فلسفه در خدمت داستان باشد و نه داستان در خدمت فلسفه.




عنوان داستان : فیلسوف در وضعیت صفر
نویسنده داستان : سعید اجاقلو

«فیلسوف در وضعیت صفر»


چند ساعتی به غروب مانده هوا سرد و خشک بود. سرمای تیز اواخر دی ماه بر صورت خواب آلود دانشجوی جوان نشست؛ از میان مو های کم پشتش عبورکرد و پوست سرش را لرزاند. دانشجوی جوان، چانه اش را در شال دور گردنش فرو برد و دست ها را در جیب کاپشن سیاهش مشت کرد. با سری افتاده به زیر و قدم هایی آهسته وارد بیمارستان شد.
به آیینه داخل آسانسور تکیه کرده بود که مسعود از طبقه سوم داخل آسانسور شد. مسعود آرام و متین کنج دیگر آسانسور تکیه کرد و به آیینه پشت سر دانشجوی جوان چشم دوخت. مسعود بیشتر همکارش بود تا دوستش .
رو به دانشجوی جوان کرد و با حالتی نه چندان خالی از تردید پرسید:
«دیشب کشیک بودی؟»
« آره... »
مسعود خنده ای کرد و گفت: «معلومه پر حادثه هم بوده»
و با صورتش اشاره ای به روپوش دانشجوی جوان کرد.
چند لکه ی رنگ پریده ی خون بر روی پارچه ی سفید توی چشم میزد. دانشجوی جوان لکه ها را از نظر گذراند و به فکر فرو رفت. امیدوار بود مسعود نپرسدکه چرا و چه شد و غیره.... خسته بود و آشفته! هم کلام شدن با دیگران هم او را آشفته تر می کرد. دماغ حرف زدن نداشت که تعریف کند شب گذشته مردی را یک راننده تاکسی به اورژانس رسانده؛ مردی که خون بالا می آورده و در خیابان خیس از باران یک باره زمین خورده. دانشجوی جوان هم با یک نگاه فهمیده که مرد کبدش خراب بوده و همه فشار خونش را پس زده به طحال و معده اش ...کبد که از کار می افتد پوست آدم زرد می شود؛ شکم مثل بشکه ای باد می کند و عضله ها نحیف می شوند؛ دست و پاها به به شکم و سینه ور آمده نمی خورند... انگار که از تن کس دیگر قرض گرفته باشی؛ آن ها را . ناخوشی که خودش را شناخته باشد شناختنش برای بقیه دیگر سخت نیست؛ آدم از آدمیت می افتد و میشود فقط مرض .
دانشجوی جوان همه این ها را می دانست.
شب قبل هنگامی که بالا سر مرد زرد شده از صفرا که رفت مرد هنوز هوشیار بود. پرستار ها رگ می گرفتند و دارو می زدند. دانشجوی جوان ماتش برده بود. زل زده بود به چیزی که در کیف مشکی خیس خورده مرد پیدا کرده بود. ورق میزدش ...دانشجوی جوان تنها وقتی به خودش آمد که مرد دوباره بالا آورد بود و خون روشن لخته نشده شتک زده بود به روپوش سفید رنگش.
بوی خون تازه را که حس کرد برگشت و دید که منوچهری انتظامات اورژانس برای راننده تاکسی وحشت زده که در آن گیر و دار کسی نبوده بیرون راهنمایی اش کند تعریف می کند:
« آره... بنده خدا کبد نداره... تنش رو ببین چطور زرده!... اینها زیاد دوام نمیارند»
صدای ضبط شده آسانسور که طبقه پنج را صدا کرد دانشجوی جوان از شب قبل بیرون پرید. نگاهش به مسعود برگشت؛ که با لبخندی محو به او چشم دوخته بود؛ انگار تمام افکار دانشجوی جوان را هم چون فیلمی از روی پرده نقره ای تماشا می کرد.
از آسانسور بیرون زد. مسعود آرنجش را به لبه در تکیه داد و گفت: « میگم.... حالت خوبه؟ صبح هم نبودی»
«کار داشتم... الانم کار دارم باید برم»
دانشجوی جوان بیشتر از این چیزی نگفت. چرا که خودش را در مسیر اشتباهی حس می کرد که پایانی نداشت؛ هیچ چیزی هم حاله مبهم اطرافش ذهنش را پاک نمی کرد. باید جان می کند تا جان کندن دیگران راحت تر می شد.
بوی تند وایتکس چشمانش را زد. بخش بیماری های گوارشی در طبقه پنجم. مثل همیشه!
ضدعفونی شده ...اما آلوده از درد.
پیرمردی با لباس آبی روشن، کیسه ادرار به دست، به آرامی در راهرو قدم می زد.
چند پرستار در ایستگاه پرستاری که مثل دژی بود برای شان سنگر گرفته بودند؛ هر کدام مشغول یک کاری. یکی شان سرنگ هوا گیری می کرد و با نوک انگشت چند ضربه به سوزن باریک می نواخت؛ سوزنی که قرار بود در نشیمن گاه کسی بنشیند. دیگری در حال صحبت با گوشی موبایل بود. نظافتچی بخش هم تی و سطل را به دیوار تکیه داده و با کلید اتاق خشک شویی ور می رفت.
نزدیک ایستگاه پرستاری شد. نگاهی به اسامی مریض های بستری انداخت و نگاهش بر روی شماره هفت صبر کرد.
« صبح بخیر... خانم ملکی... اندوسکوپی آقای رواکیان تموم شد؟ »
خانم ملکی بدون برداشتن نگاهش از پرونده ای که با آن مشغول بود گفت: « رواکیان؟ آها مریض واریس مری . واریس هاشو بستند... صبح دوباره خون ریزی داشت...اما الان بهتره امروز صبح تشریف نداشتی دکتر رفیعی آتیشی شد. »
پرستار پرونده را به سمتش گرفت و گفت: « ناقصه...دکتر گفت شرح حال اینترن حتما باید باشه»
دانشجوی جوان پرونده را گرفت. همیشه اکراه داشت که دست به این کاغذ ها بزند. یک سری رضایت و فیش واریز و صورت حساب. جهانی از اعداد، در آن ها همه چیز به اعداد ارجاع داده می شد.آن هم برای این مرد عجیب... از شب قبل که بالا سرش بود چیزی در وجود دانشجوی جوان کش آمده بود و با بقیه روح و روانش یکی نبود دیگر.
اتاق سوم که تخت شماره هفت در آن قرار داشت نصف اتاق های دیگر بود و هوا در آن خفه می شد. اما مزیتی که داشت این بود که تنها ظرفیت یک بیمار را داشت. دانشجوی جوان با حسی مبهم وارد اتاق شد. رواکیان با تنی زرد همچون حلزونی نحیف در خود جمع شده بود. مایع نمکی با قطره های آرام و پیوسته به تنش می رفت. نگاهی به دانشجوی جوان کرد و در صورتش دقیق شد. چند لحظه ای به تماشای هم ایستاده بودند که دانشجوی جوان به خودش آمد و نگاهش را از چشمان کم فروغ اما پرسشگر هرمان به پرونده پزشکی او دوخت . خودش را شماتت کرد که چرا جلب توجه کرده و همان اول در نقشی که باید فرو نرفته! همان نقش مقتدر و غالب که آدم های ناخوش مثل رواکیان را وادار می کند تا تن شان را تسلیم کنند. سعی کرد حواسش را به اعداد و ارقام برگه های آزمایش جمع کند. اما نمی توانست...چیزی در این مرد بود که تن نمی داد به این کاغذ ها.
پرسید: « خب.... آقای رواکیان...شما اصالت ارمنی دارید؟ درسته؟ کی به ایران مهاجرت کردید؟»
رواکیان گلویی صاف کرد؛ با مکث و به آرامی گفت: بله... من همین جا به دنیا اومدم... در واقع اجداد من جزو همون ارامنه ای هستند که از ایران نرفتند ... جد من سال ها اینجا تو ایران تجارت کرده بود..ملک و املاکی داشتیم.»
« متوجهم... می دونم برای شما سخته زیاد صحبت کنید ... اما پروندتون باید تکمیل شه و من موظفم که وضعیتتون رو بررسی کنم... شغلتون چیه ؟» هرمان نگاهش را به پشت سر دانشجو دوخت ... انگار که به خلسه رفت.
« من شغل دولتی خاصی ندارم... میشه گفت شغل آزاد خاصی هم ندارم... »
سرفه های ریز رشته کلام مرد را قطع کرد و سپس ادامه داد.... «یه جور هایی از جیب می خورم»
دانشجوی جوان مردد، انگار که به خطای نابخشودنی اعتراف کند گفت: جناب رواکیان ... حقیقتا ما شب قبل مجبور شدیم کیفی که همراهتون بود را بگردیم...»
اینترن جوان ادامه داد: چیزی داخل کیفتون بود... یک دفتر ، یک دفتر با جلد چرمی ... من داخلش را نگاه کردم بلکه آدرسی از دوست و آشنایی پیدا کنم اما... »
«خب ... همین فقط نگاهش کردی یا چیزی هم ازش خوندی؟ »
« چند صفحه ای خوندم... وقتی که شما را بردند کیف را من نگه داشتم... بعد هم تحویل پرستار ها دادم که برسد به شما»
کیف مشکی رنگ که خیسی شب قبل چروکش کرده بود روی میز کنار تخت به دیوار تکیه داده شده بود.
مرد پلک نمی زد... به آرامی گفت:« اگه این یک عذرخواهی است نیازی بهش نیست»
«شما نویسنده اید؟ فیلسوفید؟ چیزی که نوشته بودید عجیب بود... انگار یک زندگی نامه بود یا شاید هم یک رساله فلسفی... هر چی که هست من از لحظه ای که نگاهش کردم مدام کلماتش را جلو چشمم می بینم... مثل یک چیز قدسی چشم نواز بود ...قصه گو و هشدار دهنده.»
رواکیان گفت: نمیشه گفت زندگی نگاره یا رساله شخصی...شاید هم یک مانیفست... پدر بزرگ من یک جمع کننده کتاب بود؛ قفسه های تا سقف چیده شده... نسخه های دست نویس.‌..باید کتابخانه اش را می دیدی... هزار تو بود... در بچگی عاشق دست کشیدن روی عطف چرمی شان بودم... بعد ها که توانستم بنویسم کارم شده بود نسخه برداری از اون ها... کم کم نیاز مبرم به یک اقدام را در وجودم حس کردم... شروع کردم به سفر کردن؛ چیزی که تو تورق کردی حاصل تطبیق این سفرها با فلسفه و یا تاریخه ...از همون موقع ها کم کم درد همراهم شد... »
و با دست نحیف خود به دنده های لرزان به پوست چسبیده اش اشاره کرد.
« درست اینجا زیر دنده های راستم؛ اولش مبهم بود... هرصبح تلخی صفرا تو دهنم حس میشد... مدارا می کردم؛ می دونستم که بدنم داره خودشو به من نشون میده...جایی خواندم که درد زبان بدن است...باید شنیدش...وقتی هم که بدن ساکت بشه مرگ می رسه»
«خب دیگه چه درسی گرفتید؟ نتیجش نهایی براتون چی بوده؟ خیلی از درد ها دلیل علمی مشخصی داره... اون ها چی؟ »

رواکیان با لبخندی بر گوشه لب گفت: «خیلی ها هم دلیل مشخصی ندارند...قضاوت راجعبش غیر ممکن و بی فایدس ...من فقط اینکار رو انجام دادم چون میخواستم...چون یک رویایی داشتم»
«چه رویایی؟»
«رویای یک سر بی تن ... که مدام صدا تولید می کرد... و اون صدا من رو که مقابلش نشسته بودم آزار میداد ... تاریک بود و بی چهره... قلم را که برمیداشتم ساکت می شد... بیشتر شکل یک کابوس بود»
اینترن جوان با شوری محسوس نزدیک مرد شد و گفت: « میخوام چیزی بپرسم... پاسخش را پیدا نکردم. کسی هم اطرافم نبود تا جوابی داشته باشه! شما اولین کسی هستید که باهاش مطرح می کنم.
سپس با نگاهی دوخته به کف اتاق...در حالی که با نوک انگشتان لبه پرونده را بازی می داد گفت:
یکی از پزشکان همین بیمارستان... یک روز مثل همیشه تمام بیمارانش را ویزیت کرد. ناهارش را در بیمارستان خورد. حتی یک عده تعریف میکنند که اون روز توی سلف سرویس پیش بقیه کارمندا این کار رو کرده، کنار اون ها... این تنها کار غیر عادی بوده که اون روز انجام داده! بعد رفته خونه... از اینجا به بعد کسی نمیتونه چیزی به داستان اضافه کنه. بعد سی تا قرص بالا انداخته...اینکه چطور رسوندنش بیمارستان نمیدونم.
اما... باید اینکار رو میکردند؟ با اون همه درد زنده نگهش دارند که چی؟ که به مرگ طبیعی بمیره؟ »
رواکیان گفت: « خبر داری که سال ها فلاسفه راجع به اخلاق و مسئولیت آدمها بحث کرده اند اما هنوز همه چیز مبهم باقی مانده؟ ...تو پاسخ چیزی را میخواهی که شاید پاسخی نداشته باشه.»
این را با صلابت و آرامش یک مرشد که شاگرد عجولش را شماتت می کند گفت.
«اما ... حتما پاسخی هست؟ برای این موضوع به خصوص نه اونقدر کلی که همه اینها که گفتید مشغولش بودند!»
«چیز ها به هم مربوط اند... هر چیزی رد از چیز دیگر را در خودش دارد! سپس با لحن یک پدر نگران ادامه داد:« چقدر آشفته ای...پاسخی میخواهی که آرام بشی؟»
و دانشجوی جوان آشفته بود... انگار از خلسه ای لذت بخش که این مرد نحیف زرد رنگ با آن موهای جو گندمی و صورت کشیده رقم زده بود به بیرون پرتاب شده بود!... از لحظه ورود به اتاق اولین لحظه ای بود که به یادآورد در بیمارستان است. پرونده هم چنان ناقص بود و دستگاه مانیتور بالا سر مرد با بوق های ممتد اعلام حضور میکرد.
« تنها این موضوع نیست ... از کجا معلوم همین کسایی که مشغول زنده نگه داشتن با عذاب همکارت هستند همین سوال را پس ذهن حلاجی نکرده باشند؟. تصور کن اجازه میدادند بمیره! نباید همینجا به کلی نهاد جواب پس بدهند؟چیزی که تو رو گرفتار کرده تنها در وضعیت نیستی میتونه عملی بشه...توی صفر مطلق...»
«متاسفم...بهتره دیگه برم. شما استراحت کنید و تا جایی که ممکنه حرکت نکنید»
دانشجوی جوان مردد و نرم به سمت در رفت...مکاشفه ای شکست خورده! شاید هم سبکی پس از خالی کردن آن بار سنگین از دوش ... ریتم گامهایش با بوق ممتد مانیتور یکی شده بود که ایستاد و برگشت.
رواکیان این نظم را برهم زده بود.
«اجازه بده چیزی را برای تو روایت کنم.
«وقتی سقراط محکوم به جام شوکران و مرگ شد؛ مریدانش با پرداختن رشوه خودشان را به سلول او رساندند تا او را از مرگ عن قریب رها کنند؛ اما او نپذیرفت؛ مقاومت کرد و گفت که از قانون پیروی خواهد کرد؛ گفت: این بهترین چیزی است که برایم رقم میخورد»
سپس سقراط جام شوکران را درخواست کرد ‌و مقابل مریدانش
سر کشید... ابتدا بی حس شد... مجبور شد دراز بکشد ... بعد سقراط مرد.
رواکیان همه این ها را طوری برای دانشجوی جوان تعریف می کرد که انگار خودش در سلول حضور داشته.
صدای مرد در گوش دانشجوی جوان تاب میخورد و او چشم به اعداد روی مانیتور داشت؛ اعداد از تشویش خبر میدادند اما مرد آرام بود.
با خود گفت: به اعداد اعتماد نکن...
«معنای این داستان چیه؟»
رواکیان چشم ها را بر هم گذاشته بود. چشم باز کرد.
«درباره اش فکر کن ... و فراموش نکن که رنج پرسش عجولانه بیشتر از پاسخ شتابزده است»
دانشجوی جوان دست بر دستگیره در گذاشت.. .گفت:
«تا جایی که ممکنه حرکت نکنید.»
رواکیان پاسخ داد: «اگر اتفاقی برای من افتاد... کتاب برای تو»
حالا مرد نحیف تر و مغموم تر بود به چشم دانشجوی جوان . انگار هر دو شان از پس سایه ها ظاهر شده بودند؛ هر دو راضی بودند و خشنود.
راهرو خلوت بود و سرد. تیره و روشن با مهتابی هایی که یک در میان خاموش بودند. احاطه شده با اتاق هایی از دو طرف که در آن ها یک یا چند نفر، در سکوت، مشغول درد کشیدن خود هستند. دانشجوی جوان شبی را به یاد آورد که با پدرش در شبی تیره و تار می راند. تازه دست به فرمان شده بود اما تا آن زمان ، شب هنگام ،آن هم در چنان مسیری که حتی خط کشی درستی نداشت نرانده بود. جاده سیاه بود و ممتد .
اما امشب، محض آموزش ، در جاده ای که از دو طرف با درختان تیره و بلند زیتون احاطه بود می راند. درختان خوفناک و ادامه دار.
پدرش گفت : «شب ها وقتی از مقابلت ماشین اومد... چشم بدوز به خط کنار جاده...صاف زل نزن به چراغ هاش.»
هوا سرد بود و بخاری ماشین زور می زد تا کابین را گرم کند. نوک شیشه ها را پایین داده بودند تا بخارمانع دید نشود.اما پدر نمی دانست سیاهی پسر را گرفته و نه هر از چند گاه که چراغی از روبرو پیدا میشد؛ بلکه مدام چشمش به خط کنار جاده دوخته شده. ماشینی از مقابلشان رد شد و در یک آن چشم خیره به آن کناره ها پرهیبی دید عظیم که از شانه خاکی میان آسفالت داغ چاله دار پرید....پسر فرمان گرفت و ترمز؛ به قدری پر زور که در جا رگ و پی رانش خشک شد؛ به قدری تند که بعد ها هرچه مرور کرد آن شب را، مطمئن شد دوباره چنین رکوردی دست یافتنی نیست. غبار از خاک و سنگ شانه خاکی به هوا می پیچید. لاستیک ها تنشان ماسیده بود به آسفالت. بوی لنت داغ کرده از لبه شیشه ها به داخل کابین میزد .
پسر لرزان گفت: «نزدم... نزدم بهش بابا»
پدر به سرعت پیاده شد و سپر جلو را وارسی کرد.
«نه نزدیم... اما این جا خون است.‌.‌. اینجا روی جاده »
و ردی از خون روی آسفالت کشیده شده بود تا میان زیتون ها.
تنها چرا قوه موبایل روشنگرشان بود در میان درختان سیاه و بلند زیتون. رد خون را تا دل باغی سیاه و نم دار زده بودند.
«میشه برگردیم؟... ما که بهش نزدیم حتما کس دیگه زده»
پدر در حالی که با یک دست فلاش موبایل را همچون پروژکتوری عظیم به چپ و راست می انداخت و با دست دیگر شاخ و برگ سوزنی زیتون ها را کنار می زد گفت:
«صبر داشته باش الان بهش می رسیم»
که با نعره ای که در میان درخت ها پیچید یک باره خشکش زد. هیبتی سیاه زیر درختی نشست کرده بود. تنش که نور گرفت گرازی نمایان شد عظیم اما لب مرگ.
چند جا از تنش زخم بود...گرد و خونین.
زخم ها خون را پس داده و در آب زیر زیتون حل می کردند. درخت فرصت نکرده بود به ریشه بکشد آب را... و حالا آب پر از خون بود. زخم ها درون داغ گراز را با سوز سرمای اواخر دی تماس می دادند و بخار... دور حیوان مهی بود از بخار.
بابا گفت: « زخم گلوله است... از پا در نیومده بوده!»
« نمیشه بکشیمش؟ داره درد میکشه!»
«نه...سلاح نداریم...داشتیم هم اینکارو نمی کردم...مسئولیتش با ما نیست... بیا برگردیم»
دانشجوی جوان چشم باز کرد. خوابش برده بود!

ساعت سه صبح را نشان می داد... به یاد نداشت چه زمانی به پاویون رفته بود. باد با زوزه ی شدیدی خود را به پنجره می کوبید. رواکیان خیلی زود وارد ذهن دانشجوی جوان شد. از اتاق بیرون رفت تا سری به او بزند؛ هر چند می دانست با آن همه مسکن و خواب آوری که به تن بیمار ها می رسانند کمتر کسی این موقع از صبح بیدار است. دارو که اثر می کند و پلک وزن می گیرد خواب جای خود را با درد عوض می کند. نیمه شب که میشود دیگر همه جا ساکت است و خواب نشسته بر چشم همه .تنها درد است که میان اتاق ها حیران می گردد و کنجی کز می کند تا فردا صبح.
پشت در اتاق شماره سوم که رسید صدای سرفه های هرمان به گوشش خورد. چطور هنوز بیدار بود؟
وارد اتاق که شد دید رواکیان به پهلو دراز کشیده. پشت به او، سرش را همچون جنینی در بطن مادر خم کرده بود در خودش... پیرهن آبی روشنش که حالا در تاریکی اتاق به خاکستری می زد با هر سرفه می لرزید.
« آقای رواکیان بیدارید؟» و کلید را زد...اتاق با چند چشمک مهتابی روشن شد . حالا لباس دیگر خاکستری نبود.... سرخ بود... خون بود... دانشجوی جوان شتابان سراغ مرد رفت.
مرد نعره ای همچون گراز کشید و گلویش باد کرد و خون شتک زد به لباس دانشجوی جوان.
خون...خون سرخ لخته نشده.
« تحمل کنید... الان کمک میارم»
مرد با تمام توانش چنگ زد به روپوش پسر...یعنی چه؟ یعنی نرو؟ می خواهم بمیرم؟ روحم را قاطی این خون ها بالا بیاورم؟بگذار سقراط خودم باشم؟
همه این فکر ها در لحظه ای که انگشتان نحیف و زرد مرد گوشه ی روپوش سرخ از خون را گرفت به ذهن دانشجوی جوان چسبید. باید چکار می کرد؟ راهش را می کشید می رفت. انگار نه انگار؟ همانطور که مرد می خواست؟ بعدش چه؟ مواخذه می شد. حتما که می شد. می تواند کاری کند...بهتر است کمی صبر کند فشار مرد که افتاد و امیدی نبود به برگشتش خبر کند همه را... نه نه ... رواکیان خون بالا آورد؛ و روی زمین افتاد.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
ارتباط تصویری کمی غلط به نظر می‌رسد. ابتدا می‌گویید "بر صورتش نشست" بعد سراغ موهای او می‌روید. صورت جای دیگر و موها جای دیگر هستند. چیزی که روی صورت می‌نشیند نمی‌تواند به درون مو نفوذ کند مگر حرکت کرده باشد که شما حرفی از حرکت نزده‌اید. به درون محاسن می‌تواند رفته باشد اما به درون موها نه.
در جایی که دو شخصیت دارید و فاعل کاری که از آن سخن می‌گویید مشخص است نیازی نیست نام فاعل را ذکر کنید. تکرار یک اسم در متن کار قشنگی نیست. "آرام و متین کنج دیگر آسانسور تکیه کرد و به آیینه پشت سر دانشجوی جوان چشم دوخت" چون می‌دانیم فقط مسعود و دانشجوی جوان در اینجا هستند پس با توجه به جمله مشخص است منظور از فاعل همان مسعود است و نیازی به ذکر نام او در اول جمله نیست.
حتما این را شنیده‌اید که می‌گویند "نگویید بلکه نشان بدهید" . این در مورد چنین جمله‌ای صدق می‌کند: "مسعود بیشتر همکارش بود تا دوستش." باید این را در متن و در لابلای کنش‌ها و واکنش‌های میان این دو نشان بدهید تا مستقیم خودتان بگویید. از شیوه سخن گفتن این دو با هم و طرز برخوردشان باید این را فهمید و نه از جمله مستقیم شما.
جمله‌ی "از نظر گذراند" اصلا جمله داستانی نیست. خیلی خشک و رسمی است. باید به شناخت تفاوت میان جملات داستانی و رسمی هم برسید. این به واسطه خوانش بیشتر و توجه به فرم داستان‌ها بدست می‌آید. برخی جملات به درد مقالات علمی و انشاء می‌خورند تا داستان. افعال "چشم انداختن" و یا "نگاه انداختن" می‌توانند داستانی‌تر باشند.

جایی که دانشجوی جوان وضعیت دیشب بیمار را مرور می‌کند و گفته می‌شود دل و دماغ سخن گفتن ندارد، ایراد فنی دارد. خود مسعود اگر دانشجوی پزشکی بوده که طبیعتا این جوان نمی‌توانسته به او درس پزشکی بدهد. پس وقتی این تکه را در ادامه‌ی بی‌حوصلگی او برای حرف زدن با مسعود می‌آورید یک مشکل فنی پیدا می‌شود. اگر کس دیگه‌ای بود قابل قبول بود اما در زمان بودن با مسعود که خودش دنشجوی پزشکی است این تفکر درست نیست. در حد همان گفتن دل و دماغ نداشتن کفایت می‌کند.
" شب قبل هنگامی که بالا سر مرد زرد شده از صفرا که رفت..." در اینجا "که" دوم اضافی است. یک "که" در عبارت "هنگامی که" داریم و همان کافی است. این مورد را اشاره کردم تا به موارد ریز متن خودتان هم توجه داشته باشید چرا که منتقد به این‌ها توجه دارد.
"صدای ضبط شده آسانسور که طبقه پنج را صدا کرد دانشجوی جوان از شب قبل بیرون پرید." این بیان زیبایی است. "بیرون پریدن از شب قبل" نوعی تازگی متنی و فرمی دارد.
در راستای توجه به فرم و اضافات متنی یکی عبارت "چرا که" در این جمله است " چرا که خودش را در مسیر اشتباهی حس می کرد..." نیازی به عبارت "چرا که" نیست.
کلمه هاله هم (که اشتباه "حاله" نوشته‌اید) در "هیچ چیزی هم حاله مبهم اطرافش ذهنش را پاک نمی کرد. " ایراد فنی هم دارد. هاله به معنای روشنی است و وقتی اطراف ذهن باشد می‌تواند معنای روشنی ذهنی بدهد. به خصوص که گفته‌اید ذهنش تاریک بوده و در عین حال هاله روشنایی است. درست است که با کلمه "مبهم" آن را همراه کرده‌اید اما چون در مقابل تاریکی آمده این تضاد به هاله بار مثبت می‌دهد.
"چند پرستار در ایستگاه پرستاری که مثل دژی بود برای شان سنگر گرفته بودند" این هم از آن جملات خوب داستانی است.
اما برعکس این جمله بسیار ضعیف است: "نزدیک ایستگاه پرستاری شد." از این جملات کوتاه که برای توصیف و شرح موقعیت هستند استفاده نکنید. این‌ها را در دل جملات دیگر باید گفت: " در ایستگاه پرستاری، نگاهی به اسامی مریض‌ها انداخت و نگاهش روی شماره هفت ماند". این طوری رسانده‌اید که به ایستگاه رسیده و حتی وارد آن هم شده.
این اسم "هرمان" را ناگهانی مطرح کرده‌اید و خواننده گیج می‌شود از کجا آورده‌اید. اگر در لیست نام بیماران بوده باید قبلا اشاره می‌کردید. خیلی ناگهانی است و خیلی زود هم خودمانی شده. چرا ناگهان او را خودمانی خطاب کرده راوی؟
اگر بیمار حالش این اندازه بد بوده که قبلا گفته‌اید در اینجا خیلی راحت و سرحال هستند و راحت با هم صحبت می‌کنند. نباید برای نیاز خودتان یکی را تا دم مرگ ببرید بعد ناگهان حالش را خوب کنید.
این موقعیت که شما خلق کرده‌اید به درد این بحث‌های فسفی نمی‌خورد. بحث فلسفی اگر خیلی خشک و طولانی و پیچیده باشد در داستان کوتاه مخاطب را خسته می‌کند. حال شما با یک بیمار که قرار بوده حال بسیار بدی هم داشته باشد بحث طولانی از اخلاق و مسئولیت انسانی و غیره می‌کنید.
در این جملات: "مرد با تمام توانش چنگ زد به روپوش پسر...یعنی چه؟ یعنی نرو؟ می خواهم بمیرم؟ روحم را قاطی این خون ها بالا بیاورم؟بگذار سقراط خودم باشم؟"
نویسنده نباید این گونه وارد تفسیر بشود. این که خودش بگوید معنی یک کنش چیست. راوی باید روایت کند و برداشت را به خواننده بسپارد.
شما بیشتر درس فلسفه داده‌اید تا داستان بنویسید. زندگی خود همین فلسفه‌هاست. باید داستان زندگی را فقط بگویید (و البته نشان بدهید) و اجازه بدهید مخاطب خودش فلسفه لازم پشت آن را پیدا کند یا بسازد. گاه شاید نشانه‌ها و اشارات ریز و غیرمستقیم فقط کافی باشند. مثلا در فیلم هامون با بازی خسرو شکیبایی اگر دقت کرده باشید شخصیت‌ها کتاب‌های سارتر و کی‌یر که‌گور را به هم می‌دهند. خود این کتاب‌ها فلسفه پشت فیلم را مشخص می‌کند و نیازی نیست کارگردان یا فیلمنامه‌نویس بگوید چه اندیشه فلسفی در پشت فیلم قرار دارد. شما کافی بود همه چیز را در کنش‌های ساده میان شخصیت‌ها قرار می‌دادید و بودن یک کتاب فلسفی با موضوعی در راستای نیاز فکری شما در کیف یا کنار تخت آن بیمار کافی بود تا غیرمستقیم علاقه او و دغدغه فکری‌اش و در نهایت ارتباط فلسفی میان متن و کنش‌ها را نشان بدهد.
پایان‌بندی را دوباره به سمتی که خودتان خواسته‌اید برده‌اید. حالت جسمی رواکیان را اگر یکدست و مشخص نگاه دارید بهتر است.
نتیجه این که بحث فلسفی مستقیم و این که همه داستان درخدمت بحث فلسفی باشد چندان جذابیت ندارد. اول داستان بگویید و بعد موارد فلسفی را در درون آن بگنجانید. فلسفه در خدمت داستان باشد و نه داستان در خدمت فلسفه.
سلامت و موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت