اهمیت بررسی تک تک جزئیات در داستان




عنوان داستان : گذشته‌ای در حوالی نیاوران
نویسنده داستان : پریسا نوعدوست

خون به مغزم حجوم آورده بود.
دستم را به ستون وسط سالن گرفتم تا از افتادنم جلوگیری کنم.
احساس میکردم تمام تلاش هایم در این مدت برای فراموشی‌اش به یکباره به پوچی رسیده است.
صدای یسنا در سرم اکو میشد.
«مامان؟ حالت خوبه؟ چیشدی؟»
حالم اصلا خوب نبود. چیزی درون سینه ام فروریخته بود. دلم پیچ میخورد، محتویات معده ام به حلقم رسیده بودند. با همان حال خراب به سمت در خروجی سالن دویدم. صدای قدم های یسنا را پشت سرم میشنیدم.
نزدیک جدول کنار خیابان که رسیدم، هرچه خورده بودم را بالا آوردم. یسنا بالای سرم آمد دستمالی به دستم داد و گفت:
«میخوای بریم دکتر؟»
دهانم را با دستمال تمیز کردم. به سختی روی پاهایم ایستادم. تمام وجودم میلرزید.
یسنا غر غر کنان گفت:
«ناهار چیزی خوردی بهت نساخته؟»
سری به نشانه‌ی منفی تکان دادم که ادامه داد:
«پس یعنی بی دلیل یهویی اینجوری شدی؟ رنگت مثل گچ سفید شده مامان!»
چشمانم میسوخت. تصویر دخترم مقابل چشمانم تار شده بود و نمیتوانستم مانع ریزش اشک‌هایم شوم‌.
یسنا حرف میزد اما من انگار کر شده بودم. اصلا صدایش را نمیشنیدم.
انگار که کسی روحم را از بدنم جدا کرده باشد و پرت کرده باشد به بیست سال قبل، اصلا او را نمیدیدم. تنها کیومرث و خودم را میدیدم که میان گندم زارهای پدرم نشسته بودیم. صدایش به گوشم میرسد که میگوید:
«تکون نخور دختر، یک ساعت نمیتونی تو یه ژست بمونی؟»
دستی به چین دامنم می‌کشم. باد به زیرروسری ام میوزد و موهایم را به رقص در می آورد. میخندم و می‌گویم:
«یک ساعت زمان کمی نیستا!»
چشمانش را ریز میکند و میگوید:
«اره ولی من هر پنج دقیقه یکبار دارم بهت میگم تکون نخور!»
لباسهایش سرتا پا مشکیست. مشکی بیشتر از هر از رنگ دیگری به او می آید. باد میان موهای پر پشت و فرفری اش میوزد و بیشتر بهمشان میریزد. با یک دستش بوم نقاشی را نگه داشته و در دست دیگرش قلموییست که هر از گاهی به درون رنگ فرو میرود و باز روی بوم نقاشی می‌نشیند. لبخند که میزند گونه ی سمت چپش چال می افتد. نفس عمیقی میکشد و میگوید:
«دیگه آخراشه...»
بالاخره این یک ساعت تمام میشود. یک ساعتی که برای من خیلی طول کشیده بود. قلمویش را پشت گوشش میگذارد. بوسه‌ای به نقاشی‌ای که کشیده میزند و به سمت من می آید.
دامنم را بالا میگیرم که روی زمین کشیده نشود. از روی تخته سنگ پایین می آییم و کنارش می ایستم. قدش بلند است و من حتی تا سرشانه اس هم نمیرسم.
بوم را به سمت من برمیگرداند و میگوید:
«تقدیم باعشق!»
درون بوم نقاشی دختری با دامن چین دار و روسری گلگلی به سر، در حالی که طره ای از موهایش به دست باد به رقص در آمده، بر روی تخته سنگی نشسته و به دوردست ها خیره شده است.
با تکان دست های یسنا گندم زار جایش را به پیاده رویِ شلوغِ نیاوران میدهد.
«مامان دو ساعته دارم صدات میکنم به چی زل زدی؟»
نگاهم به سمت درِ نمایشگاه میرود. نمایشگاهی که در یکی از نقاشی هایش دختر جوانی میان گندم زار نشسته است. نمایشگاهی که در حقیقت متعلق به پدرِ همکلاسیِ یسنا بود. متعلق به کیومرث...
یسنا کوله پشتی‌اش را روی دوشش جابجا کرد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
«ساعت چهاره. الان دیگه شیرینم اومده. گفت تا ساعت چهار خودش و میرسونه. بیا بریم داخل، هم از خودش هم از پدرش، برای دعوت تشکر کنیم. بعدشم بریم بیمارستان ببینیم تو چرا اینجوری شدی!»
بدون توجه به حرف هایش گفتم:
«اون دعوت نامه‌ای که همکلاسیت بهتون داد و داری؟»
سری به نشانه ی تایید تکان داد و دعوت نامه را از جیب کناری کوله پشتی‌اش بیرون آورد و به دستم داد.
«ایناهاش»
دعوت نامه را گرفتم. اشک هایم را پاک کردم تا دیدم واضح تر شود. جملات را سریعتر از نظر گذراندم تا به اسمش رسیدم.
گوشه ی سمت چپ دعوت نامه پایین کادر با دست خط و امضای خودش نوشته بود
«ارادتمند، کیومرث وجدانی.»
اگر این دعوت نامه را قبل از آمدن دیده بودم الان با این حال اینجا نبودم..
هرچند که من حتی لحظه‌ای به ذهنم خطور نکرده بود که ممکن است این نمایشگاه برای کیومرث باشد.
دعوت نامه را به یسنا دادم و گفتم:
«من حالم خیلی بده قربونت برم. ببین دستام چطوری داره میلرزه. فکر کنم فشارم افتاده. شیرین و باباشم که متوجه حضور من نشدن. تو برو داخل از دوستت تشکر کن، از طرف منم ازشون معذرت خواهی کن بگو مادرم حالش خوب نبود نتونست بیاد.»
یسنا کلافه گفت:
«دعوت نامه رو چرا خوندی؟ مامان، پدرش توی اتاق کناری بود. اگه من و تورو کنار هم دیده باشه چی؟ خیلی بد میشه!»
سعی کردم قانعش کنم.
«ندیده... من مطمئنم. عزیزدلم باور کن دوستتم راضی نیست من با این حال به نمایشگاهشون بیام. بهترین کار همینیه که بهت گفتم. نمایشگاه هنوز چند روز دیگه ادامه داره میخواستم تاریخش رو ببینم، حالا میتونی به دوستت بگی اگه وقتش و داشتم شاید یه روز دیگه اومدم. الانم من یه تاکسی میگیرم و برمیگردم خونه. توام وقتی کارت تموم شد آژانس میگیری و میای.»
یسنا که میدانست دیگر نمیتواند من را قانع کند به کنارِ خیابان رفت. تاکسی را نگه داشت و گفت:
«باهم برمیگردیم خونه. وقتی حالت خوب شد دوباره باهم میایم.»
خودم هم میدانستم که دیگر پایم را اینجا نخواهم گذاشت. برگشتن به آن سالن و دوباره مواجه شدن با تصویر خودم یک طرفط دیدن کیومرث بعد از بیست سال هم یک طرف.
نمیتوانستم... من قول داده بودم که به پدر فرزندانم وفادار بمانم و میدانستم دیدن دوباره ی کیومرث مساویست با عشقبازی با خاطراتی که بیست سال پیش دفنشان کرده بودم و این حق همسرم از انتخابش و عشقی که برایمان خرج کرده بود، نبود. سوار تاکسی شدم در حالی که میدانستم نه امروز را فراموش میکنم و نه بار دیگر به اینجا برخواهم گشت.
نقد این داستان از : مریم فردی
دوست گرامی، سرکار خانم «پریسا نوعدوست»
سلام.
درباره داستانی که از شما خواندم باید چند نکته عرض کنم. بعضی از این نکات فقط اختصاص به همین داستان دارند و بعضی توصیه‌هایی کلی هستند که بهتر است در همه داستان‌هایتان رعایت کنید.
داستان شما با این جمله شروع می‌شود:«خون به مغزم حجوم آورده بود.» غلط املایی در جمله اول خواننده را به شدت دلسرد می‌کند. من به عنوان خواننده اگر با داستانی مواجه شوم که نویسنده‌اش مرتکب چنین اشتباهی شده، ادامه داستان را نمی‌خوانم. این یک اعتراف صادقانه است. به عنوان نویسنده وسواس زیادی در شناخت کلمه‌ها و شکل صحیح نوشتار آنها داشته باشید. پس فعلا قدم اول این است که به جای «حجوم» بنویسید:«هجوم».
چند جمله بعدی داستان شما اینها هستند:« دستم را به ستون وسط سالن گرفتم تا از افتادنم جلوگیری کنم. احساس میکردم تمام تلاش هایم در این مدت برای فراموشی‌اش به یکباره به پوچی رسیده است. صدای یسنا در سرم اکو میشد.» از همین فرصت استفاده می‌کنم تا درمورد نثر و زبان داستان چند نکته عرض کنم.
اول اینکه تا جایی که می‌توانید موجزتر بنویسید. تا آنجا که به ساختار داستان و معنایی که قصد دارید به خواننده منتقل کنید لطمه‌ای وارد نشود. در ضمن حتما از زبان معیار داستانی در روایت داستان خودتان استفاده کنید. زبان معیار، زبانی حدفاصل زبان گفتار و نوشتار است. توضیح آن کمی مفصل است که در کتابهای آموزش داستان‌نویسی می‌توانید مطالعه کنید. ولی در همین حد بگویم که اگر کلمه‌ای را در زبان گفتار استفاده نمی‌کنید، اجازه ندارید در داستان هم بیاورید. مثلا شما در زبان گفتار نمی‌گویید:«تا از افتادنم جلوگیری کنم». به جایش می‌گویید:«تا نیفتم.» این جمله هم آن موجز بودن را شامل می‌شود و هم در حیطه زبان معیار است. حتی می‌توانید این جمله را حذف هم بکنید. اگر تنها بگویید:«دست انداختم به ستون وسط سالن.» خواننده متوجه منظور شما می‌شود. اینکه این شخصیت حال خوشی ندارد. این یعنی ایجاز بیشتر. در جمله بعدی هم با ترکیب‌هایی مثل« به یکباره» از زبان معیار خارج شده‌اید. در جمله بعدی کلمه «اکو» را داریم. سعی کنید تا جایی که ممکن است از کلمه‌ها و عبارات فارسی استفاده کنید. اگر می‌نوشتید:«صدای یسنا در سرم می‌پیچید.» بهتر بود. البته در نظر داشته باشید که جایگزین‌هایی که خدمت شما عرض می‌کنم تنها در حد پیشنهاد است و شما صاحب این متن هستید و در نهایت باید تصمیم بگیرید. من تنها اصول اولیه‌‌ای که می‌بایست رعایت کنید را با ذکر مثال‌هایی توضیح می‌دهم.
از آنجا که می‌توان درباره تک‌تک جمله‌ها با هم دقت صحبت کرد، بهتر است کمی هم به کلیات بپردازیم. به ساختار اصلی داستان شما. « گذشته‌ای در حوالی نیاوران»، داستان زنی است که به یک نمایشگاه نقاشی می‌رود و ناگهان با تصویر خودش روبرو می‌شود. تصویری که سالها پیش معشوقش آن را کشیده بوده. آنجاست که متوجه می‌شود نمایشگاه نقاشی متعلق به همان شخص است. در پایان تصمیم می‌گیرد که از آنجا برود و دیگر برنگردد تا به همسر خودش خیانت نکند.
خانم نوعدوست عزیز، شما تخیل خوب و ذهن قصه‌پردازی دارید. این ویژگی‌ها بسیار ارزشمند هستند. ولی در مسیر داستان‌سازی مراقب چند نکته باشید. اول اینکه از عنصر تصادف استفاده نکنید، چون به شدت به باورپذیری داستان لطمه می‌زند. اینکه خواننده‌ای داستانی را باور کند و بپذیرد، بزرگترین هدف هر نویسنده‌ای است. در داستان شما، زنی خیلی تصادفی سر از نمایشگاهی در می‌آورد که صاحب آن را سالها پیش می‌شناخته. خود شما می‌توانید چنین چیزی را باور کنید؟ اگر دقت داشته باشید در داستان‌های عامه‌پسند از عنصر تصادف به وفور استفاده می‌شود. همینطور در فیلم‌های بالیوود. دو نفر خیلی ناگهانی در خیابانی سر راه هم سبز می‌شوند یا ... چنین تصادف‌هایی به شدت از وجه هنری اثر کم می‌کنند. چون برای خواننده قابل باور و پذیرش نیستند.
دومین مطلب اینکه تلاش نکنید خواننده را تحت تاثیر قرار دهید و او را احساساتی کنید. اگر داستان درست طراحی شده باشد و شخصیت به اندازه کافی قوی باشد، خواننده قطعا داستان را باور خواهد کرد و تحت تاثیر قرار خواهد گرفت.
تا فراموش نکرده‌ام نکته مهمی هم درباره «زمان» در داستان عرض کنم. در داستان باید از افعال یکدست استفاده کرد. داستان یا در زمان حال روایت می‌شود یا در زمان گذشته. و به ندرت در گذشته دور (ماضی بعید). در تمام داستان باید افعال یکدست و در یک زمان باشند. اگر قصد دارید به گذشته برگردید و گذشته را روایت کنید، در آن قسمت باید افعال یک قدم به گذشته برگردند. یعنی مثلا اگر داستان را در زمان حال استمراری روایت می‌کنید، بخش فلاش بک باید در زمان گذشته ساده روایت شود و... شما داستانتان را در زمان گذشته روایت کرده‌اید و فلاش بک را در زمان حال.
در نهایت یک توصیه دوستانه ولی خیلی مهم دارم. شما سن کمی دارید، و به طور طبیعی تجربه زیستی محدودی هم دارید. همه اساتید داستان‌نویسی تاکید می‌کنند که در ابتدای مسیرداستان‌نویسی تنها سراغ تجربه زیستی خودتان بروید. یعنی همان چیزهایی که تجربه کرده‌اید و می‌شناسید. شخصیت داستان شما زنی میان‌سال است که در گذشته دور عاشق بوده. شما در 22 سالگی نمی‌توانید احساس او را عمیقا درک کنید و به جای او تصمیم درست بگیرید. به همین دلیل است که پایان‌بندی داستان اینقدر شعارزده و کلیشه‌ای شده.
از حوصله‌ای که به خرج دادید سپاسگزارم. باز هم برای ما داستان بفرستید.

منتقد : مریم فردی

لابه‌لای کتاب‌ها بزرگ شدم. در خانه‌ای که پر بود از کتاب و مجله و روزنامه. «تیستوی سبز انگشتی» اولین کتابی بود که خواندم. تا به خودم آمدم دیدم نویسنده‌ها و قهرمان‌های کتابهایشان را بیشتر از آدم‌های اطرافم می‌شناسم. سوم راهنمایی بودم که جهان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت