به وجود «علت» در داستان توجه کنید




عنوان داستان : خانه ی اجاره ای
نویسنده داستان : سجاد آرام

این داستان ویرایشی از داستان «خانه ی اجاره ای» می باشد.

زمستان بود . برف می بارید . حمید ، سیگار به دست جلوی پنجره ایستاده بود و بچه ها را که در کوچه در حال درست کردن آدم برفی بودند تماشا می کرد . پکر بود . قلبش تند تند می زد . اضطراب داشت . فکر ترکیه رفتن فردا به کلی او را آزرده بود . نمی دانست چه کار کند.
در خانه قدم می زد . خانه سرد بود . بخاری خانه خراب شده
بود . قدم می زد . سیگار به ته رسیده بود . پک آخرش را هم زد . رفت سراغ سیگار دوم . در همین حال که قصد داشت سیگار دومش را روشن کند به یکباره یادش آمد که باید در واتساپ پیامی برای نرگس بفرستد . سریع سیگار را کنار گذاشت . رفت و موبایلش را که روی عسلی گذاشته بود برداشت و شروع کرد به نوشتن پیام :
« نرگس جان ، سلام . می دانم مثل من پکر و بی حال در خانه نشسته ای . حتی حس صحبت با هیچکس  را هم نداری .
لابد مثل من صبح تا شب مشغول سیگار کشیدن و خواندن کتابی . آره می دانم . راستش همان طور که می دانی فردا از روی ناچاری مجبورم بروم ترکیه . به خدا یک هفته هست که آرام و قرار ندارم . اگر این کار لامصب نبود نمی رفتم . خلاصه باید فردا ساعت ۷ صبح با تریلی بار صاحب کار قرمساقم را برسانم ترکیه . باور کن همه اش به خاطر پول هست اگر مسئله غیر این بود نمی رفتم . بلخره ...
راستی تا یادم نرفته بگویم که نرگس اگر امروز وقت کردی یک سر بیا پارک گلستان می خواهم قبل از رفتن ببینمت . ممنون.»
با نوشتن این پیام برای نرگس ، کمی از نگرانی و اضطراب اش کاسته شد.
ساعت ۱۵ بعد از ظهر بود . هنوز نهار نخورده بود . اصلا حس غذا پختن را هم نداشت . رفت اتاق خوابش تا لباس زمستانی
اش را به تن کند و برود بیرون تا شاید ساندویچی بخورد یا نخورد . یا حتی در خیابان قدمی بزند یا نزند . در همین حال
که آماده شده بود تا برود بیرون موبایلش زنگ خورد . نرگس بود . حمید جواب داد :
- سلام نرگس .
- سلام حمید چطوری؟
- هی ... بی حال و خسته . ببینم پیام را که در واتساپ فرستادم خواندی؟
- آره حمید اتفاقا به خاطر این زنگ زدم . ببین راستش باید یک موضوعی را کاملا صریح بهت بگویم .
- چی عزیزم اتفاقی افتاده ؟!
- نه حمید ولی...
- بلخره می گویی یا نه ؟
- آره آره ! ببین والله نمی دانم چطوری بهت بگویم آخر گفتنش برایم خیلی سخت است حمید !
نرگس به گریه می افتد .
حمید نگران : آخر چه شده تو را به خدا بگو من طاقت گریه هایت را ندارم والله اینجوری نمی شود .
- باشه باشه می گویم . ببین حمید من هنوز با پدرم مشکل دارم . او یک دنده است . الحق یک دنده است. الان حدود ۲ هفته ای می شود که مرا در خانه زندانی کرده است . مدام مرا کتک می زند . فرقی هم ندارد با هر چیزی که دم دستش باشد. می گوید نباید آن پسره ی ابله را ببینی . نمی دانم واقعا گیج شده ام .
از وقتی که کلا مرا با تو در پارک دید دیگر با من حرف نمیزند.
دیگر به من نگاه نمی کند. دیگر مرا دختر خودش نمی داند . ببین حمید من به خاطر تو دارم توسط پدرم نابود می شوم . راستش خودت که بهتر می دانی . پدرم مذهبی است. آره تسبیح همیشه در دست هایش است . پیشانی اش از بس که نماز خوانده سیاه شده است. حساس است . می دانی حساس! به همه چی گیر می دهد . می گوید نباید پسر و دختر با هم دوست بشوند . زشت است . آینده ی مملکت به فنا می رود. واقعا او نمی داند عشق چیست . چون عاشق نشده است. خودش می گوید. می گوید من و مادرت اصلا هم دیگه را ندیدیم . پدر و مادرهامان باعث شدن که ما ازدواج کردیم .آنها خودشان انتخاب کردن . می گوید شما که از آسمان نیفتادید . شما هم همیجوری ! واقعا حمید من عذر میخواهم . امروز نمی توانم بیایم پارک تا ببینمت .
نرگس باز هم شروع کرد به گریه کردن . حمید خشکش زده بود. زبانش بند آمده بود . حتما دست هایش هم می لرزید .
دیگر حرفی برای گفتن باقی نمانده بود . نرگس همچنان داشت
گریه می کرد . که حمید بعد چند ثانیه گفت :
باشه نرگس . فعلا خداحافظ تا ...
نرگس حرف حمید را قطع کرد :
- خداحافظ عشقم . ولی نگرانم نباش . اگر رفتی ترکیه سعی کن اینترنتت را روشن بگذاری تا با تو تماس تصویری بگیرم .
فعلا خداحافظ حمید .
نرگس تماس را قطع کرد . حمید از فرط ناراحتی و استرس
دست هایش می لرزیدند . انگار چیزی را گم کرده بود . دیگر
گرسنه نبود . خشکش زده بود . موبایل از دستش افتاد .
رفت و روی مبل نشست . سیگاری روشن کرد . پکی زد .
آرام و قرار نداشت . غصه می خورد . دست راستش را روی چانه اش گذاشت . کنترل تلویزیون را برداشت و تلویزون را
روشن کرد . دنبال فوتبال می گشت . زد شبکه ورزش . اما فوتبال نشان نمی داد . زد شبکه ۳ باز هم فوتبال نبود .
حوصله اش از سر رفت . تلویزیون را خاموش کرد . دوباره
پکی به سیگارش زد . نه حس سیگار کشیدن را هم نداشت .
سیگار را در زیر سیگاری خاموش کرد  . پای راستش را روی پای چپش انداخت . نه این کار ها آرام اش نمی کردند . بلند شد .
رفت اتاق خوابش تا دراز بکشد و چرتی بزند . اما خواب به
چشمانش نمی آمد . خسته شده بود . کنجکاو بود .  بلند شد .رفت بیرون . هوا خوب شده بود . دیگر برف نمی بارید . آفتاب در آمده بود . همینطوری به راه افتاد . رفت مستقیم به سمت کارخانه نساجی تهران پیش صاحب کارش تا در مورد مسئله ی بردن بار به ترکیه صحبت کند . یا نکند . یا شاید هم
او را راضی به این کند که کمی به او فرصت دهد تا تصمیم بگیرد و وقت کند تا نرگس را ببیند و بعد برود .
خلاصه رفت و رسید . جناب احمد کلهر ، رئیس کارخانه نساجی و صاحب کار حمید طبق روال همیشه کت و شلوار به تن ، کراوات سرمه ای زده ، مو ها از چپ به راست شانه شده
، با چهره ای عبوس ،  پیپ به دست ، پشت میز اش نشسته است و دارد تلویزیون نگاه می کند . حمید وارد می شود . سلام می کند . آقای کلهر سلام خشکی می کند . محل نمی گذارد . ثروتمند است . صاحب کار است . حمید به حالت شرمنده وار و ملتمسانه آمد و جلوی آقای کلهر زانو زد و به التماس افتاد و گفت :
- آقای کلهر ، قربانت بروم تو را به خدا کمی به من فرصت بدهید من کاری دارم . قول می دهم تا هشتم همین ماه بار را به ترکیه برسانم آخر راستش مشکلی برایم پیش آمده است که خیلی واجب است والله...
آقای کلهر ، صاحب کار حمید ، حرف حمید را قطع می کند و با خشونت می گوید :
- آخر بز بچه چرا نمی فهمی . چند بار بهت گفتم که این بار باید به ترکیه برسد . آخر نادان اگر این بار فردا به آنجا نرسد کلی ضرر خواهم کرد . کل ماجرا و معامله هایم بهم می ریزند. من چند ماه است به آقای احمد عزیز ، مدیر کارخانه ی بین المللی نساجی آنکارا قول داده ام که این بار به تاریخ ما البته یعنی تا چهارم بهمن به دستش می رسد. آنوقت تو همه اش مثل شترمرغ بهانه می آوری . قدیم ها ضرب المثل خوبی گفتند .  که به شترمرغ گفتن بپر گفت شترم ، گفتن بار ببر گفت مرغم .
حالا تو هم هی بهانه ای می آوری . یک روز می گویی سرما خورده ام یک روز می گویی کسالت دارم یک روز می گویی...
حمید حرف آقای کلهر را قطع می کند :
- آقا آخر من نمی دانم چه کار کنم . عاشقم آقا عاشق . حالا باورت می شود ؟ حالا قبول کردی؟ چطوری بگویم آخر ؟ من عشقم را  چند وقت است که نتوانستم ببینم . می خواهم او را ببینم . الان در هچل افتاده ام . مشکل دارم . پدرش آره پدرش سماجت می کند . نمی گذارد همدیگر را ببینیم آخر ...
- دیگر به من ربطی ندارد بچه . یا اینوری یا آنوری. اگر بروی دیگه رفتی و خداحافظ از کار هم خبری نیست . اگر هم نرفتی که اینجایی و باید هر چه صاحب کارت می گوید باید بگویی چشم!
خلاصه دقایقی این گونه گذشت . حمید تمام زور اش را زد .
خسته شد . آشفته شد . اما نتوانست آقای کلهر ، صاحب کار اش را راضی کند .  مغموم و مأیوس از آنجا خارج شد .
دست هایش می لرزید . بی حوصله شده بود . حتما گریه هم می کرد و بغض هم گلویش را گرفته بود . آمد کنار خیابان ایستاد . برای ماشین ها دست تکان داد تا بایستند . تا دربستی بگیرد و به خانه بیاید . هوا هم دوباره سرد شده بود . و نم نمک برف می بارید . بلخره بعد از دقایقی توانست سوار
تاکسی بشود و بیاید خانه یا شاید هم نیاید . مثلا برود به غذا خوری تا نهارش را بخورد . که نخورده است . دقیقا هم همین شد . آمد و سر کوچه شان پیاده شد . کرایه تاکسی را داد . ۲۵ هزار تومان شده بود . رفت به سمت ساندویچی عمو حسن و فلافلی سفارش داد . نه اینطوری ساندویچ فلافل نمی چسبید . یک نوشابه ۳۰۰ سی سی مشکی هم سفارش داد . با یک عدد نان باگت اضافه . آمد و روی صندلی نشست . منتظر ماند تا غذا آماده شود . همچنان مضطرب بود . هی به ساعت اش نگاه می کرد . لابد آرزو می کرد که زمان نگذرد و درنگ کند و یا شاید هم بگذرد . مشکل داشت . عاشق بود . کارش هم نمی توانست بکند . مبتلا بود . درگیر بود . خلاصه بعد از
چند دقیقه ساندویچ فلافل با یک عدد نوشابه کوچک آماده شد . حمید رفت تا پول فلافل و نوشابه را حساب کند . میز و صندلی خالی نبود تا بنشیند و غذایش را میل کند . کارگران ، میز و صندلی  ها را می بردند بیرون تا بشویند . میز ها و صندلی ها از جنس پلاستیکی بودند . کثیف شده بودند . نیاز به شستن داشتند . به هر حال حمید پول فلافل و نوشابه را حساب کرد . آمد بیرون . خواست برود خانه ولی مردد بود .
دوست نداشت . رفت به پارک گلستان . نشست روی چمن و شروع کرد به صرف فلافل . هوا تقریبا تاریک شده بود. ولی سرد بود . زمین برفی هم بود . ولی پارک شلوغ بود . عده ای داشتند برف بازی می کردند ، عده ای در حال قدم زدن بودند،
حتی عده ای هم داشتند آدم برفی درست می کردند .
حمید از دیدن این صحنه ها حسرت می خورد . ناراحت می شد . دوست داشت الان نرگس کنارش بود و با هم دست به دست هم می دادند و در پارک قدم می زدند یا نمی زدند. یا مثلا برف بازی می کردند یا نمی کردند  اما نبود .
بلخره غذایش را تمام کرد . بلند شد و مستقیم به طرف خانه
آمد . آمد در را باز کرد و وارد خانه شد . خانه سرد بود . بخاری
خراب بود . ساعت ۱۹/۲۵ دقیقه بود . رفت تا دوشی بگیرد .
حالش بد بود . روحیه اش مرده بود . خلاصه نیم ساعتی حمام کرد . آمد و لباس هایش را به تن کرد . رفت به آشپز خانه تا شامی درست کند . حس نداشت . بی حال بود .
آمد نشست روی مبل و پای راستش را روی پای چپش انداخت.
موبایل اش را برداشت . اینترنت را روشن کرد . رفت اینستاگرام تا ببیند چه خبر است . حوصله اش از سر رفت .
گرسنه اش شده بود ساعت ۲۰/۱۰ دقیقه بود . دوباره بلند شد رفت آشپز خانه . کتری را پر از آب کرد و گذاشت تا به جوش بیاید . رفت در یخچال را باز کرد . پنیر را برداشت . آورد گذاشت روی میز نهار خوری . کمی هم نان لواش از دیشب توی جای نانی بود . آورد . دقایقی صبر کرد تا آب به جوش ییاید . خلاصه به جوش آمد رفت چای دم کرد . آورد . مقداری شکر ریخت توی چای تا چای شیرین شد .  شروع کرد   به خوردن . شام اش بود . بلخره بعد از خوردن چای شیرین رفت به اتاق خوابش و روی تخت خوابش دراز کشید . سر اش هم چنان درد می کرد . فردا باید ساعت ۷ صبح حرکت می کرد تا بار را ببرد به ترکیه . خسته بود و مضطرب . هی چپ و راست می شد تا خوابش ببرد اما نمی برد . کسل بود . نمی دانست چه کار کند . یادش آمد که در کمد اش قرص خواب آور دارد .
بلند شد و به سمت کمد رفت . قرص خواب آور را برداشت رفت آشپزخانه لیوانی را برداشت . آب پر کرد . و قرص را انداخت . و با آسودگی به تخت خواب برگشت و دراز کشید و آرام آرام خوابش برد .
خلاصه فردا صبح ساعت ۶ از خواب بیدار شد . رفت تا سر و صورت اش را بشوید و مسواکی بزند یا نزند . بعد رفت آشپزخانه تا  صبحانه ای ترتیب بدهد . طبق روال همیشه چای شیرین و پنیر و کره با نان بربری بود . خلاصه صبحانه را هم خورد . بلند شد رفت اتاق خواب تا لباس به تن کند و آماده شود برای رفتن . لباس ها را به تن کرد . لباس های زمستانی اش را . کلاه و دستکش را هم نباید فراموش می کرد . چون هوا سرد بود . البته برف نمی بارید . بعد از چند دقیقه از خانه زد بیرون رفت کنار خیابان و دربستی گرفت . رفت به سمت شرکت نساجی تهران . تریلی را برای حمید محمدی آماده کرده بودند . تریلی لبریز از بار بود . سنگین بود . باید آرام حرکت می کرد . رفت و سوار شد . بدون اینکه حتی سلامی به آقای کلهر ، صاحب کار اش کند! تریلی را روشن کرد و به راه افتاد
آرام می رفت . باید هم آرام می رفت . ماشین سنگین بود .
زمین لغزنده بود . خطرناک بود . خلاصه تا ساعت ۲۳ شب
به مرز ترکیه رسید و رفت بار را تحویل داد . خسته شده بود .
آشفته بود . رفت منزلی کرایه کرد . شامی هم برایش آوردند .
گرسنه بود . تشنه بود . گیج بود . راه او را خسته و شکسته کرده بود . بلخره بعد از صرف نهار رفت برای خوابیدن .
فردا ساعت هشت صبح به ساعت ترکیه از خواب بیدار شد .
رفت سر و صورت اش را شست و صبحانه ای ترتیب داد . در کل یک هفته ای آنجا بود . در همین یک هفته به آنکارا و ازمیر هم رفت . حال اش بهتر شده بود . خوشحال بود . خلاصه بعد از چندی اقامت در آنکارا و ازمیر برگشت به محلی که تریلی در آنجا بود . به کلی نرگس را هم فراموش کرده بود . نرگس به او گفته بود که اینترنت تلفن اش را روشن نگه دارد اما او یاد اش رفته بود . همین موضوع او را ناراحت کرد . موبایل اش را برداشت و اینترنت را روشن کرد . دید پیامی در واتساپ فرستاده است . نرگس بود . نوشته بود :
سلام حمید خوبی عزیزم؟
امیدوارم بهت خوش گذشته باشد عشقم .
امیدوارم روز های خوبی داشته باشی و روزی دست دختری را بگیری و زندگی ای ترتیب بدهی .
امیدوارم همیشه عاشق باشی .
حمید مرا ببخش من عشق خوبی برایت نبودم عزیزم . من نتوانستم خواسته هایت را بر طرف کنم . مرا ببخش من با پدرم و مادرم دعوا کردم و از آنها جدا شدم . در این مدت فقط در خانه زندانی بودم .  داشتم دیوانه می شدم . همه اش به یاد تو بودم تا برگردی . اما دیگر فکر کردم اینطوری نمی شود زندگی تشکیل داد . نه پدرم نه مادرم دوست دارند که من با تو ازدواج کنم نه دیگر خودم !
ببین عشقم مرا فراموش کن برای همیشه . تا ابد . فکر کن اصلا نرگسی وجود نداشته است . آره برو عشقم برو موفق باشی دیگر مرا نخواهی دید . ممنون که ۶ ماهی تحمل ام کردی ...

۱۵ بهمن ۱۳۹۶

حمید ، بعد از خواندن این پیام سخت در فکر فرو رفت . دست هایش می لرزید . استرس خفیفی گرفت . حال اش بد شد . انگار که آب داغی روی سر اش ریختند . خودش را گم کرده بود . فقط میگفت کاش صبح شود و حرکت کند . همینطوری آشفته حال به منزل اش رفت . و بدون خوردن شام سر اش را روی بالش گذاشت و خوابید .
صبح ساعت ۷ صبح بلند شد . و بدون خوردن صبحانه رفت گاراژ و سوار تریلی شد و به سمت تهران روانه شد .
ساعت ۲۰/۲۴ دقیقه بود که به تهران رسید . رفت به سمت کارخانه و تریلی را در گاراژ پارک کرد . خیلی خسته بود . نه صبحانه خورده بود نه نهار خورده بود نه شام . حتی دیشب هم بدون شام خوابیده بود . حال اش بد بود . سر درد گرفته بود . با همان حال دربستی گرفت و بدون اینکه به خانه ی خود برود رفت به سمت خانه ی نرگس . زفت و رسید . زنگ واحد ۳ را زد . اما کسی در را باز نکرد . زنگ واحد ۲ را زد . بلخره در را باز کردند . وارد ساختمان شد . رفت واحد ۳ . در را زد . کسی در را باز نکرد . راهرو تاریک بود . چراغ قوه ی موبایل اش را روشن کرد و به طرف در گرفت .  بنری را روی در خانه دید که نوشته شده بود :
خانه ی اجاره ای!
نقد این داستان از : مهدی کفاش
جناب آقای سجاد آرام
سلام
«جوانی به نام حمید قصد ازدواج با دختری به نام نرگس دارد اما پدر و مادر نرگس مخالف این ازدواج هستند. پدر نرگس دو هفته دخترش را در خانه حبس و تنبیه می‌کند تا او سر عقل بیاید. حمید که راننده کامیون است مجبور است برای بردن باری به ترکیه مسافرت کند. سفری که دو هفته طول می‌کشد. هرچه به صاحب کارش اصرار می‌کند تا به این سفر نرود موفق نمی‌شود. او به ترکیه می‌رود و در این مدت نرگس را هم فراموش می‌کند اما وقتی از سفر برمی‌گردد و به خانه نرگس می‌رود متوجه می‌شود که آنها از آن خانه اسباب‌کشی کرده‌اند و خانه را برای اجاره گذاشته‌اند.»
همان‌طور که متوجه شدید در این خلاصه از «خانه‌ی اجاره‌ای» هیچ خبری از بسیاری از صحنه‌ها و گفتگوها و توصیف‌ها نیست! گونه داستان کوتاه مجال اندکی را در اختیار نویسنده قرار می‌دهد تا به برشی از زندگی با تکیه به یک مضمون یا عمل داستانی بپردازد. مجالی اندک به اندازه‌ای که اگر قرار باشد داستان برای مخاطبان در شبی خوانده شود بتوان آن را سر میز شام خواند.
بیان «جزئیات» در داستان تنها با دو هدف انجام می‌شود:
- ماجرا را به پیش ببرد.
- شخصیت را معرفی کند.
در داستان شما آنهمه جزئیات کسل‌کننده رفتن به غذاخوری و نشستن و خوردن و آشامیدن حمید کدام یک از این دو هدف را تأمین می‌کند؟ اگر قرار است ما حمید را بشناسیم با شرح سیگار کشیدن‌ها و تاکسی سواری و رفتن به غذاخوری و فلافلی رفتن و خوابیدن و بیدار شدن واقعاً شناخت تازه‌ای نسبت به او پیدا می‌کنیم؟
نرگس چه ویژگی شخصیتی دارد که حمید را شیفته‌اش کرده است؟
آنچه در داستان شما پررنگ است «بی‌علتی» در رفتار شخصیت و وقایع داستان است. به همین دلیل است که جزئیات فراوان نه ماجرا را به پیش می‌برد و نه دانسته‌های ما از شخصیت را بیشتر می‌کند.
داستان شما شرح کسالت‌بار دو هفته از زندگی جوانی تنها است که بی‌دلیل به دختری علاقه‌مند است و فقط در سطح مکالمه تلفنی و پیام به او ابراز علاقه می‌کند و تنها کاری که می‌کند چند دقیقه اصرار به صاحب کارش است که به او مرخصی بدهد و وقتی با مخالفت او روبرو می‌شود خیلی راحت به سفر می‌رود و دو هفته بی‌خیال دختر به سر می‌برد و حتی یادش می‌رود که دختر گفته اینترنت و امکان ارتباط تصویری را برقرار کند!
چه‌طور برای یک عاشق ممکن است این بی‌خیالی اتفاق بیفتد؟ و به فرض که اتفاق افتاده به چه «علتی؟!»
در ترکیه چه اتفاقی در ارتباط با داستان عشق نرگس و حمید افتاده است؟
در غذاخوری چه اتفاقی مربوط به نرگس و حمید وجود دارد؟
در اتاق و کوچه و خیابان چه‌طور؟
این «علت» که در بالا به آن اشاره کردم منطق داستان را شکل می‌دهد. بی‌توجهی به علت در وقایع داستان چفت و بست داستان را از هم می‌گسلد. حتی در توصیف مکانها و موقعیت‌های داستان هم باید علتی محکم وجود داشته باشد و اگر چیزی به داستان یا شناخت ما از شخصیت نمی‌افزاید، حذف شود.
داستان خانه اجاره‌ای دچار اطناب و زیاده‌گویی است چون شخصیت اصلی داستان منفعل است و هیچ کنش داستانی ندارد. ممکن است در شرایط عادی زندگی با آدم‌های بی‌انگیزه و منفعل فراوانی روبرو شده باشید، اما آنها شخصیت داستانی نیستند و توانایی ایجاد کشمکش در داستان را ندارند.
مطمئن باشید اگر پس از این به وجود علت در داستان توجه کنید داستان‌هایی خواندنی‌تر خواهید نوشت.

موفق باشید

دیدگاه ها - ۲
بهمن دلدار » 14 روز پیش
سلام بر آقای آرام خدا قوت. داستان شما را خوندم و ابهامات زیادی برایم ایجاد شد. یکی از آن ابهامات این بود که نرگس خانم که در خانواده ای بشدت مذهبی زندگی میکند و تحت کنترل شدید والدین است چگونه می‌تواند سیگار بکشد؟ « نرگس جان ، سلام . می دانم مثل من پکر و بی حال در خانه نشسته ای . حتی حس صحبت با هیچکس را هم نداری . لابد مثل من صبح تا شب مشغول سیگار کشیدن و خواندن کتابی...!» جناب استاد مهدی کفاش به خوبی نقاط ضعف داستان را برشمردند که مهمترین آنها اطناب و طولانی بودن متن داستان است. مثلا به نظر شما برای خواننده خیلی مهم است که آقا حمید نوشابه ی 300 سی سی آن هم مشکی خورده است یا نه؟ و یا دقیقا ساعت 20:24 دقیقه به در خانه‌ی نرگس رسیده؟ شما هم مثل بنده نوقلم هستید و سعی کنید و باید سعی کنیم نکات پیشنهادی اساتید را آویزه‌ی گوشمان بکنیم... اگر می‌خواهیم موفق بشویم. موفق باشید.
سجاد آرام » 15 روز پیش
سلام اقای مهدی کفاش سپاس گزارم بابت نقد زیباتان حق با شماست متشڪرم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت