دشواری‌های «جان‌دارانگاری» در داستان کودک




عنوان داستان : مو طلایی
نویسنده داستان : زهرا پیروزی

موطلایی
با تمام وجودم آرزو دارم که مرا بدهند به او . بیشتر از همه دوستش دارم. کتانی هایش همیشه تمیز است و لباس هایش همیشه اتو کشیده. وقتی بعد از رفتن همه می آید و از پشت شیشه زل می زند توی چشم های آبی ام، قند توی دلم آب می شود . از همان روزی که خانم معلم مرا پشت ویترین کمد جایزه ها گذاشت من دلم می خواست مال نرگس بشوم. هیچکدام از دخترهای دیگر تاحالا نیامده اند آن طور عمیق توی چشم های آبی ام نگاه کنند. هیچ کدامشان وقتی کسی توی کلاس نیست برایم شعر نخوانده و زیبایی دامن چین دار و جلیقه ی صورتی ام را تحسین نکرده اند . چقدر خوب است که او روی نیمکت اول می نشیند. درست مقابل کمد جایزه ها و من می توانم هرروز از نزدیک تماشایش کنم . نرگس یک خال گوشتی روی گونه ی چپش دارد که همکلاسی هایش آن را مسخره می کنند . اما من از خال نرگس و چشمان قهوه ای اش خیلی خوشم می آید . او دختر مهربانی است . گاهی خوراکی هایش را یواشکی در کیف بغل دستی اش می گذارد. یک روز خانم معلم برای اینکه نرگس سر درس حواسش نبود یکی از برچسب های ستاره اش را از تابلوی امتیازات کند.
آن روز زودتر از همه از کلاس بیرون رفت و برایم شعر نخواند. فقط با چشمان اشک آلودش از من خداحافظی کرد و به خانه رفت . وقتی همه از کلاس بیرون رفتند من هم گریه کردم . اشک های بی رنگم روی صورت خرس پاندا و جعبه مداد رنگی ها ریخت و آنها هم بامن زدند زیر گریه. فقط هواپیمای جنگی و قایق موتوری گریه نکردند. قایق آبی رنگ با بی خیالی خمیازه ای کشید و گفت : حالا که چیزی نشده! این همه گریه فقط بخاطر یک امتیاز !
خرس پاندا که یک قلب بزرگ پارچه ای در دستش دارد گفت : مگر شما نمی دانید موطلایی چقدر نرگس را دوست دارد. معلوم است اگر او مال کس دیگری بشود خیلی غصه می خورد.
هواپیمای جنگی بالهایش را به شیشه کمد جایزه ها چسپاند و چند بار چراغ هایش را خاموش و روشن کرد و گفت :
به نظر من پسربچه ها همبازی های بهتری هستند .
او همیشه حوصله اش زود سر می رود . هواپیمای جنگی فکر می کند دختربچه ها هواپیما بازی دوست ندارند. یکی از چراغ های جلویی هواپیما شکسته . گاهی فکر می کنم شاید او به خاطر همین برای همیشه در کمد جایزه ها باقی بماند.
من عروسکی هستم که صدای قشنگی دارم. یک ترانه سه دقیقه ای بلدم . می توانم برقصم و چشم هایم را مرتب باز و بسته کنم. هیچ کدام از اسباب بازی های دیگر چنین جراتی ندارند. آنها جلوی آدم ها مثل یک تکه چوب خشک می شوند و تکان نمی خورند. همه ی ما توی کمد جایزه ها زندگی می کنیم و خیلی حواسمان به تابلوی امتیازات و ستاره های روی آن هست. خانم معلم اسم من را بالاتر از همه نوشته . صد امتیاز !
نرگس برایم تعریف کرده تا حالا عروسکی مثل من نداشته. من همیشه توی دلم دعا می کنم کاش نرگس برای رسیدن به من بیشتر تلاش کند.
انگار دیروز دعای قلب عروسکی ام برآورده شد . چون صبح که خانم معلم به کلاس آمد جمع امتیازات روی تابلو را خواند. او گفت بین نرگس و سونیا هرکدام زودتر ده امتیاز بگیرند من را می دهد به او .
درس علوم داشتیم و من هم با دقت به حرف های خانم معلم گوش می دادم . وقتی خانم معلم گفت امروز می خواهد در مورد ویتامین ها و تاثیر آنها بر رشد بدن توضیح بدهد من بلند خندیدم . چون من یک عروسکم و قرار است همیشه همین اندازه باقی بمانم... من از اینکه نمی توانم رشد کنم ناراحت هستم اما خب ...
عروسک بودن هم خوبی های خودش را دارد.
مثلا همینکه من می توانم با صدای بلند بخندم و هیچ کس صدای مرا نمی شنود حتی خانم معلم .
بعد از درس خانم معلم مسابقه ای بین سونیا و نرگس ترتیب داد . نرگس برنده شد و همه ی هم کلاسی ها برایش دست زدند. خانم معلم به سمت کمد جایزه ها آمد. دل توی دلم نبود . چشم هایم را بستم. خانم معلم کلید را در قفل کمد انداخت اما ناگهان از دفتر مدیر او را صدا زدند . خانم معلم به دفتر مدرسه رفت و دیگر به کلاس برنگشت.
بعد از مدتی خانم ناظم با ناراحتی از در کلاس تو آمد .
او گفت برای خانم معلم مشکلی پیش آمده و او نمی تواند تا مدتی به مدرسه بیاید . خانم ناظم با ناراحتی گفت :
دختر کوچک خانم معلم که نامش شیما است سرطان دارد . او را در بیمارستان بستری کرده اند.تا خانم معلم برگردد من به جایش معلم این کلاس هستم.
قرار است فردا تعدادی از بچه ها به نمایندگی از بقیه ی همکلاسی ها به ملاقات شیما بروند.
کلمات جدیدی با صدای خانم ناظم به گوشم می رسید . کلماتی که تا آن روز خانم معلم در هیچ کدام از دیکته هایش به بچه ها نگفته بود. من مطمئن بودم بقیه دخترها هم تا آن روز این کلمات را نشنیده بودند. شاید هم خانم معلم هنوز وقت نکرده بود یا هنوز به آن درس نرسیده بودیم. من فهمیدم سرطان یک جور بیماری است . شیمی درمانی یک جور دارو است. نباید چیز دوست داشتنی باشد. من شیمای کوچک را که پنج سال دارد نمی شناسم اما دلم برای او می سوزد. خانم ناظم گفت دکترها موهای بچه های سرطانی را می تراشند و برای همین گاهی آنها خیلی زودرنج و ناراحت می شوند. گفت هیچ کدام از بچه ها نباید حرف نسنجیده ای بزنند که دل آنها بشکند . چیزهای دیگری هم گفت که من دلم نمی خواست به آنها گوش بدهم . به موهای طلایی خودم فکر کردم که چقدر دوستشان دارم و برای شیمای کوچک غصه خوردم . تمام اسباب بازی های دیگر هم ساکت شده بودند. هیچ کدام آنها مو ندارد ولی وقتی خانم ناظم با دستمال اشک چشم هایش را پاک کرد همه فهمیدند مساله خیلی جدی است . خانم ناظم قبل از اینکه بچه ها را برای ورزش به حیاط بفرستد گفت فردا که بیاید امتیازات جدول مسابقه را جمع می زند . جایزه ها را از توی کمد بیرون می آورد و به برنده ها می دهد .
دوست دارم مرا زودتر بدهد به نرگس . او همیشه برایم شعر بخواند. موهای طلایی ام را شانه بزند و با نگاه مهربانش به چشم های آبی ام زل بزند.
......
تمام دیشب را بیدار بودم . حتما می پرسید عروسک که جان ندارد. عروسک که نمی خوابد . ما عروسک ها هم دنیای عروسکی خودمان را داریم . دنیای کوچکی است. دنیایی که طعم و مزه و عطر و بو ندارد ولی قشنگی های خودش را دارد. ما عروسک ها فقط می توانیم با آدم هایی ارتباط برقرار کنیم که مهربان هستند و به همدیگر رحم می کنند. شاید برای همین است که من و نرگس زبان هم را می فهمیم. خانم ناظم امروز به قولش عمل کرد. او امتیازات تابلو را جمع زد و گفت قبل از حرکت به سمت بیمارستان مرا می دهد به نرگس. وقتی زنگ تفریح خورد و همه ی بچه ها از کلاس بیرون رفتند نرگس مثل همیشه آمد جلوی کمد جایزه ها.
همان ترانه ای را که من دوستش دارم دوباره برایم خواند و گفت از امروز می توانم به خانه ی او بروم.
از شادی دلم می خواست برقصم و دامن چین دارم را تکان بدهم . دلم می خواست قوانین دنیای عروسکی را زیر پا بگذارم و چشم هایم را چند بار باز و بسته کنم تا او بفهمد من هم خیلی دوستش دارم . اما این کار را نکردم . خوابم گرفته بود. بهتر بود تا زنگ آخر بخوابم و برای همین آرام چشم هایم را بستم.
..........
صدای کفش های پاشنه بلند خانم ناظم مرا از خواب بیدار کرد. در کمد جایزه ها بالاخره باز شد . از خوشحالی نمی دانستم چکار کنم . بچه ها همگی با هم دست زدند و نرگس را تشویق کردند.
خانم ناظم گفت : صد امتیاز برای عروسک موطلایی .
عروسکی که هم ترانه می خواند و هم می رقصد . حتی می تواند چشم هایش را باز و بسته کند .
بعد دگمه هایی را که در پشت لباسم مخفی کرده بودم به نوبت فشار داد. طبق قوانین دنیای عروسکی من اجازه داشتم با فشار دادن هر دگمه یکی از کارهای مربوط به آن را انجام دهم. شیطنت کردم و کمی بیشتر چرخیدم . یکبار هم بیشتر چشم هایم را باز و بسته کردم اما خانم ناظم که از سرو صدای بچه ها کلافه شده بود و به اندازه ی خانم معلم صبر و حوصله نداشت متوجه آن نشد. نرگس آغوشش را باز کرد و مرا بغل کرد. چند بار محکم مرا بوسید. صدای تپش قلبش را می شنیدم . قلب عروسکی من نمی تپد و هیچ صدایی ندارد. قلب من یک تکه آهن است که با یک باتری و چند سیم رنگی کار می کند . خانم معلم می گفت آدم ها قلب دارند . وقتی هیجان زده می شوند قلب آنها تندتر می تپد . من این چیزها را در درس علوم یاد گرفته ام . دنیای عروسکی این طور نیست. می شود با کمی نخ و یک سوزن لباس عروسک ها را رفو کرد . حتی سیم ها و باتری قلب من قابل تعویض و نو شدن هستند. عروسک بودن هم خوبی های خودش را دارد. با همین احساس چشم هایم را آرام بستم و توی بغل نرگس به خواب رفتم.
وقتی بیدار شدم دلم می خواست آواز بخوانم . دلم می خواست برقصم اما نه!
نرگس همان طور که مرا در آغوش گرفته بود در میان عده ای از همکلاسی هایش کنار تخت دخترکی کوچک ایستاده بود. خانم معلم هم آنجا بود.
یادم آمد که بچه ها می خواستند بعد از مدرسه به عیادت دختر خانم معلم بیایند. پس این دختر کوچک و زیبا باید شیما باشد . چرا داشت آنقدر مهربان به من نگاه می کرد . انگار دلش می خواست مرا بغل کند . انگار سالها است مرا می شناسد . اما او که تا حالا به مدرسه نیامده و اصلا مرا ندیده بود . نرگس مرا بیشتر به قلبش فشار داد . بعد آرام آرام خودش را از دایره ی جمعیت کنار کشید. در گوشم گفت :
موطلایی جون کاش تو رو با خودم نمی آوردم بیمارستان . واقعا نمیدونم کار درست چیه ؟ فعلا باید بزارمت توی کیفم تا حواس شیما پرت بشه. حالا باید چشم هاتو ببندی و یک کم دیگه بخوابی. آفرین عروسک قشنگم.
چشم هایم را که باز کردم شب شده بود. از نرگس خبری نبود. مرا روی تخت فلزی که رویش را با ملحفه ی سفید و تمیزی پوشانده اند گذاشته و خودش رفته بود. ناگهان دستی روی گردنم افتاد . چشم های آبی ام را به سمت صدا کمی چرخاندم ولی تکان نخوردم. دخترکی که روسری صورتی رنگی سرش کرده بود و کنارم خوابیده بود دستش را دور گردن باریکم انداخته بود . شیما بود . پس نرگس کجا رفته بود؟ از غصه می خواستم خودم را از تخت بیاندازم پایین اما یک مرتبه یادم افتاد نباید تکان بخورم . دیگر از اینکه عروسک هستم خوشحال نبودم . دلم می خواست می توانستم به اندازه ی آدم ها راه بروم . یا مثل پرنده ها پرواز کنم . بروم به کلاس درس و خانم معلم یک بار دیگر مرا بگذارد داخل کمد جایزه ها . من دلم می خواست مال نرگس بشوم نه کس دیگری . از دست نرگس ناراحت شدم . چطور دلش آمد مرا اینجا بگذارد و برود؟ نکند مرا جا گذاشته؟ نه ! امکان ندارد . در همین فکرها بودم که شیما بیدار شد. خانم معلم در حالی که لباس سبز رنگ بلندی روی مانتویش پوشیده بود آمد توی اتاق و او را صدا کرد. خانم معلم گفت : دخترم ! عروسکت رو دوست داری ؟ ببین نرگس چه هدیه ی قشنگی بهت داده . اسمش مو طلاییه ! ببین چه موهای قشنگی ..
این یعنی نرگس مرا داده بود به شیما و برای همیشه رفته بود.
خانم معلم زود پشیمان شد و بقیه حرفش را نزد .
شیمای کوچک چشم هایش را باز کرد و زود آنها را بست. بعد انگار که یاد چیزی افتاده باشد بلند شد و روسری صورتی اش را درآورد. دستهایش را به سر بی مویش کشید و با صدای بلند زد زیر گریه.
دو دختر و یک پسربچه دیگر که توی تخت های دیگر خوابیده بودند با صدای گریه شیما بیدار شدند آنها هم موهایشان را تراشیده بودند. یک دفعه همه ی آنها با هم زدند زیر گریه . خانم معلم که همیشه می توانست کلاس را ساکت کند از پس آرام کردن شان برنیامد . بقیه ی مادرها هم نمی توانستند بچه های کوچک را آرام کنند . انگار دل آن کوچولوها بدجوری گرفته بود.
خانم معلم خیلی ناراحت به نظر می آمد. اما دیگر فایده ای نداشت . شیما یاد موهایش افتاده بود و گریه اش بند نمی آمد.
دوتا پرستار از در تو آمدند. پرستار خانم از جیب هایش مشتی شکلات درآورد و بین بچه ها پخش کرد. پرستار مرد کلاهش را برداشت و با انگشت به کله ی تاس خودش زد . خندید و گفت :
ببینید بچه ها کله ی عمو هم مثل شما مونداره! بچه ها اول با دقت به کله ی تراشیده ی پرستار مرد نگاه کردند. یکی از بچه ها زد زیر خنده و گفت:
عمو هم کچل کرده مامان!
شیما خندید . به من نگاهی انداخت و گفت:
عمو بیا عروسکم رو هم کچل کن.
با شنیدن این جمله پرستار مرد به سمت من آمد . نه ! هرگز نباید این اتفاق برای من می افتاد ! برای همین قوانین دنیای عروسکی را فراموش کردم و خودم را از تخت انداختم پایین. آخر من موهای طلاییم را خیلی دوست دارم . موهای بلند و طلایی ام آنقدر زیبا هستند که به خاطر زیبایی آنها نام مرا گذاشته اند موطلایی. یک کلاه گیس طلایی رنگ که مثل آبشاری از طلا زیبا و دیدنی است.
پرستار دستش را آورد زیر تخت . خودم را عقب تر کشیدم اما فایده نداشت. او دامن چین دارم را به سمت خودش کشید و مرا گرفت توی دستهایش. به بچه ها گفت :
صبر کنید الان برمی گردم .
قلب عروسکی ام ازغصه ایستاد . دیگر کاری از دستم بر نمی آمد . از غصه چشم هایم روی هم افتاد و دیگر تکان نخوردم ....
با صدای تشویق و خنده ی بچه ها چشم هایم را باز کردم . همه ی بچه ها دور من جمع شده بودند . یادم آمد که موهای طلایی ام را از دست داده ام .
موهایم را کنده بودند. کلاه گیس طلایی ام را از سرم جدا کرده بودند و کله ام مثل بقیه ی بچه ها بی مو شده بود. اول خواستم گریه کنم .
می خواستم قوانین دنیای عروسکی را کنار بگذارم و با صدای بلند بزنم زیر گریه . اما نه ! همه ی بچه ها داشتند مرا به هم نشان می دادند . اگر من گریه می کردم آنها هم گریه شان می گرفت . من دوست نداشتم باعث ناراحتی آنها بشوم . بچه ها از خانم معلم می خواستند اجازه بدهد آنها هم با من بازی کنند . من به موهای طلایی ام فکر می کردم . کاش موهای من هم مثل آدم ها بلند می شد ‌. دیگر من یک عروسک کچل بودم و شبیه اسمم موی طلایی نداشتم.
یاد مدرسه افتادم . یاد نرگس. اگر او مرا اینطوری ببیند دیگر دوستم ندارد. بدون آن موهای طلایی من عروسک زیبایی نیستم . من دیگر شبیه بچه های سرطانی شده بودم . انگار آنها با این کله ی بی مو مرا بیشتر دوست داشتند.
از این فکر خوشحال شدم. شیما یکی از دگمه های زیر جلیقه ام را فشار داد.
باید می رقصیدم . تکان نخوردم . شیما دوباره دگمه را فشار داد. بچه ها دیگر نمی خندیدند. همه ی آنها به من زل زده بودند. تصمیمم را گرفتم. شروع کردم به خواندن و رقصیدن . صدای خنده و شادی بچه ها آنقدر مرا سر ذوق آورده بود که غصه ی موهایم را فراموش کردم . من به در خواست بچه ها آنقدر آواز خواندم و رقصیدم که خانم معلم مجبور شد یواشکی یکی از باتری های قلبم را بیرون بیاورد. او مرا کنار تخت شیما گذاشت . پتو را روی هردویمان کشید و چراغ های اتاق را خاموش کرد .
صبح که خانم معلم باتری ها را سر جایشان گذاشت من یک بار آواز خواندم. اما شیما نگاهم نکرد . او لج کرده بود و صبحانه اش را نمی خورد. خانم معلم دوباره لقمه ای نان و عسل را به سمت دهان شیما گرفت . شیما دهانش را محکم بسته بود و دوست نداشت صبحانه بخورد . مرا توی دستهایش گرفت و به مادرش گفت :
اول عروسک غذا بخوره . بعد لقمه نان را از مادرش گرفت و به دهان کوچک من فشار داد.من این کار را دوست نداشتم. می خواستم فریاد بکشم . قوانین دنیای عروسکی را زیر پا بگذارم اما نه .... من هنوز مهربانی کردن را دوست داشتم . وقتی به بیماری شیما و رنجی که بخاطر سرطان می کشید فکر کردم تصمیم گرفتم آرام باشم . من دیگر یک عروسک معمولی نبودم . قلب من با اینکه با باتری کار می کرد ولی مثل قلب نرگس مهربان شده بود . من از خوشحال کردن دیگران احساس خوبی داشتم.
شیما خندید . از خنده اش خوشم آمد . لباسم چسپناک شده بود. جلیقه ی صورتی ام کثیف شده بود ولی من دیگر ناراحت نبودم . خانم معلم گفت :
اگه صبحانه ات رو کامل بخوری عروسکت خیلی خوشحال میشه . حتی ممکنه برات برقصه و آواز هم بخونه.
شیما لقمه های صبحانه را پشت سر هم قورت می داد. من با فشار انگشتان خانم معلم به دگمه های مخصوصم می رقصیدم. آواز می خواندم و چشم هایم را باز و بسته می کردم. شیما یک توت فرنگی را به سمت دهان من آورد و آن را به لب هایم فشار داد. دیگر لباس هایم حسابی کثیف شده بودند. من تکان نمی خوردم و خوشحال بودم که با این کارها شیما غذایش را می خورد. بعد مادر پسرکی که در تخت کناری بود از خانم معلم خواست من را برای چند دقیقه به او قرض بدهد . پسر بچه همان کارهای شیما را تکرار کرد. او کمپوت گیلاس اش را به من تعارف کرد . بعد از او هم بقیه ی بچه ها با من بازی کردند . آواز خواندند و غذا خوردند . دیگر لباس هایم پر از لکه های قرمز و صورتی شده بود . دگمه های جلیقه ام باز شده بود ولی من به خواندن و رقصیدن برای بچه ها ادامه می دادم . باتری ام داشت تمام می شد . ناگهان سرم گیج رفت و از تخت آخر که برای دختربچه ای به نام صبا بود افتادم پایین .
خسته بودم . صدایم خیلی ضعیف شده بود .همه مرا یادشان رفته بود. دیگر نمی توانستم برقصم و آواز بخوانم . دوباره یاد موهای طلایی ام افتادم . با قلب عروسکی ام دعا کردم کاش موهای من نیز مثل موی آدم ها رشد می کرد . اتاق کودکان سرطانی ساکت بود. من هم مثل بقیه خوابم برد.همانجا زیر تخت چشم هایم را بستم و دیگر تکان نخوردم.
هوا حسابی تاریک شده بود که صدایی به گوشم رسید . چشم هایم را باز کردم و به پنجره نگاه کردم . دوست قدیمی ام هواپیمای جنگی بود . هواپیمای کوچکی که زمانی با هم در کمد اسباب بازی ها زندگی می کردیم. همه خواب بودند. یواشکی از زیر تخت بیرون آمدم. هواپیما تا کنار من پرواز کرد. همدیگر را بغل کردیم و به هم سلام کردیم . او چندبار از خوشحالی چراغ هایش را خاموش و روشن کرد. هواپیما از دیدن من بدون موهای طلایی ام ناراحت شد . او گفت خیلی وقتها بچه ها از ما خوب مراقبت نمی کنند و این اتفاق ها ممکن است برای تمام اسباب بازی های دنیا بیفتد و من نباید غصه بخورم . او از چیزی خبر نداشت . از من خواست همراهش بروم . گفت :
نگاه به کوچکی من نکن . من می توانم تو را روی دوشم سوار کنم و به مدرسه برگردانم. انگار بچه های توی مدرسه بیشتر قدر ما اسباب بازی ها را می دانند. دلم برای مدرسه تنگ شده بود . برای دوستانم در کمد جایزه ها . حتی برای نرگس که مرا به خانه اش نبرده بود و هدیه داده بود به شیما.
اما اگر من می رفتم بچه های سرطانی حوصله شان سر می رفت. چه کسی می خواست برای آنها آواز بخواند و برقصد؟ نه... من دیگر متعلق به خانه ی جدیدم بودم. دوستان جدیدم که با کارهای من ذوق می کردند . از ته دل می خندیدند و غصه هایشان را فراموش می کردند. از راهروی بیمارستان صدای پا می آمد . من تصمیم ام را گرفته بودم.
از هواپیمای جنگی مهربان خداحافظی کردم و به او نگاه کردم که با عجله از پنجره بیرون پرید .چراغهایش را روشن کرد و از بیمارستان دور شد.
......
شیما دارد بر می گردد خانه . او هم مثل نرگس مرا با خودش نبرد. اما من ناراحت نیستم. امروز آقای پرستار یک کمد کوچک پر از اسباب بازی به اتاق بچه های سرطانی آورد. قرار است هر بچه ای که گریه نکند و غذایش را خوب و مرتب بخورد از پرستارها یک جایزه بگیرد. من مثل همیشه در طبقه ی بالای کمد جایزه ها گذاشته شده ام. با این فرق که من برای همیشه توی این اتاق می مانم و متعلق به همه ی بچه ها هستم . پرستارها باتری هایم را زود به زود عوض می کنند . یک خانم مهربان که به پرستارها کمک می کند نیز هر روز لباسهای مرا می شوید و نمی گذارد آنها پر از لکه های غذا و مربا بشوند. من زندگی جدیدم را خیلی دوست دارم . تازه ...
یک چیز دیگر هم هست! آقای پرستار ودوباره کلاه گیس موهای طلایی ام را به سرم چسپانده است . من یک عروسک موطلایی هستم که مثل آقای پرستار بچه های سرطانی را خیلی دوست دارم . من هم مثل او بخاطر خوشحالی آنها بارها و بارها موهایم را کچل می کنم و دوباره آنها را روی سرم می گذارم . اگر شما هم دوستی دارید که بخاطر سرطان موهایش را زده است، این بازی را با او امتحان کنید . من این بازی جدید را از تمام بازی های دنیا بیشتر دوست دارم . شما چطور؟
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
خانم زهرا پیروزی سلام.
داستان کودک و نوجوان، نه زیرمجموعه‌ی داستان بزرگسال که عرصه‌ای یک‌سره جداست با قواعد خاص خود اما به هر حال چون کلمه داستان به عنوان پیشوند، قبلِ آن است باید تابع قواعدِ داستان‌نویسی و عناصر داستان باشد. به همین دلیل است که بهترین آثار این نوع ادبی، در مهندسی شخصیت، وضعیت، مکان و زمان و نقالی، در پایه و مایه‌ای هستند که می‌توانند با بهترین آثار ادبیات بزرگسال مقایسه شوند البته در ایران، بخش قابلِ ملاحظه‌ای از آثار بازارِ کتاب، متأسفانه به دلیل سهل‌انگاری، به دستِ نویسندگان بزرگسالی نوشته شده‌اند که با این حوزه آشنایی ندارند و با دستِ کم گرفتن کار، شخصیت را بدل به شخص و وضعیت را بدل به اتفاق کرده‌اند و مکان و زمان را در حد دستوری‌اش به کار گرفته‌اند و حداکثر به «حکایت» رسیده‌اند به جای داستان. شما در این اثر، خوشبختانه «بیانی نرم» را برای روایت انتخاب کرده‌اید با این همه سنِ مخاطب متن‌تان چندان مشخص نیست. [در جهان و البته در ایران (کانون پرورش فکری و چند نشر تخصصی دیگر) رده‌ی سنی مخاطبان با توجه به نوع کلمات انتخابی، زاویه و ارتفاع دید روایت و حد و مرز تخیل به کار گرفته‌شده، مشخص می‌شود که پیش از انتخاب این رده توسط ناشر، باید خودِ نویسنده اشرافِ لازم را داشته باشد یعنی یک خط‌کش ذهنی داشته باشد که حتی میزانِ کلماتِ یک داستان برای گروه‌های سنی پایین، از حدِ خاصی تجاوز نکند چون «روایت کسالت‌باری» روی کاغذ خواهد آمد.] در «موطلایی» نوعِ راوی، به ما اعلام می‌کند که با داستانی در حد فاصل گروه سنی «ب» و «ج» روبروییم [بیشتر «ب»] اما لحنِ داستان، شاملِ گروه سنی بالاتری‌ست و حجم کلماتِ داستان هم برای گروه‌های سنی یادشده زیاد است و علاوه بر این‌ها، «ارتفاع دید» و «جهان‌بینی راوی» در بخش‌هایی از کار، در حد داستان نوجوان است: «انگار سال‌هاست مرا می‌شناسد. اما او که تا حالا به مدرسه نیامده و اصلا مرا ندیده بود. نرگس مرا بیشتر به قلبش فشار داد. بعد آرام آرام خودش را از دایره‌ی جمعیت کنار کشید.» که می‌شود مقایسه‌اش کرد با این بخش‌ها که به جهانِ رده‌های سنی یادشده نزدیک‌اند: «من عروسکی هستم که صدای قشنگی دارم. یک ترانه سه دقیقه‌ای بلدم. می‌توانم برقصم و چشم‌هایم را مرتب باز و بسته کنم. هیچ کدام از اسباب‌بازی‌های دیگر چنین جراتی ندارند. آنها جلوی آدم‌ها مثل یک تکه چوب خشک می‌شوند و تکان نمی‌خورند.» یا: «هواپیمای جنگی بال‌هایش را به شیشه کمد جایزه‌ها چسباند و چندپبار چراغ‌هایش را خاموش و روشن کرد و گفت : به نظر من پسربچه‌ها هم‌بازی‌های بهتری هستند.» [البته «نیم‌فاصله‌ها» را در نقل دوباره، اصلاح کرده‌ام. روش کار: اگر با کامپیوتر یا لپ‌تاپ تایپ می‌کنید فقط کافی‌ست مثلاً «عروسک» را تایپ کنید و بعد هم‌زمان با فشردن سه دگمه «کنترل + شیفت + 2»، «ای» را تایپ کنید که تایپ شود «عروسک‌ها» نه با فاصله‌ی کامل تایپ شود «عروسک ها»؛ اگر هم با تبلت یا گوشی تایپ می‌کنید بعد از مثلاً «می»، پایینِ صفحه کلید مجازی دگمه‌ای را که با سه خط‌چینِ ایستاده با دو فلش کوچک در کنارش مشخص شده، لمس کنید و بعد «خواست» را تایپ کنید که «می‌خواست» تایپ شود نه «می خواست»؛ البته در برخی گوشی‌ها، صفحه تایپ مجازی استاندارد وجود ندارد که این دگمه را داشته باشد و باید از گوگل استور، صفحه تایپی را دانلود کنید که این مشخصه را داشته باشد و بعد در بخش تنظیمات، آن را در اولویت قرار دهید.] از این موارد گذشته، به جان‌مایه‌ی متن می‌رسیم که با انتخابِ راوی توسط نویسنده، سرنوشتِ روایت را تعیین کرده است: «کتانی‌هایش همیشه تمیز است و لباس‌هایش همیشه اتو کشیده. وقتی بعد از رفتن همه می‌آید و از پشت شیشه زل می‌زند توی چشم‌های آبی‌ام، قند توی دلم آب می‌شود. از همان روزی که خانم معلم مرا پشت ویترین کمد جایزه‌ها گذاشت من دلم می‌خواست مال نرگس بشوم.» معمولاً از زاویه‌ی دید یک موجودِ بی‌جان نوشتن [در واقع جان‌دار کردن یک موجود بی‌جان در داستان] یکی از دشوارترین انتخاب‌ها، در یک روایت است چون ما تجربه‌ی خاصی از این زاویه دید نداریم و از طرف دیگر باید طوری بنویسیم که برای مخاطب [که اغلب اوقات، مخاطب کودک و نوجوان است نه بزرگسال] باورپذیر باشد در واقع باید از «هیچ»، همه چیز بسازیم. این کار البته در دنیای انیمیشن ساده‌تر است چون منطق خودش را دارد و یکی از موفقیت‌های شیوه انیمیشن‌سازی به شیوه «دیزنی» در همین «جان‌دارانگاری اشیاء و حیوانات» است. در موردِ جان‌دار کردن عروسک، حتی پیش از موفقیت سری انیمیشن‌های «داستان اسباب‌بازی» هم، تجربه‌های موفقی را شاهد بوده‌ایم اما با انتشار فیلم نخست این سری بود که یک سری «پیشنهاد» بدل به «قاعده»ی حضور عروسک‌های زنده در فیلم‌ها شد. مثل این مورد که انسان‌ها [یا لااقل بخش قابل ملاحظه‌ای از آنها] نباید به جان‌دار بودن‌شان پی ببرند که شما هم از این قاعده پیروی کرده‌اید: «تمام دیشب را بیدار بودم . حتما می‌پرسید عروسک که جان ندارد. عروسک که نمی‌خوابد. ما عروسک‌ها هم دنیای عروسکی خودمان را داریم . دنیای کوچکی است. دنیایی که طعم و مزه و عطر و بو ندارد ولی قشنگی‌های خودش را دارد. ما عروسک‌ها فقط می‌توانیم با آدم‌هایی ارتباط برقرار کنیم که مهربان هستند و به همدیگر رحم می‌کنند. شاید برای همین است که من و نرگس زبان هم را می‌فهمیم.» [یکی از قواعد کار شاید این باشد که از چیزهایی که عروسک قادر به درک‌شان نیست اجتناب کنیم؛ وگرنه خودمان به عنوان نویسنده وارد بازی می‌شویم که اشتباه است و جای عروسک حرف می‌زنیم مثل همین موردی که عروسک درباره «طعم و مزه و عطر و بو» حرف می‌زند در حالی که حس‌هایش را ندارد و خودش هم به طور غیرِمستقیم در متن می‌گوید.] یا: «از شادی دلم می‌خواست برقصم و دامن چین‌دارم را تکان بدهم. دلم می‌خواست قوانین دنیای عروسکی را زیر پا بگذارم و چشم‌هایم را چند بار باز و بسته کنم تا او بفهمد من هم خیلی دوستش دارم. اما این کار را نکردم. خوابم گرفته بود. بهتر بود تا زنگ آخر بخوابم و برای همین آرام چشم‌هایم را بستم.» در ادبیاتِ کودک پیش از سال 57 که تازه این نوع ادبیات داشت در ایران پا می‌گرفت ما یک اثر به‌یادماندنی داریم که با حضور یک عروسک سخن‌گوست؛ «اولدوز و عروسک سخن‌گو»ی صمد بهرنگی: «اولدوز گفت: من سردم می‌شود. پری گفت: هوای به این گرمی، می‌گوید سردم می‌شود. بیچاره خانم باجی! حق داری چشم دیدنش را نداشته باشی. زن بابا گفت: ولش کنید کپه‌ی مرگش را بگذارد. آدم نیست که؛ گوشت گندیده را می‌خورد، به به هم می‌گوید. وقتی قیل و قال خوابید، اولدوز عروسک سخنگو را صدا کرد. عروسک آمد و تپید زیر لحاف اولدوز. دو تایی گرم صحبت شدند. عروسک پرسید: یاشار را دیدی؟ اولدوز گفت: آره، دیدم. باورش نمی‌شد تو سخنگو شده‌ای. باید یک روزی سه تایی بنشینیم و... عروسک گفت: حالا که تابستان است و یاشار به مدرسه نمی‌رود، می‌توانیم صبح تا شام با هم بازی کنیم و گردش برویم.» شاید حالا و برای نسلِ حاضر، این کتاب دیگر چندان جذاب نباشد [مخصوصاً نوع نثرش که چندان نرم نیست یا نوع تخیل‌اش، که باید بیشتر از این‌ها باشد یا نوع سیاه و سفید کردن آدم‌های داستان که کاش خاکستری بودند تا از تیپ‌های شناخته‌شده فاصله بگیرند] اما به هر حال، به عنوان اثری که خیلی جلوتر از زمان‌اش وارد چنین حوزه‌ی تخصصی‌ای شده بود و امتیاز بزرگ بومی کردن فانتزی را داشت، هنوز برای نویسندگانی که بخواهند وارد این عرصه شوند، چیزهایی برای یادگرفتن دارد. منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۱
زهرا پیروزی » 15 روز پیش
سلام استاد عزیز نقد زیبایتان را خواندم و الحق که بیشتر از داستانی که خودم نوشته بودم مرا به دنیای کودکی هایم برد. دلم خواست بعد از مدتها کارتون ببینم و بروم سراغ داستان کودک خواندن. حقیقتا چون حرفه ام سالهاست مددکاری اجتماعی است و مواجهه با یک کودک سرطانی مرا به فکر این داستان انداخت و حالا فهمیدم در مشق های نویسندگی فعلا وارد رده سنی کودک نشوم مگر بعد از قوام کامل اصول داستان و تجربیات عمیق تر . توجه به سن مخاطب نکته مهمی بود که توجهی نکرده بودم و فقط می خواستم یک داستان نوجوان بنویسم . ممنونم از پندهای آموزنده تان . سایه تان مستدام

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت