سعی کنید خبر بد را با خواندن زیاد، از صورت‌مسئله حذف کنید!




عنوان داستان : تو پدر خوبی میشی ...
نویسنده داستان : سعید زارع

تو پدر خوبی میشی ...‌
اینو همیشه زری بهم می گفت، زری دختر همسایمون بود... تو همه ی خاله بازی ها من شوهر زری بودم ، رضا و سارا هم بچه هامون ...همیشه کلی خوراکی از خونه کش می رفتم و میاوردم واسه خاله بازی، ناسلامتی مرد خونه بودم ، زشت بود دست خالی بیام ... یادمه یه‌بار پفک و یخمک و آجیل تو خونه نداشتیم منم قابلمه ی نهارمون رو بردم واسه زن و بچه م!! وقتی رفتم تو حیاط ،‌زری داشت به بچه ها می گفت سر و صدا نکنید الان باباتون میاد... وقتی زری می گفت باباتون، جوگیر می شدم...‌واسه همین برگشتم تو خونه و از تو یخچال دوغ برداشتم ، آبگوشت بدون دوغ مزه نداشت ... نهار رو خورده بودیم که مامانم سر رسید ...‌دید جا تره و بچه هم هست ولی آبگوشت نیست که نیست ... یه دمپایی خوردم، دو تا لگد به باسن ، گوشمم یه نیمچه پیچی خورد ...بابام که اومد خونه وقتی شاهکارم رو با پیاز داغ اضافی از مامانم شنید خندید و بهم گفت تو پدر خوبی میشی ، منم ذوق مرگ شدم...
اون وقتا مثل الان نبود که بچه ها از آدم بزرگ‌ها بیشتر بدونن ، اون وقتا لک لک ها بچه ها رو از آسمون میاوردن... ولی یواشکی میاوردن که کسی اونا رو نبینه و بگه اینو‌ بهم بده اینو نده ، سوا کردنی نبود ... ولی من همیشه خوشحال بودم که لک لک بچه رسون منو اینجا گذاشته...
یه روز فهمیدم بابام خونه خریده و داریم از اینجا می ریم... وقتی به زری گفتم کلی گریه کرد...درد گریه ش بیشتر از همه ی کتک هایی بود که خورده بودم ...منم جوگیر‌، زدم زیر گریه... مرد که گریه نمی کنه دروغ آدم بزرگاست، تو خاله بازی ما مرد هم گریه می کرد... روز آخر هر‌چی پول از بقیه ی خرید ماست و نون و پیاز جمع کرده بودم رو برداشتم و رفتم واسه زری و رضا و سارا یادگاری گرفتم ... واسه زری یه عروسک گرفتم، گفت اسمش رو چی‌بذارم گفتم دریا ،‌ وقتی یادگاری رضا و سارا رو دادم به زری تا به دستشون برسونه واسه آخرین بار بهم گفت تو پدر خوبی میشی ... گذشت و دیگه هیچوقت زری رو ندیدم تا امشب ...‌تو جشن تولد یه رفیقی... خودش بود ،‌ همون چهره فقط قد کشیده بود... رفیقم رو کشیدم کنار و‌گفتم این کیه؟ گفت زری خانوم رو میگی؟ وقتی مهمون داریم میاد کارامون رو انجام میده...آخه شوهرش از داربست افتاده و نمی تونه کار کنه، گفتم بچه هم داره ،‌ گفت تو‌ که فضول نبودی، آره یه دختر داره، دریا... زدم از خونه بیرون با دو جمله که مدام تو‌ ذهنم تکرار میشه...
دریا خانوم لک لک بچه رسون دست خوب کسی سپردتت ...
زری زری زری ...نمی دونم من پدر‌خوبی‌میشم‌ یا نه ولی‌ می دونم تو مادر خوبی شدی ...

نقد این داستان از : یزدان سلحشور
آقای سعید زارع سلام.
«تو پدر خوبی می‌شی» به نسبتِ دیگرکارهایی که از شما در پایگاه نقد داستان خوانده‌ام داستان‌تر است یعنی حال و هوا دارد، تا حدی مهندسی «صحنه» دارد و ما به عنوان مخاطب، ارتباط بهتری با آدم‌های روایت داریم و این حرکت رو به پیشی‌ست. وقتی می‌گویم به نسبتِ دیگرکارها منظورم «اگه میشه اون آهنگ رو دوباره بذار...» است که تقریباً چیزی برای «دیدن» وجود ندارد و فقط «بیان حس» است که چندان به دردِ داستان نمی‌خورد یا «شقایق» است که بیشتر «حکایت» است تا داستان و «بیانِ داستانی» هم غایب است با جملاتی که به جای «روایت خونسردانه»، «بیانِ زمخت و خشک» دارد با «پیش‌فرض»‌هایی که نگارنده به متن تحمیل کرده و آدم‌های روایت در حد اسامی قراردادی باقی مانده‌اند: «پسر نوجوان منتظر دختر بود، مثل همیشه زیر باران خیس می‌شد و یک گل شقایق در دست داشت در انتظار دختر، پس از نیم‌ساعت تأخیر دختر رسید، پسر گل رو به دختر داد و مثل همیشه نیم‌ساعت قدم زدن و جملات عاشقانه‌ای رد و بدل کردن، حرف‌ها و گفتن انتظارات تموم شد» [«نیم‌فاصله‌ها» را در متن اصلاح کرده‌ام. شما البته باید این کار را می‌کردید. هر نویسنده‌ای باید چنین کند. روش کار: اگر با کامپیوتر یا لپ‌تاپ تایپ می‌کنید فقط کافی‌ست مثلاً «عاشقانه» را تایپ کنید و بعد هم‌زمان با فشردن سه دگمه «کنترل + شیفت + 2»، «ای» را تایپ کنید که تایپ شود «عاشقانه‌ای» نه با فاصله‌ی کامل تایپ شود «عاشقانه ای»؛ اگر هم با تبلت یا گوشی تایپ می‌کنید بعد از مثلاً «می»، پایینِ صفحه کلید مجازی دگمه‌ای را که با سه خط‌چینِ ایستاده با دو فلش کوچک در کنارش مشخص شده، لمس کنید و بعد «شد» را تایپ کنید که «می‌شد» تایپ شود نه «می شد»؛ البته در برخی گوشی‌ها، صفحه تایپ مجازی استاندارد وجود ندارد که این دگمه را داشته باشد و باید از گوگل استور، صفحه تایپی را دانلود کنید که این مشخصه را داشته باشد و بعد در بخش تنظیمات، آن را در اولویت قرار دهید.] یا «داستانک» که به جای داستان، با چند جمله با پندآموزی اجتماعی روبروییم بدون صغرا-کبرا چیدنِ روایی –ولو کوتاه- در چنین مقیاسی: «خانم معلم دبستانمون یه روزایی از سال رو خیلی بداخلاق بود. اوایل فکر می‌کردم برای شیطونی‌های ماست، ولی بعداً فهمیدم که برای دیر شدن حقوقش بوده.» با این همه، «تو پدر خوبی می‌شی» خالی از اشکال نیست و شاید اولین مشکلی که خودش را نشان می‌دهد همین شکسته‌نویسی زبان داستان است: «اینو همیشه زری بهم می‌گفت، زری دختر همسایه‌مون بود... تو همه‌ی خاله بازی‌ها من شوهر زری بودم، رضا و سارا هم بچه‌هامون... همیشه کلی خوراکی از خونه کش می‌رفتم و می‌آوردم واسه خاله‌بازی، ناسلامتی مرد خونه بودم، زشت بود دست خالی بیام...» که در نثرِ توصیفیِ داستان، خطاست و فقط می‌شود در دیالوگ‌نویسی به کارش گرفت یا اینکه مشخص باشد راوی داشته ماجرا را برای کسی تعریف می‌کرده و در واقع، کلِ روایت یک دیالوگِ بلند است که در کار شما، چنین چیزی را شاهد نیستیم. مشکلِ دیگر کار، درنیامدنِ «مکان» است که در این داستانِ خاص، اتفاقاً خیلی هم مهم بوده با این همه به نظر می‌رسد که نگارنده به مهندسی و تجسم مکان توجهی نداشته و فقط از لحاظ دستوری اشاراتی به مکان دارد و مکان به عنوان یکی از عناصر مهم داستان‌نویسی در کار شکل نگرفته است: «یادمه یه‌بار پفک و یخمک و آجیل تو خونه نداشتیم منم قابلمه‌ی ناهارمون رو بردم واسه زن و بچه‌م! وقتی رفتم تو حیاط،‌ زری داشت به بچه‌ها می‌گفت سر و صدا نکنید الان باباتون میاد... وقتی زری می‌گفت باباتون، جوگیر می‌شدم...‌ واسه همین برگشتم تو خونه و از تو یخچال دوغ برداشتم، آبگوشت بدون دوغ مزه نداشت» نوعِ روایتِ راوی هم نشان می‌دهد که دارد با همان فرهنگ لغاتی که در بزرگسالی دارد از گذشته روایت می‌کند که روی اصالت و تأثیرگذاریِ «راوی-کودک» اثرِ منفی گذاشته و باورپذیری متن را دچار مشکل کرده است. [توصیه می‌کنم برای آشنایی بیشتر با «جایگاه سنی» راوی حتماً سه کتاب را بخوانید. اول سرگذشت هکلبری فین» مارک تواین را با ترجمه نجف دریابندی که از آثار شاخصِ ادبیات داستانیِ جهان است: «خلاصه بعد از مدتی صدای زنگ ساعت شهر را شنیدم – دنگ، دنگ، دنگ، دوازده‌تا زنگ زد، باز همه چیز ساکت شد. ساکت‌تر از همیشه. کمی بعد صدای شکستن شاخه‌ای را توی تاریکی روی درختها شنیدم – یک چیزی داشت وول می‌خورد – بی‌حرکت نشستم و گوش دادم. فوراً صدای «میائو، میائو» به گوشم خورد. چه خوب! من هم خیلی یواش گفتم: «میائو! میائو!» بعد شمع را خاموش کردم و خودم را از پنجره روی سایبان انداختم. از آن‌جا هم سر خوردم افتادم رو زمین و سینه‌خیز رفتم میان درخت‌ها و دیدم بله، تام سایر منتظر من ایستاده.» دوم «کشتن مرغ مقلد» هارپر لی با ترجمه فخرالدین میررمضانی که از زاویه دید یک دختر نوجوان است و البته کتاب، قبل از انتشار و موفقیت‌اش توسط ویلیام فاکنر بازنگری شده بود: «مردم آهسته حرکت می‌کردند. این طرف و آن طرف میدان پرسه می‌زدند. پا‌هایشان را روی زمین می‌کشیدند. مغازه‌های اطراف میدان را تماشا می‌کردند و وقتشان را بیهوده به هدر می‌دادند. یک روز بیشتر از بیست و چهار ساعت نبود، اما طولانی‌تر به نظر می‌رسید. هیچ شتابی در کار نبود، زیرا نه جایی بود که آدم برود، نه چیزی که بخرد و نه پولی که به کار خرید آید. در نواحی مجاور می‌کمب نیز چیز جالبی برای دیدن وجود نداشت. با این همه، کسانی بودند که خوش‌بینی مبهمی ابراز می‌کردند. همین اواخر درباره می‌کمب گفته شده بود: هیچ چیز ندارد که از آن بترسد جز خود ترس.» سوم «بیلی باتگیت» دکتروف با ترجمه نجف دریابندری که از دید یک پسر نوجوان روایت می‌شود که وارد یک باند گنگستری می‌شود: «تا چشمم افتاد به چشم آقای شولتس یکهو دیدم دهنش باز شد و یک ردیف دندان درشت سفید مرتب زد بیرون و صورت زمختش کیس شد و لبخندی از روی تحسین زد و گفت مرد نامرئی! من از صداش همچین جا خوردم که انگار یک نفر از میان شمایل‌های کلیسا زبان باز کرده باشد. بعد دیدم خودم هم با لبخند جوابش را دادم. سینه بچه گانه‌ام از شادی پر شد، شاید هم از شکر خدا بود که اقلاً این لحظه را به من عطا فرمود که دیدم از خطر حتمی جسته‌ام. آقای شولتس گفت نگاه کن ایروینگ، این هم اومده سواری. کشتی دوست داری، پسر؟» که روایت، میانِ ذهن یک نوجوان و آدم گنده‌ای که در آخر رمان می‌فهمیم دارد کلِ ماجرا را تعریف می‌کند در آمد و شد است و البته با توازنِ کامل در روایت.] خبر خوب این است که شما دارید سریع، به دست‌آوردهای تازه‌ای در کارتان می‌رسید و خبر بد این است که به اندازه‌ی کافی برای سرعت گرفتن در این روند، داستانِ موفق نخوانده‌اید. سعی کنید خبر بد را با خواندن زیاد، از صورت‌مسئله حذف کنید! منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت