داستان نیست




عنوان داستان : خوابت را دیده ام...
نویسنده داستان : حامد دادگر

برخی از گفته های بزرگترها را هرگز نمی شود پذیرفت.مثل این جمله که در دهه 60 یعنی دوران دبستان ما بسیار از فحول می شنیدم: معلم می نشست و به من می گفت تو بیا به دانش آموزا درس بده.کنایه از علم سرشار گوینده.چرا که اگر بنا به قبول قول ایشان باشد نتیجه این می شود که اکثر قریب به اتفاق مدارس آن شهر به دست دانش آموزان می چرخیده ! اما برخی دیگر از گفته هایشان هرچند دور از ذهن و واقع به نظر می آید چون نمود و نشانی در این روزگار ندارد تا باور پذیر باشد ، اما از آنجا که خود ، آن را تجربه کرده ام راهی جز پذیرشش ندارم.یکی ازین ناممکنات بوی میوه جاته. براستی عزیز میوه ها بو داشتند . نه اینکه الان ندارند اما توفیر آنچه بود با اینکه هست خارج از قیاس و تشبیهه.و چه عطر خوشی ... تمام روهای مهر ماه تا خرداد اول دبستان من گره خوده با عطر سیب . همان سیب زرد و درشتی که مادر در یکی از روزهای آغازین سال تحصیلی در کیفم جا داد که قوه بدو بدو ها و جنب و جوش فردای مدرسه ام باشد. بوی آن سیب در کیف مدرسه ام ماند که ماند. می دانم و دور از واقعیت می نماید اما واقعا چنین بود.تا زمانی که آن کیف را داشتم نمی شد در کیف را باز کنم و عطر همیشه خوشش،قوت روحم نشود .مهر ماه از راه رسید و پیش از خاطره اولین روز مدرسه حیفم آمد از آن سیب نگویم.
و اما یکم مهر 1365 ، دبستان 12 فروردین مسجدسلیمان :
مادر از مدتی قبل پارچه ی طوسی رنگ و موقر خریده بود و بسیار به دقت بریده و دوخته بود .تا آماده شود هم بارها پرو کرد و جزء به جزء برانداز . مبادا دسترنج او، به گونه ای مایه رنجش پسر بزرگ و کلاس اولی اش شود . گاهی چه شیرین سرگرم و پیگیر زندگی و کارهایمان هستیم غافل از اینکه چه در پیش داریم و اصلا خودمان سبب ساز پیش آمد هستیم. خورشید یکم مهر ماه 1365 که اولین روز مدرسه رفتن من را روشن می کرد بالاخره از پسِ شب ها انتظار کودکانه که برای من ، آغاز این روز به تنهایی و یکجا ، سرخوشیِ تحقق تمام آرزوهایِ پیش رو از اتمام دبیرستان و خدمت سربازی و دانشگاه و کار و ... را داشت ، کم کمَک سرک کشید و تابید . صبح زود دست در دست مادر به سمت مدرسه به راه افتادیم. نزدیک های مدرسه بچه ها و مادرانشان دو تا دو تا و دست در دست هم ، هم مسیرمان می شدند . رسیدیم . مادر ها دم در مدرسه ماندند و به اشارات ناظم آقا من و باقی کلاس اولی ها یک راست به کلاس درس رفتیم. بچه ها در جایی که آقای ناظم می گفت نشستند . بعد ازینکه خیالشان آسوده شد که رسیده اند و ساکن مقصد اند ، نگاه ها شروع به برانداز کردن کلاس و همکلاسی ها کرد . یک آن که به خودم آمدم دیدم شده ام مقصد بعدی نگاه همه ی بچه ها . دمشان گرم نگذاشتند سوالم که :
- خدایا این ها همه و همزمان میخکوب چه چیز من شده اند ؟
بی جواب بماند . صدای یکی شان دقیق بر گوش و قلبم نشست :
- ای ی ی ، یونه ببین جورِ درگل جووه کرده به ور (این را ببین مانند دختران لباس پوشیده) .
مادر تهرانی بود و فکر می کرد در آن شهر هم به سبک مدارس تهران ، بچه مدرسه ای ها لباسی متحدالشکل به نام روپوش مدرسه به تن می کنند و از سر مادری بهترین ها را خریده و به بهترین دوختی ، دوخته بود. اما چه می شد کرد . آبگوشت تهرانی ها با آن عطر و طعم دلچسبش نزد آن دیار نچسب بود ومتهم. اتهامش هم سیب زمینی ای بود که با پوست در آن می پختند . روپوش مدرسه هم با آن ظاهر اتو کشیده که به قواره و کیپ تن بود در نظرِ بچه هایی که تا به حال همچه لباسی به تنِ یک پسر ندیده بودند متهم به مانتو خانم ها بود. چه می شد کرد. هنوز حرف او تمام نشده ، تمام آن شادی وصف ناشدنی ازینکه با مجوز رفتن به مدرسه مجاز به گذراندن گلِ روز در بین بچه های بی آلایش دهه 60 باشم بی آنکه هراس از فرجام شیطنتی کودکانه داشته باشم و یا از سر رسیدن مهمان نماهایی که اگر درست پِیَش را می گرفتند از تبار مغول ها بودند و یا کنش های نیش و زهر آلود برخی از نابستگان که سر هیچ و پوچ به راه می انداختند که اهداییِ هر از گاهیِ ایشان بود و دامنگیر ما بچه ها هم می شد ... ٬ یکجا فرو ریخت . کلاس شده بود ترافیک یک طرفه نگاه متعجب بچه ها به سمت من. مانده بودم هاج و واج . آن روزها که واژه ها قدر و منزلتی داشتند نه چون حالا که از هزار هزار ابراز محبت ها ، بخاری هم بلند نمی شود ، فقط و صرفا لفظ دختر و یا یکی از ملزومات او (مثلا مانتو ...) متوجه پسری می شد خودش ، عقوبت آن کارِ ناکرده را شخصا علی نفسه جاری می کرد بهتر بود تا نوبت به دیگران برسد.زمان هم درین وانفسا پشت کرده بود.یعنی اگر بچه ها گذشت می کردند و انصراف می دادند از تعجب ممتد و دسته جمعی شان ،زمان نمی گذشت.ایستاده بود و تکان نمی خورد.تا اینکه او آمد. زیبا آمد. فروغ مهر تابید و پایان داد به آن همه هیاهو . بانوی مهر پیش آمد و بی توجه به اعلان و اصرار بچه ها که : اجازه یونه ببین یونه ببین ، بر تخت مهر نشست و اولین زنگ درس را آغاز کرد.
هرچه از او در مدت یک سالی که معلمم بود به یاد دارم مهربانی اوست . به خصوص از آن روزِ غیبت به بعد . تنها یک روز او مدرسه نیامد و همه ی کلاس اولی ها را فرستادند به کلاسی که در زاویه شمال غربی مدرسه بود . فشار غربت و چپاندن جمعیت دو کلاس دانش آموز آنهم به تعداد و ارقام کلاس های دهه شصت ، در یک کلاس کم بود که سنگینی رفتار معلم کلاس جدید هم بر آن بار شد . تند بود و تلخ .فردا روز که به کلاس خودمان برگشتیم و خانم معلمِ خودمان هم برگشت ، انگار که نعمت ربوده شده ای به صاحبش برگردانده شود ، فضای کلاس و به ویژه شخص معلم برایم ارزشی پیدا کرد که تا پیش از دیروز قدرش را نمی دانستم . تمامِ آن روز دقیقتر به چهره اش نگاه می کردم . لبخندی که به معیار بی غل و غش کودکی ، خلوص عیارش پاک بود و از گوهر دل بر می خواست ، و هر چه می گفت و هر چه می کرد به همین میزان عاشقانه بود ، همچنان زیباترین یادگاری من از ایشان است . نه با معلمِ همسایه که با هر آموزگاری که سال های بعد با جا به جا شدن های اجاره نشینی به این سر و آن سر شهر دیدم آن چهره و آن لبخند متفاوت بود . هرچند برای تک تک شان احترام درخور قناعت مقدس ایشان به معیشت محدود معلمی برای تربیت بچه ها و امید دادن به خانواده های آنها برای رسیدن آینده ای که به امیدش زندگی های سختِ آن سال ها را به هر زحمتی بود پیش می بردند ، قائلم و سر ارادت فرود می آورم . یادت همیشه گرامی اول معلم عزیزم ، فروغ ورناصری . همیشه دوستت دارم . هر جا که هستی شادی و تندرستی ات را از خداوند می خواهم .
معلم که نشست و اولین جلسه را شروع کرد ، بچه ها جذب او و کلامش شدند و من و روپوشم برای شان کم اهمیت شد . از پشت نیمکتِ ۳ نفری که حکم سنگر را برایم داشت و به همان ابعادِ خودش ، بین من و بقیه بچه ها با آنهمه تعجب شان فاصله ی امن می انداخت ، محو تماشای آن همه خوبی و زیبایی که مجسم به جسم آن مهربانو شده بود شدم و تا پایان کلاس و رفتن خانم ورناصری و بچه ها از کلاس ، من هم خودم و روپوش را فراموش کردم. زنگ اول تمام شد . آمدم به بچه ها و اولین تجربه زنگ تفریح شان بپیوندم که جناب عقل فریاد زد :
- تو که تاب نگاه های یک کلاس را نیاوردی با نگاه های یک مدرسه چه می کنی؟
سر جایم برگشتم . با تلی از خشم و فریاد که عجالتا در بغض گاهِ گلویم تلنبار می کردم ...
به لطف فرهنگ آن زمان و زاد و ولد حداکثری خانواده ها ،حیاط مدرسه ثانیه ای پس از بوسه ی چکش آهنی به روی سال خورده و آفتاب خورده و زنگ خورده یکی از بستگانش که سه ماه به انتظار او همچنان به دیوار آویزان بود ، پر تر از پر شد . از پنجره کلاس خیل بچه ها را از دید گذراندم شاید که یک هملباس پیدا کنم و خودم را ازین کوه شرم که هر لحظه سنگین و سنگین تر می شد برهانم.پشتم به او گرم شود و دلم قرص که :
- ببینید کجای این لباس عجیب است و شبیه لباس دخترانه . این هم یکی از ین روپوش ها تن کرده . ایناها آه ... ،
ناگهان در لا به لای بچه ها به پوششی غریب برخوردم.جوری که صد بار به روپوش خودم رحمت فرستادم.یکی از بچه ها با پیراهن آستین کوتاه رنگ و رو رفته و شلوار کردی و دمپایی پلاستیکی و نمایی کاملا متفاوت از همه در حیاط پرسه می زد.انگار نه انگار. با دیدن این تنها متفاوت پوش جمع، دست از امید شستم.ساکت و بی حرکت ماندم .مبادا نگاه کسی را به سمت خودم بیاورم .
و اما آن پسرک کردی پوش : اسمش هاشم بود. خانواده ای فقیر داشت و پر از جمعیت.هم محله ای بودیم از قضا.حادثه ی موج انفجار در بمباران مسجدسلیمان که برایم پیش آمد و ترس آن که بر جانم ماند، بود و یا چیز دیگری ، هرچه بود مادر را واداشت که تمام عواقب را به جان بخرد و جشن و شادی ای به بهانه ی تولد به پا کند. بر خلاف مراسم این روزها که نامش هم کابوس نان آور خانواده ست مراسمات آن روزها به صرف خوشدلی و همدلی بود و ساده.ساده.هم محله ای هایِ همسنم آمدند و کیکی به میان آمد و شد جشن . در گرماگرم حرکات موزون ، ناگهان و ناخوانده ، آهنگ ناموزون نچ نچ مادربزرگ با حرکات سرش، پیش از خود او پا به مهمان خانه گذاشت. قدم های داروغه وار ، شمرده و سنگین ، تا او را رودرروی بچه ها به حلقه ی پر سر و صدای شادی شان برساند ، بهشان فهماند که دارند کاری می کنند که نباید . مادربزرگ وقتی روی مبل مخصوص ش در مهمانخانه نشست ، غیر از چشم غره هایی که به مادرم نشانه میگرفت و ترکیب تکان های مدام سر و دستانش که ابراز معنی شماتت بود و رویی که از همه بر می گرداند ، بی آنکه جنگ افزار دیگری به دست بگیرد و با همان حس نا هم آهنگش بچه ها را یکی یکی پراکند . جالب اینجاست که همه ی محله با او در یک توافق سینه به سینه موافق بودند.چرا که سال یکی از بستگان تازه فوت شده هنوز به سر نیامده، آن دیگری فوت می شد. و در این عده ی وفات متصل، نه می شد سیاه از تن بدر کرد، آرایش و پیرایش کرد و ... جشن تولد گرفت.و اصلا این قبیل کارها شایسته پسرها نیست که. پسر باید چنان پرورده ی خشم باشد که یک نگاه او دیوار را بشکافد.دشمن را بتاراند و پنجه در پنجه گرگ کند و ... !!!
بماند که مادر تمام این ملاحظاتِ مصادف نشدن با ساگرد بزرگ یا عزیزی و یا همزمان نشدن با دوره چهل روزه ی فوت قوم و خویشی و یا ... را لحاظ کرده بود و سپس همچه کاری کرده بود و اساسا گیر و گره ، ریشه در منویات دیگری داشت .
همه ی محله، به جز هاشم اینا . البته آنچه مادر هاشم بعد از دهن به دهن شدن جشن تولد من به راه انداخت پیش از آنکه شادی زادروز هاشم باشد ، بهانه خواسته ای بود. چند روزی بعد ازینکه ماما هاشم همه همسایه ها را چند باره خبر کرده و وعده گرفته بود ، روز موعود او هم رسید. در عوض ، در آن دم دم های عصر تولد هاشم ، او خودش را در چهارچوب درِ حیاط جا داد و تا به انتهای مراسم همچنان ماند و فقط به بچه هایی اذن دخول می داد که هدیه ای،کادویی، چیزی با خودشان آورده باشند . بچه هایی که دست خالی آمده بودند و روحیه پرولِتاریا و منحصر بفرد او مانع ورودشان شده بود ، به فاصله ی چند قدمیِ رو به درگاه خانه هاشم اینا جمع شده بودند و نیز رو به ماماهاشمی که تمام قد و تمام پهنا مانع چشم انداز بچه ها به شادی ای شده بود که در واقعیتِ بیداری، به فاصله یک تیغه دیوار و در و درپوش - که همان ماماهاشم باشد - از او فاصله داشتند و در رویا، برایش خواب ها دیده بودند . چشم های رو به فوران شان نشان می داد که نه روی گریه کردن دارند و نه روی برگشتن به خانه ...
زنگ تفریح تمام شد. کلاس های درس هم یکی پس از دیگری. تا اینکه زنگ آخر را زدند. همه رفتند . همه. مدرسه خالی شد. زمان می گذشت و این بار من نمی گذشتم . تصور برخورد مشابه بزرگترها همچنان مرا سر جایم نگه می داشت. از آن طرف مادرم که دیده بود از تعطیلی مدرسه مدتی گذشته و من برنگشته ام دل نگران شد و راهی مدرسه.از همان پنجره کلاس، مادر را که دیدم تمام آنچه از صبح در خود انباشته بودم ، دهان باز کرد . گریان به او پناه بردم و رفتیم . همان شب مادر بلوز و شلواری همه پسند برایم دوخت و دهان ایشان را ، هم .
نقد این داستان از : علی چنگیزی
اگر بخواهم صریح بگویم که باید همین کار را هم انجام دهم این متن داستان نیست و هیچ شباهتی هم به داستان کوتاه ندارد. دلیل آن را به صورت کلیشه‌ای و پایه‌ای مطالعه ناکافی می‌دانم.
در واقع شما ماجرایی را تعریف کرده‌اید انگار مثلا در محل کارتان ماجرایی را برای همکاری تعریف کرده‌اید، خب... این که داستان نیست حالا کوتاه و بلندش بماند.
داستان باید شکل بگیرد کم کم ساخته شود. این موضوع را قبلا با مثالی گفته‌ام. داستان نوشتن مثل ساختن بنا می‌ماند. کم کم... اما این جور تعریف کردن داستان مثل گذشتن از کنار جایی است یا شنیدن مسئله در تاکسی و صف نانوایی. یکی جرقه است، یکی فرآیند.
ما با فرآیند کار داریم.
نیاز نیست زیاد هم در این متن پیش بروید همان اول را ببینید و اصلا خود شما باز خوانی کنید و با یک داستان خوب مقایسه‌اش کنید. نوشته‌اید:
برخی از گفته‌های بزرگترها را هرگز نمی‌شود پذیرفت. مثل این جمله که در دهه 60 یعنی دوران دبستان ما بسیار از فحول می‌شنیدم: معلم می‌نشست و به من می‌گفت تو بیا به دانش آموزا درس بده

ما بسیار از فحول شنیدیم؟ معلم می‌نشست و به من می‌گفت تو بیا به دانش آموزا درس بده. کنایه از علم سرشار گوینده... یعنی چه؟ این ابتدای داستان اصلا شکل داستانی ندارد انگار یک پند اخلاقی است، آن هم به شکل نازیبایش
دانش اموزا یعنی چه؟ شکسته‌نویسی هم اصولی دارد.
پس کلیتش اینکه این متن داستان نیست. شکل نگرفته. شاید ایده بدی نداشته باشید (که در این موضوع هم تردید دارم) اما ساختار متن و نحوه شکل گرفتنش جوری نیست که داستان کوتاه بنامیش.
حتما و حتما و حتما باید بیشتر مطالعه کنید. همین متن را با داستان‌های خوب مقایسه کنید. تفاوت بین داستان ساختن و نوشتن و ماجرا تعریف کردن را باز تاکید می‌کنم. اگر حتا کارگاه داستان‌نویسی دم دست هست از آن استفاده کنید. خیلی می‌تواند راهگشا باشد.
این‌ها گذشته از ایرادهایی است که می‌توان به دیالوگ‌های شما گرفت یا مسائل دیگر مثل انتخاب راوی که در سطحی پیشرفته‌تر است و بعد از توجه به این موضوعات شکل می‌گیرد. داستان‌ها را به نحوی مطالعه کنید که بیش از خود داستان نحوه شکل‌گیری آن را در نظر بگیرید.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت