به قول استاد چنگیزی اصول نوشتن را بیاموزیم




عنوان داستان : درخت شهدا
نویسنده داستان : رضا تقوی

باد خنکی بر تار و پود برگ هایم می وزید.ریشه های محکم من در دل خاک آرام گرفته اند.شاخه های قرص تنه ام ، لانه حیوانات و دلگرمی پرندگان هستند.در دلم کرم ها و حشرات زیادی را امان داده ام.آری،کهنسال ترین درخت شهر من هستم که در پارک بزرگ شهر قرار دارم.به ابر های بالای سرم توجه کردم انگار بارانی در راه است.ناگهان باران شروع به باریدن کرد.طراوت باران ، تنه ی درخت خسته ام که خراش های زیادی از تازیانه های سالیان درازی را با تمام وجودش حس کرده بود را جلا می داد.مورچه های ریز بر تنه های من به تلاطم افتاده بودند و تنه ی سخت من را قلقلک می دادند.حلزون ها بر روی تنه ی من می لغزیدند تا از طراوت باران بی بهره نباشند. ناگهان چشمم به پیرمردی افتاد که روبروی من در دل باران بر روی صندلی زرد رنگ پارک نشسته بود.لباس هایش خیس خیس شده بود و به الاکلنگ وسط پارک خیره شده بود.قطرات باران آرام از برگ های من چکه می کردند و صدای دلنوازی را نجوا می کردند.آن پیرمرد گویی کتابی پر از داستان های کهن در دل خود جای داده است و خاطرات گذشته خود را یاد می کند و با دیدن او من نیز به ده ها سال پیش بازگشتم و دفترچه خاطراتم را ورق زدم: من همان دانه ی کوچک درخت سپیدار بودم که در محل کاشت نهال در خاک کاشته شدم.روز به روز بزرگ تر شدم و از دل خاک سردرآوردم و به دنیا پیوستم،نور خورشید را حس کردم و طراوت باران را هر روز به یاد آوردم.نهال درخت سپیدار کوچکی شدم که از محل کاشت نهال به خانه ی بزرگی راه یافتم.حال باید می دیدم که رود سرنوشت مرا به کجا خواهد برد.
نهال ها را پایین بیاورید_
چه شده است؟ _
بیست نهال درخت سپیدار آورده ایم_
باشه، بیاورید پایین_
مرد خوش لباسی را دیدم.فکر کنم او شهردار شهر بود چون صاحب ما به آن مرد آقای شهردار می گفت.ناگهان صدای خنده های بچه ای به گوشم رسید.پسر شادابی از دل خانه با خنده های فراوان که خانه را پر کرده بود به سمت ما آمد. _ بابا، درخت سپیدار من کجاست؟
_ درخت های سپیدار آن جا هستند. هر کدام را دوست داشتی انتخاب کن
_ ماه ها بود که منتظرتون بودم
پسرک کمی گشت و دقیق همه ی نهال ها را نگاه کرد تا اینکه به من رسید و به من خیره شد.من که تعجب کرده بودم فقط به چشمانش نگاه کردم.چشمانش پر از مهربانی و غرور بود.پسرک مرا با فراغ باز به بیرون خانه برد و درجایی که قرار بود پارک بزرگ شهر ساخته شود در گودالی قرار داد.
_ ای درخت سپیدار،بلند شو و قد بکش تا روز که همیشه استوار بمانی شاید ما از این شهر برویم پس تا اون موقع خداحافظ
من که نمی دانستم چه اتفاقی می خواهد بیافتد فقط خوشحال بودم که دوباره به دل خاک برمی گردم و با نگاهی خرسند به پسر نگاه می کردم.پسر رفت بر روی الاکلنگ که در وسط پارک نصب شد بود نشست و بازی کرد.الاکلنگ دقیقا روبروی من بود.شادی او در آسمان پارک پر و بال می گرفت و شهر را پر از شادی می کرد.
پسرک بعد از بازی دستی بر روی شاخه هایم کشید و آبی به من داد و پارچه ای قرمز رنگ دور شاخه ی نازک من پیچاند و گره زد و دوان دوان به سمت خانه شان حرکت کرد.
روز ها و ماه ها می گذشت.درختان سپیدار دیگری نیز در پارک کاشته شده بودند و هم صحبت زیادی داشتم.برگ های زرد رنگ تمام شهر را همچون زری طلایی تبدیل کرده بودند.اولین بار بود که خزان را می چشیدم و چند برگی که داشتم نیز زرد رنگ شدن و بر روی زمین افتادند.هر روز کودکان زیادی را می دیدم که از جلوی من می گذشتند و به مدرسه می رفتند.باد های پاییزی و باران های آن نوید زمستانی سرد را می داد.نمی دانم در این سرما زنده خواهم ماند. دانه های برف ، ناگهان مرا غافل گیر کردند و زود تر از آنچه فکر می کردم به سراغ من آمدند و جامه ی سفید بر تن شهر و من کردند.حس عجیبی بود که دور و برت سفید سفید باشد و با نور خورشید بدرخشند و خودنمایی کنند.سنجابی را می دیدم که همیشه بر روی برف راه می رفت و دنبال غذا می گشت.او همیشه دستی مبر روی من کشید و بر روی تنه ی کوچکم راه می رفت و گرما خود را به من می داد.تنه ام سرد سرد بود. باد های زمستانی تنه ی نازک می لرزاندند.شاخه های من چشم انتظار بهار بودند.
بهار آمد و غنچه های زیبا و جدید ی شاخه های مرا تزیین کردند و بعد از خواب زمستانی احساس زندگی و حیات می کردم.بهار زندگی را هدیه داد و تابستان طراوت و گرمای محبت را برای ما به ارمغان آورد.در تابستان غنچه های من برگ های سر سبزی شدن و شاخه های مرا پر کردند و این برگ ها خانه ی امنی برای مردم در زیر آفتاب داغ تابستان بودند.
کارگران شهرداری صندلی های جدید پارک را آوردند و یک صندلی روبروی من قرار دادند.من سلامی با خوشحالی به آن ها کردم.پسر کوچکی را دیدم که دست مادر بزرگش را گرفته بود و کمی بر روی صندلی روبروی من نشستند و پسر خوشحال از زندگی زیر سایه ی من در حال بازی کردن بود.کم کم پارک زیبای زیبا شد.الان من درخت نوجوانی بودم که به آینده امید داشت.اما نمی دانستم آن پسر کجاست؟ چرا نمی آید؟ آن پارچه قرمز نماد چیست؟ این سوال ماه ها بود ذهن مرا درگیر کرده بود.پارک شلوغ بود.شلوغ تر از همیشه.صدای قهقهه کودکان تمام پارک را پر کرده بود.کودکانی را می دیدم که با شاخه های درختان تاب بازی می کردند ولی درخت های سپیدار با استواری تمام می ایستادند تا شادی کودکان خراب نشود.کودکان زیادی را هم می بینم که بر روی الاکلنگ وسط پارک بازی می کنند و خوشحال هستند.من این زندگی را دوست دارم،سلام کردن به پیرمردی که با نان داغش هر روز از جلوی من رد می شد،سلام به خورشید و سلام به پرندگان.
روزی از روز ها ناگهان اتفاقی افتاد.گویی وقت موعود است.مردم به خیابان ها آمده اند و مرگ بر شاه می گفتند.شهر به تلاطم افتاده بود.صدای گلوله آسمان را پر کرده بود.گویی مردی به نام خمینی آمده است تا مردم را از قفس ظلم آزاد سازد.پسر جوانی را دیدم که روبروی من بر اثر گلوله سربازان شاه زخمی شد و بر زمین افتاد و زمین کاملا خونی شدی بود.دست خونی اش را بالا برد و روی تنه ی من قرار داد تا بلند شد ولی ناگهان جان داد.من آن صحنه را هیچ وقت فراموش نمی کنم و این خون ها آزادی را به همراه داشتند.روز فرخنده رسید.پرستو ها خوشحال،آسمان خندان و ایران پایدار.شاه رفت و امام آمد.مردم خوشحال بودند و در خیابان ها جشن می گرفتند ولی غول جنگ مجال خوشحالی نداد.موشک ها و هواپیما ها شهر های کشورمان را زیر پاهایشان نابود می کردند.جوانان شهر از هر خانواده ای آماده رفتن به جبه بودند.چه افرادی که بر روی خاک این کشور جان خود را از دست دادند.وقتی هواپیما های دشمن از بالای سر شهر می گذشتند،لرزه بر تن شهر،مردم ومن می انداختند گویی ریشه ام می خواست از زمین جدا شود.
نمی دانم آن پسر کجاست؟ دراین جنگ سالم است یا خیر؟ ولی می دانم که الان جوانی برومند است.جنگ تمام شد ولی جوانان زیادی مظلومان به شهادت رسیدند.جنگ طولانی بود،جنگی که مچ تمام دشمنان ایران و اسلام را خواباند و شکست بدی از ملت غیور ایران خوردند.سال ها گذشت.تنه ی درخت من استوار تر از همیشه بود.حال من خون شهیدان را بر تنه ام داشتم و نماد رشادت های جوانان شهر بودم و هنوز آن پارچه قرمز رنگ دور شاخه ی من که حال بزرگ شده است قرار داشت.
اما غول های بزرگ دیگری سایه بر شهر افکندند.آری برج های غول پیکر از زمین رشد می کردند و جلوی نور خورشید را می گرفتند، هوا آلوده شد و آسمان سیاه و سیاه رنگ بود گویی جامه ای سیاه بر تن کرده بود.دل چوبی ام بسیار دلتنگ بود.آن پسر کجاست؟ کجاست تا دستی بر روی سرم بکشد.او کجاست؟ این سوال سال ها در ذهنم بود و مسرانه در پی جواب آن بودم.
پرندگان بسیاری در بهار بر شاخه های من که حال بزرگ شده بودند می نشستند و آشیانه می ساختند ولی آلودگی هوا همه ی این زیبایی ها را به آرزویی محال تبدیل می کرد.دیگر خبری از پرستو های جهان گرد نبود، دیگر خبری از باران های دلنواز نبود، دیگر خبری از شادی کودکان نبود.
می شنوید، این صدای طبیعت است که فریاد می زند ، این فریاد طبیعت است پس به دادش برسید شاید دیگر نباشد. روبروی پارک مدرسه ای باز شده بود و من همیشه آن مدرسه را می دیدم.خنده های کودکان و شادابی آن ها گرفتگی دل چوبی ام را تسکین می داد.روزگار همچون باد بهاری می گذشت ولی سرمای زمستان خود را هنوز نشان نداده بود.من که حال بلند ترین و بزرگ ترین درخت شهر هستم ناگهان دیدم که در تنهایی فرو رفته ام.درختی دوروبرم نیست.چه شده است؟ دوستانم کجا هستند؟
آری پارک را می خواهند خراب کنند و برج مرکزی شهرداری را در آن بسازند.دو کارگر بر روی صندلی زرد رنگ روبروی من در حال صحبت بودند.
_ باید این یکی درخت را نیز ببریم
_ ولی درخت کهنسالی است
_ چه فایده ، درختی که ثمره ای نداشته باشد به هیچ دردی نمی خورد
باد سردی برگ های را به تلاطم وا داشت.می خواستم از خاک رها شوم و به آسمان بپیوندم.این تمام خاطرات من تا الان بود.
به پیرمردی که در باران روبروی من بر روی صندلی نشسته بود نگاه کردم.چهره آن مرد برایم آشنا بود.او بسیار پیر و خسته بود.عکسی در دستانش بود.
_ آن عکس کیست؟ آن عکس خیلی آشنا است.آن عکس،عکس پسر شهردار است.یعنی این پیرمرد همان شهردار پیشین است.
نمی دانم آن ها تا الان کجا بودند ولی هر جا را گشتم پسر را ندیدم.پیر مرد با عکس در دستش حرف می زد
_ پسرم کجایی که ببینی من در سایه درختی که تو کاشتی نشسته ام.تو برای پایداری کشور و امنیت هموطنانت جنگیدی و شهید شدی و حال درخت تو هنوز پایدار و محکم چون کوه ایستاده است
در گودال تعجب و حیرت فرو رفتم.فکر کنم آن پسر شهید شده است.
پیر مرد آهی از ته دل کشید، مرا نگاه کرد و دستی بر تنه ام کشید و به پارچه ی قرمز رنگ پسرش خیره شد و نگاهی هم به الاکلنگ کرد و گریه کنان رفت.باران هنوزداشت می بارید.گویی آسمان از حال بد من با خبر بود.فکر کنم الان وقت وداع است.حال که فهمیدم کسی در این دنیا منتظرم نیست وقت بریده شدنم است.کارگران نزدیک می شدند و کار خود را شروع می کردند.چه زندگی،زندگی پر از خوشی و ناخوشی.پسر شاید نامت را نمی دانم ولی تو با تمام مهربانی ات به من زندگی بخشیدی و محبت کردی و با قدرت جلوی دشمنان کشورت ایستادی و تسلیم نشدی.هیچ وقت تو را فراموش نمی کنم.
ناگهان رعد و برق تمام شهر را سفید رنگ کرد.حال فهمیدم که آن پارچه قرمز رنگ نماد چه بود، آن نماد خون هایی است که از رگ های جوانان این مرز و بوم ریخته شده است و این هویت کشور ماست و این رنگ قرمز در پرچم ما نیز نقش بسته است تا هیچ وقت خون شهدا را فراموش نکنیم.کارگران نزدیک می شدند.اره برقی های خود را روشن کردند ولی ناگهان صدای شهردار پیشین به گوش آمد.
ای کارگران,من پنجاه سال پیش شهردار این شهر بودم و این_
پارک را من درست کرده ام،چرا می خواهید نماد شهر را ویران کنید و برج های سنگی بر روی آن بسازید؟
چه می گویید آقا.چه نمادی؟این درخت ها به چه دردی _
می خورند؟ما دستور داریم که این پارک را خراب کنیم.
ناگهان مردم دور و بر پارک جمع شدند و همه جلوی بریده شدن من را گرفتند.
هیچ راهی ندارد,ما باید این درخت را ببریم _
شاید ثمره ای نداشته باشد,ولی هوای تمیز را به شما هدیه _
می دهد،در تابستان خنکی ،طراوت و زندگی را به شما هدیه می دهد.این سپیدار دفتر خاطرات این شهر است.این درخت انقلاب را دیده است،خون جوانان و شهادت مظلومانه ی آن ها را دیده است.به آن پارچه نگاه کنید آن را پسر من پنجاه سال پیش به این درخت گره زد.این یعنی که این درخت سپیدار نماد شهیدان این شهر است، شناسنامه ی این ملت است.
مردم همه جلوی کارگران شهرداری را گرفتند.کارگران نیز وسایل خود را بر زمین گذاشتند و برگشتند.شهردار پیشین جلو آمد و با من صحبت کرد.
ای درخت استوار،پایدار بمان و یاد شهیدان را تا صد ها سال_
در دل خود جای بده.
شهردار پیشین پرچم ایران را بر بلند ترین شاخه ی من قرار داد و عکس شهیدان شهر و وس خود را بر روی شاخه های من آویزان کرد.باران قطع شد و آفتاب امید به خاک این مرز و بوم تابید.پرچم ایران استوار بر روی شاخه ام در اهتزاز بود.حس غرور در من به وجود آمد.
از آن به بعد به من درخت شهدا می گفتند همان طور که شهدا در خاکریز ها پایدار ماندند و جنگیدند من نیز استوار و پایدار وسط شهر قرار گرفته بودم و به منظره را می نگریستم.باز زندگی در شهر آغاز شد.باز پارک به سر و سامان رسید و دیگر پارک را خراب نکردند.به مدرسه آن ور خیابان نگاه کردم.پسر بچه ای را دیدم که با غرور این شعر را می خواند.نمی دانم چه کسی آن را سراییده است ولی معلوم است او نیز مثل من و هموطنانم به ایران افتخار می کند.چشمم را به نور آینده این کشور دوختم.
ندانی که ایران نشست من است
جهان سر به سر زیر دست من است
همه یکدلانند یزدان شناس
به نیکی ندارند از بد هراس
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
چو ایران نباشد تن من مباد
در این بوم و بر زنده یک تن مباد
همه روی یکسر به جنگ آوریم
جهان بر بداندیش تنگ آوریم
همه سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم
یاعلی
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
آقای رضا تقوی سلام.
از این همه احساس تعهد و علاقمندی به تاریخ سرزمین‌مان بسیار خشنود و سپاسگزارم. کاش همه ما مثل شما به تاریخ، به فرهنگ، به آداب و رسوم. به آیین و مذهب سرزمین‌مان علاقمند و حساس بودیم. بخصوص تاریخ معاصر. می‌گویند: «ملتی که تاریخ نمی‌داند محکوم به تکرار است» و شاید یکی از آن ملت‌ها ما باشیم! من به ندرت افرادی که به تاریخ علاقه‌مند هستند تاریخ را می‌شناسند و درباره‌اش صحبت می‌کنند را دیده‌ام!
راستش وقتی متن‌تان را دیدم و موضوع را فهمیدم به سر شوق آمدم و شما را تحسین کردم.
برویم سراغ نوشته شما. پسر نارنین‌ام نوشته شما داستان نیست. شکل انشا است. یک گزارش ساده از تاریخ معاصر. تاریخ فشرده سال‌های گذشته ‌ شما باید تکلیف‌‌تان را مشخص کنید. اگر قصد تاریخ‌نویسی دارید پایگاه نقد داستان مرکز مناسبی برای ارزیابی و راهنمایی شما نیست. اسمش روی خودش است پایگاه نقد داستان. اما اگر قصدتان نوشتن داستان است لازم است فوت و فن آن را بیاموزید.
اولین درس انتخاب سوژه است. دقت کن لطفاً:
برای نوشتن داستان ابتدا به ساکن به چه نیاز داریم؟
برای نوشتن داستان اولین چیزی که می‌خواهیم چه چیزی است؟ به چه چیز احتیاج داریم؟ در آموزش رانندگی، به کسی که می‌خواهد رانندگی یاد بگیرد، اطلاعات مفصل درباره ماشین، مدل، کارکرد موتور می‌دهید. یا فرد را پشت فرمان می‌نشانید، خودتان هم کنارش می‌نشینید و کار عملی آموزش رانندگی را شروع می‌کنید؟ حتما راه دوم را انتخاب می‌کنید.من هم سعی می کنم راه دوم را انتخاب کنم. داستان‌نویسی هم همین‌طور است، بهتر است به‌صورت کارگاهی و عملی درباره‌اش صحبت کنیم. برگردیم سراغ سوال اول‌مان. در گام اول برای نوشتن داستان به چه چیزی نیاز داریم؟‌ رضا جان اگر بنای داستان را با بنای ساختمان مترادف بگیریم، اولین گام، مهم‌ترین چیز برای ساختمان چیست؟ بی‌شک یک تکه زمین است. تا زمین نباشد ده‌ها مهندس و معمار و کارگر و بنا و نقشه‌کش دوربین به دست کاری از پیش نمی‌برند. داستان هم نیاز به زمین دارد. اگر از نویسنده‌ها بپرسیم چی شد داستان نوشتی؟ می‌گویند یک چیزی به ذهن‌مان رسید. خودش را به ما تحمیل کرد و وادارمان کرد بنویسیم‌اش. آن چیز چیست؟
آن چیز فکر اولیه است. فکر اولیه حکم زمین را برای داستان دارد. بدون فکر اولیه همه ابزارهای داستان‌نویسی مثل عنوان، شخصیت‌، کشمکش، دیالوگ، صحنه، توصیف، روایت تلخیص... باد هوا است. خوب حالا ببینیم فکر اولیه چگونه بوجود می‌آید؟ فکر اولیه از مواجهه با یک حادثه بیرونی و یا حتی‌ ذهنی (یا درونی)، به جهت برانگیخته شدن حس بوجود می‌آید. مثلاً صبح زود موقع خروج از منزل جسد بی‌جان مردی را می بینیم که مثلاً تصادف کرده است. این می شود حادثه بیرونی. خب طبیعی است که ناراحت می شویم، غمگین می‌شویم. (برانگیخته شدن حس) یا نه در ذهن‌مان به شفای فرزند همسایه‌مان فکر می‌کنیم آین می شود حادثه درونی یا حادثه ذهنی و خوشحال می‌شویم (برانگیخته شدن حس). نویسنده در چنین لحظه‌ای نطفه‌ای در ذهنش شکل می‌گیرد، یک نطفه داستانی، که به آن سوژه، ایده، فکر اولیه یا جرقه اولیه گفته می‌شود.
در بیشتر نویسنده‌ها فکر اولیه یا سوژه از یک جمله خام گسترش نیافته بوجود می‌آید. مثلاً مردی که برای خنداندن بچه‌ها هر روز خود را یه شکل دلقک‌ها در می‌آورد، یا زنی که برای ادای نذر شبانه به قبرستان می‌رود.و هفت قبر را می شوید. یا پسر بچه‌ای که غذایش را از سطل های زباله تهیه می کند. فکر اولیه شما چگونه شکل گرفت؟ چه اتفاق بیرونی با چه اندیشه درونی چنان قدرتی داشت که یک حس قوی در شما بوجود آورد و باعث انعقاد نطفه داستانی شد!؟ من نفهمیدم.
فکر اولیه یا سوژه این ویژگی‌ها را دارد: ۱_ یک جمله خام است. ۲_ روند عادی زندگی بر هم می‌خورد. ( فکر اولیه شما کدام تعادل اولیه را بهم زده است؟ کجای روال زندگی عادی را آشفته کرده است؟ ما فقط روایتی می‌خوانیم فشرده، از انقلاب و جنگ و شهادت ۳_دارای عنصر انسانی است. (منظور دلشتن شخصیت اصلی یا محوری است. که در نوشته شما اصولاً شخصیت وجود ندارد. همه تیپ هستند. به علاوه معلوم نیست شخصیت اصلی کیست. درخت. پیرمرد یا پسرک؟) ۴_حس‌‌برانگیز است. نکته مهم، در فکر اولیه عدم تعادل باید جذاب باشد باید قوی باشد.پر از انرژی. مثلاً مردی که صبح با سر درد از خواب بیدار می‌شود عدم تعادل دارد اما جذاب نیست قوی نیست. یا مثلاً اگر من هزار تومان گم کنم عدم تعادل دارد اما جذاب نیست قوی نیست. منظور از جذابیت یعنی داشتن تعلیق مناسب. یعنی گره در گره داشتن. یعنی داشتن کشمکش. و بی‌شک مهم‌ترین ضعف نوشته شما همین است. نوشته شما کشمکش دارد، اما بسیار کلی است و ضعیف یعنی در سر راه شخصیت اصلی در راه رسیدن به خواسته‌اش، برای کسب تجربه‌ای عمیق، برای درک یک آگاهی تاب برای.... هیچ مانعی نمی‌گذارد تا او را درگیر کند. تا من خواننده کنجکاو شوم و اثر را بخوانم.
اما ویژگی‌های بعدی: ۵_ قابلیت گسترش داشته باشد. سوژه شما قابلیت گسترش دارد اما شما از آن استفاده نکردی. این قابلیت بسیار زیاد آست. تا آنجا که اگر بخواهد در چهارچوب داستانی روایت شود قالب رمان می‌طلبد آنهم رمان چند جلدی مثل کلیدر.. ۶_ نو باشد. سوژه شما نو نیست،
گمان می‌کنم تا همین مقدار کافی باشد. جلسه اول‌مان است و ممکن است خسته و دلزده شوی. منتظر آثار بعدی تان هستیم و یقین دارم که آثار بهتری خواهند شد. موفق باشید یا علی.

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت