داستانی که بوی گیلاس نوبرانه‌اش به مشام مخاطب می‌رسد




عنوان داستان : ریحان
نویسنده داستان : Kosar Alipour

K. Alipoor:
بسم الله
#ریحان
_لمسش کن ریحان من ...
موهای خرماییش را که حالا تا پایین کمرش رسیده به سمت شانه ی راستش هدایت میکنم.
دستانش را آرام حرکت میدهد و پس از چند ثانیه به موهایش میرساند.
خورشید، اجتماع درختان هلو و گلابی را میشکافد و به موهای ریحانه میتابد . من چشمانم را کمی تنگ میکنم اما ریحانه همانطور عادی نشسته است.
_این موها امروز هفت سالشون شده ریحان!
بو میکشم
_ بوی گیلاس های نوبرانه میدی!
ریحانه انگشتانش را روی بافت هایی که برایش زدم میکشد!
دو دستش را روی قالی قرمز و آفتاب خورده ی تراس میگذارد و بعد از تلاش هایی که من مانعش نمیشوم شانه اش را پیدا میکند . شانه را برعکس میگیرد و روی دندانه های چوبی اش دست  میکشد .
بعد نیمه ی موهایش را که بافت ندارد شانه میکند .  به خیالم موهایش اشعه های خورشیدند که روی هم سر میخورند . چند بوسه ی لطیف روی شانه اش  میگذارم . قلقلکش می آید و کمی شانه هایش را به هم نزدیک میکند .ریز میخندد و معترض صدایم میکند .صدایش قدر اقیانوس قدرت دارد .اقیانوسی که آب هایش مرا در بر گرفته است و هر لحظه به اعماق نزدیک و نزدیک ترم میکند ؛ با صدایش هم من و هم حسام پی در پی از ساحل بیشتر فاصله میگیریم  هر چه بیشتر به سمت ریجان پیش میرویم نه ما صدای کسی را میشنویم و نه کسی صدای ما را ! گوش های ما فقط صدای اقیانوسمان را میشنوند .
در آغوشم میفشارمش. این آغوش با تمام احوالات گذشته ام توفیر دارد . باهمه آن روزهایی که تک تک شاگردان کلاس دوم جیم را در آغوش میکشیدم و میگفتم جای دختر نداشته ام‌دوستشان دارم .
_میدونی حسام بعضی از دوست داشتنی ها انقدر شیرینن که آدمیزاد دیگه حاضر نیست به دوست داشتنی های گذشته ش برگرده
حسام میخ بلندی را با چند ضربه در چوب گردوی مقابلش فرو میکند و یکی از ابروهای پر پشتش را بالا میدهد _منم تو لیست علاقه مندیهات هستم بانو؟ جوابش را خوب میداند .  با  لبخند نگاهم گره میخورد به دستان ظریفی که چند سالیست به جای گچ و ماژیک و کاغذ، چوب و سوهان و میخ لمس کرده‌.
حسام دوسال پیش که از کجور به رامسر آمدیم بساط کارگاهش را انتهای همین حیاط درست روبه روی تراس پهن کرده و هر چه میگویم به دکان خالی پشت خانه کوچ کند، میگوید:
-انقدر اصرار نکن مهلا! من از توی حیاط جُم نمیخورم .
زیر گوش ریحانه میگویم: تا تو اینجایی پدرت هیچ جا نمیره.  
ریحان آرام میخندد ؛ لپ هایش سرخ میشود. سرش را پایین می اندازد و روی چین های لباس گل گلی اش دست میکشد. گوشه ی دامنش را به بینی اش نزدیک میکند و بو می‌کشد .ریحان عاشق بوی پارچه ی نو است . دیشب تا دیروقت پای چرخ نشستم و صبح زود قبل اینکه بوی نویی پارچه بپرد هدیه تولدش را تنش کردم. میگویم:
_زمینه ش سبزه . سبز چمنی .رنگ همون چمن هایی که تو و پدر چهار سال پیش توی کجور روش میچرخیدید و آواز می خوندید. حاشیه ش هم گل های یاسی و ارغوانی کار شده .درست مثل حاشیه ی کجور
حسام کارش را لحظه ای رها میکند و اول به من و بعد به صورت ریحانه نگاه میکند ریحانه اسم کجور را که میشنود لبخندش محو میشود.
***
_بابا دستاتو ثابت نگه دار
_اینطوری!
_ اینجا شالیزاره ...حس میکنی حرکت شالی های رسیده رو ؟
بعد دستان ریحانه را گرفت و هم جهت با باد چرخاندش ...
ای درخت پر گل من؛ نوبهارت ارغوان باد
ای دلت خورشید خندان…
سینه ی تاریک من؛ سنگ قبر آرزو بود
آنچه کردی با دل من، قصه سنگ و سبو بود
من گلی پژمرده بودم
گر تو را صد رنگ و بو بود
ای دلت خورشید خندان…
سینه ی تاریک من؛ سنگ قبر آرزو بود
و من به حسام گوشزد کردم که آواز نخواند گفتم:_  حسام پنج صبحه...خوابن اهالی ...
و حسام بی توجه به حرف های من با ادا و اطفار جلوی موهایش را درهوا تکان داد .
_نه مهلا خانم من حواسم هست شما کجور رو با تهران اشتباه گرفتی . اینجا پنج صبح همه تو زمین زراعی ان نه تو خواب ناز مگه نه ریحان ؟
ریحانه با جثه ی ریزش سرش را تکان داد و حسام با گفتن" آ باریکلا نفس بابا "مرا بدرقه کرد .
کجور شهر کودکی هایمان بود . نه خیلی بزرگ که آدم ها و خانه هایش را گم کنی و نه آنقدر کوچک که دلخوری ها و دلشکستگی هایش خیلی زود فراموش شود ؛ اما تا چشم کار میکرد سبز بود.
ریحانه نفس عمیقی کشید و با تمام قوا هوای تازه را به ریه هایش فرستاد.  همانطور که حسام از او خواسته بود  و من جمع سه نفره مان را به سمت کلبه ی ماجان ترک کردم.
پیرزن لاغر و کشیده ای که با توجه به سنش آنقدر ها هم چروک نشده بود توی حیاط، باغچه را وجین میکرد.
بالکن بی سلیقه ی خانه و فرش ماشینی زرشکی رنگش  به چشمم جذاب و زیبا نمی آمد . حتی تاب سفید زنگ زده  انتهای حیاطش هم چنگی به دل نمیزد و بوی آهن نم دارش تا آستانه در می آمد. پیرزن چادر گلدار سرمه ای را روی شلوار قهوه ای محکم بسته بود و چکمه مشکی اش تا زانو رسیده بود . با اینکه خیلی تلاش میکرد لهجه اش را پنهان کند اما اعراب حروف را بد ادا میکرد.

_بفرمایید مِهلا خانِم این هم امانتی شما
انگار که رادیو را روشن کرده باشم
_اصلا جان تو خانِم معِلم وقتی شینیدم برای زندگی میایین اینجا خیلی خوشحال شدم خِدا شاهده
_جان یک دونه پسرم یارعلی نذاشتم یک سیب هم
کسی از درختتان بچیند .
پیرزن دستانش را در هوا میچرخاند و نوار پر میکرد.
_ میگم خانم معلم اقای معلم و ریحانه خاِنم کجایند بگو بیایند اینجا ،دلم برایشان یک ذره شده
بعد پشت دستش را محکم زد و گفت 
_مادرت خدابیامرز اسم شما سه تا از زبونش نمی افتاد .طفلک انقدر منتظر موند که دق کرد و مُرد!
_میگما خانم معلم اونجایی که بودین چی چی  بود اسمش؟
نگذاشت لغت  "تهران"۰ کامل از دهانم بیرون بیاید که گفت  _اره ننه همونجا! روم سیاه اینو میگما نمیتونی یه کار مشتی برای یارعلی من پیدا کنی ؟ طفلک بچه م بس که با این وانت ترکیده بار مردم رو کشیده خودش هم مثل ماشینش وا رفته ...،
_ننه یارعلی بچه م نیسون داره حالا نیسون نباشه پیکان وانت رو داره منظورم اینه میخواد نیسون بخره.
ماجان نه از چهره ی هاج و واج من هیچ سردر می آورد و نه معنای این پا و آن پا کردن ها هر دقیقه به ساعت نگاه کردن های من را میفهمید فقط یکه تاز میتاخت ...
_ یارعلی بچه با استعدادیه .من از همون اول هم اینو به بابای ذلیل مرده ش گفتم به کَتش نرفت که نرفت
_قبول نداری خانم معلم ؟ الان نمونه ش شما هم پدر و هم مادر معلمیتان  را بوسیدید گذاشتید کنار امدید دل روستا بچه کورتان چیز یاد بگیرد .حالا ما برای نورعلی با چشمای  عقابیش چه کردیم؟ هیچ .
هوا با تمام تمیزی اش برایم تنگ آمده بود ‌. قابلیت و توان این را داشتم در را محکم پشت سرم بکوبم و تا مزرعه کنار حسام و ریحانه بدوم دستانشان را بگیرم وآنها را سوار ماشین کنم و پدال گاز را تا انتها فشار دهم و باهم فرار کنیم . من فقط میدانستم باید فرار کنم . درست مثل تهران باید از کجور هم فرار میکردیم. باید میرفتیم  .آنجا برای من حسام و دخترجانمان امن نبود. اما تا وقتی پیرزن حرف میزد همه اینها خیالی بیش نبود ‌...
_شما که کار خاصی نکردید خانم معلم .ما عرضه همین رو هم نداشتیم .والا بچه شماکه براش فرقی نمیکنه دستش گوشت کوب بدی یا چکش
زبان بسته فرق شب و روز را نمیفهمد آنوقت شما برایش از رنگ گل و شالی و درخت هلو  حرف میزنی ؟
من مطمئن بودم آن برقی که حسام همیشه توصیفش میکرد از سر و چشمم پریده بود.
_اخ مهلا خانم  اگه یک نفر با نور علی این قصه هارو میگفت الان فیلسوف شده بود بچم
پیرزن دستان کثیفش را با پر چادرش پاک کرد و درحالی که از چهار پنج  پله های ریز خانه بالامیرفت به مزخرف ترین حالتی که میتواست گفت "البته ببخشیدا !ناراحت نشی خانم معلم "
_خدا وکیلی تو هم سرت درد میکنه مهلا خانم .اینهمه  دفتر و دستک  رو ول کردی اومدی به بچه ات سنگ و چوب و برنج و تپه یاد بدهی که چی بشه مادر ... ‌
_اصلا این بیچاره چی میفهمه سیاه کدومه  سفید کدوم ؟ سبز کدومه زرد کدوم ؟
به آنی گمان کردم هیچ اکسیژنی در آن حیاط وجود ندارد ...و بغض هجوم آورده بود به چشمان بی فروغم. کاش ریحان ...
_بیا مهلا جان این هم کلید کلبه
خدا مادرت را بیامرزد ولی وقتی وارد خونه شدی یه فوت کن رو وسیله ها .
و صدایش را پایین آورد ، جوری که انگار میخواست حرف رمز آلودی را به من بگوید
_من شنیدم گرد مرده رو وسیله ها میشینه و شگوم نداره
چیزی به گلویم چنگ انداخته بود و هیچ جوره ولم نمیکرد. انگار کسی سینه ام به دیواری چسبانده بود و پشت سر هم به آن مشت میکوبید.
پیرزن کلید را از بین یک دستمال پارچه ای قدیمی به من داد و من نفهمیدم چطور از آن خانه ی کذایی ،از آن حرف های صد من یه غاز و از آن آدم بی روح، بی عشق، گریختم. شاید همه مسیر را دویده باشم درست یادم نیست . اما خوب به یاد دارم قبل از اینکه لب وا کنم حسام ماشین را روشن کرده بود.
قبل از اینکه جمله ای بینمان رد و بدل شود از چشمان وحشت زده ام خوانده بود همه چیز را.
***
حسام صندلی کوچکی که ساخته از کارگاه بیرون میآورد و وسط سنگ فرش حیاط میگذارد . به سمت تراس می آید و با احتیاط دستان ریحانه را در دستش میگیرد. باهم چند پله را پشت سر میگذارند و چند دقیقه بعد صدای شعر خوانی و قهقه شان میان حیاط کوچک خانه مان میپیچد.
ای درخت پر گل من؛ نوبهارت ارغوان باد
ای دلت خورشید خندان…
سینه ی تاریک من؛ سنگ قبر آرزو بود
آنچه کردی با دل من، قصه سنگ و سبو بود
من گلی پژمرده بودم
گر تو را صد رنگ و بو بود
ای دلت خورشید خندان…
سینه ی تاریک من؛ سنگ قبر آرزو بود
حسام ریحان را روی صندلی چوبی اش مینشاند و میگوید
_وقتی مردمک چشمای تو رو دیدیم هوس کردیم بزنیم به کوه و کمر ،دشت و دمن ...

برایشان چای و هل می آورم. با چاشنی نقل های میوه ای.
_میشنوی بهار بابا ! مادرت میگفت میخواهم بوی چوب سوخته و چای ذغالی و آش داغ در بینی ریحانم بپیچد و با چشم دلش همه جا را ببیند ...
دست هایم را دور شانه ریحانه گره میزنم بو میکشمش‌! بوی گیلاس نوبرانه بینی ام را پر میکند.
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم کوثر علی‌پور عزیز، سلام. دو سال است که به نوشتن روی آوردید و فقط دو داستان به پایگاه ارسال کردید. امیدوارم در نوشتن مصمم باشید و به زودی داستان‌های بیشتری از شما دریافت کنیم.
ریحان با این که داستان تلخی دارد اما شیرینی زبان راوی طعمی دلنشین را به مخاطب هدیه می‌کند که تا مدتی زیر زبانش می‌ماند. راوی معلم است و زبان شاعرانه‌اش به داستان خوش نشسته. توصیف و تشبیه هایش به موقعیت غم انگیزشان رنگ و بویی دلنشین داده. راوی حس بویایی مخاطب را نشانه رفته و مخاطب همراه راوی و آدم‌های داستان بو می‌کشد و به تجربه‌ای تازه می‌رسد. پدر و مادری که برای دختر نابینایشان از هیچ چیز فروگذار نمی‌کنند و در تلاشند تا نبودن یک حس را با تجربه‌ی حس‌های دیگر برایش جبران کنند. اما باید مراقب باشید که این زبان شاعرانه به سمت سانتیمانتالیسم نرود. جایی که راوی می‌گوید: «با صدایش هم من و هم حسام پی در پی از ساحل بیشتر فاصله می‌گیریم و هر چه بیشتر به سمت ریحان پیش می‌رویم نه ما صدای کسی را می‌شنویم و نه کسی صدای ما را. گوش‌های ما فقط صدای اقیانوس‌مان را می‌شنود.» گل درشت از متن بیرون زده و غلو‌آمیز شده. نوشتن با چنین زبانی دقت بیشتری می‌خواهد و به محض این‌که نویسنده دچار احساسات شود این زبان شاعرانه و دلنشین به سمت افراط راه کج می‌کند.
راوی از بکار بردن واژه‌ی «نابینا» در مورد ریحان طفره می‌رود و تمام تلاشش را می‌کند که با نشانه‌ها مخاطب را در جریان نابینا بودن ریحان بگذارد و الحق که موفق می‌شود و این هوشمندی نویسنده را می‌رساند. و در ادامه، جایی که ماجان این موضوع را علنی می‌کند حدس مخاطب را به یقین تبدیل می‌کند. حرف‌ها و کنایه‌های ماجان بخش تأثیرگذاری از داستان است. ماجان نماینده‌ای از آدم‌هایی است که با تحقیر کردن دیگران حال‌شان خوب می‌شود. اما دو پیشنهاد برای این بخش دارم. اول این‌که صحبت‌های ماجان طولانی شده. می‌توانید کوتاه‌ترش کنید و با این حرکت متن را موجز کرده و تأثیر جملات را روی مخاطب دو چندان کنید. دوم این که اصول نگارشی را در این بخش رعایت کنید. وقتی خط فاصله می‌گذارید و دیالوگ ماجان را می‌آورید، با آوردن خط فاصله‌ی بعدی یعنی نفر دوم که راوی است دارد حرف می‌زند در حالی‌که ادامه‌ی حرف ماجان است. این مخاطب را دچار سردرگمی می‌کند. آوردن دو خط فاصله پشت هم نشان از صحبت بین دو طرف دیالوگ است.
داستان، روایت کوتاهی از زندگی راوی، همسرش و دخترشان ریحان است. در اکنون داستان در رامسر هستند. راوی فلش‌بکی به گذشته می‌زند خاطره‌ای از ترک تهران و رفتن به کجور را با مخاطب در میان می‌گذارد. بهتر است به جای فاصله‌گذاری در داستان و تکه تکه کردنش، پل تداعی‌ای به گذشته بزنید و خاطره روبرو شدن با ماجان و حرف‌های توهین آمیزش را با مخاطب در میان بگذارید. با این حرکت داستان را از چند پاره شدن نجات می‌دهید و روایت بی وقفه و مکث پیش می‌رود.
خانم علی‌پور عزیز، «ریحان» اولین داستانی است که از شما خواندم. بابت نوشتنش به شما تبریک می‌گویم. امیدوارم در بازنویسی اشکالات کار را برطرف کنید و متن را به موقعیتی که شایسته‌اش برسانید تا هم خودتان از نوشتن چنین داستانی راضی باشید هم مخاطب را به لذتی دو چندان میهمان کنید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
نازنین جودت » 11 روز پیش
منتقد داستان
سلام. خواهش می کنم. موفق باشید
Kosar Alipour » 12 روز پیش
سلام و عرض ادب سرکار خانم جودت عزیز. من بی نهایت از نگاه موشکافانه تون و نظر پر مهرتون متشکرم. حتما در بازنویسی نکاتی که فرمودید اعمال میکنم. بازهم سپاس

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت