داستان یعنی صبر و زمان.




عنوان داستان : شب های روشن
نویسنده داستان : مریم کوهکن

این داستان ویرایشی از داستان «جرعه اشک» می باشد.

ماه کاملا از پنجره دیده می شد او همچنان به آسمان نگاه می کرد انگار دوست نداشت شب تمام شود و در ذهن زندگی اش را مرور می کرد خاطره تصادفی که در سن ۱۸ سالگی مسیر زندگی او را تغییر داد یا مرور نیش کنایه های مادر همسایه ها وفامیل که همیشه او را آزار می داد خانه آنها در آپارتمانی ۷۰ متری در جنوب شهر بود محله ای قدیمی که بیشتر شبیه یک روستا بود تا بخشی از شهر بعد از تصادف پدر برای اینکه نسرین از آزارهای مادرش در امان باشد او را به خانه مادرش برد تا در آسایش زندگی کند در تمام مدت که نسرین دچار مشکل جسمی بود تنها اتفاقی که لبخند را به لبان او می آورد زندگی در کنار مادربزرگ مهربانش بود که برخلاف مادرش او را یک نعمت الهی می دانست نه یک مصیبت نسرین به خاطرات مادربزرگ که رسید آهی کشید چون دیگر نبود در کنارش تا مرهم زخم هایش باشد بعد از فوت مادربزرگ پدر او را به خانه آورد تا بعد از مدت ها در کنار خانواده اش باشد ولی از بدشانسی نسرین بلافاصله برای مأموریت به منطقه مرزی سراوان رفت و او با مادر خواهرش تنها ماندمادر هم فرصت را غنیمت شمارد تا مجبور نباشد هر روز قاتل پدر مادرش را ببیند و مقدمات رفتن نسرین به آسایشگاه معلولین فراهم کرد مرور تمام این اتفاقات مانند مته ای برنده روح وقلب دختر را سوراخ می کرد در حالی که هنوز چشم اش به پنجره بود زیر لب گفت خدایا درست است که اهل این خانه من را نمی خواهند ولی من هنوز آنها را دوست دارم کاش این شب صبح نشود کاش امشب به بلندی تمام روزهای زندگی ام باشد کاش تمام دارایی های دنیا مال بندگانت باشد و تنها همین اتاق برای من باشد چیز زیادی نمی خواهم به همین جای کوچک قانع ام در حالی که این کلمات زمزمه می کرد با چشمانی پر از اشک نگاهی به دو عصای جلوی در انداخت که مانند دو نگهبان همیشه جلوی درب هستند و در حالی که بغض هنوز در گلویش سنگینی می کرد خوابش برد با صدای هدیه خواهرش از خواب بیدار شد .
نسرین جان بیدار شو آمدن دنبالت باید سریع حاضر شوی با ناامیدی پتو کنار زد نگاهی به صورت لاغر و رنگ پریده هدیه انداخت گفت خوشحالی که دیگر من نمی بینی و پدر این اتاق به تو می دهد ببینم مادر آنقدر از بودن چند روزه من در این خانه ناراحت است که برای خداحافظی هم نیامده هدیه پوزخند تلخی زد گفت سریع باید حاضرت کنم این حرف ها چیه لباس های نسرین عوض کرد و بعد چمدان اش برداشت و با دست دیگر بازوی او را محکم گرفت انگار یک متهم را می خواستند به زندان ببرند از اتاق که خارج شدند صدای مادرش را شنید که مشخصات اورا به مددکار می داد نسرین صاحب منش ۲۰ساله فرزند بهرام
مشکل جسمی اسپاسم شدید عضلانی دو پا و دو دست نسرین از شدت ناراحتی سرش را بالا نیاورد با کمک هدیه از پله ها رفت پایین سوار ماشین جلوی ساختمان شد هدیه هم سریع چمدان او را در صندوق عقب ماشین گذاشت ماشین حرکت کرد واز آن خیابان و ساختمان قدیمی فاصله گرفت در مسیر در حالی که اشک ها مانند سیلی صورت اش را خیس کرده بود به شیشه ماشین تکیه داد مددکار که حال نسرین را دید برای دلداری دادن به او دستش را گرفت گفت گاهی لازم است دور از خانواده باشی عزیزم نسرین در جواب هق هق کنان گفت کاش می گذاشتند فردا در مراسم خاک سپاری مادربزرگ ام باشم از زمان تصادف مادرم همیشه من مقصر مرگ پدر مادرش می دانست فکر می کند آن روز عمدا با سرعت رانندگی کردم .
و هیچ وقت باور نکرد که آن روز پدربزرگ سکته کرده بود و مادرش هم فشارش رفته بود بالا حال هر دونفر شان بد بود من مجبور بودم سریع رانندگی کنم تا آنهارا به بیمارستان برسانم که آن اتفاق افتاد و حالا هم برای اینکه قاتل خانواده اش را هر روز نبیند در غیاب پدرم من فرستاد آسایشگاه معلولین اما حق من این نبود ماشین وارد باغی بزرگ شد .
مددکار دو دست نسرین گرفت گفت دخترم شاید ما خانواده تو نباشیم اما می توانیم دوستان خوبی برای هم باشیم به جمع ما خوش آمدی .
نسرین آه کشید و به چنار بلند مقابل اش خیره شد
نقد این داستان از : احسان عباسلو
گویا این داستان اصلاح شده همان "جرعه اشک" است که من نقد کرده بودم و در ابتدای آن نقد اول هم نوشته بودم که شما در گشایش خودتان تکرار دارید. متاسفانه باز هم این تکرار وجود دارد و شما در حذف آن موفق عمل نکرده‌اید. زبان بد می‌تواند تصویر زیبا را زشت کند. به جملات خودتان دقت کنید: "ماه کاملا از پنجره دیده می شد او همچنان به آسمان نگاه می کرد" چند ویژگی بد این دو جمله دارند. اول این که از لحاظ موضوعی و مضمونی هر دو تکرار یکدیگراند. وقتی ماه دارد دیده می‌شود خواننده خود به خود این را از چشم شخصیت هم می‌بیند و نه این که آن را صرفاً به نگاه راوی نسبت بدهد. جدای از این، جمله دوم کیفیت بسیار پایینی از لحاظ زبانی دارد. عبارت "او همچنان" خیلی خشک است و به درد مقالات علمی می‌خورد تا متن داستانی. برای یک داستان بدترین زبان می‌تواند زبانی باشد که یا خیلی خشک و علمی و انشائی است و یا زبانی است که شاعرانه است. حد وسط این دو می‌تواند مورد قبول باشد. برای نمونه "عمق نگاهش در تلألو امواج مهتاب شناور بود" یک جمله کاملاً غیرداستانی است و همان قدر می‌تواند بد باشد که جمله شما خشک و بد است. این جمله بسیار شاعرانه شده و جمله شما خشک. شما می‌توانید هر دو جمله خودتان را یکی کنید و موجز کردن هر متنی بر کیفیت آن می‌افزاید. "نگاهش بر ماه پشت پنجره مانده بود" این جمله خیلی راحت‌تر و سلیس است و در عین حال هر دو محتوای شما را هم دارد.
جدای از این، آخر هم نفهمیدم که عدم استفاده از نقطه و ویرگول و امثال این‌ها تعمد خود شماست یا خیر اما به نظر در اینجا لااقل عدم استفاده از این‌ها باعث شده متن سخت‌خوان بشود و در عین حال به زیبایی فرمی حاصل از نگاه متفاوت شما، نرسد. گاهی این عدم استفاده در متن جواب نمی‌دهد. به نظر برای این قالب و این داستان هم خیلی خوب نشده و بهتر است از علائم نوشتاری استفاده کنید.
بازنویسی متن یعنی توجه مجدد به تمام متن و نه فقط به مواردی که تصمیم به بازنویسی آنها دارید. به نظر در بازنویسی که انجام داده‌اید برخی نکته‌ها پیش آمده که خواننده را دچار سردرگمی می‌کند:
" بعد از تصادف پدر" ، "پدر او را به خانه آورد" ، "تا مجبور نباشد هر روز قاتل پدر مادرش را ببیند" هر سه این‌ها ذهنیت‌های خاصی را در مخاطب ایجاد می‌کند. مخاطب نمی‌داند بالاخره پدر تصادف کرده و مرده یا خیر.
چون داستان را در گذشته مرور می‌کنید زمان این فعل هم باید گذشته باشد و نه حال: " مانند دو نگهبان همیشه جلوی درب هستند" و فعل "بودند" درست‌تر می‌نماید.
داستان‌نویسی یعنی صبر و زمان. این نوشته شما هم به هر دوی این‌ها نیز دارد. باید مرحله به مرحله جلو بروید تا به یک داستان خوب و کامل برسید. در این نوشته باید ابتدا تصمیم خود را مشخص کنید که چه چیزی را می‌خواهید نشان بدهید. آیا فقط رابطه میان دختر و خانواده او مورد نظر شماست و یا سختی این نوع زندگی و بعد آرامشی که در آسایشگاه معلولین می‌تواند باشد، پیام شماست؟ اگر مورد اول را در نظر دارید ما هنوز جاهایی را داریم که به نظر خالی مانده و بیشتر باید بدان‌ها بپردازید. یکی مساله پدر است که به نظر باید کمی هم از او بخوانیم که چرا نسبت به دختر بی‌تفاوت شده و هیچ نقش موثری در داستان ندارد. و دیگر خود مساله تصادف که خواننده دوست دارد بداند چه شده و چطور بوده. بماند که در این تصادف گویا فقط نسرین دچار سانحه شده و مشخص نیست چرا دیگران از از دست او ناراحت هستند در حالی که هیچ کدام صدمه ندیده‌اند. مشکل مادر با این دختر خیلی مشخص نشده است.
اگر نکته دوم را می‌خواهید نشان دهید و نقش یک آسایشگاه را در بهبود وضعیت روحی افراد پررنگ کنید، باید داستان ادامه پیدا کند و دوران آسایشگاه را هم کمی طول بدهید.
به عبارتی در اولی ما به عمق بیشتر نیاز داریم و در دومی ما طول بیشتری لازم داریم و داستان باید ادامه پیدا کند.
برخی داستان‌ها راحت در نمی‌آیند. این هم یکی از آنهاست. شما بر نکاتی انگشت گذاشته‌اید که به راحتی نمی‌شود از آنها در قالب اشاره یا یکی دو جمله و خط گذشت. درک یک رابطه نیازمند عمق است. ما نیازمند اطلاعاتی در مورد اعضای خانواده هستیم. باید بیشتر بنویسید. باید صبر بیشتری را از خود نشان بدهید و زمان بیشتری هم صرف کنید. داستان به هر دوی این‌ها نیاز مبرم دارد.
اسم داستان خیلی خوب شده و از امید البته می‌گوید. نام داستان این انتظار را ایجاد می‌کند که مسیر داستان به سمت نور و امید حرکت نماید. این را در صورت ادامه دادن داستان به خاطر داشته باشید.
موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت