاید پیرمرد بتواند برای آرامش روستا کاری بکند. سالها بود که مردم از ارواحی که توی باغها و میان خانه ها، نیمه شب پرسه می زدند، در امان نبودند.روحهایی که به گفته آنها، دو دخترِ روستا را توی رودخانه غرق کردند. دخترهای کوچکِ ده که چند سال پیش، اواخر یک زمستان، در رودخانه غرق شده بودند و روح ناآرامشان، هنوز توی ده پرسه می زد. می‌گفتند دخترها بعد از غروب خورشید به ده برمی‌گردند و مردم را صدا می زنند. هر کدام از اهالی، جایی، توی زمین یا باغش می شنید که کسی از جایی دور، باصدای بچه گانه و مرموز، صدایش می زند. پیرمرد اما، به این حرف‌ها اعتنایی نمی‌کرد. می‌گفت برای آرامش روح مردگان دعا می خوانَد. ولی مردم ده دوست دارند داستان ببافند.
دختر به فرو رفتنِ دختر بچه ها در آب فکر می‌کرد؛ به حفره‌ای که آنها را می چرخاند و می چرخاند و آخر به درون خود فرو می بُرد. آنجا دخترها خوابیده بودند و به آسمان و روستا نگاه می کردند. مثلِ خودِ او،آنجا در آن حفره. توی آن کابوس.
"آسمان صاف و آبی را می‌دید و دست های نقره ای رقصان، بالای سرش، در حالی که دو تخته چوبیِ بزرگ، روی تنش کنار هم می گذاشتند؛ مثل خاک کردنِ مرده ها. مثل وقتی که سنگ بزرگ و سنگین روی جسدشان می‌گذارند و خاک، روی آن می پاشند. از کجا دیده بود چگونه به خاک میسپارند. کودک هفت ساله از کجا می توانست خاکسپاری را فهمیده باشد. شنیده بود که آدم ها می میرند و به خاک سپرده می شوند، ولی هیچ وقت ندیده بود که چگونه آنها را درون چاله ای می‌اندازند و آنقدر خاک رویشان می ریزند که دیگر نتوانند، هیچ نقطه نورانی ای ببیند.
همه روزنه‌های زندگی، آنجا بسته می شود. هر نقطه روشنی که روزی می‌توانست آدمی را از سیاهی بیرون بیاورد، آن جا، تاریک و تاریک تر می شود. نقطه های نورانی ای که اول، درون آدمها می میرند و لبخندهای شان را می‌بلعند و امیدهای شان را کور میکنند و وجودشان را سیاه؛ و بعد، آنجا، زیر خروارها خاک، تنشان را فرو می برند.
داستان پایان زندگی ها را می شنید. اما نمی دانست آنجا کجاست که امیدها پایان می یابد و آرزوها به فراموشی سپرده می‌شود. داستان مرگ ها را شنیده بود، داستان سرباز جوانی که در راه برگشت به روستا، شکار گرگها شده بود و مادرش که با دیدن بدن تکه تکه ی جوانش، دیوانه شده بود و سالها، تا لحظه مرگش، مثل روحی سرگردان در روستا پرسه می زد. داستان سوختن قباد، مرد عیال واری که هنگام کشیدن نفت از مخزن، آتش گرفته بود و آنقدر شعله ور دویده بود که جان داده بود. دختر نمی دانست، وقتی تن سرباز جوان یا مادرش را به خاک می سپردند، آیا هنوز آنها آن پایین، خیره به آسمان بودند یا نه، هنوز نفس می کشیدند و منتظر دستی بودند که تنشان را از قبر بیرون بکشد؟ می خواست باشد و ببیند تن بی جان یک آدم را چگونه زیر تلی از خاک، رها می کنند. شاید دست ها از سوی قباد و پیرزن می‌آمدند تا او را به خاک بسپارند.
شعله آتش، با آه عمیق دختر، به رقص در آمد. از پسِ همه سردی ها، آهی از سینه اش بر آمد.
من، کجای زندگی ام هستم؟ آیا پایان، همین است؟ کابوس من پایان یافته؟ چه می‌خواست به من بگوید؛ که چطور محکوم بودم تمام زندگی‌ام را به فرار و دویدن از زیبایی به نیستی و پوچی بگذرانم؟ و به اینجا، به چاله ای که ناامیدی ها و دردها و رنجها برایم کنده اند و من با دست‌های آنها، با دست های خودم، به آن، سقوط می کنم. همین جا، در سی و پنج سالگی، بین خیابان سوم و چهارم؛ چه چیز دیگری میتواند باشد؟ چه چیز دیگری بود که کودک هفت ساله باید از زندگی پیش رویش آگاه می شد. (از خودش می پرسید.)
خوابهای هفت سالگی، انگار، در خانواده آنها موروثی بود. پدرِ دختر هم، هفت ساله بود که خوابش را برای پدرش تعریف کرده بود. خواب دیده بود چشمه‌ای پرآب و جوشان، در دوردست می بیند، اما هر چه به آن نزدیک می شود آب چشمه کم و کمتر می شود. پدرِ پدر، با شنیدن خواب، آه عمیقی کشیده و دستی بر سر پسرش می کشد و به او هشدار می دهد که زندگی سخت و کم روزی ای برایش مقدر شده، و این اراده الهی ست و انسان از تغییر اراده الهی ناتوان است.
خواب پدر تعبیر شد. سالیان سال دختر می دید که پدر می دوَد و به چیزی نمی رسد. دختر نمی دانست تعبیر پدر بزرگ، زندگی پدر را به این شکل درآورده یا واقعاً خواب پدر، یک هشدار بوده برای زندگی پیش رویش.
خواب او، اما،چگونه تعبیر می شد. قرار بود کجا و کی به خاک سپرده شود؟ چرا باید می‌دوید؟ چه کسانی، چه چیزهایی در تعقیبش بودند؛آن دست ها مال که بود؟ این چه نیرویی بود که سالها در تعقیبش بود تا او را درون آن گودال بیندازد. چه طلسمی بود که از سالهای دور به دنبالش می آمد.
صدای موجها، روحش را نوازش می کرد، تاریکی دریا او را به درون خود فرا می خواند. (آری، این همان روز است و همان شب. من اکنون در همان قبرم.)
"دست‌ها را به وضوح، می دید که پس از گذاشتن تخته ها، خاک را از کناری برمی دارند و بر تخته های چوبی می ریزند. کمی خاک، از لای چوب ها بر سر و صورتش ریخت. دختر اما دیگر وا داده بود. دیگر پذیرفته بود که اینجا پایان است. این همان لحظه ای بود که آرام می گرفت. ترس، آرام آرام ترکش می کرد. و آرام آرام، می رفت که آرام بگیرد."
مثل همین شب، که در تاریکی ساحل، روبروی دریای آرام، تنها و به دور از آدمها، فرصت یافته بود خودش را مرور کند و روزهای روشن و تاریک زندگی اش را به خاطر بیاورد. خاطرات کودکی، خاطره هر مرگی که با چشم می‌دید و یا می شنید. راست می‌گویند که دم مرگ، تمام زندگی، مثل یک فیلم از جلوی چشمان آدم می‌گذرد. هر چقدر در خاطراتش، دورتر می شد، تنَش لَخت تر می شد. هرچه در کودکی بیشتر فرو می‌رفت، رهاتر می شد. انگار مُسَکنی بود برای دردهای بزرگسالی اش. انگار هنوز خواب میدید. سبک بود و مست از دیوانگی. نمی‌خواست بزرگ شود.‌ جوانی از پا درَش می آورد. نمی خواست سال‌ها بیهوده بگذرند. می‌خواست همانجا، در کوچه های خاکی، پیِ دختر خاله بدوَد و جیغ بزند.
آن عصرِ روزهای آخر تابستان، که درختان رو به زردی رفته بودند، به دنبال دختر خاله از میان انبوه درختان گردو، می دوید تا به رودخانه برسد. می خواستند گل‌هایی که از باغ کدوی کنار رودخانه چیده بودند، دسته کنند و توی آب، همانجا که دختر بچه های روستا در آن غرق شده بودند، بیاندازند. روی صخره ی کنار خانه پدربزرگ، همانطور که مردم و روستا را تماشا می کردند، با هم پیمان بسته بودند روزی به رودخانه بروند و برای آرامش روح دخترها دعا بخوانند. نزدیک های رودخانه، انبوه درختان زرد و نارنجی، نمی‌گذاشت، دختر خاله که جلوتر می دوید و از نظرش محو می‌شد را ببیند. صدای خروش آب می گفت که آنجا، حتماً رودخانه عمیق تر است و پر از سنگ و صخره هایی است که با برخورد آب با آنها، موج و کف بوجود می آمد. دختر خاله گفته بود، پشت درختها، خاکراهِ کوچکی است که پشته های هیمه ی دخترها را آنجا یافته اند و حدس زده بودند همانجا، هیمه ها را روی زمین گذاشته اند و توی آب رفته اند و دیگر هیچ وقت نتوانسته بیرون بیایند.
دختر می دوید تا انبوه زرد و نارنجی را رد کند. اما دخترخاله را نیافت، فقط دسته گلی را دید که روی آب شناور بود و موجهایی که گاهی گلها را به درون آب فرو می بردند و گاهی با خروش آب، پسشان می زدند. ناگهان آن همه خروش، به سکوت سهمگینی تبدیل شد. انگار ماری همه صداها را با خود برده بود. نه اثری ازخودش بود، نه صدای امواج. احساس می کرد برای لحظه ای شنواییش را از دست داد. انقدر به آب خیره شد تا شاید دستهای ماری از آن بیرون بیاید، شاید می توانست دستهایش را بگیرد و خودشان را از آن کابوس بیرون بکشد. نمی دانست کجا باید در پی اش بگردد. به راستی، می‌خواست توی آب برود و ماری را بیابد، اما امواج سهمگین رودخانه توی آن گودال، توان قدم برداشتن را از او گرفته بود. می‌خواست برگردد و از کسی کمک بخواهد، اما پاهایش آنقدر سست شده بود که نمی توانست قدم از قدم بردارد. فکر میکرد خواب می بیند. انگار هیچ وقت دختر خاله ای وجود نداشته. انگار همیشه خودش به تنهایی توی باغها می دویده. تنها روی صخره می نشسته و روستا را تماشا می کرده. دلش می‌خواست برگردد، از همان راه که آمده بود، خیلی عقب؛ عقب تر از درختهای گردو با برگ های زرد و سوخته، به باغ کدوی کنار رودخانه. می خواست دست دختر خاله را بگیرد و نگذارد توی آب برود. می‌خواست همه چنارهای نارنجی را در بغل بگیرد. می‌خواست زرد شود؛ قهوه‌ای شود و بسوزد و همانجا در کابوس خود در هفت سالگی دفن شود.
کابوسی که همین لحظه، کنار شعله آتش، به خاطر می آورد و سعی می‌کرد معنایی برای آن بیابد و شاید معنایی برایش بسازد. معنایی برای زندگی از دست رفته اش؛ غم ها، ترس ها، اشک ها، شادی های کوتاهی که دوباره به رنج ها متصل می‌شد و این چرخه از سر گرفته می شد.
اینجا اما مثل همان لحظه در قبر، می رفت که آرام بگیرد. هیچ ترسی از پایان نداشت. اصلا خاصیت رنج ها همین است. آنقدر واضح و پر سر و صدا دنبالت می کنند،که تو را مجبور به دویدن می‌کنند. آنقدر می دوی، تا دیگر صدایش را نمیشنوی. همانجا که فکر می کنی دیگر رنجی نیست، سقوط می کنی و می رنجی. ولی تو دیگر آرام گرفته ای. همانجا، رنجها پایان می یابد.
زخم‌هایش می‌رفت که ترمیم شود. پوستش رفته رفته گرم میشد. چشمانش آرام آرام بسته تر می شد و گویی به خوابی شیرین که عمیق و عمیق تر می شد، تا به سیاهی برسد، خوش امد می گفت.
"دست های نورانی را هنوز لای تخته‌های چوبی، می توانست ببیند که خاک روی سر و تنش می ریختند. هنوز اما چشمانش کاملاً بسته نبود. لکه های نورانی را از میان آن همه سیاهی می دید. لکه های سیاهی اما بزرگ و بزرگتر می شد و لکه های نورانی را می بلعید. صدای خش خش خاک بر تخته های چوبی در گوشش می‌پیچید و مثل خش خش برگهای قهوه‌ای و نارنجی پاییز روحش را نوازش می داد."
صدای دریا هم مثل همه آن خش خش ها، آرامش می کرد. میخواست همه موج ها را لمس کند. می خواست دل به امواج بسپارد.
موج های کوتاه دریا، آرام به آتش رسیدند، و شعله ها را بلعیدند، و به آرامی، پاهایش را لمس کردند. تن کرختش را به سختی بلند کرد و به دریا رساند. پاهایش سبک شده بود. دوست داشت پرواز کند و روی آبها بدوَد. مثل دختری که آن شب توی قبرستان بین زمین و هوا قدم های سبک و بلند برمی‌داشت. تنش آرام شده بود، غمی در وجودش احساس نمی‌کرد. نسیم دریا تنش را نوازش کرد و موهایش را به رقص در آورد. دریا به او خوش آمد گفت.
به دور دست، به خط بین دریا و آسمان نگاه کرد، فکر کرد دستهای ماری را دیده. دستهایی که از آن روز بعد از ظهر، کنار رودخانه، تا سالها، منتظر بود ببیندشان. ماری، هنوز آنجا منتظر بود و انتظار دستهای نجاتگری را می کشید. سال‌ها بود که آنجا بود. می‌رفت که به ماری بپیوندد و او را از آب بیرون بکشد. می رفت تا دستهای نحیف و یخ زده اش را در دست بگیرد و با هم توی ساحل، توی باغها، کنار رودخانه، لای درخت های زرد و نارنجی، بدوند، از شادی جیغ بزنند، گُل بچینند و دسته‌های گل را توی آب بیندازند. و روستا را از شر ارواح سرگردان نجات دهند. دستهایش را باز کرد و تنش را رها. مثل خوابزده ای که می دانست به کجا میرود‌. چشمانش بسته تر شد و تنش توی آب فرو رفت. تن آرام و بی جانش توی امواج سیاه، به رقص درآمد.به سوی دستهایی که سالها به دنبالش بودند. به سوی دستهای ماری، آنجا که او را به خود فرا می‌خواند.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم لیلا کلایه سلام

هم «سی و پنج» را خواندم و هم یادداشتی که برای منتقد گذاشته بودید. خوشحالم که با پایگاه نقد داستان ارتباط برقرار کرده‌اید و از اعتمادتان سپاسگزارم. واقعیت این است که این متن، داستان نیست یا درست‌تر اینکه هنوز شکل و شمایل داستانی به خودش نگرفته است؛ می‌دانید چرا؟ یکی از عمده‌ترین دلایلش عدم انسجام است. خیلی خیلی پراکندگی دارد. این همه پراکندگی تار و پود اثر را از هم گسسته است. با داستانی یکپارچه مواجه نیستیم. مثل این است که نویسنده آسمان ریسمان بافته باشد. توضیحی که در یادداشت شما آمده هم کمکی به اثر نمی‌کند و آن را نجات نمی‌دهد. یادتان باشد داستان میبایستی روی پای خودش بایستد بدون توضیح نویسنده و بدون هر توضیح و تفسیر دیگری. البته می‌خواهم بدانید که ضعف‌ها نباید باعث ناامیدی شما بشوند چون با توجه به سابقه‌ی کوتاه داستان‌نویسی‌تان چنین مشکلاتی طبیعی هستند. تلاش می‌کنم به مواردی اشاره کنم که برای خلق داستان‌های بعدی شما راهگشا باشند و به کارتان بیایند. اولین کاری که لازم است انجام بدهید چیست؟ یک سوژه‌ی داستانی خوب پیدا کنید. خیلی سراغ ماجراهای پیچیده و عجیب و غریب و ناآشنا هم نروید. از تجربه‌های زیستی‌تان استفاده کنید نگذارید سوژه خیلی غریب و خیلی دور و خیلی دست‌نیافتنی باشد. به زندگی دور و برتان نگاه کنید. داستان را از دل زندگی بیرون بکشید. بعد یک اتفاق، یک ماجرای مرکزی و محوری در دل داستان قرار بدهید و باقی اجزا و عناصر داستانی را جوری بچینید که به همان اتفاق مرکزی سر و سامان بدهند به این معنی که جزییات، تصویر کلی و نهایی داستان شما را شکل بدهند. خیلی قیقاج نروید؛ خیلی خرده‌روایت‌های فرعی نیاورید. ممکن است تصاویر و صحنه‌های وسوسه‌انگیز بسیاری در ذهن داشته باشید، اما قرار نیست همه را یک‌جا خرج کنید؛ یعنی قرار نیست همه را یکهو در یک داستان واحد بریزید. از تصاویر و صحنه‌ها و خرده‌روایت‌هایی استفاده کنید که ضرورت پیرنگ هستند. ببینید کدام بخش داستان است که اگر برش دارید داستان ناقص می‌شود و کدام بخش‌ها هستند که بود و نبودشان علی‌السویه است و اگر برشان دارید هیچ آسیبی به داستان نمی‌رسد. این‌ها را بشناسید و نکته‌ی مهمتر اینکه به جای توضیح دادن، به جای روایت صرف، نشان بدهید؛ به نمایش بگذارید. خودتان را کنار بکشید. نگذارید داستان با واسطه به مخاطب برسد؛ شما فقط پرده را کنار بکشید و اجازه بدهید خواننده داستان، مخاطب داستان خودش همه چیز را، همه‌ی ماجرا را ببنید آن هم با جزیات درست داستانی و قضاوت را هم به عهده‌ی خود مخاطب بگذارید. دیگر اینکه موجز و مختصر بنویسید اصلا برای موجزنویسی تمرین کنید. موجزنویسی با شتابزدگی تفاوت دارد؛ داستان می‌تواند موجز باشد، اما بی‌نقص. داستان‌های خوب فراوان بخوانید و به تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت