شبکه استدلالی ضعیف




عنوان داستان : ماکارونی های رنگی رنگی
نویسنده داستان : زهرا برومند

دخترک چشمانش را آرام باز کرد،صبح شده بود‌.نمی‌دانست خوشحال باشد یا ناراحت.دلش میخواست مثل قبلا ها مادرش با خنده بالای سرش بیاید،بگوید :سلام دختر قشنگم،بلند شدی؟صبح شده ،بیا باهم بریم صبحانه بخوریم بعدش هم باهم بازی کنیم.بعد باهم صبحانه بخورند و بازی کنند و کتاب بخوانند و بلند بلند بخندند. بعد مامان برنامه ناهار را بگوید ،امروز می‌خواهیم باهم ماکارونی درست کنیم از آنها که رنگی رنگی اند، از آنها که تو خیلی دوست داری.باهم لباس های تمیز را مرتب و جابجا کنند و برای شام باهم یک غذای خوشمزه بپزند که بابا هم خیلی دوست دارد،مثلا کتلت خوشمزه.
اما الان چند وقتی بود که مامان دیگر نه بالای سرش می آمد ،نه با هم صبحانه می‌خوردند و نه باهم بازی می‌کردند حتی مامان دیگر نمیخندید. صبح ها دیر تر از دخترک از خواب پا میشد ،برای دخترش تکه ای نان و پنیر روی میز می‌گذاشت و خودش فقط یک لیوان چای میخورد،مامان دیگر با او بازی نمیکرد فقط گاهی با حواس پرتی برایش کتاب می‌خواند.مامان دیگر غذا زیاد درست نمیکرد،بیشترظهرها از رستوران سر کوچه برای دخترش یک غذا میگرفت، خودش هم دو سه قاشق از همان میخورد،اما دخترک آن غذاها را دوست نداشت، مزه غذاهای مادرش را نمی‌داد ولی دلش نمیامد به مادر بگوید .دخترک از صبح منتظر بود تا شب شود ،نزدیک آمدن بابا ،چون فقط آن موقع بود که مامان غذایی سرهم میکرد و باز بوی خوب غذا در خانه میپیچید ،وقتی بابا می آمد مامان کمی حرف می‌زد و به زور هم که میشد گاهی لبخند کوچکی میزد  .کمی شکل مادر واقعی اش ،همان مامان قدیم ها میشد.
آن روز دخترک تصمیم گرفت هرجور شده بفهمد چرا مامان دیگر شکل قبلا ها نیست ،شاید او کار بدی کرده بود یا بابا،به‌ هرحال هرچه بود باید می‌فهمید.از تخت پایین آمد ملافه تختش را مرتب کرد و از اتاقش بیرون رفت مامان باز هم خواب بود.به آشپزخانه رفت یک صندلی کنار سینک گذاشت و آرام روی صندلی رفت و دست های کوچکش را خوب شست چندباری هم به صورتش آب زد.از صندلی پایین آمد مامان بیدار شده بود ،به مامان با خنده سلام کرد ،مامان بی حوصله جواب سلامش را داد،زیر کتری را روشن کرد و باز یک تکه نان و کمی پنیر و گردو برایش روی میز گذاشت و رفت روی مبل دراز کشید ،دخترک چیزی در گلویش حس کرد مثل یک توپ قلمبه ،انگار دلش می‌خواست گریه کند اما جلوی خودش را گرفت امروز نباید گریه میکرد باید به قول مادربزرگش آدم زرنگی میشد و دلیل حال بد مامانش را پیدا می‌کرد.آها پیدا کرد باید میرفت پیش مادربزرگش ،مادربزرگ همیشه حوصله اش را داشت ،همیشه برای هر کاری یک راه حلی داشت ،جواب سوال هایش را با خنده میداد و بعد هر سوال دخترک میگفت ای دخترک کنجکاو قشنگ من،بعد هم یک بوس شیرینش میکرد و برایش قصه میگفت.اما الان خیلی وقت بود که خانه مادربزرگ نرفته بودند ،دلش برای مادربزرگ و خانه اش تنگ شده بود ،الان حتی مدتی هم بود که مادر دیگر با مادربزرگ تلفنی حرف نمیزد قبلا ها هر روز به مادربزرگ زنگی میزد و حالش را می‌پرسید اما الان خیلی وقت بود که نه مادربزرگ زنگی میزد نه مامان به او زنگ میزد فقط هرازگاهی خاله به خانشان زنگ میزد و با مامان حرف میزد.
کاش می‌توانست با مادربزرگش حرف بزند تا راه حلی برای حال مادر پیدا کند.مادر باز روی مبل خوابش برده بود،دخترک یواشکی به سمت تلفن رفت شماره خانه مادربزرگ و خاله اش را بلد بود اول به مادربزرگ زنگ زد وقتی دید جوابی نمیدهد به خاله اش زنگ زد.
بعد چند بوق خاله گوشی رو برداشت،سلام خاله فرشته
-سلام عزیزم خوبی؟مامانت خوبه؟چیزی شده؟
-مامانم خوبه یعنی خوابه خاله،ازتون یه سوالی داشتم من دنبال مامان بزرگ میگردم شما میدونین کجاست؟
خاله با کمی مکث گفت:چرا دنبال مامان بزرگ میگردی عزیزم؟
-یه سوال ازش دارم،آخه اون جواب همه سوال ها رو بلده.
خاله فرشته گفت:سوالت رو بپرس شاید  من هم بلد باشم .
دخترک با اکراه گفت :نمیشه میخوام از خود مامان بزرگ بپرسم،خاله مامان بزرگ کجاست؟
خاله فرشته صدایش کم شد:عزیز خاله میدونی یه وقتایی چجوری بگم یه وقتایی بعضی آدمها دیگه جواب ما رو نمیدن ...
-چرا خاله؟
-یادته مادربزرگ همیشه با آقاجون چجوری حرف میزد؟
-آقا جون که نبود خاله ،رفته بود پیش خدا ،مامان بزرگ  میگفت ،مامان بزرگ همیشه با عکسش حرف می‌زد.
-آره خاله آقاجون رفته بود پیش خدا ،مامان بزرگ هم رفته پیش خدا،دیگه نمیتونی بهش زنگ بزنی ولی میتونی با عکسش حرف بزنی.
-آخه اونطوری که جوابم رو نمیده خاله!
-آره جوابت رو نمیده اما تو حرفت رو میزنی و حالت بهتر میشه.حالا سوالت چی بود؟
-میخواستم ببینم چی کار کنم تا مامان همون مامان قبلیم بشه،خوشحال و خوش خنده آخه چند وقتیه دیگه نمیخنده.
خاله صداش لرزید:مامانت دلش برا مامان بزرگ تنگ شده عزیزم .
-مثل من که دلم تنگ شده؟
-آره عزیزم.
-پس چرا با عکسش حرف نمیزنه ؟آها خاله فهمیدم !ممنون جواب سوالم رو گرفتم شما هم مثل مامان بزرگ خیلی بلدی خداحافظ.
دخترک سریع تلفن رو قطع کرد و به اتاقش رفت آلبوم عکس هایشان را درآورد، به عکس های مامان بزرگش نگاه کرد ،دلش برایش تنگ شده بود اما خوبیش این بود که جای خوبی رفته بود، پیش خدا!آخه خود مامان بزرگ همیشه میگفت آقا جون رفته پیش خدا و جاش خیلی خوبه.
دوتا عکس انتخاب کرد،با یکی از عکس ها شروع به حرف زدن کرد .یک دفعه صدایی شنید مامان بیدار شده بود و داشت آبی به صورتش میزد. با عجله به سمت مادر دوید.مامان مامان بیا این عکس مامان بزرگ !ببین چقدر تو این عکس قشنگه داره میخنده،بیا باهاش حرف بزن .خاله میگه حالت بهتر میشه .من که باهاش کلی حرف زدم و حالم بهتر شد ،میدونی منم خیلی دلم براش تنگ شده ولی خوبیش اینه که جاش خوبه پیش خداست!دخترک عکس رو به مادر داد و رفت تو اتاقش تا با عروسک هاش بازی کنه،صدای گریه مادر بلند شد ،خیلی بلند .انقدر که دخترک هم گریه اش گرفت. اما یاد مامان بزرگ افتاد که هروقت با عکس آقاجون حرف می‌زد گریه میکرد و بعدش میخندید،میگفت وقتی با آقاجون حرف میزنم دلم سبک میشه گریه میکنم و دلم سبک میشه، بعدش دوباره میتونم بخندم .
دخترک نفهمید کی کنار عروسکش خوابش برد .وقتی چشمانش را باز کرد ،دید مادر کنارش نشسته و سرش را روی پایش گرفته،چشمهای مادر قرمز بود، خیلی قرمز، ولی لب هایش می‌خندید، کم می‌خندید اما واقعی می‌خندید!
مادر پیشانی اش را بوسید .دختر قشنگم پاشو بریم باهم غذا درست کنیم حتما خیلی گرسنه ای،غذا ماکارونی داریم ،از آنها که رنگی رنگی اند، از آنها که تو خیلی دوست داری....
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
سرکار خانم زهرا برومند سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم.
دختر هنرمندم داستان کوتاه برشی از یک زندگی است. یک واقعه با یک شخصیت اصلی در زمان محدود و مکان مشخصی. آیا نوشته شما چنین ویژگی‌هایی دارد ؟ داستان شما چه بازه زنانی را دربر می‌گیرد؟ آیا ممکن است مادربزرگ فوت کند و دخترک نفهمد؟ بالاخره مرگ مادربزرگ مراسمی دارد و برو و بیاییو گریه و زاری.... اینطور نمی شود که مادر ناگهان تغییر رویه و اخلاق دهد و دخترک بعد از چند وقت از دهان خاله‌اش بشنود که یله مادربزرگ رفته پیش خدا ‌ . اگر کسی برایتان می گفت یا جایی چنین موضوعی می خواندید باور می‌کردید؟ حتما نه. می‌دانید چرا؟ چون پیرنگ مشکل دارد یعنی رابطه علیت. گره گشایی هم متاسفانه باور پذیر نیست. یعنی دخترک عکس مادربزرگش را بیاورد و بدهد به مادر، مادری که چند وقتی است دچار افسردگی شدید شده است. بعد مادر با دیدن عکس و صحبت با آن ناگهان حالش خوب شود! ته این باورپذیر نیست.
داستان یعنی شبکه استدلالی قوی. مثل تور ماهی‌گیری، شبکه‌ای بهم‌تنیده و محکم. برای هر معلولی، علتی لازم است. وقتی من می‌گویم مادر علی مرد باید توضیح دهم چرا مرد: تصادف کرد، بیمار بود، یا انتحار کرد. نمی‌آییم این را خیلی رو و شعاری مطرح کنیم، اما خواننده حق دارد بداند چرا. اگر در داستان می‌گویم نرگس در کنکور رتبه مناسب نیاورد، علیرغم همه تلاشی که داشت، باید توضیح دهم، آیا مریض شد، آیا اشتباه رشته را انتخاب کرده بود و یا دلایل دیگری داشت.
داستان یک چرایی مخفی مطرح می‌کند و خواننده منتظر یک چون است: رضا ناهار نخورد. چرا نخورد؟ این سوال است این سوالی است که خواننده می‌پرسد. حال بر نویسنده واجب است پاسخ دهد مثلا بگویند چون روز‌ه است. یا بیمار است یا رژیم دارد. یا هر چیز دیگر. مهمان‌ها دیر رسیدند. خواننده سوال می‌کند چرا دیر رسیدند؟ نویسنده باید دلیلی منطقی و محکم به این سوال بدهد. منتها نه در سطح و شعار. بلکه در عمق و نهان. مثلاً بگوید در راه تصادف کرده بودند. می‌دانی چه می‌خواهم بگویم می‌خواهم بگویم داستان نیاز به پیرنگ دارد. پیرنگ همین چون و چراهاست. شما این اصل مهم را رعایت نکردید! امیدوارم متوجه منظورم شده باشید در حالت فعلی شما دو سه سوال و ابهام در ذهن مخاطب گذاشتید بی‌پاسخ، بی‌روشنگری!
برای این نوبت تا همین حد کافی است. منتظر داستان‌های خوب بعدی‌ات هستیم. موفق باشید یاعلی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت