داستان بلندی که بال و دمش را چیده‌اند




عنوان داستان : درداب
نویسنده داستان : سجاد دلیلی

مکبر شروع کرده بود و هنوز نصف قلعه نویی ها توی حیاط مسجد بلاتکلیف مانده بودند. پیرها حرصشان گرفته بود و چون وقت اذان بود زیرلب جای فحش، استغفار می گفتند. جوان ها و باغدارها هم کنار حوض خالی جمع شده بودند و غر می زدند.
کاوه بی هوا گلویش را صاف کرد و بلند گفت: بفرما ، وقتی هر کسی از ننه ش قهر می کند چاه عمیق می زند، آخر عاقبت مان همین می شود دیگر، برویم تا خشتک اش را ....
هنوز داشت حرف می زد که پیش نماز جوان مسجد توی حیاط آمد و گفت: اهالی توجه کنند از دهیاری سوال کردم شاه لوله ترکیده تا شب کار دارد، آقایان تیمم کنند که به نماز جماعت برسند.
کاوه ادامه حرفش را خورد و بقیه انگاری این پا و آن پا می کردند که پیش نماز مکثی کرد نگاهی به دیوار کوتاه حیاط انداخت و گفت: تشریف بیاورید اینجا، خاک روی دیوار خوب است، با هم تیمم می کنیم.
یکی گفت: حاج آقا آنجا کفتر می ریند.
پیش نماز نگاهی به دیوار کرد و گفت: خیر برادر خبری نیست. بفرمایید.
اهالی دنبالش رفتند و پیش نماز مرحله به مرحله تیمم را توضیح داد.
کاوه باز غر می زد: آخر عمری باید برای چهار رکعت نماز خاک به سرمان بریزیم.
جوان بود و داشت به پیرها نیش می زد که گر بگیرند و برای اعتراض بعد از نماز جمع بشوند.
یعقوب خله از آن طرف خاکِ روی دیوار را فوت می کرد توی چشم پیرها که دادشان درآمد و خادم مسجد دنبالش کرد. دو دقیقه بعد پیرها با پیشانی و ابروی خاکی سرفه کنان، یکی یکی وارد مسجد شدند، کنار وضودار ها صف بستند و بلاخره نماز شروع شد.

از وقتی توی ده پیچیده بود که وطنخواه برگشته همه می دانستند آخرش کار به جاهای باریک می کشد تا یک هفته بعد که خبر رسید مجوز حفر چاه بالای جاده را هم گرفته. خبر را کاوه آورد و همان شب اصلان توی کانال سنجاقش کرد که: « بیایید تا شرفمان نرفته! سه شنبه بعد از نماز ظهر و عصر ، جلوی مسجد، جنب مینی بوس اصلان. »
نماز ظهر و عصر سه شنبه تمام شده بود و حالا چشمی نصف کمتر اهالی جلوی مسجد جمع بودند.
آخرهای بهار بود و خورشید تابستانه می تابید. قلعه نویی ها چندتا چندتا سایه درخت ها را پر کرده بودند و هرم گرما داشت پیرها را کلافه می کرد. این طرف کوچه بچه ها برای یعقوب خله که داشت پهن های تازه ی وسط کوچه را له می کرد، دست میزدند. جوان ها هم روی موتورشان لمیده بودند و چشمشان پی دخترهای رو گرفته ی آن ور کوچه بود.
آن طرف تر اصلان لُنگ چرکی روی شیشه مینی بوس اش می چرخاند و کاوه زیر سایه درخت توت، سگرمه کشیده جمعیت را می پایید. نیم ساعتی از نماز می گذشت که کاوه کش شلوار کردی اش را روی شکم تاباند و بلند گفت: خب ، همین قدریم؟ اصلان بشمارشان.
اصلان لنگ را دورگردنش انداخت و روی پله ی اول مینی بوس ایستاد. دستش را سایه بان چشم ها کرد و سرانگشتی مردم را شمرد: سی نفری می شویم.
پیرزن ها غر می زدند و انگاری صدای بوقلمون میدادند.
کاوه باز به اصلان گفت: باغ بالایی ها نیامدند؟ مش رجب چه؟ میبینی اصلان پیرخر فقط لب و دهن است. حرف از دهانش درنمی آید که.
اصلان دستی به گوشه ی سبیل کوتاهش کشید و گفت: این ها را ولشان کن توی حمام زنانه مردند ، تا آب به باغشان برسد لال می مانند خب.
کاوه سری تکان داد و ساکت شد. هنوز با مش رجب و باغ بالایی ها شکراب بود. مش رجب میراب بود و هوای بالایی ها را بیشتر داشت تا پایینی ها، ولی توی حساب و کتاب کاوه باید جمعیت می آمد تا حرفشان بگیرد. از صبح دیروز که فهمیده بود با اصلان همه را خبر کرد که کاری کنند.
کم نبودند. باغبان ها و زمین دارها از سر باغ آمده بودند. آقا معلم هم با پسرش آمده بود.کت و شلوار مدرسه اش را پوشیده بود و قرار بود وقتی که رسیدند اول خودش مذاکره کند. حاج آقا حسینی هم چند روزی بود که مریض افتاده بود و پیش نماز جوان مسجد را هم سر عیبی که به خمسشان گرفته بود، تحویل نمیگرفتند که بخواهد بیاید. ننه کا هم غیر از خودش چندتا پیرزن دوایی آورده بود که یک بسم الله می گفتند و ناله و نفرین بود که می بستند به زمین و زمان. خیلی ها هم که وسیله داشتند سرجاده منتظر بودند ولی کاوه باز این و پا و آن پا میکرد بلکه جمعیتشان بیشتر شود.
یکی از پیرها گفت: فرستادم در خانه رجب دیشب سر آب بوده، دارد می آید.
کاوه دستمالی روی دانه های عرق پیشانی اش کشید و کلاه حصیری اش را روی سرش گذاشت. اصلان سری تکان داد که چه کنیم؟
کاوه گفت: مگر توی کانال بهشان نگفتی بعد صلات ظهر همینجا باشند؟
اصلان گوشی را از جیب شلوار پلنگی اش بیرون کشید و نشان داد و گفت: بفرما 120 نفرشان که دیده اند لابد بقیه سر جاده منتظرند.
هنوز حرفش تمام نشده بود که آقا معلم ایستاد کمربندش را جابجا کرد و گفت: اهالی دقت کنند خدای ناکرده دعوا نشود می رویم چهارکلمه حرف بزنیم از حق مان دفاع کنیم ابتدا بنده بعنوان دهیار به نمایندگی از شما صحبت می کنم انشالا ...
کریم انگاری که مگسی را دور می کند دستش را با بالا برد و وسط حرفش دوید: حرف چه؟ این ها حرف آدمیزاد سرشان نمی شود که.
کاوه دستی به ریش و سبیل سیاهش کشید و گفت: همان موقع که برای کارخانه اش چاه عمیق زد باید جلوش درمی آمدیم که کار به اینجا نکشد. میدان را خالی دیده که می تازد، حالا می رویم می بینید بی پدر یک دستگاه آورده وسط دشت صد متر را دو روزه پایین می رود. دور دستگاه را دیوار کشیده و پای دیوار را گود کرده که دست کسی بهش نرسد.
جمعیت همهمه کردند که یکی بیلش را بالا گرفت و گفت: بزنیمشان اصلا.
همهمه بیشتر شد که ننه کا صندلی چرخدارش را جلو کشید و داد زد: خب لال بمیرید یک دقیقه! کاوه ننه باهاشان دعوا نکنید ها.
حاج حیدر تسبیحش را توی جیبش گذاشت و جواب داد: آرام آقاجان! همینطوری که نمی شود خب، مملکت قانون دارد.
همه بلند خندیدند.
آقا معلم خواست بلند شود که کاوه دست روی شانه اش گذاشت و نشاندش.
یکی از جوان ها گفت: صبح پاسگاهی ها آمده بودند سر جاده، یارو ریده به خودش.
بقیه جوان ها خط و نشانی کشیدند و زیرلب فحشی دادند. کریم خشتکش را خاراند و گفت: خب زیرابشان را بزنیم.
کسی جوابی نداد و باز حرف توی حرف آمد.
یکی از پیرها صلواتی فرستاد ولی جمعیت هنوز مشغول صحبت بود، دوباره بلند گفت: به کمرتان بزند، صلوات.
و همه بلند صلوات فرستادند. یعقوب خله صلوات کشداری فرستاد و زیر سایه هیکل درشت کاوه نشست.
پیرها با عصا ایستادند که: ذله شدیم خب، برویم دیگر.
یعقوب سرش را بالا گرفت زوزه ای کشید و فریاد زد: ذله شدیم ذله شدیم. مکثی کرد و باز گفت: بریم بریم ذله شدیم.
کسی کاری به کارش نداشت مگر بچه ها که دورش جمع می شدند و برایش دست می زدند و معرکه اش را گرم می کردند.
زمین دارها در گوشی چیزی به هم گفتند. یکی شان گفت: هیزم به آتش این ها نریزید که دودش به چشم خودمان می رود.
کاوه انگار که خرده حسابی هم داشته باشد، دندان هایش را بهم فشرد و گفت: ما که حرف ناحق نمی زنیم. جد و آباد ما کشاورز بودند. سه بار چاه را بالا بردیم که یک ساعت آب بیشتر بکشیم. حالا یارو عنر عنر آمده بالای جاده دویست متر چاه بزند که دیگر تف هم از چاه مان بالا نیاید.
«تف» را با غیظ گفت و بعد زیرلب چیزهایی گفت که کسی نشنید. زورش آمده بود اما نمیخواست بهانه دستشان بدهد، با اصلان ده رج پسته کاشته بود که اگر آب را می بستند چهارسال زحمتشان به باد می رفت.
سکوت کوتاهی بین جمعیت برقرار شد تا یکی از زمین دارها آرام گفت: پاسگاهی ها می گفتند مجوز دارد.
آقا معلم جواب داد: آقای وطنخواه مجوز حفر چاه را دارد ولی همین مجوز محل ایراد است. مجوز در اصل نباید صادر شود.
جمعیت همهمه کرد و حاج حیدر بلاخره گفت: توکل بخدا می رویم ببینم چه می شود.
کاوه اشاره ای به اصلان کرد که مینی بوس را روشن کند بعد رو به بقیه که انگاری شل شده بودند گفت: شل بگیریم سفت می خوریم امروز نوبت من است فردا نوبت شما، من می روم پی حقم خودتان می دانید. هر که می خواهد بیاید.
یعقوب خله افسار خر خیالی اش را کشید وسط جمعیت و همانطور که آب از لب و لوچه اش آویزان بود داد زد: من من می آیم کاوه من می آیم.
کاوه پوزخندی زد و گفت: باز به غیرت تو.
بقیه سرخ شدند. یعقوب اصرار می کرد و شلوار کاوه را می کشید که داشت پایین می آمد و بلاخره مش رجب سوار بر دوچرخه کهنه اش رسید. آهسته رکاب می زد و توی خورجینش دسته بیل و کلنگ داشت. اصلان پوزخندی زد و گفت: با دوچرخه آمده که کسی را سوار نکند!
یکی از جوان ها گفت: نمیشناسی اش؟ یارو نمی ریند که گشنه ش نشود.
مش رجب دوچرخه را به دیوار مسجد تکیه داد و تند آمد سمت جمعیت که : برویم، یعقوب حواست به دوچرخه باشد تا برگردیم.
کاوه اخمی تحویل رجب داد و اشاره کرد که سوار شوند. یعقوب هنوز داد می زد که بیاید. لگدی حواله ی دوچرخه مش رجب کرد و بعد آنقدر فحش داد و فریاد زد که سر آخر کاوه راضی شد و او را هم سوار مینی بوس کرد.
جوان ترها با موتور می آمدند. باغ پایینی ها که پای درخت هاشان وسط بود زودتر سوار شدند و ته مینی بوس را پر کردند. کاوه گفت که پیرزن ها همین دم دستمان باشند که خدای ناکرده فوتی ندهیم. حاج حیدر و مش رجب هم روی صندلی های جلوتر نشسته بودند و حرف نمیزدند هرچند کاوه بهشان گفته بود که تعارفی نیایند و ما خودمان از پسشان برمی آییم ولی خودشان هم فهمیده بودند هوا پس است که آخرش روی کاوه را زمین نزدند.
اصلان پای ماشین کاوه را کنار کشید و گفت: چوب و چماق برداریم که اگر دعوا شد دستمان خالی نباشد.
کاوه سرش را خاراند و گفت: نه به حاج حیدر قولش را دادم، این دفعه را به زبان خوش می رویم، حواست باشد آخرش من بالا می گیرم، عربده را کشیدم تو بیا آرامم کن، بی دعوا و کتک.
اصلان جواب داد: باشد. این آقا معلم چی؟ حرفش برو ندارد؟
کاوه اخم کرد: تو دیگر چرا؟ این بابا همش لفظ است تنبانش را نمی تواند بالا بکشد بعد هم حواست به این مردم کوفه باشد پا پس بکشیم می پیچند به بازی آن وقت ما می مانیم و خشکه چاه و پسته ی پوک سر درخت.
اصلان سری تکان داد و گفت: حواسم هست دارمشان.
و سوار شد و پشت فرمان نشست.
ردیف صندلی ها پر بود مردها یک طرف بودند و زن های بچه بغل هم یک طرف. بین ردیف ها وسط راهرو یعقوب نشسته بود و با بچه ها سروکله می زد.
کاوه پشت به آقامعلم که دیگر ساکت شده بود، هیکل درشتش را روی صندلی شاگرد پهن کرد و اصلان ترمز دستی را ول کرد و دنده را جا زد.
ماشین هان هان کرد، تکانی خورد و راه افتاد.
هوای داخل دم داشت و بچه ها زور می زدند شیشه پنجره ها را باز کنند اصلان از توی آینه اخم میکرد بهشان ولی باز کارشان را می کردند. جاده خاکی بود و معلوم نبود گردوخاک از کجا داخل می آمد و چاله و دست اندازها هم ول کن نبودند تا داد پیرها درآمد که : با خر می آمدیم زحمتش کمتر بود.
یعقوب جواب داد: خرِ من خرِ من.
اصلان گاز را شل کرد مینی بوس آرام از وسط جاده اصلی رد شد و بقیه اهالی بوق زدند و کاوه دست تکان داد تا دنبالشان راهی دشت و چاه وطنخواه شدند.
پنج کیلومتر بیشتر نبود و تازه اول جاده خاکی بودند. پسر کوچک آقامعلم سرفه ای کرد و از پدرش پرسید: بابا چرا آب نداریم؟
آقا معلم عینکش را روی صورتش جابجا کرد و گفت: خشک سالی، باران نمی بارد، باران که نبارد آب هم به چاه نمی رسد.
پسرک باز پرسید: باران چطوری درست می شود؟
آقامعلم دستی به سرش کشید و قبل از آنکه پاسخ بدهد اصلان بلند گفت: خب خدا هم شاشش می گیرد دیگر.
همه بلند خندیدند که یکی از ته مینی بوس گفت که بچه اش شاش دارد.
کاوه سری تکان داد که: باز ما عجله داریم اینها شاش شان گرفت، بگو بی صاحاب را نگه دارد الان میرسیم بپاشد به وطنخواه.
بعد ایستاد یک لیوان آب خنک از کلمن آبی پیش پایش ریخت و داد دست حاج حیدر و پیرزن ها و پنجره ی صندلی شان را باز کرد که نفسشان نگیرد.
باد داخل مینی بوس پیچید. عرق سر و صورتشان را خنک کرد و حالشان را جا آورد.

دشت تقریبا صاف بود و شیب ملایمی تا کوه های آن دورها داشت. اطراف محل حفر چاه چند نفری ایستاده بودند و ماشین پاسگاه و چندتای دیگر که نمره ی دولتی داشتند هم آن طرف تر پارک شده بودند. دور دستگاه را همانطوری که کاوه تعریف کرده بود دیوار کشیده بودند و پای دیوارها یکی دو متری گودی بود. از تپه خاک های اطراف هم معلوم بود نصف چاه را حفر کرده اند. جوی کوچکی از آب از سوراخ پایین دیوار راه گرفته بود و معلوم نبود از چاهشان است یا نه.
چند پارچه آفتاب خورده هم به خط خوش روی دیوارها بود که نوشته بود: آیا می دانید مزاحمت در انجام عملیات حفر پیگرد قانونی دارد؟
پارچه ی جر خورده ی «به قانون احترام بگذارید» هم هنوز همانطور آویزان دیوار کناری بود.
مینی بوس اصلان اول رسید و از وسط گردوخاک بالا آمده بقیه هم پیدایشان شد.
فرمانده پاسگاه و یکی از کادری ها با دو سرباز دیلاق و پشت سرشان هم چند کت و شلواری که به دولتی ها می خوردند جلو آمدند. وطنخواه نبود و وردستش جمالی را فرستاده بود برای پیگیری. او هم چندنفر را آورده بود که دورش را بگیرند.
کاوه در مینی بوس را باز کرد گوشی اش را سمت اصلان گرفت و گفت: فیلم اش را بگیر که پدرشان را در می آوریم.
اهالی یکی یکی پیاده شدند و بقیه هم از راه رسیدند که روی هم رفته جمعیت خوب بود و کاوه انگار راضی شده بود.
اصلان گوشی اش را لای برف پاک کن گذاشت و خودش پیش کاوه آمد.
همان اول که دیدند خبری از وطنخواه نیست به خیال آنکه پشت دیوار داخل حصارش باشد اصلان فریاد زد: ترسو بیا بیرون ترسو بیا بیرون.
جمعیت شعار دادند و صدای آقا معلم توی هیاهو گم شد. جمالی کت و شلوار کرمی پوشیده بود و کنار فرمانده پاسگاه می رفت و می آمد و در گوشش حرف میزد.
خر خیالی یعقوب رم کرده بود توی دشت و دور دیوارها چرخ می زد.کاوه و مش رجب و آقا معلم جلو آمدند و و آن طرف فرمانده پاسگاه بلندگو را دست سرباز داد میکروفن را جلوی دهانش گرفت: اهالی صبر کنند ، آقا سکوت.
بلندگو سوت گوشخراشی کشید. فرمانده بی سیمش را خاموش کرد و باز گفت: ساکت آقا صبر کن، شعبان با تو دارم ها، ساکت، یک صلوات بفرستید.
جمعیت با مکث صلوات بلندی فرستاد و آرام گرفت فقط صدای پیرزن ها بود که به قاعده و بی توقف نفرین می کردند.
فرمانده باز گفت: خدا پدرتان را بیامرزد، مشکل پیش آمده چهار نفر بیایند حلش کنند. مرافعه ندارد، اهالی حواسشان به دست و پایشان باشد دارم نگاه می کنم ها چیزی در نرود، اعتراض دارید طومار به دولت بنویسید لشکر کشی ندارد. حواستان باشد که این فقره آشوب را سردار پی می گیرد.
صدای جمعیت بلند شد و کاوه و آقا معلم و مش رجب جلو آمدند. کاوه گفت: عریضه دادیم حالی شان نمی شود یا نمی خواهد بشود.
فرمانده میکروفن را دور گرفت اخمی به کاوه کرد و گفت: خودت میدانی مجوز دارد این چه بساطی است راه انداخته ای گامبو؟ تشویش اذهان عمومی؟ ها؟
جمالی سیگارش را زیر پا خاموش کرد، از پشت سر فرمانده جلو آمد و کپی کاغذی جلویشان گرفت و با صدای خش دارش گفت: بفرمایید، این هم مجوز، شر برای خودتان درست نکنید.
کاوه اخم کرد و گفت: کدام یزیدی مجوز داده؟
جمالی کاغذ را توی جیب کتش گذاشت و گفت: اداره ی جهاد، از آب روستایی هم تصدیق داریم. یکسال صبر کردیم دیگر نمی شود. نهال های آقای وطنخواه آب نمی خواهد؟
آقا معلم به دولتی ها اشاره کرد و گفت: بشینیم باهاشان حرف بزنیم.
سایه پیدا نمیشد و فرمانده انگاری کلافه شده بود که اشاره ای به سربازها کرد و بعد گفت: شما و مش رجب بروید صحبت کنید. به کاوه هم اشاره کرد و گفت: این برود جمعیت را ساکت کند شر نشود.
کاوه گفت: من صحبت می کنم.
آقا معلم دستش را گرفت و گفت: بگذار اول ما برویم نتیجه نداد شما را صدا می زنیم. برو برو اهالی را بنشان.
مش رجب هم تسبیحش را درآورد و هن هن کنان گفت: درستش می کنیم، بزرگی گفتند کوچکی گفتند، تو برو.
کاوه زیر لب فحشی داد و ایستاد. بقیه رفتند دورتر پیش جمالی و دولتی ها.
اصلان گوشی اش را لای جمعیت می چرخاند و فیلم میگرفت تا به کاوه رسید گوشی را جلو برد و پرسید: آقای کاوه نتیجه چه شد؟
کاوه اخم کرد و جواب داد: رفتند حرف بزنند. انشالله حق به حقدار می رسد. و برای دوربین دست تکان داد.
نیم ساعتی گذشته بود و جمعیت توی آفتاب ولو شده بودند و حرف میزدند. دولتی ها روی صندوق ماشین نقشه پهن کرده بودند و با فرمانده و مش رجب و آقا معلم صحبت می کردند و گاه گاه اشاره ای به دشت و چاه و روستا می کردند. آخرش مش رجب سری تکان داد و با دولتی ها که داشتند سوار ماشین می شدند دست داد آقا معلم اما هنوز اصرار می کرد.
کاوه رفت سمتشان و مش رجب گفت: الکی بالا نگیر، تعهد می دهند روزی شش ساعت بیشتر آب نگیرند، برو جمعشان کن برویم ده.
کاوه جوش آورد: یک دقیقه آب هم حقشان نیست یک ساعت هم بکشند پایینی ها سال دیگر آب ندارند.
دولتی ها رفتند و فرمانده جلو آمد و بی حوصله گفت: بسیار خب. خدا پدرتان را بیامرزد قائله را بخوابانید برویم.
آقا معلم هم رسید و عینکش را روی بینی جابجا کرد و گفت: آقایان تعهد دادند ...
کاوه فریاد زد: آقایان گه خوردند. این قانون چرا برای اینها آب دارد نان دارد برای ما خار؟ حق الناس سرشان نمی شود؟
جمعیت با صدای کاوه برگشت. آدم های جمالی جلو آمدند و فرمانده بلند گفت: داد نزن. ساکت .. قانون قانون است. مجوز دارند، شرعا حلال است قانونا مجاز.
مش رجب رو به کاوه صدا بلند کرد: ادبت کجا رفته مرد؟
کاوه دندان هایش را بهم فشرد و جواب داد: همان جا که غیرت تو رفته.
مش رجب سری تکان داد و رفت سمت جمعیت و باغ بالایی ها را جمع کرد که بروند.
بقیه رفتند پشت سر کاوه که بلند فریاد می زد: حرام است تا ما زنده ایم حرام است تا درخت ما توی خاک است حرام است. من رگ می گذارم حقم را خودم میگیرم. این دستگاه و صاحبش را آتش میزنم.
زن ها جیغ زدند و جمعیت به ولوله افتاد. اصلان جلو آمد که کاوه را آرام کند. باغ بالایی ها جمع شده بودند و جمالی هم سریع رفت و در حصارش را قفل زد.
کاوه تازه گرم شده بود و عربده می کشید. رفت سمت حصار که آدم های جمالی دوره اش کردند و صداها بالا رفت و رجز بود که برای هم می خواندند. فرمانده و سربازها آمدند وسط و بین شان فاصله انداختند، آقا معلم داشت کاوه را آرام می کرد که جمالی فریاد زد: جمع کنید معرکه را گندش را درآوردید.
فرمانده بلند فریاد زد: ساکت آقا حرف نزن.
یعقوب خله از لای جمعیت بیرون آمد و هماهنگ با جوان ها شروع کرد به فحش دادن.
جمالی بی توجه به فرمانده دوباره گفت: چی را حرف نزن؟ خلاف شرع که نکردیم، جمع کنید الم شنگه را شب شد!
کاوه گر گرفت، خودش را از جمعیت جدا کرد و میخواست سمت جمالی برود که باز اصلان نگهش داشت. باغ بالایی ها که اوضاع را دیدند یکی یکی سوار ماشین هاشان شدند و بی صدا گازش را گرفتند و رفتند. پایینی ها تا به خودشان بیایند جمعیت نصف شد بود، جمالی میدان را که خالی دید باز فریاد می زد اما جوان ها جلو آمدند و کار بالا گرفت. فرمانده و سربازها تقلا می کردند که جداشان کنند که معلوم نشد چه شد که یکی از آدم های جمالی ناغافل خواباند توی گوش یعقوب و جوان ها هم مهلت ندادند و مشت ها بالا آمد و مرافعه رسما شروع شد.
کاوه نگاهی به اصلان کرد و بعد چشمی به هم فهماندند که کار از کار گذشته و باید بزنیم. کاوه هیکل درشتش را وسط جمعیت انداخت. عربده می کشید و میدان داری می کرد بی نگاه به چهره ها دستش را بالا می آورد و می کوبید. جمعیتشان هنوز بیشتر از جمالی و آدم هایش بود و کار داشت به نفعشان تمام می شد که آن طرف جمالی اشاره ای به یکی از آدم هایش کرد و سری تکان داد.
یک لحظه دست کاوه بالا رفت و هنوز پایین نیامده بود که چند نفری ریختند سرش و گرد و خاک و بعدش به ثانیه نکشید که مشت اصلان توی صورتشان آمد. سرباز ها لای جمعیت بر می خوردند و کاوه هنوز عربده می کشید و می زد و جمعیت آشفته بود. اصلان اما از میان گردوخاک برای یک لحظه برق تیزی بلندی را دست یکی از آدم های جمالی دید که سمت کاوه می رفت. فریادی زد و سمت کاوه دوید. توی شلوغی و گردوخاک مرد تیزی را عقب گرفت اما قبل از اینکه به پهلوی کاوه برسد اصلان جلو آمد و دستش را محکم گرفت. گلاویز شدند و چند لحظه بعد خون بود و فریاد اصلان که گم می شد توی هیاهوی جمعیت. مرد تیزی را بیرون کشید و اصلان را بغل گرفت تا گودی پای دیوار و بعد هلش داد سمت جوی باریک آب و بعد هم از لای جمعیت بیرون آمد و فرار کرد.
هوا آرام آرام تاریک می شد و دعوا و هیاهو ادامه داشت.کاوه مشت می زد و انگار بیشتر می خورد که نگاهش توی جمعیت دنبال اصلان می گشت. سربازها جداشان می کردند سربازها بلاخره چندتا از جوان ها را دستبند زدند و پیرها جلو آمدند که دعوا تمام شود. حاج حیدر هراسان جوان ها را کنار می کشید و شعبان بغضش گرفته بود و می زد، زن ها جیغ می زدند و کریم ناله می کرد. ولی سر آخر جدایشان کرده بودند.کاوه نفس نفس میزد و لبش پاره شده بود. سر و صورت و دهانش خاک و خون گرفته و دست و پایش خراشیده بود.
جمعیت از هم پاشیده بود هیاهو کم شده بود و آدم های جمالی غیب شده بودند. فرمانده هنوز فریاد می زد. کاوه می چرخید و پی اصلان می گشت تا یعقوب را دید که پای گودال گریه می کرد و اصلان را صدا می زد. لنگ لنگان جلوتر رفت و دید که اصلان دور تر توی جوی آب افتاده و پیچیده به خودش. بی تعادل می دوید سمتش و بعد اهالی هم اصلان را دیدند که غرق خون و خاک توی خودش مچاله شده.
کاوه بالای سرش بغض کرده بود. چشم های باز اصلان آسمان صاف دشت را نگاه می کرد. نفس نمی کشید و خون از دست و پهلویش توی جوی آب می چکید و خونابه ها به سمت دشت می رفت. شانه ی مردها می لرزید و صدای شیون زن ها و آژیر آمبولانس دشت را پر کرده بود.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای سجاد دلیلی سلام
«درداب» را خواندم و از اعتماد شما بسیار سپاسگزارم. وقتی داستان را می‌خواندم شگفت‌زده شدم یادم نمی‌آمد در گذشته آثارتان در چه سطحی بوده‌اند و فرصت بازگشت و مرور دوباره داستان‌ها و یا احیانا نقدها را هم نداشتم اما هر چه که هست این داستان ویژگی‌های قابل تحسینی دارد و می‌توانم به خاطرش به شما آفرین بگویم. یکی از مهمترین ویژگی‌های داستان نثر شسته‌رفته و بی‌ادا و اصول جوشانی است که مثل موج می‌آید و می‌گذرد و مخاطب را روی شانه‌های خودش می‌نشاند و با خود می‌برد و نثری است که با اتمسفر داستان هم‌خوانی‌دارد؛ دیگری ضرباهنگ بسیار خوب است و همینطور دیالوگ‌های زنده و پیش‌برنده و طنز پنهانی که در رگ و ریشه اثر جاری شده است. داستان قوی و بدون مقدمه‌‌چینی‌های تصنعی و حوصله‌سربر شروع شده است و خواننده را صاف به قلب ماجرا می‌کشاند بی‌آنکه او را سردرگم کند. داستانی است با یک کشمکش مرکزی روشن که پرکشش هم نوشته شده است. می‌دانید به طور کلی نزاع بر سر آب، ماجرای تازه‌ای نیست هم در ادبیات داستانی و هم در شعر سابقه دارد اما اینکه بتوانید همان ماجرای قدیمی و کلیشه‌ای را این‌بار نه در دورۀ تاریخی دیگری بلکه در همین دوره و با آدم‌های امروزی شکل بدهید و جمع‌وجورش کنید کار ساده‌ای نیست و شما به خوبی از پس آن برآمده‌اید اما با این همه یک نکتۀ خیلی خیلی مهم وجود دارد که لازم است به آن توجه کنید و آن اینکه از همان ابتدا به نظرم رسید این سوژه بیشتر برای داستان بلند مناسب است نه داستان کوتاه و این تعداد آدم که یکهو و با هم در داستان سرریز می‌کنند و به اصطلاح می‌نی‌بوسی وارد داستان می‌شوند، بیشتر به کار داستان بلند می‌آیند نه داستان کوتاه. مثل داستان بلندی است که بال و دمش را چیده باشند. پیشنهادم این است که اگر صبوری و توانایی‌اش را دارید همین سوژه را با همین شخصیت‌های اصلی به داستان بلند تبدیل کنید. منظور اینکه کاوه و وطن‌خواه و یعقوب‌خله و تعداد دیگری را نگهدارید و بگذارید شخصیت‌ها به قوام برسند و استخوان‌دار و ماندگار بشوند چون این پتانسیل را دارند. نگذارید داستان دچار شتابزدگی شود و حواستان باشد که در پایان‌بندی خیلی به دنبال سانتی‌مانتال کردن ماجرا نباشید. به تلاش و تمرین خستگی‌ناپذیر ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
صدف احسانی وزین » چهارشنبه 28 اردیبهشت 1401
بسیار زیبا بود عالی
سجاد دلیلی » سه شنبه 06 اردیبهشت 1401
سلام و عرض ادب از نقد و نظر لطف شما ممنونم. از راهنمایی های شما حتما استفاده خواهم کرد سپاسگزارم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت