داستان کوتاه، طرح خلاصه‌ی یک داستان بلند نیست




عنوان داستان : افسون لیلا
نویسنده داستان : داریوش اسمعیل زاده

این داستان ویرایشی از داستان «افسون لیلا» می باشد.

بنام خدا
افسون لیلا
نوشته :داریوش اسمعیل زاده
از اذان صبح همینطور خمیده مانده اند.خاکریز کوتاه است وبه قدری به استحکامات دشمن نزدیک اند که اگر لحظه ای کمر راست کنند،در تیررس شان هستند.نیمه های شب عملیات را شروع کرده اند ولی تا آلان پیشروی چشمگیری نداشته اند.حاج صادق بیسیم چی را صدا می کند.فرهاد دیگر طاقت ندارد.روی خاکریز به پشت دراز می کشد.ارسلان نگاهی کنجکاوانه به فرهاد می اندازد وسعی می کند خود را صبورتر نشان دهد.این دوهمه این مدت با آنکه هر لحظه خطر تهدیدشان می کرد ولی دست از رقابت برنداشته اند.بخصوص از موقعی که حاج صادق فرمانده شان شده و مطمئن اند که گوش لیلا به نظرات اوست.حاج صادق اما توجه چندانی به آنها ندارد.از پریشب که برای عملیات مهیا می شدند مدام دور وبر حاج صادق می چرخیدند و خود را مشتاق نشان می دادند.حاجی مایل نبود آنها در عملیات باشند ولی نیرو کم بود.باید طی این دوشب صف غربی دشمن را می شکستند تا بچه های پشتیبانی برای عملیات اصلی اقدام کنند.حاجی بی سیم را به بی سیم چی می دهد وآرام و پچ پچ گونه حرف می زند.
-یکی یکی از همین کانال رد شین بریزین پشت خط.برادرا با احتیاط. یازهرا.
بچه ها یکی یکی رد شدند و به پشت خط رسیدند.توپخانه دشمن بیکار بود وهر از گاهی صفیر گلوله ای در گوش رزمنده ها می پیچید.بچه ها چند قدم دیگر به خطوط دشمن نزدیک تر شدند که ناگاه چند توپ کنارشان خورد.یکی ازترکش ها کتف فرهاد را شکافت.حاج صادق داد زد :
-برگردین پشت خاکریز.
چند نفراز بچه ها که جلوتر بودند درحال برگشتن بودند که دوشکای دشمن یکی یکی پرپرشان کرد.حاجی را هول برداشته بود.
-نامردا منتظرمون بودن انگار.برگردین.زخمیای روپارو بردارین.
نگاهش به ارسلان افتاد.ارسلان کنار فرهاد نشسته بود. نمی توانست تنهایش بگذارد.حاجی سراسیمه نزدیکشان شد.
-میتونه راه بره؟
-نمی دونم حاجی.کولش کنم ببرم؟
حاجی درحالیکه یکی دیگر از بچه های زخمی را از زمین بلند می کرد داد زد:
-اگه میتونه راه بره برش گردون.
یکی از بچه ها آرپی جی را روی دوش گذاشت تا سنگردوشکا را بزند.اولین راکتش خطا رفت و درحال پرکردن دومی ،تیر خورد وافتاد.ارسلان لاغر و تکیده تر از آن بود که بتواند فرهاد را دوش بکشد.ترسیده و دستپاچه روی زمین دراز کشیده بود و گلوله هایی که پشت خاکریز می خوردند ،خاک را روی کلاهش می پاشید.رزمنده هایی که تیر نخورده بودند، برگشتند و فقط فرهاد وارسلان ماندند.قندان اسلحه در دست عرق کرده اش سر می خورد.اسلحه را روی زمین گذاشت و روی فرهاد خم شد.
-میتونی راه بری؟
فرهاد چشمانش را بسته بود ودرد می کشید.جوابی نداد.خون، خاک زیرین را رنگی کرده بود. درشت بود وهیکلی.ابروهای ضخیمش را به هم گره زده بود و دندان هایش را به هم می فشرد.ارسلان لحظاتی به او خیره ماند وبعد به آرامی خواست که دنبال بچه ها عقبگرد کند.همین حین سرفه های فرهاد را شنید.برگشت وبه چشم های نیمه باز فرهاد چشم دوخت.خواهش در چشمانش بود.اگر زودتر به بهداری می رسید،زنده می ماند.ارسلان زیر بار آتش دشمن برای نجات جان خود ورقیبش چه می توانست بکند.نگاهی به نیروهای خودی انداخت که چند متری دور شده بودند داخل کانال بودند.اگر رهایش کند یا اسیر می شود یا بااین خونریزی چندان دوام نمی آورد.اگر هرطور شده با خود ببردش،دوباره باید برگردند و بر سر معشوقه شان رقابت کنند.

کاوه توپ پلاستیکی اش را زیربغل زده وبه طرف در آبی رنگ دوید.در را زد.خودارسلان در را باز کرد.
-چی میخوای کاوه؟
کاوه از زیر لباسش نامه ای را د آورد وبه ارسلان داد.
-اینو لیلا خانم داد.
ارسلان متجب و بهت زده نامه را گرفت.به انباری خانه رفت.نامه را باز کرد وبا حسی آمیخته به استرس وذوق زدگی خواند.
«بااینکه چندبار جواب منفی از پدرم شنیده اید باز به خواستگاری ام آمدید.جواب من همان جواب پدرم بود.ولی اینبار می خواهم شرطی برایتان بگذارم.من افسوس میخورم که پسر نیستم تا بتوانم به جبهه بروم.اما دوست دارم که زندگیم را باکسی شریک شوم که شهامت وجرات داشته باشد تا از وطن وناموسش دفاع کند.اگر می توانید مدتی را به جبهه بروید تا آن موقع تصمیم بگیرم که می توانم به شما بعنوان شوهر تکیه کنم یا خیر.لطفا این موضوع را به کسی نگویید.خدانگهدار»

ارسلان در اتوبوس نشست.نگاهی به مادرش انداخت که بین جمعیت برایش دست تکان می داد و زیر لب صلوات می فرستاد.همان لحظه پدرمادر فرهاد را دید که گریان ومضطرب اورا بدرقه کردند وسوار اتوبوس رزمنده ها شد.ارسلان نگاه تندی به فرهاد که از کنارش رد می شد، انداخت. فرهاد 22سالش بود ویک سالی از او بزرگتر.می دانست که او هم طالب سفت وسخت لیلا هست و اگرچه از لحاظ مالی بالاتر از خانواده ارسلان هستند اما او هم جواب رد شنیده بود وحال اوهم راهی جبهه بود.ارسلان در برزخ اینکه آیا لیلا برای فرهاد هم همچین شرطی گذاشته است ،مانده بود.لیلا دختر دردانه ابراهیم خان بود.برادرزاده حاج صادقی که از اول جنگ در جبهه بود.خانواده ای مذهبی و پایبند که به این راحتی ها با کسی وصلت نمی کردند.ارسلان فکری بود.چرا این شرط را برای فرهاد هم گذاشته است.شاید فرهاد با تصمیم خودش عازم جبهه بود.اما نه او از این شهامت ها نداشت.چطور همزمان با اعزام او شده بود.رزمنده ها پشت سر هم صلوات می فرستادند که اتوبوس راه افتاد.ارسلان برای مادرش دستی تکان داد.ترس و غرور وعشق وتردید آمیزه ای بود از احوالش.همان لحظه نگاهش به لیلا وابراهیم خان افتاد که از میان جمعیت عبور کردند.چشمان سیاه لیلا بین سرنشینان اتوبوس گشت و ارسلان وفرهاد را پیدا کرد.ارسلان برگشت به فرهاد نگاهی انداخت.فرهاد هم با دیدن لیلا سرخ وسفید شد.هر دوعاشق همدیگر را نگاه کردند.

لندور جهاد سرکوچه ایستاد.ارسلان پیاده شد وکمک کرد تا فرهاد هم پیاده شود.یوسف آقا از مغازش دوید وزیر بغل فرهاد را گرفت.
-چه بی خبر!شنیده بودم آقافرهاد مجروح شده.چرا نگفتین خانوادش بیاد پیشواز؟
-قرار نبود مرخص بشه.خودش خواست پدررمادر پیرش نگران نشن.
فرهاد درست نمیتوانست راه برود.یک ماهی که در بیمارستان بود را بی خبر گذرانده بود .یوسف آقا با خنده گفت.
- قبل جبهه همچین باهم خوب نبودین. آلان انگار یه عمره رفیقین.
- یوسف آقا اگه ارسلان نبود من یا اسیر بعثیا بودم یا آلان حجله من سر کوچه.........اون چیه؟
ارسلان دنبال نگاه فرهاد را گرفت.حجله ای برپا بود و دودختر جوان داشتند ظرف خرما را پر می کردند.
-مگه خبر نداشتین. خانواده ابراهیم خان داغدار شدند.دخترشون تو بمباران ارومیه مجروح شد.چندروز بعد تو بیمارستان به رحمت خدا رفت.پدربزگش فوت کرده بود.رفته بودند مراسم .بعثیای بیشرف صاف بمبو انداخته بودند خونه اونا.....
فرهاد وارسلان دیگرصدای اورا نمی شنیدند.همانطور که به هم تکیه داده بودند به طرف حجله رفتند .نگاهشان به اعلامیه بود وپلک نمی زدند.مرحومه مغفوره لیلا...... فرهاد به ارسلان تکیه داده بود ولی ارسلان خودش یارای ایستادن نداشت.هردو کنار حجله مثل دیواری کهنه آوار شدند.
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان
خوشحالم که اثری از شما می خوانم.
این داستان قبلا توسط همکاران عزیزم نقد شده و شما آن رابازنویسی کرده و مجددا ارسال فرموده‌اید.
من به عمد نه داستان قبلی شما را می‌خوانم و نه نقدی که دوستان بر اثر شما داشته‌اند را.
می‌خواهم ببینم این داستان موجود چگونه داستانی است.
خب،
به نظر من این داستان را باید طرح سه صفحه‌ای از یک رمان بلند یا یک فیلم سینمایی دو ساعته در نظر گرفت. آنچه نوشته‌اید به نظر من اصلا داستان نیست. بلکه طرح داستان است که البته می‌تواند طرح داستان خوبی باشد.
اما حالا با همین طرح داستان چه باید بکنیم.
مواردی در این دستان هست که باعث می‌شود محکم و استوار بگوییم که این داستان باورپذیری ضیفی دارد.
مخاطب نمی‌تواند باور کند که دختری که احتمالا عاشق هم بشد چنین شرطی بگذارد.
گیریم چنین شرطی هم در میان باشد، آیا برای هر دو جوان چنین شرطی گذاشته است؟ اگر چنین باشد دختر شروری به نظر می‌رسد و ارزش عاشقی ندارد.
دوست عزیز برای نوشتن داستان درباره انسان‌ها بایدبا پیچیدگی‌های روانی آنها آشنا باشیم. برای نوشتن از جنگ باید با موارد جنگی آشنا باشیم.
برای نوشتن از عشق باید با پیچیدگی‌های عشق آشنا باشیم.
داستان‌نویسی فقط نوشتن طرح ایده‌های ما نیست. بلکه پرداختن به آنهاست.
در نهایت به نظر من این داستان قابلیت وقت گذاشتن دارد اما نه به‌عنوان داستان کوتاه. (البته برای نوشتن داستان کوتاه باید بعضی چیزهایش تغییر کند. مثلا می‌تواند به‌عنوان یک خاطره داستانی از زبان یکی از عشاق تعریف شود. البته این یک پیشنهاد است و می‌توان راههای دیگر هم برایش پیدا کرد.)
چه اشکالی دارد لیلا در جنگ نمرده باشد و با کس دیگری ازدواج کرده باشد؟ به هر دلیلی؟
همه که در جنگ نمی‌مردند. همه هم در زمان جنگ آدم‌های معصومی نبودند.
پس من علاوه بر این پیشنهاداتی که دادم بطور غیر مستقیم به نوع روایت شما هم نقد وارد کردم. این نوع روایت فقط به درد نوشتن طرح کوتاه یک رمان می‌خورد.
طرحی که بید براساس آن داستانی نوشته شود و نه اینکه آن طرح خودش داستانی باشد.
مطالعه‌تان را افزایش بدهید.

منتظر آثار دیگری از شما هستم.

موفق باشید.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت