استفاده زیاد از ابزار تلخیص و روایت.




عنوان داستان : در انتظار یک بند انگشت...!
نویسنده داستان : بهمن دلدار

بعد از نماز صبح، زیراندازی روی سکوی کوتاه جلوی خانه می‌انداخت و تا غروب آفتاب همانجا می‌نشست. زیرانداز را به زور پدر زیر پایش می‌گذاشت. این برنامه‌ی روزها، هفته‌ها و ماه‌های اخیرش بود. روزهای اول کسی جرات مخالفت با او را نداشت. حتی پدر.
پدر می‌گفت:
- کم کم آروم میشه.
هفته‌ها گذشت اما نشد. و حالا، که هوا تغییر کرده و بادهای سرد، پاییز را به همراه آورده‌اند، همه بجز او، خسته شده‌اند. افرادی که زمانی با او احساس همدردی می‌کردند و گاهی ساعت‌ها کنارش می‌نشستند و به حرف‌هایش گوش می‌دادند، حالا یا خودشان را به نشنیدن می‌زنند و یا راهشان را کج کرده و از تیررس نگاهش دور می‌شوند.
تمام تابستان گرم و طاقت فرسا، گاهی زیر تیغ آفتاب، پشت در خانه می‌نشست و چشم به راه می‌ماند و زمانی که یاد مصطفی دیوانه‌اش می‌کرد بی‌خبر، کنار رودخانه می‌رفت و با آب زلال و آبی، درد دل می‌کرد. پدرم به بهترین دکتر شهر مراجعه کرد و دکتر، کلی دارو به همراه یک توصیه تجویز ‌کرد:
- نگران نباشید. چند وقت دیگه، سرد که شد، حالش خوب میشه.
مدتی قبل، موقع اذان مغرب، حاج علی، دستم را گرفت و با خودش به مسجد برد. داخل مسجد نرفتیم. همان کنار دیوار ایستادیم:
- مرتضی جان، ما همسایه‌ها‌ی بدی هستیم؟
از حرف بی مقدمه‌ی حاجی گیج شدم:
- حاجی این چه حرفیه؟ چیزی شده؟
- باور کن مصطفی عین بچه‌ی خودم بود. بیست سال قبل که بابات اومد تو محله‌مون تازه خدا مصطفی رو بهشون داده بود.
حاجی تسبیح را دور دستش پیچاند، نگاهی به اطراف انداخت و سرش را نزدیک گوشم آورد:
- مردم به احترام بابات چیزی نمیگن...
حسابی گیج شده بودم:
- چیزی شده حاجی؟
مکث طولانی حاجی اعصابم را خرد کرد. دستش را گرفتم و با چشم‌هایم التماسش کردم که حرف بزند.
- اگه میشه مادرتونو جمع کنید!
نفس عمیقی کشیدم و خیلی خودم را کنترل کردم که حرف نامربوطی نزنم:
- مادرمو جمع کنیم!؟ مگه خطائی کرده!؟
حاجی سرش را پائین انداخت و تند و تند دانه‌های درشت تسبیح را از سمت راست به چپ پرتاب می‌کرد:
- پسر جان، باور کن این حرف من نیست. بریم مسجد، ببین حرف همه‌ همینه.
مشتم را گره کردم و محکم کف دستم کوبیدم:
- مادرم کسیو اذیت کرده!؟
- بخدا کاش اذیت می‌کرد. مشکل همینه...!
بدون اینکه بخواهم، صدایم بالا رفت:
- آهان، نمی‌دونستم آروم نشستن در خونه جرمه!؟
حاجی هم عصبانی شد:
- بچه جون، چیزی نمی‌گم، حرمت ریش سفید باباتو دارم. یه روز مدرسه نرو، بشین کنار مادرت، می‌فهمی اذیت و آزار یعنی چه!؟ کسی جرآت نداره از جلوی خونه‌تون رد بشه.
چند نفر اطرافمان جمع شده بودند. مشهدی حسن بقال حرف حاجی را تائید کرد:
- مرتضی جان، تو هم مثل پسرم، مادرت چند روز قبل پاچه‌ی شلوارمو گرفته، التماس، التماس، سراغ مصطفی خدا بیامرزو ازم می‌گیره. میگه مصطفی با پسرت رفته رودخونه. آخه خودت بهتر میدونی، رضا پنج ماهه رفته سربازی. یادته که؟ قرار بود با هم برن که خدا نخواست. بخدا دلم کباب شد. نفهمیدم چطوری خودمو از دستش خلاص کردم...
کمی مکث کرد و گفت:
- دیگه می‌ترسم از جلو خونه‌تون رد بشم.
چند نفر دیگر هم تائید ‌کردند. به زحمت جلوی بغضم را گرفتم. سرم را پائین انداختم:
- حالا میگی چکار کنیم ؟ ببریمش تیمارستان!؟
حاجی که یک دور کامل دانه‌های تسبیح را جابجا کرده بود، آنرا توی مشتش گرفت و صورتم را بوسید:
- استغفرالله، فقط اینارو به بابات بگو. همین...
و آن روز پدر در حالی که قطرات عرق بر پیشانیش نشسته بود با التماس و هزار وعده، زیرانداز مادرم را از کوچه، توی حیاط خانه، گذاشت.
و از آن روز به بعد انتظار و التماس‌های مادر، پشت در ِ همیشه بسته‌ی خانه، شکل دیگری پیدا کرد. مادر با شنیدن صدای پای هرکسی که از توی کوچه رد می‌شد، فریاد می‌زد:
- رهگذر، همسایه، تورو خدا از مصطفای من خبر نداری!؟ رفته رودخونه... یه مسلمونی بره دنبالش. بهش بگه مادرش دل نگرونه!

اما یک روز، بالاخره آخرین سنگر هم شکسته شد. بعد از ماه‌ها، پدر هم خسته شد. تصمیم گرفت همه‌ی داستان را برای مادرم تعریف کند:
- سلیمه جان؛ مصطفی غرق شده. چند ماهه. تمام تابستون وجب به وجب رودخونه رو گشتیم. نیست که نیست. بسه دیگه زن. از مصطفات دل بکن!
و اشک ‌ریخت... مثل مادر مُرده‌ها...
- مررررد! اینقد حرف مفت نزن! مصطفی پسر منه. همین الان، تو سرد سرما برو رودخونه با دوستاش داره شنا میکنه. یادت نیست؟ خودت بهش می‌گفتی مرغابی! آخه مرغابی غرق می‌شه!؟
و پدر محکم سلیمه جانش را در آغوش کشید و با صدای بلند گریه کرد.

و حالا بعد از ماه‌ها بالاخره داروهای آقای دکتر و شاید حرف‌های پدر اثر کردند.
دیروز مادرم سراغ ظرفشوئی رفت. کلی ظرف کثیف توی سینک جمع شده بود. خواهرم جلوی مادرم را گرفت. پدر گفت:
- راحتش بذار.
مادر شیر آب را باز کرد. با دقت به حجم آب خروجی نگاه کرد. صدایم زد و انبردست ‌خواست.
- انبردست!؟
با کف دست، پس کله‌ام زد:
- آره انبردست! تعجب داره !؟
انبردست را به مادر دادم و با تعجب نگاهش کردم. مادر سعی کرد صافی شیرآب را باز کند... هرچه زور زد نتوانست.
- بده خودم بازش کنم.
مادرم بدون اینکه دست از کار بکشد لبخندی زد:
- کار خودمه.
- مشکلش چیه!؟
مادر نگاهی به شیر آب انداخت. دستش را جلوی آب گرفت:
- بابات میگه مصطفی دیگه برنمی‌گرده. رفته شنا غرق شده. مُرده... میگه تا حالا تیکه تیکه شده. خدا رو چه دیدی! شاید یه بند انگشتش از شیر آب اومد بیرون. همین یه بند انگشت مصطفی، برام کافیه...!
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
جناب آقای بهمن دلدار سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. داستان‌تان با عنوان «در انتظار یک بند انگشت!» را خواندم دست شما درد نکند. خداقوت.
قبل از پرداختن به ضعف‌ها و ویژگی‌های مثبت داستان‌تان، اجازه بدهید مطلب مهمی را عرض کنم. ببینید برادر بزرگوارم از نظر من هر کس که داستانی با نیت خیر می‌نویسد انسان محترمی است، انسان شریف و مقدسی است. فارغ از این که داستان قوی باشد یا ضعیف. می‌دانید چرا؟ چون نویسنده خودآگاه یا ناخودآگاه سعی دارد حسی را، تجربه‌ای را، آگاهی‌ای را، کشف و شهودی را به اشتراک بگذارد و این عمل قابل تقدیر و ستایشی است. من ار این منظر از شما متشکرم و به احترام‌تان برمی‌خیزم، اما بهتر نیست‌ این اشتراک‌گذاری در شکل و قالب زیبا و جذاب ارائه شود؟ حرفه‌ای نوشته شود؟ بی‌شک جواب‌تان مثبت است. آقای دلدار برای نوشتن داستان خوب باید بسیار رنج و زحمت کشید.
برادرم نویسندگی امر بسیار دشواری است. نوشتن یک داستان خوب، قوی و ماندگار، اگر نگویم غیر ممکن است، بسیار کار دشواری است. سال‌ها عرق‌ریزی و رنج لازم دارد. سال‌ها خون دل خوردن دارد. اینطور نیست که آدم بنشیند یک شبه، یک داستان ماندگار بنویسد. ممکن است از بین صدهزار قصه، یک داستان قوی در بیاید؛ اما تصادف است. آن هم البته دلایل خودش را دارد؛ اما از بین صدهزار، یک داستان خوب در آمدن به صورت اتفاقی، آنقدر نامحتمل است و آنقدر از نظر آماری قابل اغماض است که اصطلاحاً در علم ریاضی می‌گویند: به سمت صفر میل می‌کند، یعنی احتمال تکرار آن صفر است.
نویسندگی یعنی تجربه زیستی، نویسندگی یعنی تجربه مطالعاتی، نویسندگی یعنی تجربه نوشتاری. ترکیب این سه است که از کسی نویسنده می‌سازد. تازه در صورتی که «استعدادش را داشته باشد»
در کل کار بسیار پر زحمتی است
بسیار خوب‌‌، حالا سوال من این است. خال سیاه داستان‌تان کجاست؟ نقطه اوجش؟ گره اصلی‌اش؟ کشمکش‌ کجاست؟ مرگ برادر؟ روانی شدن مادر؟ اعتراض همسایه ها؟ رفع مشکل روانی مادر؟ یا پایان بندی آن؟ چه برادر عزیزم.
عجیب این جاست شما مهم‌ترین بزنگاه های داستان‌تان را روایت کرده‌اید، به جای آنکه آن را نمایش دهید.
می‌دانید در داستان سه سطح اطلاعات داریم. می‌دانم که می‌دانید، حتی بهتر از من، عرض می‌کنم برای مرور هر دو نفرمان و دوستان احتمالی‌ای که داستان شما و یادداشت من را می‌خوانند:
۱_ اطلاعات بسیار مهم که باید نمایش داده شوند با ابزار توصیف، صحنه و دیالوگ.
۲_ اطلاعات معمولی نه‌چندان مهم. اما لازم است خواننده در جریان قرار بگیرد. این بخش را با ابزار روایت می‌نویسند. مثلاً : «نشستم روی صندلی تو بالکن طبقه سوم. سیگار به لب زل زدم به خیابان، تا آمدن همسرم را ببینم. نفهمیدم کی شب شد. همسرم نیامد. اما پاکت سیگار تمام شده بود.» این روایت است چون سه ویژگی اصلی روایت را دارد، اول راوی دارد، دوم اتفاق در گذشته رخ داده است، سوم کلی بیان شده است.
شما مرگ پسر خانواده. بهبودی ناگهانی مادر را فقط روایت کردید.
۳_ اطلاعات فاقد ارزش، اما لازم است خواننده در جریان کلیات آن و خلاصه مطلب قرار بگیرد. مثلاً:« نادر سه سال زندان بود، بعد از سه سال... » یا: « من بعد از هفت سال زندگی مشترک از شیرین جدا شدم.»
ابزارها در داستان به خودی خود ارزش محسوب نمی‌شوند، بلکه این استفاده درست و به جای نویسنده است که به آنها اعتبار و ارزش می‌دهد.
روایت به این دلیل که حادثه در گذشته اتفاق افتاده است و به طور کلی بیان می‌شود، تأثیر احساسی و عاطفی کمتری بر مخاطب دارد نسبت به نمایش حادثه در زمان حال و پیش چشم خواننده. شما با استفاده از ابزار روایت دو نقطه عطف داستان را از دست داده‌اید و نتوانستید بر خواننده تاثیر عاطفی بگذارید.
مثل مرگ پسر جوان خانواده، بهبود مادر خانواده‌ اگر از ابزار صحنه استفاده می‌کردید، به یاد ماندنی می‌شد. البته که داستان شما است و شما حق دارید هر طور دلتان بخواهد آن را روایت کنید.
آقای دلدار نازنین، برادر هنرمندم، استفاده زیاد از ابزار روایت صرف و بخصوص تلخیص در داستان کوتاه مناسب نیست. وقتی اطلاعات بی‌ارزش باشد و لازم باشد خواننده در جریان باشد از ابزار تلخیص استفاده می‌کنیم. این ابزار کمترین تاثیر ممکن را بر خواننده دارد. ببینید شما چقدر از این دو ابزار استفاده کردید:
«بعد از نماز صبح، زیراندازی روی سکوی کوتاه جلوی خانه می‌انداخت و تا غروب آفتاب همانجا می‌نشست. زیرانداز را به زور پدر زیر پایش می‌گذاشت. این برنامه‌ی روزها، هفته‌ها و ماه‌های اخیرش بود. »
«هفته‌ها گذشت اما نشد. »
«گاهی زیر تیغ آفتاب، پشت در خانه می‌نشست و چشم به راه می‌ماند»
«و از آن روز به بعد انتظار و التماس‌های مادر، پشت در ِ همیشه بسته‌ی خانه، شکل دیگری پیدا کرد. مادر با شنیدن صدای پای هرکسی که از توی کوچه رد می‌شد، فریاد می‌زد»
ضعف دیگر داستان شما پیرنگ سست اثر است. برادر هنرمندم صراحت من را ببخشید. دگرگونی حال. مادر آنهم به آن شدت و آن زمان طولانی اصلا باورپذیر نیست. از آن عجیب‌تر و غیرقابل باورتر بهبود ناگهانی حال مادر است. چه شد مادر با خبر فوت قطعی مصطفی یک دفعه سرپا می‌شود و می‌رود آشپزخانه برای شستن ظرف‌ها؟ نمی‌گویم این اتفاق‌ها محال است. اتفاقا محتمل‌الوقوع هم هست. پس مشکل کجاست؟ مشکل از رابطه علیت است. شما به چرا چنین شد پاسخ محکم و قانع‌کننده‌ نمی‌دهید. اعتراض همسایه‌ها به راوی که مادرتان را جمع کنید چون باعث اذیت و آزار است. (نقل به مضمون) چگونه می‌توان پذیرفت؟
آقا بهمن عزیز پایان‌بندی داستان قوی و تاثیرگذار است، اما دو نقطه ضعف اساسی دارد. اول مقدمه‌ای که آوردید درباره گم شدن مصطفی و پریشانی روانی مادر و... همه و همه برای این است که به این نقطه برسید. روال طبیعی ندارد تصنعی است. فریاد می‌زند به زور آورده شده‌اند. دوم این پایان‌بندی قوی اصطلاحا لطیفه‌ای است. ضربه‌ای است. مشکل این فینال این است که یکبار مصرف است. مثل لطیفه. شما بهترین لطیفه را حاضر نیستید دوباره و سه باره بشنوید چون دیگر کارکرد ندارد.
دوست من، من هم شما را به خدا می‌سپارم. منتظر آثار بعدی‌تان هستیم و یقین دارم داستان‌های بهتری خواهند شد. دعا کنید مطالعه و بررسی‌شان روزی من هم باشد. موفق باشید یاعلی.

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۱
بهمن دلدار » 13 روز پیش
سلام و درود بر شما استاد عزیز و بزرگوار جناب آقای باباخانی. از صمیم قلب عرض می‌کنم:" عزیز و بزرگوار." اولین باری که دوستی هنرمند داستانی از من را مطالعه کرد با صراحت گفت" چرت و پرت است.!" چند سال از آن روز گذشته و من بارها توی ذهنم دستش را بوسیده ام.( به خودش هم گفته ام که دست بوسش هستم.) بوسیده ام چون که میدانم خیر و صلاحم را خواسته است. و همچنین دست بوس شما هستم که اینقدر با حوصله و بسیار مفصل به نقد داستانم پرداخته اید. کاملا آگاهم که هرچند خیلی دیر، اما در ابتدای این راه بسیار سخت و طولانی هستم. ولی دلم میخواهد در این راه و در حال تایپ داستانی ماندگار، ندای فرشته ی حق را لبیک گفته، بر بال فرشتگان مرگ سوار شده و به دیار باقی بشتابم. اما تمام نقطه نظرات ارزشمند شما را به دیده منت قبول داشته و سعی خواهم کرد آنها را با چندین بار مرور ملکه ی ذهنم نمایم. امیدوارم عمری باقی باشد بازهم بنویسم و بازهم شما استاد عزیز و ارجمند و چه فرقی میکند، دوستان گرانقدر شما نوشته های بنده و دیگر علاقمندان را مورد ارزیابی قرار دهید. همیشه سلامت و تندرست و موفق باشید. الهی آمین.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت