کمتر، کوتاه‌تر، کوچک‌تر بهتر است.




عنوان داستان : آب دزد
نویسنده داستان : امیر طاهرزاده

یحیی چراغ قوه را نزدیک زمین برد و روی خاک دست کشید. زمینش خشک بود. رفت کنار جوی آب و دید هیچ آبی نمی آید. زیر لب گفت: «ای بر باعث و بانیش لعنت.»
برگشت به خانه. همینطور تو فکر بود. زنش پرسید: «چیزی شده؟»
یحیی جواب داد: «معلوم نیست کدوم از خدا بی خبر سهم آب ما رو دزدیده. زمین خشکه خشکه. هیچ آبی نمیاد.»
ملیحه گفت: «امشب به جز ما، دیگه نوبت آب کی بود؟»
«چه میدونم. من چی کار به بقیه دارم.»
به یحیی کارد می زدی، خونش نمی آمد. اعصابش به هم ریخته بود. اما ملیحه برعکس شوهرش آرام بود. رفت آشپزخانه یک استکان چایی آورد و گذاشت جلوی یحیی. مرد حسابی ذهنش درگیر شده بود. دستان زبر و پینه بسته اش را روی ریش های جوگندمی اش می کشید.
ملیحه گفت: «چایی‌ت از دهن نیفته.»
یحیی یک قند در دهان گذاشت و چایی را آرام آرام شروع کرد به خوردن. به یک نقطه روی زمین زل زده بود. جوری که انگار دارد با خودش حرف می زند گفت: «اگه بفهمم کار کیه، دمار از روزگارش درمیارم.»
ملیحه که از شوهرش کمِ کم ده سالی کوچک تر بود، گفت: «ما که تو آبادی دزد نداریم.»
یحیی به زنش خیره شد و گفت: «چرا نداریم؟ هزار جور آدم تو این آبادی داریم. راستش بفهمی نفهمی، این کار فکر کنم کارِ هاشم باشه. می خواد بار امسالم نرسه، بره بار خودش رو راحت‌تر قالب مردم کنه. ناکس از اون هفت خط‌هاست. من میشناسمش چه جونوریه.»
«اینجوری نگو مرد. خدا رو خوش نمیاد. همین جوری که نمیشه به مردم تهمت زد.»
یحیی چایی اش را تا ته خورد. استکان خالی را روی زمین گذاشت و گفت: «تو چی چی میگی واسه خودت؟ تهمت نزن تهمت نزن! مگه ماجرای سه سال پیش رو یادت نمیاد؟ تا دید محصول من آفت خورده، قیمت بارش رو برد بالا. خیلی ها اومدن گفتن این آفت زیر سر هاشمِ. من که تَه توی قضیه رو در نیاوردم اما مطمئنم یه غلطی کرد که من اون سال به پیسی بخورم بعد خودش چند برابر سود کنه.»
«بجای گفتن این مهملات، می رفتی ببینی مشکل کجاست. شاید اتفاقی افتاده. اصلا شاید آبِ کانال رو خود دهیاری قطع کرده.»
یحیی سبیل های پر پشتش را صاف و مرتب کرد. بعد گفت: «اگه می خواستن همچین کاری کنن، قبلش می گفتن.» با کمی تامل ادامه داد: «اصلا نباید اجازه می دادم سهم آبمون با زمین های بالایی یکی بشه. بخصوص که زمین هاشم هم طرف بالا افتاده.»
«مرد خوبیت نداره با این بدبخت انقدر سر لج افتادی. هر اتفاقی میفته میگی کار این هاشم. این با تو چی کار داره؟ اونم یه آدمیه مثل ما داره زندگیش رو می کنه.»
«یه حرفایی می زنی مرغ پخته هم خنده‌ش می گیره. اون کاری به من نداره؟ تو این سی سال هر چی کاشتم، اونم رفته همون رو کاشته. به هر کی جنس فروختم، اونم رفته به همون طرف جنس فروخته. به پیر به پیغمبر من یه چیزی می دونم. اولین بارم نیست که می بینم جلوی آب ما رو گرفتن. اولین بارم نیست می بینم دارن سهم آب ما رو می دزدن. زن یه کم فکر کن.»
«خب اگه کار اونه برو ازش بپرس. بگو تو این کار رو کردی؟ امشب که نوبت اون نیست. برو ببین زمینش آب داره یا نه.»
یحیی نیشخندی زد و گفت: «چقدر تو ساده ای! اگه کسی مال یه بدبختی رو بدزده میاد میگه آره من دزدیدم؟ الان برم ازش سوال کنم هزار جور صغری کبری می چینه. در ضمن، من که نمی تونم این موقع شب تا سر زمین اون برم.»
یحیی از ناراحتی دستی روی سر کچلش کشید و گفت: «دو روزه زمین آب نخورده. امشب نوبت زمین ما بود که بهش آب برسه. معلوم نیست کدوم نامسلونی سهم آب ما رو دزدیده. امشب هم زمین آب نخوره میره تا سه روز دیگه. خدا میدونه به این عدس ها چی میگذره. هوا همینجوری گرم هست. مثل جهنمه.»
ملیحه هم ناراحت بود و داشت به حرف های شوهرش فکر می کرد. یکهو یحیی از جایش بلند شد. چراغ قوه فلزی رنگ و رو رفته اش را برداشت. کتش را پوشید. ملیحه گفت: «کجا؟»
«برم ببینم چی کار میشه کرد.»
«بذار بعد شام برو. الان شام رو میارم.»
مرد کفشش را پوشید و در خانه را باز کرد. «طاقت نمیارم. زود برمی گردم. خواستی تو شامت رو بخور.»
یحیی آمد جلوی در خانه داوود. در زد. چند لحظه بعد داوود بیرون آمد. با هم سلام علیک کردند. یحیی پرسید: «امشب نوبت زمین من بود آب بیاد. ولی نیومده. تو می دونی چه اتفاقی افتاده؟»
«نه راستش. می دونی که، کانال آب ما و شما با هم فرق می کنه. باید بری پیش آقا جواد. اون شاید باید بدونه.»
یحیی از داوود خداحافظی کرد. تا خانه آقا جواد پیاده رفت.
«خیر باشه آقا یحیی!»
«راستش امشب نوبت زمین من بود آب بیاد. ولی هیچ آبی نیومده. ورودی اصلی رو که نبستن؟»
آقا جواد گفت: «نه بازه. شاید دریچه آبراه زمینت بسته‌ست؟»
«نه قربونت. این چه حرفیه. همه چیز رو بررسی کردم.»
آقا جواد گفت: «چی بگم. باید مراقب باشی. تو این دور و زمونه کلاهت رو سفت نچسبی، باد برده.»
یحیی گفت: «آره والا. شما فکر می کنی کار کیه؟ کی اومده راه آب من رو عوض کرده؟»
«دروغ چرا؟ نمی دونم. فقط خدا کنه از آدمای روستای ما نباشن. اگه می تونی تا سر کانال برو بیین چی به چیه. یا برو تک تک زمین های بالایی رو یه نگاه بنداز ببین اوضاع از چه قراره.»
یحیی کمی فکر کرد. دید این کار شدنی نیست. از آقا جواد خداحافظی کرد و دوباره رفت سر زمینش.
جوی آب را نگاه کرد. هیچ آبی در آن جریان نداشت. دریچه آبراه هم باز بود. یحیی زیر لب دوباره آه و نفرین کرد و گفت: «ای بر باعث و بانیش لعنت.»
به این فکر کرد فردا اول وقت برود یقه هاشم را بگیرد و سین جینش کند. شاید مُقر آمد و گفت چه کار کرده. اما در یک آن، چیز دیگری به ذهنش خطور کرد و از انجام این فکر پشیمان شد.
به خانه برگشت. زنش پرسید: «چی شد؟ چیزی دستگیرت شد؟»
«نه. باید تا فردا صبر کنم بعد ببینم چی میشه.»
چند لحظه بعد ملیحه سفره را انداخت. یحیی دست و صورتش را شست. لباسش را عوض کرد و آمد سر سفره نشست.
زن و مرد مشغول خوردن شام بودند. از وقتی که تنها پسرشان به خدمت سربازی رفته بود، تنها زندگی می-کردند. ملیحه که از حال شوهرش با خبر بود گفت: «حالا باید چه کار کرد؟ اگه تا دو سه روز دیگه زمین آب نخوره چیزی میشه؟»
یحیی یک قاچ پیاز گذاشت تو دهانش و گفت: «معلومه که چیزی میشه. این بیچاره ها تشنن. آب نخورن از تشنگی می میرن.»
«خب فردا برو صحبت کن یکی سهم آبش رو بده به ما. فوقش یه پولی بهش میدیم تا از خجالتش دربیایم. هر چی نباشه همه کشاورزیم. از حال هم خبر داریم.»
یحیی لقمه اش را قورت داد و گفت: «طرف هم اومد نوبت آبش رو داد به ما! به همین سادگی! با این مردم باید با زبون خودشون حرف بزنی. اگه نزنی فکر می کنن ساده ای یا بی دست و پا. باید بدونن با کی طرفن.»
ملیحه برای خودش و شوهرش آب ریخت. بعد گفت: «یه کاری نکنی که شر درست بشه.»
«چه شرّی؟ نگران نباش. حواسم هست.»
آن شب نه یحیی و نه ملیحه از نگرانی خوب نخوابیدند. یحیی نگران زمینش بود که از بی آبی، محصولش خراب نشود. ملیحه هم نگران بود که نکند شیطان برود تو جلد شوهرش و کار دستشان بدهد.
صبح روز بعد یحیی رفت سر زمین. زمین تشته بود و طلب آب می کرد. جوانه های عدس بی حال شده بودند. هیچ کاری نمی شد کرد. حتما باید آب از طریق آبراه وارد زمین می شد. راه دیگری برای آبیاری زمین نبود. دهیاری دو کانال آب برای کشاورزها معین کرده بود. یکی برای زمین های شمالی و یکی برای زمین های جنوبی. آب از کانال وارد آبراه می شد. هر کس که نوبتش بود، دریچه آبراه زمینش را باز می کرد تا آب وارد زمینش شود. از قرار معلوم آن شب کسی زرنگی کرده بود و دریچه آبراهش را بی نوبت باز گذاشته و مسیر جریان کانال را تغییر داده بود تا آب بجای اینکه برود تو زمین یحیی، رفته بود تو زمین خودش.
یحیی دلواپس زمینش بود. آفتاب مستقیم بالای سر زمین بود و با تمام قدرت می تابید. به دلش افتاده بود که دزدی آب دیشب کارِ هاشم است. دلش می خواست یک تلافی جانانه از او بگیرد.
ملیحه هم مثل شوهرش ناراحتِ زمین بود. اما می خواست مسالمت آمیز همه چیز ختم بخیر شود. وقتی یحیی به خانه آمد به او گفت: «اگه زمین آب می خواد تا دیر نشده یه کاری بکن. من که میگم بذار بریم با یکی از زمین‌های بالایی صحبت کنیم، نوبت آبشون رو بدن به ما.»
«گفتم که، شدنی نیست. این آدما جون به عزراییل نمیدن. هر روز سر آب با هم دعوا دارن. اون وقت بیان سهم آبشون رو بدن به ما!»
ملیحه گفت: «پس می خوای چی کاری کنی؟ کاری نکنی که خدا رو خوش نیاد.»
«من کاری به کسی ندارم.»
«نمیشه تا دو روز دیگه دندون به جیگر گذاشت؟ حالا دو سه روز عدس ها آب نخورن چیزیشون نمیشه.»
یحیی کلافه شد. نفسی کشید و گفت: «باز از اون حرفا زدی! سه روزه آب نخوردن. رفت تا سه روز دیگه آب بخورن. این میشه شیش روز. بعد از کجا می دونی که دوباره آبمون رو ندزدن؟ تازه، تو این هوا یخ هم دووم نمیاره، چه برسه به این بیچاره ها.»
حرفش که تمام شد. جوراب هایش را درآورد و به گوشه ای پرت کرد. ملیحه آمد جلوی شوهرش نشست و گفت: «خب بگو می خوای چی کار کنی؟ چی تو کله‌ت داری؟»
یحیی نمی خواست چیزی بگوید. از جایش بلند شد و رفت طرف دستشویی. ملیحه گفت: «ناسلامتی دارم با تو حرف میزنم پاشودی رفتی!»
طرف های غروب، یحیی از خانه زد بیرون. آن شب نوبت هاشم و دو نفر دیگر بود که آب وارد زمینشان شود. یحیی دور از چشم بقیه و با احتیاط رفت سر کانال. جلوی آبی که قرار بود برود به زمین هاشم برسد را بست. ساعتی آنجا ماند تا ببیند سر و کله کسی آنجا پیدا می شود یا نه. بعد که دید خبری نشد رفت سر زمین خودش. دریچه آبراه را باز کرد. دیری نگذشت که آبی زلال و خنک در جوی جاری شد و زمینش را از تشنگی نجات داد. زیر لب با خودش گفت: «ای هاشم نامرد. فکر کردی من خرم؟ دیگه از اون خبرها نیست که هر غلطی خواستی بکنی من چیزی نگم. یکی بزنی دو تا می‌خوری.»
وقتی زمین حسابی سیرآب شد، رفت و دریچه آبراه را بست. جوری که کسی شک نکند. بعد هم با خیالی آسوده به خانه برگشت.
دیگر از آن چهره ناآرام و دل نگران یحیی خبری نبود. می شد احساس آرامش را در چهره اش دید. دیگر هم زیرلب غرغر نمی کرد. زنش که متوجه این موضوع شده بود، با کنجکاوی پرسید: «چی شد؟ از فکر و خیال زمین اومدی بیرون؟»
یحیی جواب سر بالا داد و گفت: «هنوزم به فکر زمین هستم. ولی چی کار می تونم بکنم؟ با غصه خوردن چیزی درست نمیشه.»
«اگه میگی پنج شیش روز زیاده عدس ها آب نخورن، خب می رفتی یه کاری می کردی.»
«امروز سرشون زدم. هنوز خیلی بی حال نبودن. میشه دو سه روز صبر کرد.»
ملیحه تعجب کرد و گفت: «تا امروز از این حرف ها نمی زدی؟ اخمات تو هم بود و هی داشتی بقیه رو آه و نفرین می کردی.»
یحیی دیگر تحملش تمام شد. از جایش برخاست. پاکت سیگارش را برداشت و رفت بیرون سیگار بکشد. می دانست اگر زنش همینطور حرف بزند، دیر یا زود خودش را جلوی او لو می دهد. و از آنجا که نمی خواست زنش بفهمد آن شب چه کار کرده، به بهانه سیگار از خانه زد بیرون.
سیگار اول را کشید، خواست سیگار دوم را هم روشن کند که دید یک موتور دارد از دور نزدیک می شود. دست و پایش شل شد. موتور نزدیک تر آمد و دید هاشم است.
ترس به جان یحیی افتاد. فکر اینجایش را نکرده بود. زیرلب گفت: «این مردتیکه اینجا چی کار می کنه!»
هاشم روبه روی خانه یحیی ایستاد. موتور را خاموش کرد و پیاده شد. یحیی زودتر سلام کرد. هاشم چهره‌اش در هم بود و زورکی جوابی داد. یحیی سعی کرد رفتارش طبیعی باشد. «به به، آقا هاشم. از این طرف ها؟»
«اومدم باهات دو کلمه حرف حساب بزنم.»
«چیزی شده؟»
«تو نمی دونی؟»
یحیی خودش را به بی خبری زد و گفت: «نه. چی شده؟»
هاشم گفت: «امشب نوبت زمینِ من و دو نفر دیگه بود. آب سر زمین اونا رفته ولی سر زمین من نیومده. یه قطره آب هم نیومده. رفتم سر کانال، دیدم مسیر آب من از ورودی بسته شده.»
«عجب. کی این کار رو کرده؟»
هاشم زل زد به یحیی و گفت: «تعارف رو می ذارم کنار. به گمون تو باشی. می خوام بدونم چرا این کار رو کردی؟»
یحیی شاکی شد و گفت: «حرف دهنت رو بفهم. مگه من انقدر نامردم؟ دیشب هم آب زمین من رو دزدیدن. مگه من اومدم بهت بگم کار توئه؟ دیشب همین اتفاق برای من افتاد. ولی خدا شاهده کسی رو دزد نکردم.»
هاشم گفت: «تو این آبادی به جز تو کی با من دشمنی داره؟ کی هی پاشو می ذاره رو دُم من؟ فقط تو. می-خوام بدونم مشکلت با من سر چیه؟ چرا انقدر با من لجی.»
یحیی برعکس هاشم لاغر و استخوانی بود. پاکت سیگارش را تو جیبش گذاشت و گفت: «نه هاشم جان. کی همچین حرفی زده که من با تو لجم یا خدایی نکرده دشمنی دارم؟ مگه ما بچه ایم؟ حالا بذار من بهت بگم. دیشب هم آب زمین من رو دزدیدن. الان زمینم خشکه خشکه. اگه باور نمی کنی بیا بریم اونجا خودت ببین. یا اصلا خودت تنها برو اونجا. می تونی از بالای دیوار نگاه کنی. دیوارها که اونقدر بلند نیست. ولی خداوکیلی یه لحظه هم این فکر به ذهنم نرسید که یه نفر مثلا تو بخواد این کار رو کرده باشه. بعد تو یه کاره بلند شدی اومدی میگی من راه آب تو رو بستم؟»
یحیی می دانست از بالای دیوار آن هم شبانه، مشخص نیست کف زمین خیس است یا خشک. برای همین چنین حرفی زد. اما هاشم توجه به این حرف نکرد و گفت: «دیشب که اصلا من تو آبادی نبودم. امروز اومدم. پس دزدی آب زمین تو اصلا کار من نمی تونسته باشه. پس حرف بی خودی نزن. حالا بگو ببینم، اگه تو این کار رو نکردی، پس کی این کار رو کرده؟ تو به کسی شک نداری؟ اگه دو شبه آبِ زمین من و تو رو دزدیدن، باید یه فکر اساسی کرد. همین جور الکی که نمیشه.»
یحیی وقتی هاشم گفت دیشب تو آبادی نبوده، کمی جا خورد. بعد با کمی تامل گفت: «آره قربونت. باید بشینیم فکر کنیم. اصلا باید سر کانال دوربین گذاشت. ولی از من میشنوی فکر کنم دزدی امشب، کارِ قنبر باشه. آره والا. فکر کنم کار خودشه. امشب هم طرفای غروب دیدم داشت می رفت سمت کانال.»
«تو مطمئنی؟ از خودت که این حرفا رو در نمیاری؟»
یحیی گفت: «مطمئنه مطمئن که نیستم. ولی شستم خبر میده که کار اون باشه. میگم که، طرفای غروب دیدم داشت می رفت سر کانال. حالا اگه می خوای برو باهاش حرف بزن. باهاش برو سر زمینش ببین اوضاع از چه قراره.»
یحیی از عمد اسم قنبر را گفت. چون قنبر سابقه اش بین اهل آبادی کمی خراب بود و اینجور انگ ها خوب به او می چسبید. هاشم چیز دیگری نگفت. کمی فکر کرد و بعد از یحیی خداحافظی کرد و رفت. یحیی نفس راحتی کشید. با خودش گفت: «حرف مفت می زند دیشب تو آبادی نبوده. فکر کرده من خرم. اومده دست پیش بگیره که پس نیفته.»
ته سیگارش را زیر پا اندخت و خاموشش کرد. برگشت به خانه. ملیحه پرسید: «چقدر طول دادی؟ داشتی چی کار می کردی؟»
«هیچی. یکی از هم ولایتی ها رو دیدم. داشتم با اون حرف می زدم.»
روز بعد یحیی رفت سر زمین. جوانه های عدس سرحال و شاداب شده بودند. یحیی خوشحال بود. از زمین آمد بیرون و در آنجا را بست. یکهو داوود را دید که داشت هراسان به طرف جایی می رفت. یحیی به داوود سلام کرد و پرسید: «اتفاقی افتاده داوود؟ با عجله کجا میری؟»
«مگه نشنیدی چی شده؟»
یحیی گفت: «نه. چی شده؟»
داوود نفس نفس زنان گفت: «دیشب بین هاشم و قنبر دعوا شده. آخرِ شبی. بعدم دعوا بیخ پیدا می کنه.»
داوود چیز دیگری نگفت. یحیی منتظر بود ادامه اش را بشنود. با نگرانی پرسید: «خب بقیه‌ش؟»
«قنبر ناخواسته هاشم رو هل میده. هاشم هم می افته سرش می خوره به سنگ... در جا می میره... الان قنبر رو گرفتن. بردنش پاسگاه.»
داوود حرفش که تمام شد زد، زیر گریه. یحیی مات و مبهوت مانده بود. در لحظه ای رنگ از چهره اش پرید. مثل چوب خشک سرجایش ایستاده بود. دهانش وا مانده بود. نمی توانست حرفی بزند. انگار تمام عالم روی سرش خراب شده بود.
داوود خداحافظی کرد و با عجله رفت. یحیی حتی نتوانست جواب خداحافظی داوود را بدهد. کمی بعد پاهایش سست شد و روی زمین افتاد. به دیوار زمینش تکیه داد. ضربان قلبش شروع کرد به تند تپیدن. حالش از زمانی که تمام محصولش آفت خورده بود هم بدتر شده بود.
مثل دیوانه ها روی زمین نشسته بود و احساس می کرد یک کوه روی دوشش سوار شده و نای ایستادن ندارد.

... فروردین 1401
نقد این داستان از : احسان عباسلو
گاهی برای سلاست متن و زیبایی زبان از تعداد افعال و در نتیجه از تعداد جملات کم می‌کنند. به خصوص این کار در مورد جملاتی که افعال خشک و معمولی دارند بسیار کار درست و فنی است. نمونه این کار را می‌شود در خطوط اول و دوم داستان شما انجام داد: "... و روی خاک خشک دست کشید". همان‌طور که می‌بینید بدون برهم خوردن اطلاعات متن شما، داستان موجزتر شد و فعل ساده‌ی "بود" هم از متن حذف شد. در جملات بعدی هم همین کار را می‌شود انجام داد یعنی به جای رفت کنار جوی آب و دید هیچ آبی نمی آید. " می‌توانید بنویسید "آبی در جوی نبود". چه لزومی دارد که جمله را با فعل "رفت" آغاز کرده‌اید در حالی که پیام اصلی و تاکید جمله اصلا به این فعل ارتباطی ندارد؟ این شیوه از ایجاز و کوتاه کردن متن را یاد بگیرید و همیشه جملات خود را بررسی کنید ببینید در کجا می‌توان آن را این گونه کوتاه کرد.
این را در مورد تعدد سکانس‌های داستان نیز می‌شود به کار برد. داستان کوتاه داستانی نیست که در سکانس‌های متعدد نوشته شود و برای حوادث و کنش‌ها مدام در حرکت بود و تغییر مکان و زمان داد. می‌شود همه آن چیزی را که لازم داریم در یک مکان و زمان بیاوریم. برای مثال در گشایش متن شما ابتدا مکان سر جوی را داریم و بعد خانه را. هر دوی این‌ها را می‌شود در یک مکان روایت کرد. دقت کنید:
تو فکر بود و با خودش تکرار می‌کرد "بر باعث و بانیش لعنت". رفته بود سرزمین و دیده بود خاک و جوی هر دو خشک هستند، بی قطره ای آب."
تمام آن چه شما در حدود چهار خط گفته‌اید را من در کمی بیشتر از یک خط نوشتم. چه چیزی در خطوط اولیه داستان شما لازم و ضروری بود که من هم آن را نگفته باشم؟ اگر دقت کنید تمام آن نکات اصلی مورد نظر و نیاز داستان در همین متن من هم هست.
سعی نکنید بی‌دلیل متن و صحنه را کش بدهید. به این نمونه خودتان توجه کنید: "یحیی آمد جلوی در خانه داوود. در زد. چند لحظه بعد داوود بیرون آمد. با هم سلام علیک کردند."
این که در زد یا این که سلام و علیک کردند چقدر برای داستان ضروری است؟ از بسط بی‌دلیل صحنه و کنش خودداری کنید.
همین اندازه کافی به نظر می رسد:
"رفت سراغ داود. «امشب نوبت زمین من بود آب بیاد. ولی نیومده. تو می دونی چه اتفاقی افتاده؟»"
پس تا اینجا باید یاد بگیریم که: متن را در سکانس‌ها و در جملات و در تعداد افعال کوتاه نماییم.
این داستان از نوع داستان‌های بومی و محلی است یعنی چون در روستا قاعدتا اتفاق افتاده در زمره داستان‌های محلی حساب می‌شود. چنین داستان‌هایی بهتر است حال و هوای روستایی و بومی هم داشته باشند. یعنی در حرف زدن و لهجه اگر بتوانید زبان شهری را از آنها بگیرید و کمی لحن و لهجه محلی به شخصیت‌ها بدهید داستان واقعی‌تر می‌شود.
جدای از این‌ها وقتی مساله آب این اندازه برای کشاورزی در چنین روستایی حیاتی است به طوری که مقرراتی هم از سوی دهداری و مراکز دولتی وضع کرده‌اند و محل عبور آب هم خیلی مشخص است نمی‌شود باور کرد که یحیی نفهمد چه کسی مسیر آب را قطع کرده. باورپذیری این امر خیلی کم است.
هر چه گره و تضادها طبیعی‌تر باشند برای داستان بهتر است. شکل دیگری از گره را ایجاد کنید. گره‌ای که وجود آن باورپذیرتر باشد. مثلا با دلیل توضیح دهیدکه نمی‌شود فهمید (نه این که صرفا شخصیت ادعا کند که نمی‌توان فهمید). همان طور که اشاره شد نمی‌شود مساله‌ای به این مهمی را که معاش خانواده‌ها بدان وابسته است به راحتی رها کرده باشند و کسی نفهمد چی به چیست. باید دلیل متقن و واقعی داشت برای نفهمیدن.
جدی از این، مساله سیگار کشیدن یحیی را به خواست خودتان وارد داستان کرده‌اید. چیزی نباید به خواست و اراده نویسنده اتفاق بیافتد. این که ناگهان نویسنده وسط کار تصمیم بگیرد شخصیت را سیگاری کند باز هم برای خواننده باورپذیری ندارد. اگر قرار به سیگار کشیدن بود از همان لحظه اول باید این اتفاق می‌افتاد. یحیی از اول داستان در ناراحتی شدید و فکر بوده اما تا اواسط آن سراغ سیگار نرفته. از لحاظ منطقی این خیلی مورد قبول نیست. طول دادن درگیری ذهنی یحیی کار خوبی است. باید خوانده با این دغدغه ذهنی او قاطی شود و این کار زمانی اتفاق می‌افتد که این درگیری ذهنی طول بکشد اما یادتان نرود که در کنار همان باورپذیری که اشاره کردم اتفاق بیافتد.
ایده داستان در مجموع بد نیست اما دلیلی که برای آن تراشیده‌اید را باورپذیرتر کنید. خودتان را هم از داستان بکشید بیرون. زبان شخصیت‌ها هم خیلی زیادی شهری شده. به خصوص هاشم وقتی با یحیی حرف می‌زند.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت