استفاده از راوی نامعتبر!




عنوان داستان : حسنک کجایی؟
نویسنده داستان : مجيد رحمانی

داستان کوتاه
حسنک کجایی؟
«دیر وقت بود. دیییر... وقت بود . خورشید... خورشیییید به نوک کوههای... کوههای مغرب نزدیک مییی‌شد، امّا، امّا از حسنک .... حسنک خبری نبود...».
دراز کشیده بودم توی اتاق. هی سرفه می‌کردم. دایی حسن روی تاقچه و زیر تلویزیون را پر از کتاب کرده. مجله کیهان بچه‌هام را ‌ورق می‌زدم. همه‌ی داستانهایش را خوانده بودم. نقاشی‌های رنگارنگ داشت. مجله را گذاشتم زیر فرش. مامان تشکم را انداخته بود جلوی تلویزیون. من از برنامه اخبار خوشم نمی‌آمد. حوصله‎‌ام سر می‌رفت. آخه همه‌اش از جنگ و موشک باران می‌گفت. آن روزها که دایی گم نشده بود ازش پرسیدم: « موشک بارون ینی چی؟ ینی توی بارون قایم موشک بازی؟» دایی کتابش را بست. عین همیشه دست کشید روی موهام، خندید و گفت: « موشک بارون اصلا بازیه خوبی نیس...یه تفنگه گندس که همه چیزو خراب می‌کنه، آدمارو میکشه». ولی من دوست نداشتم کسی را بکُشم. خانه‌‌مان را خیلی دوست داشتم. چون با هم توی حیاط توپ بازی می‌کردیم. خروس هم قوقولی قوقو می‌کرد. کتابی که دایی برام خریده بود، رویش یک نقاشی داشت. خیلی قشنگ بود. یک پسر قد خودم که پشتش یک عالمه ستاره داشت ایستاده بود روی کره زمین. دلم می‌خواست عین آن پسر جایش می‌ایستادم و نگاه می‌کردم به شاخه‌ِ ِگل سرخ بزرگی که روی زمین بود. *
گوشم درد می‌کرد. اخبار تمام شد. برنامه کودک شروع شد، بعدِ کارتون، نقاشی بچه‎ها را نشان می‌داد. من یک آقایی کشیده بودم که سبیل داشت و کتاب می‌خواند. کاغذ نقّاشی را گذاشته بودمش زیر فرش. منتظر دایی حسنم بودم که بیاید خانه‌مان، و نقّاشی‌ام را با نامه بدهد تلویزیون تا بعد از چند روز خانم مجری بگوید: «سیاوش، کلاس دوم، هشت ساله از قزوین». نمازِ مامانم که تمام شد چادرش را کشیدم. سرم را گذاشتم روی زانوش. اشکهام را پاک کردم. مامان تسبیح می‌انداخت و لبهاش تکان می‌خورد. دستش را گذاشت روی پیشانیم. سرم درد می‌کرد. به نظرم می‌رسید عین بادبادک کم‌کم می‌روم هوا. من نخ می‌دادم و دایی حسن نخ بادبادک را تکانش می‌داد از روی سیم برق. نشسته بودم کنار پنجره. هیچ بادبادکی نبود تو آسمان. امروز معلّممان از روی درس «برگ‌ریزان» املاء گفت، امّا مثل دایی آهسته نمی‌خواند. تند تند می‌خواند: « درختها با رسیدن سرما کم‌کم بخواب می‌روند». تو دلم گفتم، مگه درختها هم مثل ما می‌خوابند؟ درخت باغچه خانه‌ی ما برگهاش مثل درختِ کتابِ فارسی، قهوه‎ای و نارنجی نیست. سبز است. دلم می‌خواست بپرسم، درخت چطوری می‌خوابد؟ آخه من هر چی ازش می‌پرسیدم بلد بود. مامان می‌گفت برای این‌که کتاب زیاد می‌خواند. برای من هم همیشه کیهان بچه‌ها می‌خرید. گاهی وقتها دایی به مامان چیزهایی می‌گفت که من نمی‌فهمیدم. مثلا می‌گفت، دانشگاه باید باز بشود و یا جنگ برنده ندارد.
چند بار عطسه کردم. ‌بعد از پنجره نگاه ‌کردم به حیاط کوچکمان. توی گوشهام صدا می‌داد. می‌خواستم بخوابم که یک دفعه مثل کبوتر پریدم هوا، بعد ‌نشستم توی حیاط. دایی چشم گذاشت و می‌شمرد: «سه، پنج، هشت... ». من رفتم پشت لانه‌‌ای قایم شدم که خودش درست کرده بود برای خروسم، امّا خروس نبود توی لانه‌اش، حتما رفته بود یک جایی و غصه می‌خورد، عین من. گفتم: «املاء میگی بهم؟»:
«خوروس رنگارنگ...خووو... رووسِ رنگارنگ... بالهایش را به هم زد... بااالهایش را به هم زد... و با صدای بلند خواند...: « قوقولی قوقو... قوقولی قوقو... من... من... گرسنه‌ام‌م‌م، حسنک کجایی؟... حَ سَ نَک ...».
مامان سوپ آورد برام. نشست و با دستش موهای روی پیشانیم را مرتب کرد و گفت:
- دایی میاد، غصه نخور قربونت برم
دلم سوپ نمی‌خواست. دلم می‌خواست دایی حسن بیاید خانه‌. مثل آن شب که آرام با کف دستش مي‌زد به صورتم. دماغم را کشید. من سرم هی خم مي‌شد. بیدار شدم و نشستم. مامان اتاق را جارو مي‌زد. بعد ايستاد و دستش را گذاشت روی كمرش و گفت: «بذار بخوابه داداش». دوباره دماغم را کشید. مامان گفت: «خدای شکر که تو هستی بالای سرش». دايي ‌گفت: «چي بخوابه؟ بچگي هيچي نخورده، گشنه بخوابه؟». اما من گرسنه‌ام نبود.
مامان گفت:
- پاشو... پاشو سیاوش‌جان، پاشو غذاتو بخور بعد بخواب
و قاشق را پر از سوپ کرد و به‌زور گذاشت دهانم. بعد بلند شد. من سردم بود و می‌لرزیدم، اما مامان چادرش را انداخت رویم. می‌خواستم بگویم: « مگه دائی حسنو پیداش نکردیم؟ خودش بهم گفت شب میام می‌مونم پیشت»، ولی نمی‌توانستم این حرف را بزنم، چون آب دهانم را که قورت می‌دادم گلوم درد می‌گرفت. دایی را که پیدا کردیم، برگهای درخت‌مان نارنجی شده بود. زیر چشمش یک جوری شده بود. با دستهاش صورتم را گرفت بالا. بوسم کرد. یک کم گریه می‌کرد. مامان بغلش کرد. هی می‌بوسیدش. گفتم: « ماشینت کجاس؟». نگاه کرد به حیاط و جواب داد: « ای وای، گمش کردم... یکی دیگه میخرم و میریم باغ وحش». یک‌بار رفتیم با هم. حیوانها را نشان می‌داد و می‌گفت: «کار بدیه این حیونارو گذاشتن تو قفس، ببین رفته نشسته و اصلا سروصدا نمیکنه، غصه میخوره بچگی».
چند شب اینجا بود. نمی‌رفت خانه‌اش. هر شب می‌خوابید پیشم، ولی مثل شبهای قبل که پیشم می‌خوابید حرف نمی‌زد. دوست داشتم با هم ستاره‌ها را ببینیم. شبیه همان‌هایی که پشت آن پسر بود. آن شب هیچ ستاره‌ای نبود. نمي‌دانستم ستاره‌هايي كه چشمك مي‌زدند را چطوري بايد مي‌كشيدم. از معلّمم پرسيدم جواب نداد. بچه‌ها شلوغ می‌کردند سر کلاس. از دایی پرسیدم: « ستاره‌اي كه چشمك مي‌زنه رو چه‌جوري بكِشمِش؟» جواب نداد. یادم آمد. مثل آن شب که خوابیده بودیم توی حیاط، نگفت که «چند تاشان رو پر رنگ كن، بقيه رو كم رنگ». بجایش داد می‌زد و از خواب می‌پرید. بعد نفس نفس می‌زد. مامان کنارش می‌نشست و آب می‌داد بهش، یا دستش را می‌گرفت.
مامان دستمال را خیس کرد و گذاشت روی پیشانیم:
- مشقاتو نوشتی؟
- املام مونده
«در همین وقت صدااای شییطان.... صدااای...شییطان... سگ با وفای خانه... خااانه... که بیرون نشسته بود...بلند شد:« واق...واق...واق... حسنک می‌آید... حسنک مییی‌‌آید... اینقدر صدا نکنید...صدا نکنید...».
دایی هنوز می‌شمرد: «ده، یازده، پونزده...». فکر می‌کردم سقف اتاق نزدیک سَرم می‌شد. سرم شده بود شبیه بادکنکهایی که دایی می‌خرید برام. پا شدم نشستم. هی باد می‌شدم و می‌ترکیدم، مثل بادکنک. پرت می‌شدم توی حیاط جلوی در. دلم می‌خواست دو بار صدای زنگ خانه را بشنوم. دایی همیشه دوبار پشت سرهم زنگ می‌زد. مامان می‌گفت، بخاطر این است که می‌خواهد زود در را باز کنی تا تو را ببیند. وقتی در را باز می‌کردم، مرا بلند می‌کرد و می‌گذاشت روی شانه‌هاش. دستانم را می‌گرفت و می‌چرخید دور حیاط. منتظر بودم وقتی زنگ زدند بپرم توی حیاط. در را باز کنم براش. ببینمش که ایستاده توی کوچه. سبیلهاش سیاه است. دندانهاش سفید است. پیراهن سفید پوشیده. موهایش را شانه کرده. همیشه می‌خندد. جوجه خریده برام. مثل همین خروسی که الان بزرگ شده.
مامان پاهام را گذاشت توی یک تشت آب، گفتم:
- چشم زدن ینی چی؟
دستمال را خیس کرد تو آب. انگار با چشمانش می‌خندید. من گفتم:
- آخه دوستم می‌گفت وختی مریض بود مامانش یه تخم مرغ شکست با یه پول انداخت توی کاسه، بعدش خوبِ خوب شد. می‌گفت مامانم میگه چشم خورده بودم
مامان دستمال را گذاشت روی پیشانیم وگفت:
تخم مرغ شکستن که آدمو خوب نمی‌کنه، فردا میریم دکتر خوب میشی، حالا بگو چی نقاشی کشیدی؟
دلم می‌خواست عکس یک ژیان را می‌کشیدم. دوباره نگاه کردم به حیاط، ماشینش آنجا نبود. من به دوستم توی مدرسه گفته بودم: «داییم یه ژیان زرد خوشگل خریده».
چند روز پیش که از مدرسه آمدم خانه با ماشینش نیامده بود دنبالم. آخه قول داده بود بیاد. با کسی حرف نمی‌زدم. از مدرسه تا خانه را دویدم. وقتی رسیدم دایی نبود، امّا دو نفر آمده بودند توی خانه ما. مامان چادرش را سر کرده بود و حرف نمی‌زد. دستم را گرفت. نگاه کردم به لبهاش که می‌لرزید. دو تا آقایی که آمده بودند توی خانه، یکی قدش خیلی بلند بود و آن یکی زیاد بلند نبود. موهاشان کوتاه بود. ریش هم داشتند. مثل بازی قایم موشک، همه خانه را گشتند، ولی خانه ما که کسی قایم نشده بود. کتابهای زیر تلویزیون و روی تاقچه هم نبود. مامان به من می‌گفت، دایی رفته مسافرت. او قول داده بود به من که مرا ببرد با خودش. آن دو نفر یک جوری نگاه کردند که ترسیدم. بعد رفتند. من عین توپ قِل می‌خوردم. نشسته بودیم توی اتاق. مامان سفره را انداخت و گفت: «پس بیا شامتو بخور، فردا صُب باید بری مدرسه». گفتم: «نمیخورم». سفره را جمع کرد.
زنگ خانه‌مان را چند بار زدند. این‌دفعه ژیان داییم توی حیاط بود. از بیرون صدای تفنگ می‌‌آمد. مردم توی خیابان شعار می‌دادند. من دویدم توی حیاط. مامان چادرش را سر کرد، پا برهنه دوید دنبالم. در را باز کردم. یک دفعه دایی آمد تو. زود در را بست. مرا نگذاشت روی شانه‌هاش. چون لباسش خونی بود. ریشهاش در آمده بود. نفس نفس می‌زد. موهاش را شانه نکرده بود. مامان دستش را کشید روی صورتش و گفت: « خاک بر سرم، چی شده؟». دایی حسن گفت: « نترس، اومدم ماشینو ببرم، لازمش دارم».
و به من گفت زود برمی‌گردد. پیراهنش را عوض کرد. دست صورتش را شست توی حیاط. عجله داشت. قبل از این‌ که برود پیراهنش را نفت ریخت و سوزاند. من نگاه می‌کردم به آتش. گفت برای این‌که مامان دست نزند به لباسش. و دستش خونی نشود. مامانم هی التماس می‌کرد که نرود توی خیابان، ولی گوش نداد. من گفتم، کجا میری؟ گفت باید آن‌هایی که از بدنشان خون می‌آید را با ماشینش ببرد بیمارستان تا خوب بشوند. بوسم کرد و گفت که پسر خوبی باشم تا زود بر‌گردد. من گفتم وقتی آمد، بِبَردم چرخ و فلک. داییم قبول کرد و گفت، که امروز معلمت چی درس داده و من بهش گفتم برگ‌ریزان. دایی ماشین را سوار شد و رفت. فردا شد و من منتظر بودم که برویم چرخ فلک سوار بشویم. دوباره فردا شد و من منتظر صدای زنگهای در بودم .
برگهای درختمان نارنجی و قهوه‌ای شده بود. باد که می‌آمد برگها را می‌ریخت توی حیاط. مامان جایم را انداخت. رفتم توی رختخواب. دلم نمی‌خواست فردا بروم مدرسه. دایی آمده بود. مامان رختخوابش را می‌انداخت. من هر شب می‌خوابیدم کنارش. یک شب خواب بد دیدم. بیدار شدم. دایی نشسته بود کنار دیوار. زانوهاش را بغل کرده بود و سرش را گذاشته بود روی پاهاش. با هم حرف می‌زدند. من معنی بعضی از حرفهاش را نمی‌فهمیدم؟ مامان بهش می‌گفت پزشک قانونی. یادم باشد وقتی حالش خوب شد ازش بپرسم پزشک قانونی یعنی چی؟ می‌گفت رفته بودم آنجا دنبالت. دنبال کی؟ دایی که پیدا شده بود، ولی کم حرف می‌زد. مرا نبرده بود چرخ و فلک سوار بشوم. برام دیگر جوجه نمی‌خرید. قایم موشک بازی نمی‌کرد. ماشینش را می‌گفت گم کرده. زود برنگشت که یک ماشین نو بخرد. دیگر مرا نمی‌گذاشت روی شانه‌هاش. هر شب از خواب می‌پرید. دیگر نمی‌خندید. مامان هم بیدار می‌شد و می‌نشست کنارش. دایی می‌گفت: « تو رو خدا چراغو خاموش نکن».
این دفعه من چشم گذاشتم. می‌شمردم: « چار، هفت، ده ... ». از پله‌ها رفتم زیرزمین. بعد برگشتم حیاط. رفتم توی اتاقها را گشتم. توی آشپزخانه، توی توالت «دایی؟ دایی؟» در حیاط را باز کردم. توی کوچه هیچ‌کس نبود. مامانم هم نیست تو خانه. تو خیابان سروصدا می‌آمد. خروسم قوقولی قوقو می‌کرد، یعنی من گرسنه‌ام حسنک کجایی؟ در را بستم. مامان را صدا زدم. دوباره سرم را گذاشتم روی دیوار و چشمانم را بستم: «هفت ،هشت ...». ‌توی حیاط بودم. مامان نگاهم می‌کرد از پنجره. دستمال را خیس می‌کرد و می‌گذاشت روی پیشانیم. مامان دیگر چراغ را خاموش نمی‌کرد. می‌گفت دایی آمده، اما من هی داد می‌زدم: «دایی حسن کجایی؟».
* کتاب شازده کوچولو نوشته آنتوان دو سنت اگزوپری
تمام - مجید رحمانی
نقد این داستان از : مهدی کفاش
جناب آقای مجيد رحمانی
سلام
داستان حسنک کجایی در بحبوحه جنگ و بمباران اوایل دهه شصت هجری شمسی در شهر قزوین می‌گذرد. دایی حسنِ راوی (سیاوش)، جوانی روشنفکر است که معتقد است دانشگاه که به بهانه انقلاب فرهنگی بسته شده است باید مجددا باز شود! و همچنین اعتقاد دارد که جنگ برنده ندارد!
سیاوش شنیده که دایی حسن گم شده است، اما در شبی که او تب دارد و گرفتار هذیان و کابوس است در خاطرات پراکنده‌ای که از دایی حسن تعریف می‌کند متوجه می‌شویم دایی حسن گم نشده است بلکه دو نفر آقا که یکی قد بلند و دیگری قدکوتاه‌تر با ریش و موهای کوتاه پی او آمده‌اند. حتی سیاوش متوجه شده که کتابهای زیر تلویزیون و روی تاقچه هم گم شده است. گویا دایی مسافرت رفته است، اما از شنیدن نام پزشکی قانونی متوجه می‌شویم که دایی حسن احتمالاً مرده است.
داستان حسنک کجایی؟ داستانی با روایت غیرخطی است که توسط راوی ناظر درباره شخصیت اصلی (دایی حسن) بیان می‌شود. مسأله اصلی داستان؛ گم شدن دایی حسن است. این مسأله در پایان داستان حل می‌شود، اما دایی حسنی که داستان با او آغاز شده با دایی حسن انتهای داستان متفاوت است. داستان بیش از آن که مانند داستانهای معمایی در پی یافتن گم شده داستان باشد در حال نشان دادن وضعیت سالهای ابتدای انقلاب در ایران و از جمله شرایط بسته شدن دانشگاهها و برخورد امنیتی با اعضای گروهکهایی است که در دانشگاه فعال بودند. در حقیقت داستان حسنک کجایی؟ برخلاف ظاهر، داستان شخصیت نیست بلکه داستان وضعیت است. وضعیت کشوری که در مرزهایش درگیر تجاوز کشوری دیگر شده و در داخل هم گرفتار چالشهای سیاسی و امنیتی و تبعات جنگ است. نویسنده با هوشمندی روایتی زمان گسسته و غیرخطی را از ذهن یک کودک بیمار تعریف می‌کند که نه قابل اتکا است و نه قطعی است. ارجاعات متن به بیرون از داستان است و با مراجعه به این ارجاعات بیشتر تاریخی، داستان می‌تواند دارای معنای تازه‌ای در سطحی عمیق‌تر شود.
داستان برای خواننده عادی نوشته نشده بلکه برای خواننده‌ای آگاه به این ارجاعات نوشته شده است. نویسنده تلاش کرده تا خواننده را در داستان سهیم کند. با وجود اینکه راوی کودک است، اما داستان برای کودک نیست و راوی نامعتبر بیمار و کودک، بهانه‌ای برای نقد شرایط ابتدای جنگ و انقلاب است. اگر شرط اولیه داستان را حس‌برانگیزی بدانیم نویسنده توانسته با این شخصیت کودک حس ترحم نسبت به دایی حسن را در خواننده برانگیزد.
ایراد این گونه داستانهای متکی به پیام و مضمون محور عدم موفقیت آن‌ها در ماجرا آفرینی جذاب است. که در این داستان نویسنده با گره‌افکنی خوب و انتخاب راوی و شیوه روایت مناسب، توانسته از عهده نوشتن داستانی خواندنی به خوبی برآید.

موفق باشید

دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت