هر کاری تاوانی دارد نویسندگی هم!




عنوان داستان : پیرزنِ نوجوان
نویسنده داستان : نسیم خنجری

با هم از پله ها بالا رفتیم. زینب پاهایش را روی زمین می‌کشید. انگار روی دوش خودش سنگینی می کرد .وارد اتاق مشاور در طبقه ی دوم مدرسه شدیم. در را از داخل بستم .
زینب نزدیک در ایستاد، جُم نخورد و به موزاییک ها خیره شد.
مثل اینکه بار اول بود می دیدمش: دخترکی با چشم و ابروی مشکی ،لب های گوشتی ، پوستی گندم گونه ،تپل، بلند قد و عینکی ظریف که به زحمت روی دماغ کوچک و تراشیدهاش جا می شد.
با خودم گفتم: امان از بچه های این دوره و زمونه چه حرفایی که نمی زنن ،آدم شاخ در میاره،کجای این طفلک به پیرزن میخوره !
البته ،زینب لقب پیرزن چهارده ساله را به خودش داده بود و بچه‌ها هم با همین اسم ،صدایش می زدند.
سری تکان دادم و به سمت پنجره رفتم. بازش کردم .پرده را کنار زدم. بوی نم باران بهاری داخل آمد و به صورتم خورد. چشمهایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. به سمت زینب برگشتم.خواستم صدایش کنم ،نزدیک پنجره بیاید دمی از بهار را نفس بکشد،اما،هنوز ایستاده بود.دستهایش می لرزید و کوله پشتیش را مثل بار اضافه ای روی دوش انداخته بود.
چشم غره ای به خودم رفتم و توی دلم گفتم : این قرتی بازیا را بذار کنار، ببین این طفل معصوم چی میگه ، حتما چیز مهمی واسه گفتن داره.
معطل نکردم ،دو تا صندلی رو به روی هم گذاشتم ، گفتم :بشین دختر قشنگم بشین، این ساعت کلی می تونیم باهم حرف بزنیم.
چند قدم جلو آمد.کیف از روی شانه هایش سر خورد، افتاد. وسایلش روی زمین پخش شد .گفت: ببخشید خانم کیفم سنگینه
گفتم: اشکال نداره عزیزم ،زیپ کیفت را همیشه ببند و وسایل را نگاه کردم و ادامه دادم : اما ،اما... اینا که فقط چند تا کتاب و دفتر
- از هرچی بدم بیاد سنگینه
چیزی نگفتم .هر دو خم شدیم .روی زانو نشستیم و یکی یکیوسایل را جمع کردیم تا اینکه به تکه‌های یک عکس رسیدیم
زینب دست نزد، بلند شد و عقب رفت.
تکه های عکس را برداشتم ، کنار هم گذاشتم :تصویریک پسر بیست و چند ساله بود.
زینب را نگاه کردم. انگشت هایش را در هم قفل کرد ،فشار داد و گفت: خانم به ،به خدا، دائیمه
تکه های عکس را داخل کیف گذاشتم. روی صندلی نشستم گفتم: تو هم بشین عزیزم .
نشست ،هر دو ساکت بودیم، تا اینکه زینب سکوت را شکست ، گفت: خانم معاون هی ،زر، زر ،زر ،زنگ میزنه بابام میگه زینب درس نمیخونه خانم نمیتونم بخوونم، از کتاب و نمیدونم مدرسه و هرچی ،هرچی، بدم میاد دیگه
- دخترم خانم معاون که مقصر نیست ،وظیفه شو انجام میده ، اینم که اشکال نداره بعضی موقع، آدم حوصلش نمیشه درس بخوونه
- نه من یه ذره هم نیست، هیچی خوشم نمیاد ،هرچی هم زورم کنن دیگه مثل قبلنا نمی خوونم، بشینم مثل خر درس بخوونم که باز بابا ،مامانم برن دور، دور من را با خودشون نبرن.
صدای زینب بی پرده و روشن می لرزید،مثل دست و پایش
ادامه داد: خانم از بابا مامانم می ترسم وگرنه کیفم را میبرم تو حیاط آتیشش میزنم.
دستم را روی گونه های زینب کشیدم ، گفتم: خوب دخترکم درس نخونی... میخوای دنبال چی بری؟ هنری ،ورزشی ؟...تو همیشه جزو نفرات اول بودی عزیزم
- هیچی خانم تو فکرم نیست ،نه درس ،نه هنر ،نه ... مث دوستام تو فکر عروسی ،فقط ،فقط یکی ،فقط یکی تو فکرمه، به هیچکی نگفتم، تنها به شما میگم ، واسه همین خواستم باهاتون حرف بزنم بابا و مامانم بفهمن میمیرن خانم .
بغض گلویش را که هیچ قورت داد،انگار به اشکهایش دستور عقب نشینی می داد و فقط دور مردمکش می چرخیدند و بیرون نمی آمدند .
سکوت کردم .زینب از روی صندلی بلند شد. کنار پنجره رفت ،با انگشت ابرها را نشان داد، گفت: خوش به حال ابرا هر وقت دلشون بخواد گریه میکنن، بعد به سمت در رفت و برگشت ،پایش به صندلی خورد صندلی افتاد ، ادامه داد: خانم من، من... دیگه یه دخترِ...
به دیوار تکیه داد .خودش را روی دیوار کشید .کف اتاق نشست. زانوهایش را بغل کرد ، گفت: خانم، دایی غلام، دایی...عکش را که دیدید.
- بله دخترم ،ولی چرا عکسش ...
- بیست و پنج سالشه خانم ، باشگاه داره ،زن داره،زنش اینقدخوشگله ، هی دلت میخواد نگاش کنی
همه داییاشونو دوست دارن، البته که خواهر زاده عشق دایی دخترم.
- اگه می تونستم، نمیشه، همه میفهمن
زینب حرف می زد و مدام پاهایش را تکان می داد.
- وسط امتحانای ترم اول بابا مامانم رفتن روستا خونه بابا بزرگم ،تا فرداش نیومدن، منم دوست داشتم برم روستا، مادری آقاجون را ببینم، اما، اما، نذاشتن، میگن معدلت باید بیست بشه بیست بشه، امتحان داری تو نیا ،
اون روز مامانم به دایی غلام زنگ زد شب بیاد پیشم ،دایی اومد،زود هم اومد، تنها اومد...
زینب به این جای حرف‌هایش که رسید با دست صورتش را پوشاند،
- خانم، شب، شب پیشم خوابید و...
و بعد زینب سکوت کرد، سکوتی طولانی. حتی یک قطره اشک نریخت. آب تمام دریاها خشکیده بود.
قلبم بدجور به سینه ام کوبید .انگار از پشت سر مشتی محکم به گردنم خورد.احساس کردم لخت و عریان وسط دنیا رها شده ام ،.حال خودم را نمی‌دانستم از دسته صندلی دست گرفتم چه تکیه گاه سستی، صندلی افتاد، بلند شدم. پاهایم را مثل زینب روی زمین کشیدم. روبرویش چهار زانو نشستم . در آشوب بازار ذهنم کلمه ای نبود که به زبان بیاورم ،قحطی کلمه در دنیا با هر زبانی آمده بود. سرش را روی سینه ام گذاشتم. هر دو به نقطه‌ای که نمی دانم کجا بود خیره شدیم. تویِ فکر زینب فقط...
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
خانم نسیم خنجری سلام.
«خاطره‌نویسی با داستان متفاوت است» عنوانِ یکی از نقدهای پیشین بر آثار شماست که به گمانِ من به اندازه‌ی کافی گویاست. داستان با خاطره، نقاطِ مشترکِ زیادی دارد که گاه خاطره‌نویسی را به مرزِ داستان می‌رساند [البته مالِ موقعی‌ست که نویسنده به مرحله‌ی حرفه‌ای نویسندگی خود رسیده باشد] از بهترین کتاب‌هایی که با محور خاطره‌نویسی می‌توانم نام ببرم «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» اوریانا فالاچی‌ست درباره جنگ ویتنام و «مردی که من شناختم» گراهام گرین است و «پاپیون» هانری شاریر و «با آخرین نفس‌هایم» لوئیس بونوئل و «زنی ناتمام» لیلیان هلمن؛ با این همه، تا آنجایی که من متوجه شدم شما قصدتان داستان‌نویسی‌ست نه خاطره‌نویسی و بنابراین باید به عناصر ضروری داستان مثل شخصیت، وضعیت، مکان و زمان توجه داشته باشید [به طور مختصر به این عناصر خواهم پرداخت] البته استعدادِ روایت دارید اما این استعداد با «کسبِ تخصصِ داستان‌نویسی» همراه نیست: «زینب نزدیک در ایستاد، جُم نخورد و به موزاییک‌ها خیره شد. مثل اینکه بار اول بود می‌دیدمش: دخترکی با چشم و ابروی مشکی، لب‌های گوشتی، پوستی گندم‌گون، تپل، بلندقد و عینکی ظریف که به زحمت روی دماغ کوچک و تراشیده‌اش جا می‌شد. با خودم گفتم: امان از بچه‌های این دوره و زمونه چه حرفایی که نمی‌زنن، آدم شاخ در میاره، کجای این طفلک به پیرزن میخوره! البته، زینب لقب پیرزن چهارده‌ساله را به خودش داده بود و بچه‌ها هم با همین اسم، صدایش می‌زدند.» عناصرِ داستان به سادگی به چهار کلمه منحصر می‌شوند: شخصیت، وضعیت، مکان و زمان؛ با این همه اغلب، این چهار کلمه توسط نویسندگان –گاه حتی نویسندگانِ حرفه‌ای- با کلماتی دیگر اشتباه می‌شوند مثلاً شخصیت با تیپ اشتباه می‌شود یا بدتر از آن با «شخص» اشتباه می‌شود یعنی کسی که می‌خواهد داستان بنویسد تصور می‌کند تمام اشخاصی که واردِ متن می‌شوند، شخصیت هستند اما نیستند! یا فکر می‌کند اگر با تیپ‌هایی مثلِ فرزند، پدر، مادر، خواهر، برادر، دکتر، مهندس، سوپری، پلیس، سبزی‌فروش، قصاب یا... واردِ متن شود به داستان می‌رسد اما خُب در اشتباه است! گرچه می‌توان با «تیپ» هم داستان نوشت اما داستانِ کاملی نخواهد بود چنانکه بخش اعظم داستان‌های اجتماعی-سیاسی سال‌های 1345 تا 1357 داستان‌هایی مملو از تیپ و ناکامل هستند. وضعیت هم، گاه با «اتفاق» اشتباه می‌شود حتی اگر آن اتفاق یک مرگ یا انفجار یا حتی یک فاجعه‌ی زیست‌محیطی یا حتی نابودی انسان باشد. وضعیت در خود، اتفاق یا اتفاق‌هایی هم دارد در مراحل وضعیتِ اولیه [یا وضعیت متعادل] و وضعیت ثانویه [یا وضعیت بحرانی (بُحران پیشامدی‌ست که به صورت ناگهانی و گاهی فزاینده رخ می‌دهد و به وضعیتی خطرناک و ناپایدار برای فرد، گروه یا جامعه می‌انجامد)] اما خودِ اتفاق به تنهایی و «بدون اجرا»، وضعیت را مهندسی نمی‌کند. مکان و زمان هم به دلیلِ تعریف‌شدگی در «دستور زبان» عموماً سوءتفاهم برانگیزند یعنی داستان‌نویس به صراحت می‌گوید که «من به مکان و زمان اشاره کرده‌ام» و مشکل از همین جا شروع می‌شود! نباید «اشاره کرد» بلکه باید با جزئیات نشان‌شان داد. مکان و زمان، از مهم‌ترین عناصری هستند که به «تجسم روایی» کمک می‌کنند بنابراین دستِ کم گرفتن‌شان، اغلب، به از دست رفتنِ ارزش‌های کیفیِ داستان منجر می‌شود. از این نکات که بگذریم، نام متنِ شما «پیرزن نوجوان» است عنوانی که در همان ابتدای امر هر مخاطبی به یاد یکی از داستان‌های مشهور و البته با ایده‌ای بسیار نادر از اسکات فیتزجرالد می‌اندازد [البته متن شما فقط در عنوان چنین است و ارتباط روایی خاصی در متن خود با داستان فیتزجرالد ندارد که کاش داشت و «ارتباط‌های فرامتنی» را رقم می‌زد] به نام «مورد عجیب بنجامین باتن» که در مورد نوزادی‌ست که به شکل پیرمردی زاده می‌شود و هر چقدر که بزرگ‌تر می‌شود، جوان‌تر می‌شود: «عرق سردی که بر پیشانی آقای باتن نشسته بود دو برابر شد! چشمانش را بست، و بعد چشمانش را باز کرد و یک بار دیگر بچه‌اش را نگاه کرد. هیچ اشتباهی در کار نبود؛ او داشت به یک مرد شصت، هفتاد ساله ای نگاه می‌کرد؛ یک نوزاد شصت، هفتاد ساله! نوزادی که پاهایش از لبه‌های تختی که در آن دراز کشیده بود، آویزان بود. پیرمرد لحظه‌ای با خونسردی به آن دو نگاه کرد و بعد ناگهان با صدایی خش‌دار و پیر پرسید : ”تو پدر من هستی؟” آقای باتن و پرستار در این لحظه به شدت یکه خوردند...» [بر اساسِ این داستان دیوید فینچر –سینماگر تأثیرگذار پست‌مدرن- فیلمی به همین نام ساخته که از آثار شاخصِ اوست] اینکه در متنِ شما، ردی از اثرِ فیتزجرالد نیست، شاید در ابتدای امر خبر خوبی به نظر برسد اما به گمانِ من خبرِ خوبی نیست و نشان از آن دارد که نویسنده، چندان با دست‌آوردهای داستان مدرن در قرن بیستم آشنا نیست تا بتواند از آن‌ها به نفعِ متنِ خود استفاده کند و این به آن معناست که شما به اندازه‌ی کافی، با نگاه نویسنده‌ای که در جستجوی یادگیری تخصص داستان‌نویسی‌ست، داستانِ خوب و مؤثر نخوانده‌اید. پیشنهاد من برای شما، خواندنِ دو کتابِ مهم است: «عناصر داستان» جمال میرصادقی و «داستان و نقد داستان» احمد گلشیری که هر دو در کتابخانه‌های نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور در دسترس‌اند. [این‌ها را خوانده‌اید؟ مهم نیست! دوباره بخوانید! ما دو جور کتاب خواندن داریم اولی به منظور لذت بردن از متن است که مخاطبانِ عادی به سراغ‌اش می‌روند و دوم به قصدِ یاد گرفتن تخصص، که نویسندگان به سراغ‌اش می‌روند. دومی، گرچه ممکن است در درازمدتِ لذتِ خواندنِ متن را از شما بگیرد اما در عوض قدرتِ لذت‌بخشیدن به آثار خودتان را -به عنوان غرامت- عرضه می‌کند. به هر حال هر کاری تاوانی دارد!] منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت