مهم‌ترین سکانس داستان را با جزئیات بیشتری بسازید




عنوان داستان : دلقکِ شاد
نویسنده داستان : آرمان دریایی

دلقکِ شاد همه را می‌خنداند. طوری طناز و دلنشین بود که تمام مردم برای دیدن اجراهایش سر و دست می‌شکستند! حتی وقتی در خیابان راه می‌رفت همه می‌خندیدند، گویی شادی با وجودش عجین شده بود. اما یک‌بار که در حال اجرای خیابانی بود، نگاهش به یک کودک‌کار افتاد، دخترکی با موهای کوتاه و پریشان که ترازویی در مقابلش بود. در چهره‌ی کودکانه‌اش هیچ نشانی از خنده نبود.

مردم سرگرم اجرای دلقک بودند و هیچکس علاقه‌ای به وزن شدن توسط کودک نداشت.

وقتی اجرای دلقک پایان یافت، خیابان غرق در سوت و کفِ حضار شد. دلقک با تعظیم کردن به ابراز علاقه مردم واکنش نشان می‌داد. در همین حین نگاهی به کودک‌کار انداخت. دخترک پوزخندی تلخ زد و با تکان دادن سرش آوایی کوتاه از دهانش خارج شد؛ انگار گفت: هِ!

سپس زیپِ کاپشنِ مندرس اش را بالا کشید، ترازویش را زیر بغل زد و در میان شلوغی پیاده‌رو از دیده محو شد.

پس از آن روز دلقک دیگر شاد نبود به ویژه آن‌که هر چه تلاش و جستجو کرد نتوانست ردی از کودک بیابد. بارها به آن محل سر زد، از مغازه‌داران سراغ او را گرفت اما کسی او را نمی‌شناخت.

همچون قاب عکسی که در لحظه‌ای مقرر به ظاهر بی‌هیچ دلیلی از روی دیوار سقوط می‌کند و می‌شکند؛ غم نیز این‌چنین به یک‌باره بر دلقک مستولی شد. به ویژه پس از ناامیدی از یافتنِ کودک، دائم با خود به حزنِ نهفته در نگاه کودک‌کار می‌اندیشید، به این‌که کاسبیِ دخترک به خاطر اجرای او بهم خورده است. اگر آن شب به خاطر پول درنیاوردن، گرسنه سر به بالین گذاشته باشد چه؟! یا از طرف بزرگترهایش مورد مواخذه قرار گرفته باشد!... با تکرار این واگویه‌های ذهنی، گویی کاخ موفقیت‌های دلقک با یک ‌‌‌‌‌"هِ" به باد رفت.

در اجراهای بعدیش از معضلات اجتماعی گفت اما مردم فقط خندیدند؛ از کودکانِ کار گفت و مردم حتی بلندتر خندیدند؛ از فقر و دیکتاتوری و هر چه پلشتی بود می‌گفت و مردم بلندتر و بلندتر خندیدند.

بار آخر که برای اجرا رفت، در نیمه‌های اجرا تاب نیاورد. دستانش را بر سرش کوبید، عنان از کف داد و فریاد زد: شما چتون شده؟ چرا می‌خندید؟

حضار باز هم خندیدند.

دلقک رو به نزدیکترین شخص کرد، یقه اش را گرفت و گفت به چی می‌خندی هان؟!!!

دلقک با خشم به اطرافش نگاهی کرد. مردم داشتند از خنده غش می‌کردند.

دلقک یقه آن شخص را رها کرد، مکثی کرد و سپس فریاد زد: شما دیوانه‌اید!

راهش را کشید و رفت!

مردم شروع کردند به تشویق و بدرقه ی دلقک.

فردا صبح تمام روزنامه‌ها، منتقدین و مجری‌های تلویزیونی در مدح دلقک، نوآوری‌ها و شکستنِ مرزهای طنز، سخن می‌راندند.

دلقک دیگر اجرا نکرد. روزها بیشتر برای فرار از فکر کردن به دخترک، کتاب می‌خواند و فقط هر وقت نیازمند به تهیه مايحتاجِ زنده ماندن می‌شد به اجبار از خانه بیرون می‌رفت؛ حتی این اواخر از ترسِ خنده‌های مردم، به پیک موتوری‌ای که غذا می‌آورد، میگفت: غذا را بگذار پشت در و انعامت را از زیرِ پا دری بردار و برو. پیک موتوری هم با برداشتن انعامش می‌خندید و می‌رفت.

روزی که همسایه‌ها متوجه بوی نعشِ دلقک شدند، بسیار متاثر شدند. بعدازظهر با اشک او را دفن کردند.

شب تمام برنامه‌های تلویزیونی پر شده بودند از پخشِ اجراهای دلقکِ شاد و مردم می‌خندیدند.
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای آرمان دریایی عزیز، سلام. کمتر از یک سال است می‌نویسید اما از تعداد داستان‌هایی که به پایگاه ارسال کردید عیان است نوشتن برایتان امری جدی است. امیدوارم در این راه مصمم باشید و به زودی داستان‌های بیشتری از شما به دستمان برسد.
«دلقک شاد» اولین داستانی است که از شما خواندم و باید بی‌تعارف بگویم که تأثیرگذار بود. داستان آنی داشت که مخاطب را همراه خودش می‌کشاند. چیزی که انگار بارها و بارها در زندگی و اطراف‌مان با آن مواجه شده‌ایم و بی توجه از کنارش رد شده‌ایم، مثل آدم‌های داستان. داستان به دل می‌نشیند چون برای مخاطب ما به ازاء بیرونی دارد. مردمی که نگاه شان سطحی شده و نمی‌توانند رفتاری را که شبیه دیگران نباشد باور کنند و تعمق کنند.
دلقکِ داستان نمونه‌ای است که تلاش می‌کند متفاوت باشد. این تفاوت را با هنرش که همانا خنداندن مردم است به نمایش می‌گذارد. اما مردم فقط او را با همین شمایل و رفتارهای دلقک‌وار می‌پذیرند و وقتی او از چیزی به درد آمده و دلش می‌خواهد دردش را فریاد بزند کسی جدی‌اش نمی‌گیرد. او تلاشش را می‌کند و نتیجه معکوس می‌شود و در نهایت در انزوا و تنهایی می‌میرد. چه اتفاق آشنایی!
از معنایی که در لایه‌ی زیرین داستان نهفته است و نویسنده به مخاطب فرصت می‌دهد که با نشانه‌ها همراه شود و به کشف موازی با قرائت برسد، می‌گذرم و برمی‌گردم به شخصیت‌های داستان. شخصیت اصلی داستان دلقک است و مردم سیاهی لشگری هستند که برای پیشبرد روایت و معرفی بیشتر دلقک و ساخت فضای داستان حضورشان ضروری است و الحق که کارشان را خوب انجام می‌دهند. اما شخصیت فرعی‌ای در داستان است که با حضور کوتاهش در زندگی شخصیت اصلی تغییر ایجاد می‌کند. دخترکی که ترازویی کنار خیابان گذاشته و از این راه پول در می‌آورد. حضوری کوتاه اما به شدت مهم دارد. شاید بتوان گفت مهم‌ترین بخش داستان سکانسی است که دخترک وارد روایت می‌شود و نقطه‌ی اوج همان جایی است که نگاهش با نگاه دلقک تلاقی می‌کند و واکنشی نشان می‌دهد. این حضور و صحنه هر چقدر تأثیرگذارتر ساخته شود، مخاطب با دلقک و احساس او بیشتر همسان پنداری می‌کند و عمق اندوهی را که به دلش نشسته بیشتر درک می‌کند. همین درک او را در بهتر فهمیدن داستان و دغدغه‌ی نویسنده کمک خواهد کرد. پیشنهاد می‌کنم روی این صحنه تمرکز بیشتری داشته باشید و با جزئیات بیشتر آن را بازسازی کنید. ارتباط چشمی بین دختر و دلقک، خشمی که به چهره‌ی دختر نشسته، این که دلقک سیاهی لشگر را به سمت خودش جذب می‌کند و دخترک تنها و بی مشتری می‌ماند باید بهتر ساخته شود. شاید بد نباشد که قبل از آمدن دلقک یا لحظه‌ی آمدنش مشتری‌های زیادی دور دخترک باشند. به جای وزن کردن مردم با ترازو کار دیگری کند، چیزی بفروشد که برای مردم مهم باشد. خشمی که از دلقک به صورتش می‌نشیند باید باورپذیر باشد و این باورپذیر شدن با شاخ و برگ دادن به این سکانس و منتقل کردن حس دختر و دلقک به مخاطب در می‌آید. کسی که چنین داستانی می‌نویسد می‌تواند از دل این مواجه سکانس تأثیرگذاری بیافریند که نه تنها مخاطب عمیقا باورش کند بلکه تا مدت ها در یادش بماند.
آقای دریایی عزیز، امیدوارم در فرصت مناسب به سراغ داستان بروید و بازنویسی‌اش کنید نه فقط برای بازسازی پر اهمیت‌ترین سکانس داستان، که در بازنویسی فرصتی فراهم می‌شود تا نویسنده بعد از فاصله‌ای که از اثرش گرفته از بیرون گود تماشایش کند و اشکالاتش را برطرف کند و مهم‌تر از همه اینکه جملات را صیقل دهد تا در بهترین شکل‌شان به مخاطب عرضه شوند. این داستان پتانسیل آن را دارد که به موقعیت بالاتری صعود کند تا هم نویسنده‌اش از نوشتنش احساس بهتری داشته باشد هم مخاطب از خواندنش به لذتی دو چندان برسد.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت