داستان‌نویسی و احترام به خواننده




عنوان داستان : شقایق
نویسنده داستان : سعید زارع

پسر نوجوان منتظر دختر بود ، مثل همیشه زیر باران خیس میشد و یک گل شقایق در دست داشت در انتظار دختر ، پس از نیم ساعت تأخیر دختر رسید ، پسر گل رو به دختر داد و مثل همیشه نیم ساعت قدم زدن و جملات عاشقانه ای رد و بدل کردن ، حرف ها و گفتن انتظارات تموم شد اما امروز مثل همیشه نبود دختر اون حس عاشقی همیشه رو نداشت گویی از پسر عصبی و بد اخلاق خسته شده بود ، خدافظی کردند ، پسر تصمیم گرفته بود دختر رو تعقیب کنه پس از پنج دقیقه که دختر رو تعقیب کرد دید دختر، گل شقایق رو به سمت سطل آشغالی پرتاب کنه و پنج متر اون طرف تر یه قرار دیگه با یه پسر دیگه داشت.
نقد این داستان از : احسان رضایی
متن بالا، تا تبدیل به یک داستان خوب، راه زیادی در پیش دارد و نویسندۀ محترم، باید نکات بسیاری را رعایت کند. از میان آن همه، به دو نکتۀ مهمتر اشاره می‌کنم که در دو بخش محتوایی و شکلی هستند:

اولین موضوع، بحث مضمون و محتوای داستان است. اینجا نویسنده یا خواسته به ما نشان بدهد که عصبانی و بداخلاق بودن می‌تواند یک رابطه را به هم بزند یا اینکه بی‌وفایی و بی‌صفتی شخصیت دختر داستان را نمایان کند. هر کدام که باشد، با متنی که نوشته شده، چنین اتفاقی رقم نخورده است. با هم بخوانیم: «دختر اون حس عاشقی همیشه رو نداشت گویی از پسر عصبی و بد اخلاق خسته شده بود». خب چرا پسر عصبی و بداخلاق است؟ ما تا اینجای متن چنین چیزی ندیدم. پسر نیم ساعت منتظر مانده، شاخه گلی برای دختر خریده و جملات عاشقانه رد و بدل کرده است. اینها هیچ کدام مطابق حس دختر نیست و ما هیچ قرینه‌ای مبنی بر بداخلاقی او در دست نداریم. به عبارت دیگر، انگیزۀ دختر برای ما معلوم نیست و رفتارش بی‌معنی به نظر می‌رسد. باز اگر پسر موقع رسیدن دختر، اخم و تخمی کرده بود، گل را پرت کرده بود، دادی زده بود، دلی شکانده بود، آن وقت می‌شد قبول کرد که او عصبی یا بداخلاق است. اما در حالت فعلی داستان‌نویس به ما می‌گوید قبول کن که طرف آدم خوبی نیست، دلیلش را هم نپرس، لازم نیست بدانی، فقط چون من می‌گویم قبول کن. درحالی که یکی از اصول اساسی داستان این است که ما به جای اینکه چیزی را مستقیم به خواننده منتقل کنیم، به او نشان می‌دهیم تا خودش نتیجۀ مورد نظر ما را بگیرد. یعنی نمی‌گوییم فلانی بداخلاق است، بلکه نمودهای بداخلاقی او را به نمایش می‌گذاریم. آن وقت بدون اینکه ما به زبان بیاوریم، خود خواننده ماجرا را خواهد گرفت. همینطور است وقتی پسر تصمیم می‌گیرد دختر را تعقیب کند. پیش از اینکه نویسنده بگوید پسر چنین تصمیمی گرفت، باید نشانه‌ای در رفتار دختر می‌بود تا مشکوک شدن پسر معنی‌دار شود و ما دلیل رفتار او را بفهمیم. در نسخۀ فعلی ما دوتا شخصیت پسر و دختر داریم که رفتارهایشان بی‌وجه است. معلوم نیست چرا این کارها را می‌کنند؟ ما آنها را نمی‌فهمیم و وقتی درک و فهمی در کار نباشد، همراهی خواننده با داستان هم اتفاق نمی‌افتد.

برویم سراغ یک موضوع مهم دیگر: ساختار زبانی و شکلی متن. نویسندۀ محترم در متن بالا تکلیفش با خودش (و در نتیجه با خواننده) روشن نیست. اینجا قرار است ما متنی ادبی بخوانیم، یا متنی عامیانه و با زبان کوچه بازاری؟ از یک طرف کلمات به شکل محاوره‌ای نوشته شده، به جای رای مفعولی «رو» آمده و دال انتهای افعال حذف شده (قدم زدن، رد و بدل کردن ... به جای قدم زدند، رد و بدل کردند) و یک به شکل «یه» آمده است، ولی از آن طرف، نویسنده کلمات و ترکیباتی ادیبانه به کار برده است، مثل «گویی»، یا به هم زدن تعمدی ارکان جمله در سومین جملۀ متن: «یک گل شقایق در دست داشت در انتظار دختر». (قاعدتاً باید می‌شود: منتظر دختر بود و یک شاخه شقاق در دست داشت.) این بلاتکلیفی زبانی، مانع ارتباط گیری مخاطب با متن است. چراکه این حس را به خواننده می‌دهد که متن برای خود نویسنده آن‌قدر اهمیت و ارزش نداشته که یکبار آن را خوانده و یکدست کند. پس قبل از هر کار دیگری، یک مرتبه متن را بخوانید. به زبان و نثر برسید. جز در موارد ضروری (مثل دیالوگها) از نثر شکسته و محاوره‌ای استفاده نکنید. بگذارید خواننده حس کند برای او وقت گذاشته‌اید. در نکتۀ قبلی هم موضوع همین است. به خواننده، به جای مستقیم گفتن، نشان بدهید تا حس احترام کند.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس، منتقد ادبی و مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. مؤسس و اولین سردبیر پایگاه نقد داستان. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت