داستان وحدت موضوع ندارد.



عنوان داستان : توقف ممنوع

توقف ممنوع

شیشه ماشین را تا نیمه پایین کشیده بودم، قطرات نم نم باران به صورتم می خورد.
- پسر عجب هواییه!
- حالا صبر کن گردنه رو دور بزنیم. میریم رو ابرها.
- موندم تو کی وقت میکنی اینجاها رو کشف کنی؟
- همیشه که نباید همه چی رو جار زد، جناب ناظم الاطبا!

نیما همینطور بالا و بالاتر می رفت. از بالای گردنه، درخت‌ها و خانه ها مثل نقاشی های کودکانه، کوچک و بهم فشرده بودند. پاییز هنوز بین سبز و زرد و نارنجی مردد بود و مه چون حائلی شیشه ای روستا را پوشانده بود. تنها چیزی که دیده می شد، نور مه شکن ماشین هایی بود که تک و توک از روبرو می آمدند.
- حالا این بهشت دره کجاست؟ کی می رسیم؟
- یسره بریم یه ساعت دیگه می رسیم. چیه؟ خسته شدی؟ من رانندگی میکنم اون وقت چشمای تو قد نخود شده؟!
- چشمای من؟ بزن کنار، دوباره افتادی به هذیون!
نیما همانطور که رانندگی می کرد، گاز گنده ای به سیب زد و گفت:
- باید مخ بابامو بزنم راضی اش کنم یه زمین این طرفا بخره. یه ویلای کلبه ای نمای چوب بسازیم. جان امیرعلی خاک اینجا طلاست و هواش هوای بهشته.

راست هم میگفت. هوای این وقت سال معرکه بود. مه آنقدر پایین آمده بود که مثل تکه های ابر، میشد در دست گرفت. برف روی کوه، آبشارهای کوچکی درست کرده بود که از شکاف بین سنگ ها پایین می ریختند.
حوالی ظهر به روستا رسیدیم. روستایی که دقیقا بین دو کوه مرتفع و پوشیده از درخت قرار داشت. آسمان صاف و فیروزه ای بود و آفتاب بی جان و کمرنگ سر ظهر هم نتوانسته بود هوا را گرم کند. نیما جلوی خانه ای روستایی نگه داشت و گفت:
- بیا اینم مکان! به هیچ جام جز کوه دید نداره! خیالت راحت.
- بی تربیت! کی حرف زدن یاد می‌گیری؟!
نیما همانطور که مشغول چمدان ها بود، سرش را از صندوق عقب ماشین بیرون آورد. خنده کج و شیطنت باری کرد و گفت:
- وسط این همه درس باید کلاسای فوق برنامه هم برداری! جان امیرعلی ماده گرگ های این اطراف هم تو رو پس میزنن بس که خشک و نچسبی!
این را گفت، قاه قاه زد زیر خنده و به سمت خانه رفت.

باد سردی می وزید و باران شروع به باریدن کرده بود. بوی رطوبت هوا، علف های خیس خورده و سکوت حیرت انگیز جنگل، ترکیب فوق العاده ای ایجاد کرده بود.
باران چنان شدت گرفته بود که به پیشنهاد نیما قرار شد شب استراحت کنیم و از فردا صبح سراغ طبیعت گردی برویم.
نیما آنقدر خسته بود که سر شب خوابش برد. ساعت از دوازده گذشته بود. تنها صداهایی که به گوش می رسید صدای برخورد باران به سقف شیروانی خانه و صدای سوت کوتاه کتری روی بخاری بود. ناگهان ضربه های محکم و ممتدی به در خورد. سراسیمه از جا بلند شدم و پشت پنجره رفتم. پیرمرد مسنی با کت قهوه ای رنگ و کلاه پشمی پشت در بود. در را باز کردم، تا چشمش به من افتاد، دستپاچه و نگران گفت:
- نیما خان به دادم برس.
- من نیما نیستم. چی شده پدر جان؟
- آقا نیما کجان؟ کار واجب دارم. نوه ام حالش خوب نیس.
- آروم باش پدر جان. درست حرف بزن ببینم چی شده؟
پیرمرد کلاه از سرش برداشت و همانطور که بین دستانش مچاله می کرد گفت:
- میرعباسم. مش رحمان گفت نیما خان دکتره. گفت امروز رسیده روستا. نوه ام داره توی تب می سوزه. از سر شب من و زنم هر کار کردیم تبش پایین نیومد.
- نیما خوابه. الان صداش میکنم. نگران نباش.

به سرعت پیش نیما رفتم و تکانش دادم:
- نیما... نیما بلند شو.
خواب آلود و با صدایی که از ته چاه در می آمد گفت:
- چیه؟ خوف کردی؟
- چرند نگو. یکی از روستایی ها اومده کارت داره. نوه اش تب کرده.
نیما پتوی ضخیمی که روی سرش انداخته بود را کنار زد و با چشمان بسته نشست.
- امیرعلی چی میگی؟ کی تب کرده؟
- نیما تو که خنگ نبودی. دارم میگم یکی از اهالی روستا اومده. نوه اش حالش خوب نیس. الآنم دم در وایساده. فهمیدی چی گفتم؟!
چشمانش را کاملا باز کرد و چند لحظه ای به من خیره شد. به سرعت از جایش بلند شد و کاپشنش را پوشید.
- امیرعلی بپوش بریم. چیزی با خودت آوردی؟
- فقط همون ساک دستی کوچیکه.
- خوبه. بجنب پسر.
میرعباس همین که چشمش به نیما افتاد شروع به گریه کرد و گفت:
- به دادم برس. نوه ام داره از دست می‌ره.
- نگران نباش. شما بیافت جلو و مام دنبالت میایم.
میرعباس سریع سوار موتورش شد و راه افتاد.‌ باران به شدت می بارید و جاده تاریک و گلی روستا، حرکت را سخت کرده بود. خانه شان در جاده اصلی روستا بود و با خانه ما ده دقیقه ای فاصله داشت.
زن میرعباس با دیدن ما هراسان و دوان دوان از پله های جلوی خانه پایین آمد و در حالیکه گریه می کرد به زبان محلی شروع به صحبت با میرعباس کرد. از لابلای حرفهایشان مدام اسم یحیی شنیده می شد. میرعباس که صدایش از بغض و نگرانی دورگه شده بود، بفرمایید بلند و گرفته ای گفت و جلوتر از ما وارد خانه شد. بوی شلغم پخته سر بخاری، تمام فضای اتاق را پر کرده بود.
شیشه های پنجره بخار گرفته و خیس شده بودند و انگار هیچ خبری از سرمای بیرون نبود.
پسربچه حدودا چهار ساله ای روی رختخواب گوشه اتاق دراز کشیده بود و به سختی نفس می کشید. صورتش سرخ بود و بدنش به وضوح می لرزید. نگاهش بی هدف اما خیره بود و هوشیاری پایینی داشت.
ضربان قلبش را کنترل کردم، تند و نامنظم بود. نیما تکه پارچه سفیدی را که روی پیشانی پسرک بود برداشت و با عجله گفت:
- تب بر بده. تبش خیلی بالاست.
میرعباس زنش را که حالا بلند بلند گریه می کرد و گوشه روسری اش را به دهان گرفته بود، از اتاق بیرون کرد.‌
لرزش بدن پسرک بیشتر شده بود. سریع به پهلو خواباندمش و نیما آمپول تب بر را تزریق کرد.
میرعباس همانطور که پایین پای نوه اش نشسته بود، تند تند ذکر می گفت و دعا می خواند.
- حالش خوب میشه؟ یحیی دست ما امانته. پدر و مادرش دو روز پیش رفتن مشهد پابوس آقا که نذرشونو ادا کنن. بعد از سالها خدا دامن شونو سبز کرد. اگه طوری بشه جوابشونو چی بدیم؟ یا امام غریب، خودت کمک کن. یا سریع الرضا خودت شفاش بده.‌
این را گفت و به پیشانی اش می کوبید و گریه می کرد.
- پدر جان باید برسونیمش بیمارستان. اینجا امکانات نداریم و احتمالش زیاده دوباره تشنج کنه. تا بیمارستان شهر چقدر راهه؟
میرعباس دستپاچه گفت:
- توی این هوا حداقل نیم ساعت. اگر از جاده فرعی بریم شاید زودتر برسیم.
- خوبه، شما جلو برو، من و امیرعلی و این بچه پشت سرت میایم. فقط عجله کن.
یحیی را پتو پیچیده بغل کردم و روی صندلی عقب ماشین خواباندم. سرش روی زانویم بود و به آرامی موهای نرمش را نوازش می کردم.
تاریکی جاده و باران شدید، باعث شده بود نیما چشم از موتور میرعباس بر ندارد.
- امیرعلی، تنفسشو مرتب کنترل کن. تشنج بدی کرده. از شانسش هوام چه افتضاح شده!
باران محکم به شیشه می خورد، شیشه پاکن ماشین دائم کار می کرد و چپ و راست می رفت اما تقریبا چیزی قابل دیدن نبود.
ناگهان درد بدی در قفسه سینه ام حس کردم. ضربان قلبم تند و تندتر میشد و چنان می کوبید که هر لحظه ممکن بود از سینه ام خارج شود. سعی کردم نفس عمیقی بکشم اما بی فایده بود. قفسه سینه ام چنان سنگین و دردناک بود که به سختی بالا و پایین می رفت. تلاش می کردم تمام حواسم به یحیی باشد اما شدت درد، تمرکزم را بهم ریخته بود. جاده باریک فرعی، پستی و بلندی و پیچ و خم های زیادی داشت و دائما ماشین بالا و پایین می رفت و می پیچید. یک دستم روی قلبم بود و با دست دیگرم پسربچه را نگه داشته بودم. سر یکی از پیچ ها، نیما از آینه ماشین نگاهی به من کرد و گفت:
- امیرعلی، چته پسر؟
با دست اشاره کردم چیزی نیست اما دردی که به بند بند بدنم نفوذ پیدا کرده بود، عمیق تر و ریشه دار از این حرف ها بود. قلبم، مذاب گداخته ای بود که هر لحظه مشتعل تر می شد. یک دفعه نیما وسط جاده ترمز محکمی زد و سرش را برگرداند.
- با توام! حرف بزن. قرصهاتو کجا گذاشتی؟
به سختی و بریده بریده گفتم:
- همراهم نیس. توی چمدونن.
- الآن برمی گردیم و بر می داریم.
- حرفشم نزن... فقط برو. می بینی حال این بچه خوب نیس. همین الآنشم کلی از میرعباس عقب افتادیم.
نیما کلافه و عصبی دستی به سر و صورتش کشید و چند مشت محکم به فرمان کوبید. نفس زنان داد زدم:
- برو دیگه. زود باش!
نیما چنان گاز داد که سرم محکم به صندلی جلو خورد و اگر یحیی را نگرفته بودم حتما پرت می شد. با سرعت سرسام آوری رانندگی می کرد و تمام نگرانی و خشمش را سر دنده و پدال گاز خالی می کرد. هیچ اثری از میرعباس نبود و انگار در آن تاریکی و ظلمت محض گم شده بودیم. نیما سعی می کرد با گوشی اش مسیریابی کند اما تلاش هایش بی نتیجه بود و منطقه اصلا آنتن نداشت.
- امیرعلی قوی باش، چیزی نیس. نفس بکش!
ناگهان نور ضعیف و پراکنده چراغ موتور میرعباس در تاریکی جاده دیده شد. انگار متوجه غیبت مان شده و کنار جاده به انتظار ایستاده بود. بی حال و بی رمق در حالیکه سینه ام به شدت سنگینی می کرد به پشتی صندلی تکیه دادم. نگاهم به صورت معصوم و رنگ پریده یحیی با آن موهای روشن و فرفری اش افتاد. ریتم تنفسش بهتر شده بود و بدنش دیگر لرزش نداشت. محکم به قلبم چنگ زدم و چشمانم را بستم.
- امیرعلی صدامو می شنوی؟ لعنتی حرف بزن. یه چیزی بگو.
صدای لرزان و خشمگین نیما را می شنیدم اما توان جواب دادن و تکان خوردن نداشتم.
- طاقت بیار. دیگه چیزی نمونده برسیم.
«سنگینی و فشار زیادی روی سینه ام حس میکنم. انگار چیزی درونم بالا و پایین می‌ره. تکون های بدی می خورم. همه جا کاملا تاریک و غرق در سکوت شده، اما هنوز صدای بارون رو می شنوم. عجیبه، من همه چیزو می‌بینم. پس یحیی؟ یحیی کجاست؟ تا آخرین لحظه محکم گرفته بودمش. نکنه افتاده؟ اصلا شاید دوباره از میرعباس جا موندیم و توی جاده گم شدیم؟ دوباره تکون بدی میخورم.‌ فشار هر بار بیشتر میشه. قلبم؟ دیگه درد ندارم! بازم تکون بدی میخورم.

نور تندی به چشمای بسته ام میخوره. نفس بلندی میکشم. ناگهان فضا پر از صدا میشه. صداهای گنگ و نامفهوم.»

- ضربانش برگشت!

پایان
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
سرکار خانم زهرا سادات طباطبایی سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. داستان‌تان با عنوان «توقف ممنوع» را خواندم. دست شما درد نکند. خداقوت.
به نظرم می‌رسد اولین داستانی است که برای پایگاه نقد فرستاده‌اید. از شما سابقه‌ای در نوشتن ندیدم. این نوشته را به فال نیک می‌گیرم و آرزو می‌کنم که یک روز شاهد مجموعه داستان‌تان به‌صورت چاپ شده باشم.
با توجه به اینکه اولین کارتان است، اجازه می‌خواهم چند نکته را به صورت تئوری عرض کنم. یقین دارم مطالبی که عرض می کنم بهتر از من می دانید. اما بیشتر به جهت یادآوری است. همه ما نیاز داریم که مطالب یادآوری بشود تا هنگام نوشتن به صورت ناخودآگاه از این آگاهی ها استفاده کنیم.
اولین نکته ای که لازم به ذکر است، داشتن نثر و زبان سالم است. نیاز نیست نثر پیچیده و فاخری داشته باشیم، کافی است یک نثر ساده داشته باشیم که مفاهیم را به بهترین شکل منتقل کند. در ادبیات، اصطلاحی وجود دارد به نام نثر معیار یا پایه. نثر و زمان صفر هم به آن گفته می‌شود. در این نثر چند نکته حایز اهمیت است:
اول جمله‌ها به صورت کوتاه نوشته می‌شود. شایسته است که شما هم نثر داستانی‌تان را با جملات کوتاه بنویسید. جملات بلند، نفس خواننده را می‌گیرد. خوردن ویرگول‌های متعدد و جملات طولانی، خواننده را از خواندن باز می‌دارد.
دوم، از کلمات ساده استفاده کنید. کلمات پیچیده و کلماتی که فهم سختی دارند، به درد داستان نمی‌خورند.
ملاحظه فرمایید به جای نگاه کردن، کمکی نمی‌کند.
سوم تلاش کنیم تا کلمات را نشکنیم. از کلمات به‌صورت سالم استفاده کنیم. مگر در دیالوگ‌ها و آن شکستن هم، حد و مرزی دارد.
چهارم نثر و زبان ما نباید حشو و زوائد داشته باشد. مثلا بگوییم چیزمیز. یا وقتی میگوییم که اِ... نوک زبانم بود، جز زواید است و بهتر است حذف شود.
پنجم ارکان جمله و دستور زبان، الزاماً نباید در نثر داستانی حفظ شود. مثلا می توانیم بگوییم: «من را ببر سینما»، جمله درست است و ارکان جمله هم رعایت نشده است. این به زبان معیار خیلی نزدیک است و کمک می کند که خواننده ارتباط صمیمانه ای با کار برقرار کند.
باید یادمان باشد اولین مواجهه خواننده با داستان، نثر و زبان است. نقاش بوم، رنگ و قلم دارد و ابزار او بیشتر از یک نویسنده است. یک موزیسین ابزار موسیقی دارد. یک کارگردان متن، دیالوگ، نور، دوربین، حرکت، بازیگر، دکور، لباس و صدها عوامل دیگر در اختیار دارد تا یک فیلم یا سریال را بسازد و به نمایش در بیاورد. تأتر هم همین طور؛ اما یک نویسنده چه در اختیار دارد؟ یک نویسنده فقط و فقط کلمه در اختیار دارد. اینجاست که اولاً باید شایسته ترین کلمات را برای نوشتن انتخاب کند. در ثانی باید این کلمه ها را به نحوی کنار هم بچیند که به طور معجزه آسایی، جمله های ساده، سالم و عمیق را ایجاد کنند. و بعد از ترکیب این جمله ها، متن داستان شکل می گیرد. پس در وهله اول بیشترین توجه باید به نثر و زبان باشد. اگر ما بهترین داستانها را بنویسیم، قوی ترین سوژه ها را داشته باشیم، اما نثر و زبان ما سالم نباشد، داستان از دست می رود.
مسئله بعدی، اگر داستان را به یک ساختمان یا بنا تشبیه کنیم. هر بنا با هر مساحت و ارتفاع، با هر مصالح و سبک معماری ای که بخواهند بسازند، قبل از هر چیزی به زمین احتیاج دارد که بنا را در آن بسازیم. پی بکنیم و شروع کنیم به ساختمان سازی چه یک طبقه بسازیم و چه یک برج. داستان هم یک بنا است و نیاز به زمین دارد. زمین داستان سوژه یا همان فکر اولیه است. و این یکی از مهمترین عناصر داستان نویسی است. فکر اولیه یا سوژه چه باشد؟ و چه طوری آن را به دست بیاوریم؟
وقتی ما به عنوان نویسنده یا هنرمند با یک حادثه بیرونی مواجه می شویم یا حتی حادثه‌ای، در ذهن ما شکل میگیرد. حسی در ما برانگیخته می‌شود. جرقه فکر اولیه زده و نطفه سوژه بسته می شود. فرض کنید من از خانه بیرون میروم، یک مردی را می‌ بینم که ویولن می زند و مردم پول به او می‌دهند و پول قبول نمی‌کند، به جای آن فرض کنید نان یا لباس یا یک چیز غیرمتعارف قبول می کند. من به عنوان یک هنرمند یا نویسنده با یک حادثه بیرونی مواجه شدم که غیر متعارف است و برایم جای تعجب دارد. این جرقه فکر اولیه در ذهن من زده می شود، به خودم می گویم: چه جالب! آیا به همینجا ختم می‌شود؟ نه. یک فکر اولیه و سوژه خوب باید عدم تعادل قوی داشته باشد. یعنی تعادل زندگی را به شدت بهم بزند. من اگر صبح از خواب بیدار شوم و سردرد داشته باشم، عدم تعادل اتفاق افتاده است. اما این عدم تعادل نمی تواند بنای یک قصه باشد. چون با خوردن یک مسکن ساده، سردردم آرام می شود. با آن نمیشود جهان داستان را خلق کرد. عدم تعادل باید قوی باشد. هرچه قدر عدم تعادل قویتر باشد، جهان داستان ما قویتر خواهد بود. فرض کنید من، هزار تومان پول گم کرده ام، عدم تعادل اتفاق افتاده است. آیا این عدم تعادل می تواند، جهان داستان را بنا کند؟ نه. چون مبلغ آن قدر ناچیز است که قصه برای آن واقع نمی شود. اما اگر فرض کنیم خانه ای فروخته باشم و کیف پول یا چک بانکی داشته باشم و همه زندگیم در آن باشد، آن را گم بکنم، عدم تعادل قوی است و روی آن می تواند جهان داستان را بنا کرد.
پس اولین ویژگی، عدم تعادل قوی است. اما ویژگی بعدی این است که فکر اولیه ما باید قابلیت گسترش داشته باشد، همین گم کردن چک یا کیف پول، عدم تعادل قوی دارد اما خیلی قابلیت گسترش ندارد. یعنی اگر بخواهیم آن را ورز دهیم، گسترش پیدا نمی کند و در حد یک پاراگراف یا گزارش نوشته خواهد شد. قصه ای نخواهیم داشت. پس فکر اولیه ما باید قابل گسترش باشد.
سومین ویژگی فکر اولیه این است که به شدت باید حس برانگیز باشد. در وهله اول حس نویسنده، وقتی آن را در ذهنش گسترش می دهد، و بعد حس خواننده را برانگیزد. فرض کنید مادری منتظر فرزندش است که به جبهه رفته است. خبر شهادت او رسیده و تقریباً همه خانواده از برگشتن او قطع امید کردند. یکباره یکی از همرزمانش با مژده زنده بودن پسرشان می آید و می گوید: من صدایش را از رادیو عراق شنیده ام. اسیر است و به زودی آزاد می شود. حال و روحیه خانواده تغییر می کند. و به چراغانی خیابان و آب و جارو کردن خانه مشغول می شوند. اما حس برانگیزی زمانی است که از معراج الشهدا به این خانواده تماس بگیرند و بگویند فرزندتان شهید شده و بیایید پیکرش را ببرید. این ها به صورت مقدمه می گوید تا برویم سراغ داستان شما و به مشکلات آن بپردازم.
فکر کنید سوژه و فکر اولیه ما، ورز داده شده و حس برانگیز است. و عدم تعادل قوی، قابلیت گسترش و عنصر انسانی دارد، مسئله حیاتی این است که چه کسی این قصه را تعریف کند و در کدام جایگاه بگوید. در تئوری داستان نویسی از آن به عنوان زاویه دید یاد می شود. ما ده زاویه دید داریم. برای آنکه فقط بدانید چقدر تنوع درآن وجود دارد، من به دو سه مورد مهم آن اشاره می کنم. یکی از معروفترین زاویه دیدها، جایگاه من راوی است.من قصه را تعریف می‌کنم. «از خواب بیدار شدم و رفتم سر کار. در مغازه باز نبود، سابقه نداشت اوستا اکبر دیر کند. همیشه قبل از طلوع آفتاب در مغازه را باز می کرد و جلوی مغازه را آب و جارو می کرد. اما آن روز نیامد. گفتم شاید کاری پیش آمده. نشستم روی سکوی مغازه به انتظار. آفتاب بالا آمد و خیابانها شلوغ شد. همسایه ها مغازه را باز کردند، هرکس مرا میدید می پرسید: پس اوستا اکبر کجاست؟ و من شانه بالا می انداختم و می گفتم: نمیدانم. تا ظهر به انتظار ماندم. از اوستا اکبر خبری نشد. و الان ده سال است که از اوستا اکبر خبری نیست.»
زاویه دید بعدی، دوم شخص است. این زاویه دید خیلی کم استفاده می شود. متن قبلی با زاویه دید دوم شخص این گونه می شود: « از خواب بیدار شدی و رفتی سر کار. در مغازه باز نبود، سابقه نداشت اوستا اکبر دیر کند. همیشه قبل از طلوع آفتاب در مغازه را باز می کرد و جلوی مغازه را آب و جارو می کرد. اما آن روز نیامد. گفتی شاید کاری پیش آمده. نشستی روی سکوی مغازه به انتظار. آفتاب بالا آمد و خیابانها شلوغ شد. همسایه ها مغازه را باز کردند، هرکس تو را میدید می پرسید: پس اوستا اکبر کجاست؟ و تو شانه بالا می انداختی و می گفتی: نمیدانم. تا ظهر به انتظار ماندی. از اوستا اکبر خبری نشد. و الان ده سال است که از اوستا اکبر خبری نیست.»
زاویه دید دیگری هم داریم به نام زاویه دید سوم شخص. که می تواند محدود شود به شخصیت ما که شبیه دوم شخص از کار در می آید: «علی از خواب بیدار شد. رفت مغازه. در مغازه بسته بود. قفل بزرگی روی آن زده بودند. علی تعجب کرد. سابقه نداشت اوستا اکبر دیر کند. همیشه قبل از طلوع آفتاب می آمد. جلوی مغازه را آب و جارو می کرد. اما آن روز نیامده بود. علی خیلی نگران نشد. با خود فکر کرد آدمیزاد است دیگر. ممکن است کاری پیش آمده باشد. ممکن است مریض شده باشد. هرجور باشد یا خودش یا یکی از اعضای خانواده اش می آیند و خبر می دهند. پس نشست به انتظار. کم کم آفتاب بالا آمد و خیابانها شلوغ شد. همسایه ها مغازه را باز کردند، اما از اوستا اکبر خبری نشد که نشد.»
زاویه دیگری داریم به نام دانای کلنامحدود (سوم شخص نامحدود) که نویسنده جایگاه خدایی دارد. همه چیز از درون و برون آدمها را می بیند و هرجا دلش بخواهد می‌رود. این زاویه دید هم می تواند علی را روایت کند و هم دیگران را. «علی در مغازه آمد و نشست به انتظار. اوستا اکبر ساعت سه نصفه شب قلبش گرفته بود. حالش بد بود. همسرش را صدا کرد. گفت: حالم خوب نیست. مرا به بیمارستان برسانید. اوستا اکبر در راه بیمارستان تمام کرده بود. فرصت وصیت هم نکرده بود. خانواده اش تا ظهر در بیمارستان ماندند. حتی فرصت نکردند که بروند علی را خبر کنند. علی همچنان درمغازه نشسته بود و دائم منتظر بود که هر آن اوستا اکبر از راه برسد اما از اوستا اکبر خبری نشد که نشد.»
این که چه کسی قصه را تعریف کند. بسیار در تأثیرگزاری، منطق، پیرنگ و طرح قصه اثر می گذارد. بیشتر قصه هایی که لطمه می بینند بخاطر انتخاب زاویه دید غلط است. دخترم، چون کار اولت است، خواستم این مقدمه را در ذهنت داشته باشی تا آرام آرام برویم سراغ قصه خودت.
«داستان شما سه مشکل عمده دارذ . اول مقدمه طولانی. مقدمه شما شروع شده کجا تمام می شود؟ اینجا :
«ناگهان ضربه های محکم و ممتدی به در خورد. سراسیمه از جا بلند شدم و پشت پنجره رفتم. پیرمرد مسنی با کت قهوه ای رنگ و کلاه پشمی پشت در بود. در را باز کردم، تا چشمش به من افتاد، دستپاچه و نگران گفت:
- نیما خان به دادم برس. »
در داستان شما ما یا چند تعلیق مواجه هستیم. مثل جاده ناشناس و ناهموار و ترسناک مثل آب و هوای مه آلود و بارانی. مثل تب و تشنج بچه. مثل حمله قلبی ناگهانی راوی تا مرز کما و مرگ. این معضل دوم داستان شما بود یعنی نداشتن وحدت موضوع. مشکل سوم انتخاب زاویه دید نامناسب. راوی شما نمیتواند در آن حالت بد جسمی راوی باشد. آنهم چنین خونسرد و و جزیی پرداز. شاید بهترین زاویه دید دانای کل نامحدود باشد.
از این که حوصله به خرج دادید متشکرم. منتظر داستان‌های بعدی تان هستیم. شک ندارم داستان‌های بهتری خواهند شد. دعا می‌کنم خواندن‌شان سهم من هم باشد. موفق باشید یا علی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت