تراش خوردن و تراش خوردن، لازمه داستان حرفه‌ای است




عنوان داستان : اجبار
نویسنده داستان : حمید نیسی

جبار لبه ی تخت نشسته بود و سیگارش را به شکل ستون دود از سوراخ های بینی اش بیرون می داد. کمی خاکستر روی قالی نخ نما شده ی داخل اتاقک نگهبانی ریخت، خالد که دمر افتاده بود و به آرنج هایش تکیه داشت با انگشت هایش خاکستر را جمع کرد و ریخت توی گودی کف دستش و توی سطل آشغال گوشه ی اتاقک خالی کرد و برگشت کنار تخت دمر افتاد. انگشت های پانسمان شده ی پایش را خاراند ، چهار روز بود که انگشت های پایش له شده بود.
"دایی، از دیشو تا حالا دلم برای سلیمه و ایوب شور می زنه"
"بعد از کار زنگی به اونا بزن"
" اصلا دستم به کار نمیره، ذهنم خیلی درگیره"
صدای عزیز تو کارگاه پیچید:
"خالد، اگه بخوای اینطوری کار کنی اسمت رو میدم مهندس، د یالا بلند کن"
خالد جوابی نداد اما خشم تو پیشانیش گره انداخته بود، کوشیده بود آرام باشد اما نتوانسته و دست هایش که زیر کنده ی درخت حمایل شده بود لرزیده و کنده از ارتفاع افتاده بود روی پنجه های پایش.
باد آهسته زوزه می کشید و سکوت آنجا را به هم می زد، شب سیاهیش را روی کارگاه چوب بری که وسط سنگ بری ها تک بود انداخته بود. خالد نیم خیز شد:
"دایی، همه شون دروغ میگن، به خدا از حرف های یا مفتشون خسته شدم، خیال کردن با این وعده و وعیدها می تونن ما رو فریب بدن. تو چند ساله اینجایی؟ تا حالا بیمه ات کردن؟ بن کارگری بهت دادن؟ اضافه حقوق داشتی؟ فقط کار میخوان، کار"
نگاهش را به جبار که خاموش بود و چیزی نمی گفت دوخت و بعد برگشت روی کمر و دست هایش را روی سینه حمایل کرد. صدای جبار را شنید:
"کاری نمی تونی بکنی، مجبوری، اگر حرفی بزنی اخراجت می کنند"
حرفش تمام نشده بود که زانوی متورم اش تیر کشید و درد تا مغز استخوانش را سوزاند.
"اون سیگارو بده دایی، امشب حال و حوصله ی هیچی رو ندارم. عزیز هم بدطوری سر به سرم میذاره، اگه به خاطر سلیمه و ایوب نبود یه دقیقه هم اینجا بند نمی شدم"
"وضع کار همه جا خرابه، برو خدا رو شکر کن اینجا کار هست"
"آخه اینجا داریم تلف میشیم با این پولی که میدن، در برابر خرجیامون هیچه"
جبار روی تخت دراز کشید و از پنجره ی اتاقک به آسمان نگاه کرد، ماه نور کم و ناتوانش را به زمین می ریخت، هوا تاریک و غبارآلود بود، باد پنکه سقفی شکسته داخل اتاقک می پیچید و کمی آنجا را خنک می کرد. پنجاه سالش بود و تقریبا از رو به رو همان قدر باریک و ترکه ای بود که از پهلو، اما خالد پانزده سال از او کوچکتر بود با چهره ای آفتاب سوخته، موهای جو گندمی اش را پشت جمع کرده بود و جلوی سرش ریخته بود. نگاهش را به جبار انداخت که آرام چشمانش را بسته بود، بلند شد و از داخل یخچال کوچکی که وسط اتاقک زیر پنجره بود جرعه ای آب نوشید و از پنجره به اتاق کارگران افغانی نگاه کرد که هنوز روشن بود و صدای خواندنشان را می شنید. روی رختخوابش دراز کشید ، سیگاری روشن کرد و دودش را با ولع فرو برد و از بینی آن را بیرون داد. به دود خیره شده بود، دود کم کم انبوه و گسترده می شد و فضا را پر می کرد. یاد حرف جبار افتاد:
"اگر حرفی بزنی اخراجت می کنند"
نه خانه ای داشت و نه پس اندازی و هنوز در خانه ی کرایه ای زندگی می کرد. با خودش زمزمه می کرد:
"این دفه اگه کار رو رها کنم سلیمه دیوونه میشه، جبار حق داره باید تحمل کنم"
دود سیگار بالای سرش شکل گرفته بود و از درون آن چهره ی سبزه ی مهندس یکتا با پیشانی صاف و بی چین و چروکش را می دید که روبرویش ایستاده بود:
"آقای مهندس ، به عنوان نماینده ی کارگرا اومدم حرف بزنم"
"اول به همه بگو برن سرکارهاشون بلد بیا با هم حرف بزنیم"
چطور برن، شش ماهه حقوق نگرفتن، خرجی دارن، زندگی دارن"
"من نمیدونم تا دلت بخواد کارگر هست"
و خالد جواب حرف مهندس را با شکستن دو دندان او داده بود و بعد از آن اخراج شدن و زندانی کشیدن را تحمل کرده بود. بعد از آزاد شدن روی اینکه تو صورت سلیمه نگاه کند را نداشت از شهر خودش کوچ کرد و توی شهر غریب کنار دایی اش که قبل از او آنجا مشغول شده بود شروع به کار کرد. جبار روی تخت غلتی زد و چشم باز کرد و دید خالد بیدار است:
"چرا نمی خوابی؟"
"امشب خیلی دلم گرفته"
"ساعت چیه؟"
"بیست دقیقه به یک"
"بخواب، فردا زود باید بلند شیم"
و رویش را برگرداند تا بخوابد. خالد دستانش را زیر سرش گذاشته بود و به سقف اتاقک و چرخش پروانه های پنکه نگاه می کرد، پلک هایش پایین افتادند و آرام آرام خوابش برد.
هوا گرگ و میش بود که بیدار شدند. بیرون اتاقک وانت نیسانی پر از کنده های درخت ایستاده بود و راننده داخل ماشین خواب بود. کتری را گذاشتن روی گاز پیک نیکی که چای درست کنند ، عزیز با قد بلند و سبیل پرپشت سیاهش که نوک آن ها را رو به پایین گذاشته بود توی چهارچوب در ایستاده بود:
"د یالا بجنبید"
و خودش گاز پیک نیکی را خاموش کرد. خالد با دردی که در پایش بود بلند شد و لنگان لنگان رفت پشت وانت ایستاد، جبار رفت بالای وانت و کنده ها را هل می داد. خالد با کمک بقیه ی کارگرها کنده ها را روی زمین می گذاشتند. وانت که خالی شد خالد سیگاری روشن کرد و کونه ی سیگارش را زیر دندان می جوید. آفتاب کم کم بالا می آمد ، عزیز دست زمخت و سیاهش را به شانه ی خالد کوفت و او را از خود بیرون آورد:
"بازم که تو فکری حضرت آقا، مگه ماشین های بعدی رو نمی بینی"
خالد بی آنکه حرفی بزند، راه افتاد و رفت به طرف ماشین بعدی، ته سیگارش را انداخت و آستین ها را بالا زد:
"بی ناموس، چقدر نامرده"
شانه اش را زیر کنده گذاشت و به کمک بقیه ی کارگرها روی زمین گذاشت. ماشین ها یکی یکی پشت سرهم می آمدند، خالد پنجه ی پایش تیر می کشید و زق زق می کرد. اول اهمیت نداد اما بعد که درد شدت گرفت رفت در سایه ی اتاقک نشست و زخمش را باز کرد. تمام انگشت های پایش چرکین و خون آلود بود. یک چشمش به در دفتر مدیر بود و یک چشمش به زخم پایش:
"بهتره برگردم سرکار، اگه عزیز منو ببینه پاشنه ی دهن نحسشو می کشه. لامصب با این حقوق حتی نمی تونم برم دکتر ، بیمه هم که هیچ"
موقع بلند شدن به پنجره ی اتاق مدیر با دقت نگاه کرد و نگاهش با نگاه عزیز درهم گره خورد. عزیز چشمانش درشت بود و نگاه های تیزی داشت. خالد لنگان لنگتن برگشت پیش کارگرها. ظهر شده بود که کار خالی کردن ماشین ها تمام شد. همه کارگرها از وسط پالت های چوبی که دو طرف راه چیده شده بودند به طرف اتاقک هاشان رفتند که ناهار بخورند. خالد نگاهی به جبار انداخت:
"کجا بودی دایی؟ ماشین آخری پیدات نبود؟"
"رفته بودم دفتر مدیر، با عزیز در مورد اخراج یه نفر حرف می زدند و تا من رسیدم حرفشون رو قطع کردن"
خالد یکه خورد اما دمغ تر از آن بود که به حرف های جبار اهمیتی داده باشد. قبلا کارگرها بهش گفته بودند که عزیز پشت سرش حرف ها زده اما نخواسته بود باور کند، چون اگر می خواست باور کند باید بلایی که سر مهندس یکتا آورد را سر عزیز در بیاورد. یک ساعت وقت ناهار گذشته بود خالد بلند شد و به راه افتاد ، عزیز جلویش را گرفت:
"برو دفتر مدیر، کارت داره"
خالد ابروهایش را سفت کشید و به هم نزدیک کرد و چشمان زاغش را به عزیز دوخت. بعد از چند لحظه گوشه ی چشمش پرید و تند تند پلک زدنش و ناخن جویدنش شروع شد. یک لحظه کمتر طول نکشید که دهان عزیز چاک خورد. کارگرها جمع شدند، هر دو با هم گلاویز شدند و از زیر پایشان خاک بلند شده بود، همهمه ی ترس آلود و اعتراض آمیز کارگرها اوج گرفته بود. جبار یقه ی پیراهن عزیز را محکم گرفت و به عقب کشید و خالد با لگد محکمی که به شکمش زد حالش را جا آورد، مدیر از دفترش بیرون پریده بود و دست پاچه به اطرافش نگاه می کرد، برگه ای را داد دست جبار و برگشت داخل دفتر تا به پاسگاه تلفن کند. جبار برگه را که خواند چشمانش باز و بازتر شدند و لبخندی بر لبانش نشست و آن را طرف خالد گرفت.
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
سلام به دوست ندیده و عزیزدلم جناب حمید خان نیسی
انشالله همیشه سالم و سلامت باشی و قلم به دست، با ادبیات عشق‌بازی کنی. داستان اجبار را خواندم. با اجازه حمیدخان نیسی از پایان داستان شروع می‌کنم. پایان اثر، غافلگیرانه و خوب است. خواننده تصور دیگری دارد و ناگهان با واقعیت متفاوتی روبرو می‌شود. این برخورد همیشه برای ما آدم‌ها اتفاق افتاده است. تصور بدی نسبت به شخصی داریم و ناگهان با صحنه غیر قابل باوری روبرو می‌شویم. قضاوت زودهنگام می‌کنیم و...
نکته دوم داستان مرور مشکلات لایه‌های زیرین جامعه است. مشکلات کارگری. غیرمستقیم به این مهم هم پرداخت شده است و درود.
اما پیشنهادهایی برای بهتر شدن داستان.

گمان می‌کنم روی زبان داستان باید بیشتر کار کرد. زبان که می‌گویم هم یه معنای نثر داستان و هم گویش شخصیت‌های داستانی. هردو نیاز به پختگی بیشتری دارند. فقط برای نمونه مثالی می‌زنم. در گویش داستان، کلمه‌ای بومی به کار بردی که فوق‌العاده زیبا و دلنشین است و آن «دیشو» به جای دیشب است. منتها اشکال کار این است که تنها کلمه بومی همین است و بس! حق بدهید که این کار اساسا کار حرفه‌ای نیست. وقتی قرار است شخصیتی در داستان به زبان بومی حرف بزند، تا آخر باید هویت او حفظ شود. این اتفاق نمی‌افتاد و داستان دچار آسیب می‌شود.
ضمن این که یکی از کمبودهای داستان امروز ما، بومی‌گرایی و ادبیات اقلیمی است. و چه بهتر وقتی جناب نیسی مثلا از جغرافیای اصفهان داستان می‌نویسد، بین همه داستان‌هایش، داستانی هم ببینیم که بازگوکننده ادبیات اقلیمی آن سرزمین باشد.
مشکل دومی که در زبان داستان دیده می‌شود، زبان مفهومی است، نویسنده می‌خواهد بگوید دود سیگارش را بیرون می‌داد اما طوری از زبان استفاده می‌کند که منظور، بیرون دادن سیگار می‌شود. نوشته‌ای «سیگارش را بیرون می‌داد!»
شخصیت‌های داستان هم به پرداخت بیشتری نیاز دارند. کاش بیشتر و تصویری‌تر می‌دیدیمشان. چه شکلی‌اند؟ رفتار و گفتار و حالت‌هایشان چگونه است؟ این‌ها کمی در داستان آمده اما کافی نیست.

کاش در داستان با تصویرسازی بیشتری روبرو می‌شدیم.شما بخوبی می‌دانید که داستان، زبان تصویر است، زبان دیدن است و نه شنیدن. در قسمتی از داستان نوشته‌ای «صدای خواندنشان را می‌شنید.» این صدا چه صدایی است؟ به چه زبانی است؟ چه اشکال دارد ما ترانه‌ای را که مثلا می‌خوانند بشنویم. رعایت این جزییات است که از نوشته‌ای، داستان حرف‌هایی می‌سازد و از اثری دیگر، کاری غیرحرفه‌ای.
من سالهاست به درد وسواس نوشتن اسیر شده‌ام. دعا می‌کنم این درد به جان همه اهل قلم بیفتد. درد خوبی است. البته به شرطی که آن‌قدر زیاد نشود که مانع نوشتن و به چاپ سپردن باشد.
همان‌طور که در شروع نوشته عرض شد. اثرمان را باید بارها تراش بدهیم. آن‌قدر که وقتی خودمان می‌خوانیم به دلمان بنشیند و احساس کنیم بیش از این چیزی نمی‌دانیم و توانی برای بهبود داستان نداریم.
دوستتان دارم و همیشه سالم و سلامت و سربلند باشید

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت