سخن نو آر که نو را حلاوتی دگر است




عنوان داستان : ارباب خودم
نویسنده داستان : مریم صفدری

چراغ قرمز شد.دایره را دست گرفت و شروع کرد قردادن.
چراغ سبز شد.پول‌ها را شمرد: بیست هزار تومان. با قبلی‌ها نود هزارتومان. تا نصفه شب اگر می‌ماند شاید پول کفش دخترکش درمی‌آمد. خدا کند باران نگیرد!
نقد این داستان از : احسان رضایی
داستانکی که در بالا می‌خوانیم، روایتی است از فقر و نداری. مردی که برای تهیۀ مایحتاج خخانواده باید تا نیمی از شب، در میانه خیابان فعالیت کند و نگران بارندگی و آب و هوا بماند. این تعهد اجتماعی نویسنده را می‌رساند که به بازنمایی زیست و زندگی طبقۀ ضعیف اهمیت می‌دهد. اما متأسفانه این متن نمی‌تواند در هدف والا و انسانی که دارد چندان موفق و تاثیرگذار باشد. چرا که متن، از نوع شعار و کلیشه است. کلیشه‌هایی که بارها و بارها در داستان‌های دهه چهل و متن‌های کوتاهی که در شبکه‌های مجازی مرتب از همدیگر رونویسی می‌شوند، تکرار شده است. داستان نوشتن، نوعی آفرینش و خلق و خلاقیت است و برای چنین منظوری، هیچ چیزی بدتر از تکرار تصاویر هزارن بار تکرارشده نیست. هدف شما در توجه دادن به مشکلاتی که گروهی از مردم بسیار بسیار ارزشمند است. اما اما هر هدفی برای به نتیجه رسیدن، به ابزار مناسب خودش نیاز دارد. ابزار مناسب برای داستان هم خلاقیت است. تصویر مردی که سر و صورتش را سیاه کرده و در وسط خیابان و میان ماشین‌های عبوری پی رزق و روزی است، تصویری است بارها و بارها تکرار شده که دیگر خلاقیتش را از دست داده است. اولین باری که هانس کریستین آندرسن، ماجرای دخترک کبریت‌فروشی را روایت کرد که در سرمای سخت شب کریسمس به خانه نمی‌رفت تا تمام کبریثت‌هایش را بفروشد، این تصویر خلاقیت داشت. اما هر نویسنده‌ای که بعد از او چنین تصویری را استفاده کند، داستانش دیگر عاری از خلاقیت خواهد بود. مگر اینکه به این تصویر چیزی اضافه کند. مثلاً اتفاق جدید و خلاقانه‌ای برای دخترک دستفروش کنار خیابان بیفتد یا موقعیت جدید و تازه‌ای باری او ساخته شود. در جهان ذهنی ایرانی هم تصویر حاجی فیروزهای سر چهارراه چنین چیزی است. آن‌قدر این تصویر در داستان‌ها و فیلم‌ها تکرار شده که از همان لحظۀ مالیدن رنگ سیاه به صورت، در ذهن بیننده یا خواننده کلیشۀ فقر و نداری شکل می‌گیرد. پس اگر می‌خواهید از چنین شخصیتی بنویسید و به مخاطب خودتان تلنگر بزنید که چنین زندگی‌هایی هم هست، باید قصۀ منحصر به فرد و جدیدی بگویید که شبیه هیچ داستان قبلی نباشد. اما الان متنی داریم که به سادگی می‌شود آن را ادامه داد و برایش جملات بعدی هم ساخت: «خدا خدا می‌کرد که باران نبارد. اما آسمان هم سر یاری با او نداشت. خدایا در زیر این باران بی‌امان که هیچ راننده‌ای نمی‌ایستد. روی به خانه رفتن هم نداشت. پیش خودش فک کرد بماند تا دیروقت بشود و مطمئن شود دخترک خوابش برده است. زیر سقف مغازه طلافروشی، به این فکر می‌کرد که فردا سر کدام چهارراه بالای شهر بایست که پول بیشتری دربیارود؟ باید هر طور شده این کفش را می‌خرید. آب باران از سوراخ کفش خودش داخل می‌آمد و تاول پایش زق زق می‌کرد. ...» می‌بینید؟ تمام اینها کلیشه‌هایی هستند که همۀ ما بارها آن را شنیده یا خوانده‌ایم، گاهی هم در سریال‌های نه چندان خوب دیده‌ایم. برای همینبا وجود اینکه حقیقتی در آنهاست، اما دیگر تأثیر چندانی بر ذهن ما نمی‌گذارند. در واقع برای به انجام رساندن آن تعهد اجتماعی که صحبتش شد، کارآیی چندانی ندارند. برای تاثیرگذاری بر روی مخاطب باید داستان جدید و تازه‌ای گفت. باید یا موقعیت جدیدی، یا اتفاقات متفاوتی و یا لحن داستانی و پرجزئیات منحصر به فردی انتخاب کنیم. این کاری است که چارلز دیکنز در داستان‌هایش انجام داد و چنان استادانه از فقرا و محرومان نوشت که آثارش توانست به تصویب قوانینی برای بهبود وضعیت کودکان کار منجر شود.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس، منتقد ادبی و مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. مؤسس و اولین سردبیر پایگاه نقد داستان. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت