روایت یک عمر زندگی در دل یک داستان کوتاه؟




عنوان داستان : نا رنج
نویسنده داستان : سارا مطوری

نا رنج
به صفحه خاموش تبلت نگاهی کرد، موهای کم پشت و حنایی رنگش را یک طرفه روی صورتش ریخت و لبخندی که زد جای خالی دندان هایش را نشان داد. آهی از ته دل کشید و گفت: "تقریبا شدی شبیه همون نارنجی که آقا یحیی جان عاشقش شده بود". پوزخندی به حرف خودش زد و به یحیی خان خیره شد.
موهای لخت سیاهش را از زیر روسری بیرون آورد و یک طرفه روی صورتش ریخت. چند دقیقه ای خودش را در شیشه¬ مغازه¬ای تاریک و خاک گرفته برانداز کرد، غافل از آن که یحیی چند قدم دورتر به بهانه سنگی در کفشش، ایستاده و زیر چشمی او را می¬پاید. همین شد که راه نامه¬های عاشقانه یحیی به خانه نارنج باز شد.
تبلت را در کشوی میز تلفن جا داد و یک پاکت مقوایی باد کرده از انتهای آن درآورد. لبه تخت نشست و یک¬ به یک کاغذهای رنگ و رو رفته درون پاکت را وارسی کرد.
-: "هر دفعه نامه می نوشتی با هزار دوز و کلک مینداختی توی حیاط خونه ما. روزی که دستت رو شد چه غوغایی شد توی محله. خوب یادمه که جلوی در و همسایه از آقام خدا بیامرز حسابی کتک خوردی. سر و صدای همسایه¬ها که بلند شد دویدم دم در. میدونستم دستش سنگینه، اما کاری از من برنمی¬اومد. با ترس و لرز از لای در نگاه می¬کردم. دلم نمی¬خواست شما متوجه بشی که من دارم نگاهت می¬کنم. با خودم می¬گفتم نکنه من رو ببینه خجالت بکشه. لحظه¬ای که چشم تو چشم شدیم، چشم¬هام پر شده¬بود. هر چقدر سعی کردم گریه نکنم، نشد که نشد. خدا می¬دونه قلبم تاپ تاپ می¬کوبید به سینه¬ام. شما هم محض رضای خدا حتی یکبار نگفتی آخ! که آقام دست برداره. انگار اون روز به قصد کتک خوردن اومده بودی و اتفاقا راضی هم بودی. آقام هم معلوم بود حرصش گرفته، تا می تونست زد. ولی شما هم از رو نرفتی و دو هفته بعد دوباره شروع کردی به دستخط دادن".
نزدیک غروب پشت در خانه آنها ایستاده بود و منتظر فرصتی بود تا نامه را به حیاط خانه بیاندازد. رفت و آمدهای کوچه که کم شد، به آرامی کاغذ را از زیر در به داخل حیاط سر داد. دست هایش را در جیبش فرو کرد و با رضایت خاطر راهش را گرفت و رفت. چند قدم بیشتر نرفته بود که ناگهان دستی بازویش را گرفت و چرخاند و سیلی محکمی به او زد. ملا فاضل در حیاط بود و بی آنکه با کسی حرفی بزند بند رخت سیمی شل شده را محکم می کرد. کارش تقریبا تمام شده بود که پشت سرش حرکت آهسته چیزی را حس کرد. برگشت، نامه را برداشت و با دیدن "نارنج عزیزتر از جانم"در خط اول، بلافاصله به دنبال فرستنده آن به خیابان دوید. یحیی نمی دانست چرا و از چه کسی داشت کتک می خورد. دستانش را دور سرش گرفته بود و از ترس و درد نفسش بالا نمی¬آمد. چند نفر دور آنها جمع شدند و هر چه تلاش کردند او را از زیر مشت و لگد ملا فاضل نجات دهند، موفق نشدند. یحیی که روی زمین افتاد، توانست نفسی بکشد و از لا به لای پاها، صورت نارنج را نصفه و نیمه دید که از لای در سرک کشیده و لب می¬گزد. یحیی جان تازه¬ای گرفت و می-خواست خودی نشان دهد. تنها به این فکر می¬کرد که در آن لحظه نارنج به علاقه شدید یحیی نسبت به خودش پی می¬برد. دیگر دردی حس نمی¬کرد. بعد از آن روز یحیی - بی¬آنکه به کسی حرفی بزند - دو هفته در خانه خوابید و بعد از آن¬که سرحال شد، نامه نوشتن را از سر گرفت. اما این¬بار طبق یک قرار ناگفته، هر سه¬شنبه دستخطی به مونس می¬سپرد که به نارنج برساند.
مونس سه¬شنبه هر هفته به خانه نارنج می¬رفت و به او گلدوزی یاد می¬داد. در عوض نارنج هم هر چه از خیاطی می¬دانست به او می¬گفت. اما روزی که مونس امانتی یحیی را به نارنج رساند، فقط در مورد یحیی و نامه های محرمانه¬اش صحبت کردند. مونس می¬توانست بخواند و دست¬ و پا شکسته بنویسد. نارنج تمام نامه-های یحیی را که پنهانی جمع کرده بود به او داد تا برایش بخواند. موقع خواندن، هر دو صورتشان گل می-انداخت و زیر لب با هم چیزهایی می¬گفتند که صدای خنده¬شان به طبقه پایین می¬رسید. از آن روز به بعد، مونس دوست صمیمی و محرم راز نارنج شد و دور از چشم بزرگترها، به جای گلدوزی همان سواد نم کشیده-اش را به او یاد داد.
کاغذها آنقدر نازک شده بودند که اگر احتیاط نمی¬کرد هر کدام چند تکه می¬شدند. چشم¬هایش پشت عینک درشت شده بودند. چند کلمه¬ای خواند و ریز ریز خندید. سری تکان داد و لبش را گاز گرفت تا خنده¬اش را جمع کند.
-: "من به خاطر نامه های شما الف ب یاد گرفتم. همه دستخط¬ها رو توی هزار پستو قایم می¬کردم که کسی متوجه نشه و گرنه الم شنگه¬ای می¬شد که بیا و ببین. آقام خدا بیامرز خوش نداشت بچه¬اش سواد یاد بگیره. می¬گفت الف ب و حساب به درد بازاری جماعت می¬خوره، تو رو چه به حساب وکتاب؟".
با همان وسواس همیشگی نامه¬های یحیی خان را تا کرد و درون پاکتش گذاشت.
-: "کاش میشد سر از کار جوون های الان دربیارم ببینم با چی خوش اند؟ خدا کنه قدر همدیگه رو بدونن. از حال و هوای قدیم که چیزی نمونده. یادمه روزهای برفی، مونس با پدر و مادر و خواهر و برادرش می¬اومدن خونه ما، دور هم جمع می¬شدیم. ما بچه¬ها با هم بازی می¬کردیم و بزرگترها هم گل می¬گفتن و گل می-شنفتن. ولی الان کمتر کسی میاد در خونه احوالی بپرسه، چار کلوم حرفی بزنیم. همه با همین¬ها سرگرم شدن. الان جوون¬ها با این دستگاه¬ها پیغوم پسغوم می¬فرستن. اما به جان عزیزت اصلا اون صفای قدیم رو نداره. شما پایین هر دستخطت "فدایت، یحیی" می¬نوشتی و تا آخر پای حرفت ایستادی. اما الان به یک اشاره همه چیز پاک میشه. انگار نه خانی اومده، نه خانی رفته. ای بابا آقا یحیی جان! همه چیز این دوره زمونه تغییر کرده. حتی طبیعت خدا هم عوض شده. اصلا کجاست اون روزهای برفی که تونل میزدیم توی برف؟ گذشت اون روزهایی که برف ظرف می¬کردی می¬دادی دست نارنج خاتونت و نازش رو می¬کشیدی که حتما برف رو با شیره خرما بخوره که قوت داشته باشه. حالا بماند که شما هم بی¬وفا شدی. این از شما، اون هم از فرید".
چند بار پاکت باد کرده را روی پایش زد و آهی از ته دل کشید. تبلت را برداشت و کشو را آنقدر محکم بست که یحیی خان لرزید.
-: "چیه؟ اینطوری نگاه نکن. نکنه توقع داری توی این دوره و زمونه نامه بنویسم بدم پستچی برسونه اون سر دنیا به دست فرید؟ باید پا به پای زمونه جلو برم وگرنه به درد این دنیا نمیخورم. خدا خوش بخواد برای مونس. گفته بودم که نوه¬های مونس میان پیش من تا بهم یاد بدن با این کار کنم؟ مثل گیسوی خودمون دوستشون دارم. طفلی¬ها هزار بار بهم گفتن که چیکار کنم، اما هر بار یک چیز جدید از توش درمیاد. کلی طول می¬کشه تا چم وخم کار دستم بیاد".
دفترچه ای از کشوی میز در آورد و ابروهایش را در هم کشید و آنقدر ورق زد تا به نوشته¬ای که میخواست رسید.
-: "همه حرف¬هاشون رو یادداشت کردم که یادم نره. گفتن اول این دکمه کناری رو باید بزنم تا صفحه روشن بشه. بعد، از این بالا این علامت رو بزنم تا آبی بشه. بعدش باید این دایره سبز رو بزنم. بعد، کنار عکس گیسو یک ضربه کوچیک بزنم و از این بالا شکل این دوربین رو بزنم و صبر کنم تا کسی جواب بده تا بتونم گیسو رو مثل اینکه توی تلوزیون باشه ببینم و باهاش صحبت کنم. میدونی آقا یحیی جان، اصلا هیچ زحمتی نداره. یک ضربه نرم با سر انگشت کافیه. لازم نیست زیاد زحمت بکشی. خودش همه کار می¬کنه".
چشم¬هایش را ریز کرد، لب بالایش را در دهان کشید و تمام یادداشت¬هایش را مو به مو و به ترتیب انجام داد. چند ثانیه به تبلت خیره شد، اما هیچ اتفاقی نیفتاد. زیر چشمی به یحیی خان نگاه کرد: "البته اونقدرها هم که فکر می¬کنی آسون نیست. خیلی دنگ و فنگ داره. شما هم اینجور نگاه می¬کنی، آدم دستپاچه میشه. ولی شما که من رو خوب می شناسی. به این راحتی¬ها کوتاه نمیام. آتیش سوزی مغازه رو که یادت نرفته؟".
نارنج با بغضی که گلویش را فشار می¬داد لباس¬های نوزادی را در بقچه¬ای می¬پیچید که صدای کلید در حیاط آمد. گردن کشید و از پنجره نگاه کرد. یحیی را دید که با شانه¬های افتاده، لباس¬های سیاه و سر و روی دوده گرفته وارد حیاط شد. بند دلش پاره شد. یحیی را صدا زد اما او حتی سرش را بالا نیاورد و همان¬جا در حیاط چمباتمه زد. نارنج پای برهنه به حیاط دوید و سرهمی نوزاد از دستش کنار باغچه افتاد. یحیی بوی نفت و دود می¬داد و ظاهر مناسبی نداشت. پارچه¬های جدید مغازه را که جا به جا می¬کرد، پایش به بخاری نفتی گیر کرده بود. هم خودش افتاده بود هم بخاری. تا به خودش بیاید و کمک خبر کند، آتش زبانه کشیده بود و همه چیز را سوزانده بود.
تبلت را روی تخت گذاشت و همان طور که به سمت آشپزخانه می¬رفت صدایش بلندتر شد: "همه جنس های مغازه سوخت. قنبرک زدی ورِ دل من، توی خونه نشستی و بدخلقی کردی. من میدونستم دردت چیه. گفتم امروز فرداست که دستت رو بزنی به زانوت دوباره شروع کنی. دیدم نه خیر! آنقدر نشستی غصه خوردی که مریض شدی. غم طفل معصوم از شکم افتاده و مغازه و بی پولی کم بود، مریضی شما هم بهش اضافه شد. یک روز از ظهر تا شب گریه کردم. اما بعدش چی شد؟ از فرداش جدی¬تر نشستم پای چرخ، آنقدر دسته رو چرخوندم و دوختم تا بشه خرج نون و دوا درمون شما. منت نیست به جان عزیزت. منظور به اینکه عادت کردن راحته. آدمیزاد به همه چیز عادت می¬کنه، حتی به بدبختی. باید حواست باشه که صبرت موندگار نشه. میدونی آقا یحیی جان، دلِ گنده میخواد که آدم صبرش تموم بشه، دستش رو بزنه به زانوش و دوباره بلند بشه. بد میگم آقا یحیی جان؟ اگه بد میگم بگو بد میگی".
در سکوتی که ایجاد شده بود یک بشقاب ملامین از خرمالو و نارنگی و ورقه های نازک سیب پر کرد، در بشقاب دیگر کمی پنیر و سبزی خوردن تازه کنار نان لواش گذاشت، در قوری چینیِ گل قرمزی¬اش چای بِه دم کرد و با قدم های کوتاه و محتاط به اتاق برگشت. بشقاب را جلوی یحیی خان گذاشت: "من هم طاقتم طاق شده بود از ندیدن گیسو. این شد که پی این کار رو گرفتم".
نارنگی¬ها را یکی پس از دیگری در دهان می¬گذاشت و با لثه¬هایش آن¬ها را له می¬کرد. چانه¬اش از ترکیب صورتش جلوتر بود و با ترشی نارنگی جمع می¬شد. بار دیگر به دفترچه نگاهی انداخت و یادداشت¬هایش را مرور کرد. تمام مراحل را دوباره انجام داد. این بار، رو به روی عکس گیسو یک دایره کوچک سبز رنگ دید که برایش تازگی داشت.کنار عکس گیسو ضربه کوچکی زد و صفحه باز شد. چشم¬های نارنج خاتون بار دیگر ریز شد. تبلت را کمی عقب و جلو کرد و ناگهان گل از گلش شکفت. فرید عکس سه نفره¬شان را فرستاده بود. گیسو را دید که دستان کوچکش را دور پدر و مادرش حلقه کرده. چشمانش پر شد و نوک بینی¬اش قرمز. پایین عکس هم خط صافی آمده بود که نمی¬دانست با آن چه کند. خم شد تا از کنار یحیی خان دستمالی بردارد که گوشه انگشتش به صفحه تبلت گرفت و صدای ظریف و کوتاه گیسو پخش شد: "سلام مامان نارنجی".
فورا صورتش را خشک کرد و با صدای بلند و دستپاچه گفت: "مامان نارنجی فدات بشه. سلام نازدونه، سلام گلپونه. حالت چطوره؟" و منتظر ماند. اما دیگر صدایی نشنید. نشسته بود و به تبلت نگاه می¬کرد. اخم¬هایش درهم رفت. با احتیاط مثلث کنار خط صاف را زد و گیسو دوباره گفت: "سلام مامان نارنجی".
از اینکه گیسو دیگر حرفی نمی¬زد کلافه شده بود. نشسته بود و به عکسش نگاه می¬کرد. کمی طول کشید تا متوجه شد صدای گیسو ضبط¬ شده است و او هر چقدر بگوید "حالت چطوره؟" گیسو آنجا نیست که جواب بدهد. عکس دوربین را لمس کرد. صدای بوق، تنها صدایی بود که در خانه¬اش پیچیده بود. هر چقدر صبر کرد کسی را ندید و مجبور شد قطع کند.
نفس عمیقی کشید و انگشت شست¬اش را با لبش نم¬دار کرد و به سرعت دفترچه را ورق زد و توانست با تبلت عکسی بگیرد. باز هم دفترچه را ورق زد، این بار سریع¬تر. صدای نفس¬های خودش را می¬شنید. لب بالایش را در دهان کشید و تمام مراحل را به ترتیب و با وسواس زیاد از روی نوشته¬هایش انجام داد و عکس¬ را برای فرید فرستاد. لبانش را غنچه کرد و لبخندی زد. صورتش بیش از حد جمع شد. پشت چشمی برای یحیی خان نازک کرد و به او فهماند که نباید هیچ ¬وقت نارنج خاتون را دست کم بگیرد.
-: "اگه آقام اجازه می¬داد درست و حسابی درس بخونم الان به یک جایی رسیده¬بودم. خیلی علاقه داشتم. اما از ترس آقام همیشه یواشکی و با دلهره خوندم و نوشتم. استعداد هم داشتم. هر چیزی که مونس می¬گفت رو خیلی زود یاد می¬گرفتم. الان نوه¬هاش هم همین رو میگن، اما میگن مونس هنوز نتونسته کار با گوشی جدیدش رو یاد بگیره." چند ثانیه به گل قالی خیره ماند.
-: " البته حق هم داره طفلک. بعد از ازدواجش دیگه اون مونس قدیم نشد. مهر و محبت که زوری نمیشه آقا یحیی جان. مونس هیچ¬وقت با شوهرش یکدل نشد ولی همیشه حفظ آبرو و احترام¬داری می¬کرد. فقط من می¬دونستم که مونس چه شور و شری داره. وقتی قرار عروسی با پسر عموش رو گذاشتن، کمتر بهم سر می-زد. دیگه نه از ماجرای من و شما چیزی می¬پرسید، نه از پسر همسایه¬شون که دلش با اون بود حرفی می¬زد".
دست گذاشت روی صورت یحیی خان و به چشمانش خیره شد. "مهر و محبت مثل نور می¬مونه برای گیاه. دیدی قدرت خدا، یک گیاه با ساقه نازکش چطوری سمت نور می¬چرخه؟ همون نور باعث میشه قد بکشه. آدمیزاد هم همینه. هر جا که محبت و توجه ببینه دلش همون سمت میره و همون¬جا قد می¬کشه. وجود شما برای من نور بود. شما هم همیشه به من می¬گفتی نارنجی خانم، نعمتی برام. خدا کنه این نور همیشه توی دل همه روشن بمونه".
به محض آنکه صحبت¬هایش با یحیی خان ته می¬کشید، صدای ضعیف تلوزیون به گوش می¬رسید و همین نارنج خاتون را می¬ترساند. زمانی که حرف کم می¬آورد، صدای تلوزیون را زیاد می¬کرد و وسایلش را با سر و صدای بیشتری جا به جا می¬کرد تا سکوت خانه¬اش او را نبلعد. آن روز برخلاف روزهای قبل، از نوه¬های مونس خبری نشد. فرید هم پیام¬ نارنج خاتون را ندید. تلفن به صدا درنیامد. حوصله خیاطی و تمرین با تبلت را هم نداشت. خرده پارچه¬های دور چرخ خیاطی را جمع می¬کرد و به این فکر می¬کرد که دیگر چه چیزی برای یحیی خان تعریف کند. به این فکر می¬کرد فرید برای تعطیلات نوروز به ایران بیاید و او بتواند بار دیگر گیسو را در آغوش بگیرد. به این فکر می¬کرد که باغچه را برای سال نو گلکاری کند. به این فکر می¬کرد که لباس-های نیمه تمام گیسو را بدوزد. به این فکر می¬کرد که مونس و نوه¬هایش را برای لحظه تحویل سال دعوت کند تا کنار او باشند.
به هر طرف اتاق که می¬رفت یحیی خان نگاهش را از او برنمی¬داشت. از پنجره کنار چرخ خیاطی نیم نگاهی به ته مانده نور روز انداخت. دل آسمان هم گرفته¬بود. پس از کمی تقلا، روی تخت نشست و با بی¬حوصلگی پنیر و سبزی را لای لقمه¬های نان لواش ¬پیچید و سعی کرد با لثه¬هایش آن¬ها را بجود. لقمه¬ها را با بغضش قورت می¬داد. تبلت را برداشت و به عکس سه نفره¬ای که فرید فرستاده بود خیره شد. به عکس¬ تار دو نفره¬ای که از خودش و یحیی خان برای فرید فرستاده بود هم نگاهی انداخت. صدای جیرجیرک کل خانه را پر کرده-بود. کم¬کم چشم¬هایش سنگین شد. لبخندی به قاب عکس یحیی خان زد و در انتظار پیامی از فرید خوابش برد.

پایان
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
سرکار خانم سارا مطوری سلام.
تاکید کردند اولین داستانی است که نوشتید.‌ اگر چنین باشد که بی‌شک هست من به شما تبریک می‌گویم و به احترام‌تان می‌ایستم. در مجموع نوشته بدی نیست اگر چه به گزارش شبیه است تا داستان ‌ اما برای کار اول قابل تقدیر است.‌
اما نوشته شما اولین مشکل شما انتخاب زاویه دید مخدوشی است گاه سوم شخص محدود به نارنج کاه دانای کل نامحدود و گاه اول شخص. این عدم وسواس و دقت در انتخاب دقیق و بی تغییر زاویه دید, باعث می شود خواننده مرتب به اثر نزدیک و دور شود و تخت تأثیر قرار نگیرد. شما زندگی پیرزنی را به روایت نشسته‌اید که تنها مانده است و همسرش یحیی مزذه است و تنها پسرش هم رفته خارج از کشور. نارنج در انتظار ارتباط تصویری با پسر و خانواده‌اش, با عکس همسر مرحوم آش حرف می‌زند. خانم مطوری از این سوژه تا حالا چقدر استفاده شده‌است؟ درست است خیلی. از شدت استفاده دیگر نخ‌تما سده است. از طرفی دختر هنرمندم برای نمایش یک عمر زندگی ، چه چاره ای جز روایت محض دارید ؟ هیچ. مشکل انتخاب سوژه بسیار فراخ برای قالب بسیار تنگ داستان کوتاه آست. یکبار به خلاصه اثرتان نگاه کنید، آیا همین خلاصه، همین طرح مناسب رمان نیست؟
نویسنده‌ها دو دسته ابزار عمده دارند برای نوشتن، ابزارهایی برای نشان دادن، ابزارهایی برای گفتن. کدام بهتر است؟ در واقع هیچ کدام و در عمل همه‌شان. ترکیب هنرمندانه همین ابزار است که در رگ‌های داستانی خون می‌دواند، جان می‌بخشد، آن مخلوق در برابر دیدگان ما جان می‌گیرد و می‌بالد.
شما از آن همه ابزار، روایت را انتخاب کرده‌اید و فقط گفته‌اید. هیچ صحنه‌ای را به نمایش نگذاشته‌اید. برای همین شاید چنین بی‌تاثیر است و حسی بر نمی‌انگیزد.
من قدیمی هستم و قدیمی هم فکر می کنم، به باور من داستان اول باید حس‌برانگیز باشد.
راوی بارها از تنهایی و سیاه بختی‌ شخصیت اصلی می‌گوید. چرا پس من حس نمی‌کنم دختر هنرمندم؟ چون گفتید نشان ندادید. تنهایی گفتنی نیست، بدبختی گفتنی نیست. نشان‌دادنی است. اجازه بده در پایان مثالی بزنم.
سی‌سال پیش دوستی داستانی خواند با مضمون تنهایی و بی‌کسی. پاراگراف آخر چنین بود، البته نقل به مضمون:
در شب گرم تابستان پیرزن سفره شام را در بالکن کاهگلی پهن کرد. وقتی کاسه آبگوشت مردش را جلویش می‌گذاشت به این می‌اندیشید که اگر آنها پسری داشتند، از همان لبه بالکن رو به کوچه صدا می‌زد: «بیژن جان مادر بدو بیا شام یخ کرد.»
اما یک مسئله دیگر و خیلی مهم، چرا داستان شما فاقد دیالوگ است. به نظر من قوی‌ترین ابزار برای نشان دادن، گفتگو و دیالوگ است. و متأسفم داستان شما از دیالوگ خالی است.
ما در پایگاه نقد منتظر داستان‌های بعدی‌ات هستیم. حتما داستان‌های بهتری هستند.و دعا می‌کنم خواندن شأن روزی من هم باشد. موفق باشید یاعلی‌

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۱
سارا مطوری » 28 روز پیش
درود بر شما استاد عزیز از وقتی که برای نوشته ام گذاشتید و نقد گرانقدرتان بی نهایت سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت