کشف پیام غیرمستقیم جذابتر است




عنوان داستان : ماهواره
نویسنده داستان : روشنک حق بین

از صدای موسیقی متن قوی و دراماتیک که همراه با گفتن "ای واااای" از طرف مامان و بابا بود، حدس زدم سریال به قسمت های حساسی رسیده است. پیش خودم فکر کردم چرا این سریال های ترکی تمامی ندارند؟ به فاصله هر دو ساعت یا یک قسمت جدید پخش میشد و یا تکرار قسمت قبل. بابا همه برنامه های زندگی اش را با زمان پخش سریال ها تنظیم میکرد، خوابیدن، غذا خوردن، از خانه بیرون رفتن و حتی حرف زدن با بقیه. به یاد ندارم یک بار لب به حرف زدن باز کرده باشم و با این جواب که "ساکت. ساکت. ببینم چی میگه" مواجه نشده باشم. حالا مامان در اتاق ایستاده. داخل می شود و بشقاب میوه را به دستم میدهد. هر روز عصر یک سبد میوه جلویش میگذارد، سیب و پرتقال ها را برای هر کداممان توی بشقاب می گذارد و توی اتاق تحویل می دهد. از این کارش ناراحت می شوم چون از طرفی اعتراف می کنم هیچ مسئولیتی از کارهای خانه به گردنم نیست و از طرفی هم جای هیچ اعتراضی برای آدم نمی گذارد. تا کوچکترین گله ای بکنی با بغض می گوید "حیف من. حیف من که از صبح تا شب می شورم و میپزم و آماده میکنم. این هم به جای دستت درد نکنه." کدام فرزندی است که با گفتن این حرف خلع سلاح نشود.
مامان هنوز روی تخت روبرویم نشسته است. با نگاهم می پرسم "مامان چیزی شده؟ کاری باهام داری؟ با بابا دعوات شده؟" کلامی بینمان رد و بدل نمی شود ولی معنی نگاهم را میداند. "مامان خوب یکم بیا بیرون پیش ما بشین. یه حرفی بزن. تعریف کن" "خوب مامان جان شما که همش دارید تلویزیون میبیند." سرم پایین است اما تصویر ابروهای در هم رفته اش دیگر نقش ضمیرم شده است. دو دقیقه بعد بیرون رفتنش از اتاق دلم طاقت نمی آورد. لپتاپ را خاموش میکنم و دنبالش می روم.
دقایقی در سکوت می گذرد. کم کم حس میکنم حتی متوجه بیرون آمدنم هم نشده اند. هر دو با چنان دقتی به صفحه تلویزیون خیره شده اند که هرکس نداند خیال می کند در حال تماشای مستندی درباره تاریخ فلسفه هستند. حوصله ام سر میرود و تصمیم میگیرم به اتاق برگردم خوشبختانه کسی هم متوجه خروجم نمیشود. موسیقی متن سریال دوباره اوج می گیرد.
با صدای زنگ ساعت از خواب میپرم. هنوز چشمانم باز نشده که مغزم موسیقی متن دلهره آور سریال شب قبل را بازپخش می کند. سر خودم غر میزنم که "زیادی حساس شدی." بعد از نیم ساعت حالا داخل آسانسور ایستاده ام و حتی موزیک ملایمی که پخش می شود هم اذیتم میکند. حساسیت عجیبی به سر و صدا پیدا کرده ام. دلم سکوت مطلق می خواهد. حتی فقط برای چند دقیقه. برایم عجیب است که آدمها چطور این حجم عظیم سر و صدا را تحمل میکنند و دیوانه نمی شوند چون من در آستانه جنونم.
هنگام عبور از حیاط درست پشت تکه باریکی از دیوار بین دو در پارکینگ برای اولین بار نگاهم به دیش ماهواره می افتد. یادم می آید اوایل که به اینجا اسباب کشی کرده بودیم با هزار بدبختی و مشاوره با نصاب و برقکار برای دور زدن پارازیت دیش ماهواره را توی حیاط نصب کردند که برای ما و چند همسایه دیگر مشترک است. در حین بستن در فکر بچه گانه ای به ذهنم رسید که اتفاقا عملی اش هم کردم. یکی از سنگ های بزرگ دور باغچه را برداشتم و با همه زوری که داشتم روی گیرنده ماهواره کوبیدم. البته اول تصمیم داشتم فقط کمی جابجایش کنم و تنظیمش را به هم بزنم اما حسابی با سیمان و گچ محکم شده بود. هزار بلای آسمانی هم که می آمد نباید پخش سریال های ترکی متوقف می شد. در هر صورت گیرنده با ضربه من دونصف شد. پیروزمندانه نفس عمیقی کشیدم و سنگ را سرجایش گذاشتم.
سرم را به آینه آسانسور تکیه داده بودم. چقدر گاهی این شش طبقه طولانی می شد. صدای موزیک ملایم حالا آزاردهنده تر هم شده بود. آسانسور بین راه ایستاد. آقای افراسیابی همسایه طبقه چهارم داخل شد. سلام و احوالپرسی کردم. بعد از اینکه جواب سلامم را داد گفت: "خانم حق بین ماهواره از صبح قطع شده. پدرتون نصاب پیدا نکرد؟" اظهار بی اطلاعی کردم و او هم تاکید کرد که تا به خانه رسیدم به بابا بگویم تماس بگیرد.
وارد که شدم بابا تلفنی مشغول صحبت با آقایی بود که به نظر می رسید قرار بوده برای تعمیر ماهواره بیاید اما بدقولی کرده. بابا تقریبا عصبانی بود و مامان هم با همان چهره درهم نقش بسته توی ذهنم روی مبل و پشت به تلویزیون نشسته بود. تلویزیون خاموش را که دیدم به سختی جلو خنده موذیانه ام را گرفتم. نقاب ساختگی نگرانی را روی صورتم کشیدم و از مامان پرسیدم: "چیزی شده؟ آقای افراسیابی می گفت ماهواره قطع شده!" دخترک تخس درونم قهقهه می زد. مامان جوابی نداد. بابا با خشم گوشی تلفن را روی میز گذاشت و چندتا فحش هم نثار جناب نصاب کرد. "بابا آقای افراسیابی گفتن بهشون زنگ بزنی." بابا فقط سری به نشانه تایید تکان داد. اینهمه آشفتگی برای از کار افتادن تلویزیون برایم خنده دار بود.
بیشتر از یک ساعت گذشته و بابا هنوز دست از تلاش برای پیدا کردن تعمیرکار برنداشته. عجب پشتکاری دارد این مرد. "بابا ول کن. به هرحال امشب نمی تونی سریال ها رو ببینی." دخترک تخس پوزخند شیطنت آمیزی می زند. بابا طوری نگاهش را به من برمی گرداند که انگار تازه متوجه عمق فاجعه شده است. صدای زنگ در می آید و مامان از آشپزخانه اشاره می کند که در را باز کنم. حسابی بی حوصله است. از بشقاب میوه هم خبری نبود و بوی شام هم نمی آید. در را که باز می کنم و کسی را نمی بینم متوجه می شوم که آقای قادری سرایدار آپارتمان پشت دیوار کنار در ایستاده. "خانم حق بین به پدرتون می گید بیان دم در؟" در را روی هم می گذارم و بابا را صدا می زنم.
چند دقیقه بعد مامان با نگرانی در اتاق را باز می کند و گوشی تلفن را به سمتم می گیرد. "باباته. عصبانیه. میگه چندین بار زنگ زده موبایلتو برنداشتی. بیا ببین چه کارت داره؟" هنوز تلفن به گوشم نرسیده که بابا با تقریبا داد می زند: "بیا پایین ببینم. زود باش. آبرومو بردی." یعنی متوجه شدند کار من بوده؟ ولی چطور؟ اتفاقات صبح را مرور می کنم. مطمئنم کسی مرا ندیده بود. به غلط کردم افتاده ام. سریع لباس هایم را عوض می کنم و می دوم بیرون. هنوز فرصت نکرده ام فکر کنم چطور می توانم از خودم دفاع کنم که آسانسور به پارکینگ می رسد. صدای بابا و همسایه ها را از حیاط دنبال می کنم. آقای قادری هم کنارشان ایستاده و من را که از دور میبیند به بابا اشاره می کند. صورت بابا که به سمتم بر می گردد دیگر حسابی می ترسم. بلانسب مثل دیو سیاه به نظر می رسد. با تکان دست به من می فهماند که جلوتر نروم. خودش به طرفم می آید. "آقای قادری میگه از فیلم های ضبط شده دوربین دیده که تو بودی با سنگ زدی به گیرنده ماهواره." دوربین مدار بسته. تازه دوزاری ام می افتد که چطور فهمیده اند. قادری فضول. هرچند سرزنشش نباید کرد چون نگهبان ساختمان است و بالاخره وظیفه اش را انجام داده، هرچند وظیفه اش لو دادن دزد است نه من بدبخت که فقط دنبال سکوت بودم. "بیا برو از همه معذرت خواهی کن. زود باش. پول تعمیر ماهواره را هم خودت باید بدی."
آرام به سمت همسایه ها میروم که داخل حیاط جمع شده اند. احساس قاتلی را دارم که به سمت چوبه دار می رود. قاتل تلویزیون. به همه سلام می کنم. خوشبختانه همسایه ها بیشتر متعجبند تا عصبانی. آقای افراسیابی با خنده می گوید: "خانم حق بین از شما انتظار نداشتم." لبخند مسخره ای میزنم و جواب می دهم "ببخشید."
دیگر کسی عصبانی به نظر نمی آید. آقای قادری به سمت بابا می دود و نفس زنان می گوید: "آقای حق بین تعمیرکار پیدا کردم. فردا صبح اول وقت اینجاست." خوب خدا را شکر این مشکل هم حل شد. دوباره عذرخواهی می کنم و اجازه می گیرم که بروم. هنوز چند قدمی دور نشدم که آقای قادری جلوی بابا و همه همسایه ها می گوید: "خانم حق بین اگر ممکنه وقتی میاید در رو باز کنید لباس مناسب بپوشید." این هم حسن ختام خفت کشیدن های امشب. به بابا نگاه می کنم و منتظرم اعتراضی به این حرف بکند ولی فقط جواب می دهد: "باشه آقای قادری."سرم را به آینه آسانسور تکیه داده ام. این آسانسور لعنتی بالا رفتنش خیلی طولانی تر از پایین آمدنش است. پیش خودم فکر می کنم کاش اتفاقات امروز هم یکی از قسمت های سریال های مسخره تلویزیون بود.
نقد این داستان از : مهدی کفاش
ماهواره
سرکار خانم روشنک حق‌بین
سلام
نگاه حساس شما به پدیده‌های نوظهور اجتماعی و فکر کردن به آنها برای تبدیل به داستان قابل احترام است. در سالهای دهه هفتاد شمسی ورود ویدئو و بعد دستگاه‌های VCD خوان و بعد در دهه هشتاد شمسی راه یافتن ماهواره به منازل ایرانی‌ها تبدیل به نگرانی بزرگی برای خانواده‌های ایرانی شده بود. نگرانی از انحراف فکری و هنجاری جوانان. نسل جوان دهه هفتادی حالا در آستانه میان سالی قرار دارد و گویا با وجود تغییر نقش اجتماعی از فرزند به والدین هنوز نگرانی را با خود به همراه دارند، اما این بار فرزندان جوان آنها هستند که نگران والدین خود هستند! داستان "ماهواره" نشان‌دهنده این وضعیت آیرونی (دوگانه) است. وضعیتی که با لحنی طنز و گزنده داستان این نسل بحران‌زده را نشان می‌دهد. نسلی که آنقدر درگیر تماشای سریالهای پشت سر هم ترکی مانده که توجهی به نسل پویای جوان ندارد و حتی حاضر نیست صدای مزاحم تلوزیون را کم کند!
در داستان ماهواره ما ساختمانی را می‌بینیم که همه والدین مهمترین کارشان دنبال کردن این سریالهاست. وقتی که دختر قهرمان داستان بالاخره طغیان می‌کند و ماهواره را با سنگ از کار می‌اندازد به جای تقدیر از او تمام اهالی ساختمان جلسه فوق‌العاده برگزار می‌کنند و دختر را به خاطر خراب کردن ماهواره توبیخ می‌کنند. با این همه از تذکر به او در جهت حفظ حجاب و پوشش هم نمی‌گذرند! این همان وضعیت دوگانه و خنده‌دار است که آنچه صبح تا شب در سریالهای ماهواره‌ای می‌بینند بدون حجاب است، اما از تذکر حجاب برای تحقیر و تأدیب دختر جوان استفاده می‌کنند!
اما یادآوری یک نکته ضروری است، اول اینکه سعی کنید نام شخصیت با نام نویسنده یکسان نباشد تا شائبه خاطره بودن پیش نیاید. البته من نام کوچک دختر را نیافتم و فقط نام خانوادگی‌اش را دیدم!
به نظرم داستان خوبی بود و با این که پیام خاص داشت٬ اما این پیام را به جای مستقیم‌گویی به صورت غیرمستقیم و با مشارکت دادن خواننده در کشف آن، لابه لای وقایع داستان قرار داده بود. این شیوه روایت حرکت رو به جلو شما در مسیر نوشتن داستان را نشان می‌دهد.

موفق باشید

دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت