داستان‌نویسی هنر است و نیاز به آموزش دارد




عنوان داستان : سفر خیال من کوهپایه دشت.
نویسنده داستان : مریم محمدپور

سفر یک قصه ای از خیال من
در بهار ۱۴۰۱
در دفتر خیال من آغازگر یک فصل دیگر خواهد بود.
می خواهم ذهن خود را به جایی ببرم. از آنجا شروع به تصویرسازی و خیالی سفری را شروع کنم.
ذهن خود را به جایی ببرم که شاید هیچگاه به طور واقعی آن را تجربه نکرده ام. و یک بار هم آنجا سفر نکرده باشم. چه اشکالی
دارد آدمی وقتی چشمان خود را ببندد و ذهن خود را به پرواز درآورد گویی بلیطی تهیه کرده باشد برای مهیا شدن به یک سفر به یک بار تصمیم خود را بگیرد که سفر خیالی ذهن خود را آماده کند.تجربه ای خوبی می تواند باشد.
اولین بار دوست دارد به جایی برود که تابحال نرفته باشد اینبار ذهن خیال من نمی خواهد به سمت و سویی برود که هزینه
چندان گرافی را بپردازد.الان شاید بگوید خوب است نه وسایل و چمدان می خواهی و یا جای که از قبل باید مکانش را رزرو کرده باشی او نمیخواهد وسايل ها و چمدانهای خود را ببندد تنها به چیزی که احتیاج ندارد و اصلا در سفر هم به کارش نمی‌ آیند‌.گاهی شما فقط چمدان های خود را مملو از اشیاء و وسایل های می‌گذارید.که فقط احساس می‌کنید در سفر به آن نیاز پیدا خواهید کرد.برای ما شده خواستیم جایی برویم که فقط یک خروار لباس جای زیادی را به خود اختصاص داده باشد.
در اینجا من به چیزهای که نیاز اصلی دارم
"یک قلم خودکار خوب و کاغذ سفید برگه ای است"
به موقعیت هایی که می خواهم به خیال خود بیاورم ساعتی از طول روز را انتخاب می کنم که در کنار پله ای از حیاط منزل
نشسته ام که اگر بخواهم چشمان خود را ببندم خیلی خوب می توان متصور حالات و صحنه ها بود. البته اگر از قبل گربه ای هم
مزاحم سفر دفتر خیال آمیز من نشود قصه ی خیال ذهن ما اینطور آغاز می شود.
و در خیال من اینطور به پرواز در می آید.
یه روزی از هوای بهاری که چیزی به مهمانی خدا ماه رمضان نمانده است و آفتاب شرقی خوبی هم تمام سطح زمین را مسطح کرده و
هوای بهاری هم برای سفر ما مهیا است صدای جیک و جیک ... پرنده ها هم رهسپار این سفر خیالی ما هستند به یک منطقه ی
سبز سرسبز را فکر میکنم اسم اینجا ممکن است هر جایی باشد دماوند، چهارباغ، و یا هر اسم فرضی که برای آن انتخاب کنیم. یک
دامنه ای از کوهپایه سرسبز. در این وادی از منطقه یک کلبه کوچکی در اطرافش به چشم می آید در دشت های مملو از گل اقاقیا و گل
های واژگون سرخ به چشمم می خورند. در میان آنها انگار من دیده نمی شوم .اینجا مملو از جمیعت گردشگران زیادی هم نیست.
کمتر آدمی است که به این دشت ها سفر کند.
من مانده ام در اینجا چقدر باید استراحت کنم و یا بتوانم خودم را جور دیگری سرگرم کنم مدتی نشستن و فکر کردن می
تواند تمام خستگی های که در راه طی کرده ام را برای من برطرف کند. بهتر است بعد از مدتی نشستن به دنبال جزئیاتی از
گیاهان سبزها و گونه های طبیعی در اینجا باشم. آیا در اینجا به حلزون و گیاه دیگری برمی خورم و آیا در این دشت حیوانات دیگری
به چشم ما می آید.مثل خرگوش سفید زیبا
صبر کنید صبر کنید. در آن دور دست ها شی پیداست. شئ نه یک انسان .
آهای آهای تو کیستی ؟ فکر می کنم کسی را در دوردست ها در نقطه مرکزی چشمم دیده می شود. چه خوب می توانم این
لحظات را با او تقسیم کنم اگر با من هم سن و سال باشد؟ اگر مرد باشد البته نباید ترسید با سرعت تند باد بدوم گمان میکند من یک
ترسو باشم. وسیله ای خطرناکی نداشته باشد؟ چه سوالی های در پی ذهن ما خطور میکند. دور از همه ی اینها در اینجا نباید تک و تنها باشیم. سعی کنیم برای سفر خود یک همسفر خوبی داشته باشیم.
با خود زمزمه میکنم او نیز اصلا از تو خوشش می آید. ‌ من شانس خود را امتحان میکنم.به او می گویم سلام. شما به کدام سو رهسپارید؟ یا از کدام سو میآید؟ کاملا مودبانه می پرسم. شاید جواب مرا نرم هم پاسخ بدهد.
با او هم کلام شوم و یا با او مسابقه ای بگذارم؟. نمیدانم او نیز موافق باشد.امیدوارم قبول کند.
او هم شاید مثل من دنبال یه همراه میگردد هر چند او از من سن و سالی پائینی داشته باشد. البته که اینطور به نظر می رسد یه دختر بچه ای زیبا باشد. بله همینطور است .الهی چه
چشمانی روشنی هم دارد. با موهای طلایی و فر شده. بسیار خوب. چون من هم با تمام بچه ها میونه ی خوبی دارم. اکثراً با بچه ها زود گرم و صمیمی می شوم و مرا خاله مریم صدا می زنند.
به او می گویم بیا یه مسابقه بدهیم مسابقه ای دوستانه که برنده ای هم نداشته باشد. بیا بدویم تا جایی که خسته شویم. قول میدهم به
تو خستگی زیادی هم ندهم .شاید هم بهم بخندی که چقدر آهسته و پیوسته می‌دوم و یا آنقدر سریع و تند باد بدوم که مرا دیگر پیدا نکنی. دخترک زیبا خیال من نیز قبول میکند.
ساعتی طول کشید که همپا شدیم و دویدیم.
چقدر از او سپاسگزار بودم که همراهیم کرد. او هم از هم کلام شدن با من خرسند و رضایت‌مند بود.
و این برای من هم بسیار تجربه ای خوبی به همراه داشت.
در همین جا دو سه تا گربه ای پشمالو و چاق از بام خانه ما به من خیره می شوند واقعا چرا باید هر سه شروع به میو میو و ناله های فغان سر بدهند و مزاحم ادامه سفر خیالی من باشند.
برای امروز من با یک تجربه دیگر از سفر که بتوانم به دشت و دامنه از یک منطقه سفر کنم و در آنجا بتوانم تا جایی که می خواهم
بدوم ، بخوابم ،بخوانم و با تمام نوای موسیقی های صدای خود را آزاد کنم. میدانید اکثر ما در درون خانه های آپارتمانی به خوبی نمی توانیم بدویم و بلند بخوانیم.
آواز بخوانیم. آدمی احتیاج دارد.به استراحت ذهن و صدا در درون خود به این چنین امکاناتی که به دل طبیعت سرک بکشد و نیازهای به
به خواندن،دویدن در دل دشت و به بوئیدن یک گل سرخ به کندن یک گیاه ناشناخته و یا دیدن منظره های الهام بخش. آدمی نیز می‌خواهد با طبیعت تازه و نو باشد .نوعی خوراک مغز و روح ما به حساب می‌آیند.
که اگر به آن سر نزنیم و به آن نرسیم. آدمی به یکباره خیلی راحت مریض و بیمار و افسرده حال می شود. سفر خیالی من به دشت و دامنه
ای از یک کوهپایه بلند بود. و من در این آبادی پی رودی شاید پی یک آواز بلند و یا در پی دوستی شاید. که در این وادی در آن راه درازی پیداست...
تا داستان بعد خدا نگهدار شما.

مریم محمدپور .
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم مریم محمدپور عزیز، سلام. ما هم خیلی خوشحالیم که شما با پایگاه داستان آشنا شدید و تصمیم گرفتید نوشته‌تان را به پایگاه ارسال کنید. امیدوارم در نوشتن مصمم باشید و از هیچ تلاشی برای موفقیت در این راه کوتاهی نکنید.
خانم محمدپور عزیز، با خواندن همین یک متن هم می‌شود حدس زد که بسیار علاقه‌مند نوشتن هستید و خدای مموریوس این هدیه را به شما عطا فرموده که بتوانید داستان بنویسید اما «سفر خیال من کوهپایه دشت» راه زیادی تا داستان شدن دارد. حتی دلنوشته هم نیست. بهتر است از همین آغاز راه تکلیف خود را روشن کنید. اینکه می‌خواهید دلنوشته بنویسید یا داستان. هر دواز قالب‌های نوشتن هستند اما فاصله‌ی زیادی از هم دارند.
دلنوشته نوشته‌ای توصیفی یا توضیحی است که سرشار از تعبیر و تشبیه و استعاره است. شرح عشق‌های سوزناک و حال و هوای رمانتیک. اما داستان روایتی است که تخیل در آن جریان دارد. نقل وقایع است به ترتیب توالی زمان و البته تعاریف بسیار دیگری هم دارد که در این فرصت کوتاه مجال نوشتن‌شان نیست. داستان شروع و میانه و پایان دارد، گره و عدم تعادل دارد، گرانیگاه و تعلیق دارد، اوج و فرود دارد، شخصیت و مکان و زمان دارد و ... . شما در کنار بسیار خواندنِ داستان و جدی دنبال کردن ادبیات ایران و جهان باید تکنیک‌های داستان‌نویسی را هم فرا بگیرید تا بتوانید ایده‌هایی را که در ذهن دارید به داستان تبدیل کنید. ممکن است کسی استعداد آشپزی داشته باشد یا خیاطی یا نقاشی. به نظر شما فقط داشتن استعداد برای سرآشپز شدن یا خیاط شدن یا نقاش شدن کافی است؟ نوشتن هم شاخه‌ای از هنر است فقط ابزار کارش دم دستی‌تر است. با داشتن چند برگ کاغذ و خودکار یا لپ‌تاپی برای تایپ می‌شود نوشتن را آغاز کرد به شرط آن‌که این راه را بشناسید و اصول و قوانینش را بدانید. پیشنهاد می‌کنم اگر برای نوشتن داستان مصمم هستید در کلاس‌ها و کارگاه‌های حضوری یا مجازی ثبت نام کنید. اگر امکانش برایتان فراهم نیست، کتاب‌های بسیاری در این حوزه در بازار موجود هستند که با خواندن‌شان می‌توانید با اصول داستان یا رمان آشنا شوید.
طرحی که در ذهن داشتید می‌توانست به داستانی خوب و دلنشین تبدیل شود. داستان دختر جوانی که به سفری رویایی می‌رود. نوشتن همین است. نویسنده جهان ممکنی را در ذهن خلق می‌کند و بعدتر آن را به روی کاغذ می‌آورد. جهان ممکن را در ذهن‌تان یا روی کاغذ طراحی کنید. آدم‌هایی را که می‌خواهید وارد متن کنید بشناسید و خصوصیات‌شان را روی کاغذ بنویسید. مکان و زمان داستان‌تان را مشخص کنید. داستان احتیاج به ماجرا دارد. تعلیقی که مخاطب را هیجان زده کند که با راوی همراه شود و روایت را دنبال کند. برای ماجرا باید گره بزنید و عدم تعادلی در جهان ممکن داستان‌تان اتفاق بیفتد که در نهایت به تعادل ثانویه برسد و یا نرسد و خیلی موارد دیگر که با آموختن تکنیک‌ها می‌توانید در داستان‌تان پیاده کنید.
خانم محمدپور عزیز، امیدوارم نوشتن را جدی بگیرید. استعدادی که در شما به ودیعه گذاشته شده را جدی بگیرید و نوشتن را با علاقه و پشتکار دنبال کنید. زیاد بخوانید. با خواندن هم می‌توانید بسیاری از نکات را فرا بگیرید و در متن‌های خودتان پیاده کنید. منتظر می‌مانیم تا داستانی از شما به دست‌مان برسد.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت